حرف راست رو قبول ندارن که!

حرف راست رو قبول ندارن که!

(خاطره)


آن وقت‌ها من در برلین زندگی می‌کردم و احمد غمکش در هامبورگ. این اسمی بود که من رویش گذاشته بودم، چون همیشه داشت غم می‌خورد و ناله و شکایت می‌کرد. بعضی حرف‌هایش درست بود و چون رک می‌گفت و پنهان نمی‌کرد، جالب از آب درمی‌آمد. خیلی‌ها همان‌ها را می‌دانستند و خجالت می‌کشیدند بگویند.

آن وقت‌ها کارت‌های تلفن راه دور هنوز به بازار نیامده بود و برای تماس با ایران همه باید از تلفن معمولی استفاده می‌کردند که به طور وحشتناکی گران بود. برای همین هیچ‌کس سیر با ایران حرف نمی‌زد و عقدۀ یک گفتگوی کامل در دل همه می‌ماند.

آن روز احمد غمکش بر خلاف همیشه یک دفعه با خوشحالی گفت: «پدر دولت آلمان رو درآوردم! کلی بهشون ضرر زدم!»

«چه جوری؟»

«یکی از این تلفنایی که یه مدت پول نمی‌ندازه پیدا کردم، سه ساعت با ایران حرف زدم. با همۀ دایی‌ها و عمه‌هام حرف زدم. پونصد مارک به دولت ضدخارجی آلمان ضرر زدم!»

«تلفنه هنوز هست؟»

«نه بابا، فهمیدن، همون فرداش درستش کردن. یعنی خرابش کردن! اما من هیچ وقت یادم نمی‌ره که تونستم 500 مارک به این مملکتی که هیچ انسانی رو قبول نداره ضرر بزنم!»

«خب پس حسابی حرف زدی. خوب بود؟»

یک دفعه همۀ نشانه‌های غرور و خوشحالی از چهره‌ش محو شد و سگرمه‌هایش در هم فرو رفت و با ناراحتی گفت: «نه.»

«چرا؟ مگه نمی‌گی با همه فامیلتون حرف زدی؟»

«بابا آخه به من چه؟ یه چیزایی می‌گن اصلاً به ما و به هیچ‌کسی مربوط نمی‌شه! عمه‌ام می‌گه فلانی رو می‌شناختی؟ یه عالمه فکر کردم تا یادم اومد. فکر کردم حالا چی می‌خواد بگه! گفتم: مُرد؟ گفت: نه، برِ چی بمیره؟ لیسانس گرفته. گفتم: خب بگیره به من چه؟ مگه می‌خواد لیسانسش رو به من بده؟ دایی‌یه می‌گه حسن دکتر شده! یه جوری می‌گفت انگار همه باید برن دکتر بشن. من باید بهش احترام بذارم که دکتره؟ خب دکتره، واسه جیب خودش دکتره، واسه من نیست که! الان مگه تو این آلمان دکترها رو کسی تحویل می‌گیره؟»

«نه بابا. مردم می‌گن تازه ما هر ماه یک عالمه پول بیمه می‌دیم، می‌ره تو جیب این دکترهای مفت‌خور. اینا اصلاً انگل جامعه هستن. خود دکترها هم این رو می‌دونن. کلی به مردم معمولی احترام می‌ذارن. تو ایران مردم فکر می‌کنن دکتر یعنی پیغمبر!»

بابا تو ایران فکر می‌کنن هر کی درس بخونه باید همه جلوش دولّا راست بشن! برِ همین هم همه می‌خوان درس بخونن. فکر می‌کنن اروپایی‌ها این جوری‌یَن، می‌خوان ازشون عقب نمونن. تو سه سال قبل از ما آلمان اومدی، آخه این‌جا این جوریه؟ تو بگو!

«نه بابا. اینا همه ندیدبدیدبازی یه! مگه تحصیل‌کرده ندیدن که این جوری فکر کنن. اینا می‌گن یارو دوست داشته بره یه رشته‌ای بخونه، این علاقۀ خودش بوده به من چه که خواسته چند سال دانشجویی زندگی کنه و از همه چیز دل بکنه و خودشو محدود کنه. مسئلۀ خودشه. بعدش هم اگه بیکار شد که به ما چه، چون هیچ ارتباطی به ما نداره و مربوط به دولت می‌شه که موظفه براش کار پیدا کنه، اگه سر کار هم رفت، باز هم به ما چه. مگه می‌خواد کاری رو مفت برِ ما انجام بده؟ یک کاری برامون می‌کنه، پولش رو می‌گیره. منت نداره که! دیگه احترام چی؟ آلمانی می‌گه همه‌ی این کارها رو واسه خودش کرده، نه واسه من!»

