مفهوم خراسان از نگاه دولت های افغانستان

مفهوم خراسان از نگاه

دولت‌های افغانستان

 

نوشتۀ امیرحسین  اکبری‌شالچی

shaalchy.persianblog.ir

 

 

اگر کسی بگوید که مولانا ترک آن هم ترک ترکیه بوده، بسیاری از ایرانیان چندان دچار شگفتی نمی‌شوند، زیرا داستانش را کم و بیش می‌دانند، اگر ترکیه‌ای‌ها مولانا را ترک بدانند و با تبلیغات جهانگردی هرساله درآمد هنگفتی داشته باشند، از آنجاست که مولانا بیشتر زندگی خود را در بخشی از روم که اینک در ترکیه افتاده، سپری کرده و در همان‌جا هم درگذشته و اکنون آرامگاهش در همان‌جاست. البته این به معنای درستیِ سخن آنان نیست، اما هر ایرانی دست‌کم می‌تواند گمان بزند که چرا ترکیه‌ای‌‌ها چنین ادعایی دارند. اما اگر جایی بخوانیم که وی افغانی بوده، بیشتر شگفت‌زده خواهند شد. مولانا از مردم بلخ بود، شهری که هم اینک ویرانه‌هایش در افغانستان افتاده و در روزگار مولانا، هنوز بخشی از خراسان بوده. آیا مولانا هم با پدید آمدن کشور افغانستان، رویدادی که چند سده پس از مرگش روی داده، شهروند کشوری تازه گشته؟ اگر بخواهیم این جستار را از نگاه خود افغانستانیان بررسی کنیم، از کوششی که سال‌ها در آن کشور برای درهم کردن مفهوم‌های تاریخی شده، شگفت‌زده خواهیم شد. در افغانستان، یگانه همسایه همزبان ما چند دهه کوشش شده بنیادین‌ترین مفهوم‌های تاریخی منطقه به گونه‌ای در میان کشیده شوند که زمینۀ درگیری را نه تنها با ایران بلکه با کشورهای آسیای میانه و پاکستان نیز هموار سازند. ایرانیان معمولاً به چنین جستارهایی نگرش نمی‌اندازند و اگر هم برخوردی با آنها پیدا کنند به سادگی از کنارشان می‌گذرند. اما برآمدن طالبان با آن روحیه دشمنانه‌شان، پرسش‌هایی را برای برخی از آنان پیش آورد و پاره‌ای از ایشان به ریشه‌های تاریخی و فرهنگی آن کنجکاو شدند و دانستند که این جستار آن چنان هم که می‌پنداشته‌اند، ساده و بی‌ریشه، و سیاسیِ ناب نیست. براستی طالبان آن همه کینه به ایران را از کجا آورده‌اند؟ چرا زمانی که دستگاهی داشتند، برای ایران خط و نشان می‌کشیدند؟ آیا سخن تنها سرِ یک دشمنی گروهی است، یا باید ریشه‌های آن را در سده‌های گذشته و تبلیغات ضدایرانی در افغانستان جست؟ من که گمان نمی‌کنم هیچ آدم معمولی بتواند آن همه کینه را تهی از ریشه‌‌ای تاریخی بینگارد.

ناز‌ک‌سنجانه‌تر بگویم، آهنگ من از نگارش این نوشتار، انداختن نگاهی گذرا بر دیگرنمایی مفهوم تاریخی خراسان و چند مفهوم پیوسته به آن از سوی فرمانروایی افغانستان در دهه‌های پیشین است، که شوربختانه در یاد و دل بسیاری از مردم آن کشور تا اندازه‌ای نه چندان اندکی جا افتاده است.

 

نخست ببینیم خراسان را در فرهنگنامه‌ها و برخی از سرچشمه‌های تاریخی چگونه شناسا کرده‌اند.

 

لغت‌نامه دهخدا ما را چنین با خراسان آشنا می‌کند:

 

"این اسم در اوائل قرون وسطی بطور کلی بر تمام ایالات اسلامی که در سمت خاور کویر لوت تا کوههای هند واقع بودند اطلاق می‌گردید و باین ترتیب تمام بلاد ماوراءالنهر را در شمال خاوری باستثنای سیستان و قهستان در جنوب شامل می‌شد."