«عمه‌م هی می‌گفت فلانی مهندس شده. فلانی ماشین چی خریده. اَه... بابا مگه واسه من خریده؟ مگه قراره بده به من که من خوشحال باشم. مگه واسه من مهندس شده؟ حسودی هم نداره که. اینجا مگه این جوری یه؟»

«نه بابا! اینجا می‌گن یارو اگه منو سوار کرد، تازه اون موقع ماشینش به من مربوطه. و گرنه به من چه که یکی رفته واسه خودش گاری خریده یا پُرشه. داره، واسه خودش داره. کدوم آلمانی به کسی احترام می‌ذاره چون یاروهه پول داره؟ حالا تو به اونا راست گفتی یا دروغ؟»

«بابا به خدا اولش راست گفتم. داییم گفت: دایی جون اونجا چند تا دوست‌ آلمانی داری؟ گفتم: هیچی! گفت: اه! دروغ می‌گی! ما رو سیا می‌کنی؟ آلمان و تنها؟ اینجا همه دستشون بنده، تو اونجا موندی؟ اِنقد گفت و گفت که گفتم: خیله خب، دروغ گفتم! دوباره شروع کرد که چند تا؟ دیدم ول‌کن نیس! یه جوری گفت که انگار آدم باید هر روز با یکی تازه آشنا بشه! من هم گفتم: چهار تا!»

«دِه... واسه چی دروغ گفتی؟ همه همین دورغا رو می‌شنَوَن، میان اینجا خودشونو دربدر می‌کنن دیگه!»

«آخه قبول ندارن که! می‌گن آلمان که مثل ایران نیس! آخرش هم یه جوری یه چیزی هم بهت می‌گن!»

«چی می‌گن مثلا؟»

«می‌گن تو بیغ بودی، نتونستی از آلمان استفاده کنی! همه کلی استفاده می‌کنن! نمی‌دونن که اونا هم براشون خالی می‌بندن! اینجا اصلاً یه دونه ایرانی موفق می‌بینی؟»

«والله اگه ببینم! خب دیگه چی واسشون خالی بستی؟»

«بابا اینا حرف راست رو قبول ندارن! من چی کار کنم؟ عمه‌م گفت چند تا خونه خریدی؟ گفتم: هیچی! گفت: حالا دیگه به عمه‌ت هم دروغ می‌گی؟ اینجا همه خونه خریدن. فرامرز رو می‌شناختی؟ یه قصر خریده... دوباره شروع کرد. یه جوری می‌گفت انگار واسه من خریده یا خریده که بده به من یا قراره برام ارث بذاره، خب به من چی می‌رسه که بخوام برای خونه‌ش بهش احترام بذارم یا باهاش مسابقه بدم؟ هر چی براش توضیح دادم که اینجا خیلی‌ها خونه نمی‌خرن، اصلاً زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت: وقتی ایرانی‌ها همه خونۀ خوب بخرن، آلمانی‌ها می‌شینن نگا کنن؟ اونا همشون می‌رَن بهترشو کاخ می‌خرن. فکر می‌کنه اینجا آلمانی‌ها نشستن ببینن ایرانی‌ها تو ایران چی کار می‌کنن تا اینا هم بکنن و عقب نمونن!»

«خب بالاخره تو چی گفتی؟»

«قبول نکرد که!:

-نترس، ما خونه‌تو نمی‌خوریم! آخر گفتم: آره بابا من هم خونه خریدم!

-چند متره؟

-هزار متر!

-آفرین! معلوم شد که برادرزادۀ خودم هستی. چقدر توش اسباب‌خونه ریختی؟

-صد هزار مارک!

-اِی... بدک نیست!

تو ایران ارزش آدم به خونه و مدرک و جیبشه، اَه... »

«خب این هم خالی‌بندی دومت! دیگه چی؟»

«خب حقشون همینه! حرف راست رو قبول ندارن که! اگه با ایران تماس داشتی هیچ وقت حرف راست نزنی ها! فکر می‌کنن دروغ می‌گی و نمی‌خوای اونا بدونن چه‌قدر موفقی! اون یکی، عموم گیر داده بود که چه مدرکی گرفتی؟ کدوم دانشگا می‌ری؟ رییس کجا شدی؟ هر چی قسم و آیه خوردم که هیچی، باور نکرد. واقعاً فکر می‌کرد من اینجا رییس کارخونه‌ی بنز شدم و چون نمی‌خوام یه بنز مفت به عموم بدم، به اون نمی‌گم! آخر گفتم: آره عمو جون! من هم دکتر شدم:

-آفرین، پس نشون دادی خون خودمون تو رگاته! تخصص چی گرفتی عمو جان؟

-تخصص مغز!

-آفرین!

-حالا از ما پنهون نکن. تخصص گرفتی یا فوق تخصص؟

-فوق تخصص!

-باریکلّا!

ماهی چه‌قدر کاسبی؟

حدود سیصد هزار مارک!

-حالا شدی یه پسر خوب!»

«حالا هیشکی نه و یه آدم بیغی مثل تو بیاد اینجا با این همه مسئله و مشکلات و این زبان عجیب و غریب و این مردمی که با همۀ دنیا دشمنَن، در عرض دو سه سال متخصص مغز هم بشه! یعنی اینا نمی‌دونن تو متخصص مغز خر هم نمی‌شی چه برسه به مغز آدم؟»

«بابا به خدا من تو ایران آدم بودم. شاگرد اول بودم. تیپم هم خوب بود. عکسم رو که دیدی. اینجا موهام ریخت. دوست قدیمی‌ام هم یکی دو ماه دیگه میاد آلمان، ازش بپرس بگو این شاگرد اول بوده یا نبوده. اینجا پدرم دراومد به خدا...

«حالا بالاخره آخر تلفنات چی شد؟»

«هیچی آخرش هم همین! هیچ حرف راستی رو قبول نکردن و طالب دروغ بودن. تو هم اگه با ایران تماس داشتی، حرف راست نزنی ها! می‌گن می‌خواد از ما پنهون کنه، می‌ترسه چشمش بزنیم!»

«من اصلاً تو برلین تلفن مفت گیرم نمیاد که این همه حرف بزنم!»

«گیرت اومد هم حساب کن کاه از خودت نیست، کاه‌دون که از خودته! حالا گیرم تونستی یه ضرری هم به این دولت بزنی. برای بزرگ‌ترین کشور صادرکنندۀ دنیا که ضرر نمی‌شه. اما برای خودت می‌شه، چون فامیلات اعصابت رو خورد می‌کنن!»

«آره، یکی هم تازه از ایران برگشته بود، بهم گفت: اگه رفتی ایران یه وقت نکنه بگی آلمانی‌ها بدن ها! نگی خشکَن، نگی با همۀ دنیا دشمن هستن، نگی تو دنیا فقط رییسشون رو قبول دارن ها! گفتم چرانگم؟ همین واقعیت‌ها رو نمی‌گن که همه بلند می‌شن میان اینجا بعدش سرخورده می‌شن! یاروهه گفت: تو ایران کسی این حرفا رو قبول نداره! می‌گن: ما ایرانی‌ها خودمون خشکیم، خودمون هیچ کسی رو تو دنیا قبول نداریم، خودمون بدیم! اونا دیدن تو هیچی نیستی، اون جوری باهات رفتار کردن! اگه تو هم رییسشون می‌شدی، رفتارشون فرق می‌کرد! حالا تو چه جوری می‌خوای مشکلات خارجی‌ها و جامعۀ اینجا رو براشون توضیح بدی و بهشون بفهمونی که آلمانی‌ها آقا بالاسر نمی‌خوان؟ تازه برات هزار تا مثال نقض هم می‌زنن که پسر فلانی و دختر فلانی رفتن آلمان رییس‌جمهور شدن!»

 بهش گفتم: «خالی می‌بندن بابا!»

گفت: «من بهتر از تو می‌دونم خالی می‌بندن، ولی تو چه جوری می‌خوای به اونا حالی کنی که اینا همه‌ش خالیه؟»

*

/ 0 نظر / 20 بازدید