 

نمونه‌های بسیاری در دست است که به روشنی از فراخنای خراسان کهن سخن می‌گویند:

"...او [ خسرو انوشیروان] ایرانشهر را به چهار کستک بخش کرد: خراسان (مشرق)، خورباران = خوروران (مغرب)، نیمروز (جنوب) و آذربایگان. خراسان از ری تا به مرزهای چین و هند بود... (1)"

 

یاقوت حموی موشکافانه‌تر داد سخن را داده است:

"خراسان دارای چهار ربع بوده بدین قرار: ربع اول ایران‌شهر و آن نیشابور و قهستان و طبسان و هرات و بوشنج و بادغیس و طوس که اسم آن طابران است؛ ربع دوم مرو شاهجان و سرخس و نسا و ابیورد و مروالرود و طالقان و خوارزم و آمل که هر دو شهر مزبور بر بهر قرار داشته‌اند؛ ربع سوم در غرب نهر جیحون است و بین آنجا تا نهر هشت فرسخ راه است و شهرهای فاریاب و جوزجان و طخارستان علیا و خست  و اندرابه و بامیان و بغلان و والج (شهر مزاحم بن بسطام) و رستاق بیل و بدخشان (مدخل مسافران تبت) است و از اندرابه مردمان بکابل می‌روند و ترمذ و آن در شرق بلخ است و صفانیان و طخارستان سفلی و خلم و سمنجان؛ ربع چهارم ماوراءالنهر بخاری و شاش (چاچ) و طرازبند و صغد و هوکش و نسف و روبستان و اشروسنه و سیام قلعه المقنع و فرغانه و سمرقند (2).                                                              

برخی از نوشته‌های ایران‌شناسان اروپایی نیز با این دسته از سرچشمه‌های پژوهشی همسوست. برای نمونه لودویگ آدامک که پرآوازه‌ترین افغانستان‌شناس جهان است واژۀ "خراسان" را در "فرهنگنامۀ تاریخ افغانستان" خود چنین معنی کرده:

" این واژه به معنای "سرزمین برآمدن خورشید" است که نام استان شمال خاوری ایران بوده از نگاه تاریخی نام منطقه‌ای است که کمابیش برابر با خاور ایران و افغانستان در زمان احمد شاه 1747 تا 1773 می‌باشد (3).

 

پس استان‌های سه‌گانه خراسان ایران، یگانه سرزمینی که هنوز رسماً خراسان نام دارد، تنها دربرگیرنده بخش یکم خراسان پارینه، آن هم نه همه‌اش است. چه رویدادهایی خراسان یاقوت حموی را تا به اندازه کنونی خرد و کوچک ساخته؟ فرهنگ‌نامه بزرگ شوروی پاسخی شتابزده به این پرسش می‌دهد:   ‌

" پس از سقوط صفویان، بخشی از خراسان (منطقه هرات و بلخ) جزو افغانستان شد و بخشی جزو ایران، منطقه مرو در آغاز سده نوزدهم از سوی ترکمنان گشوده گردید (4)."

 

گاهی بینش فرهنگنامه‌ها تنگ‌تر است:

"در سده شانزدهم خراسان باز استانی از ایران گشت و در آن ماند، باستثنای هرات، بخش خردتر و خاوری آن که از آن افغانستان شد (5)."

 

و نیز:

"در سده شانزدهم شیبانیان و صفویان با هم درافتادند؛ خراسان از سال 1598 باز از آن ایران بود، در سده نوزدهم هم خاورش (پیرامون هرات) به روسیه درباخته شد (6)."

اما میان آنچه که در بن‌نوشتار‌های کهن و فرهنگنامه‌های نوین آمده با آنچه در نوشته‌های رسمی افغانستان در باره خراسان آورده‌اند، شکاف و ناهمسازی هنگفتی است.

 

افغانستان برابر با خراسان کهن؟!

 

خراسان همچون یک مقولۀ تاریخیِ راستین، نه تنها در نوشتگان رسمی افغانستان پس زده نشده، بلکه بسیار هم از آن یاد شده و کوشش گردیده که از راه آن برای کشور افغانستان کنونی آبروی فرهنگی و ادبی و تاریخی خریده شود. برای نمونه در دانشنامۀ آریانا که شاید معتبرترین کتاب رسمی باشد که تاکنون در افغانستان نوشته شده، آمده:

"مملکتی که در تاریخ معاصر آسیا و جهان به نام افغانستان خوانده می‌شود در قرون وسطی به اسم (خراسان) و در قرون قدیمه بنام (آریانا) شهرت داشت. پیش از آغاز تاریخ افغانستان (7) شناختن نام‌های پارینه و باستانی این مملکت خیلی مهم و لابدی و حتمی است زیرا کسانی که به این امر اساسی توجه نکرده‌اند تصور می‌کنند که این مملکت آسیایی از کشورهای جدید است که بعد از قرن 18 دارای هستی و موجودیت تاریخی و سیاسی شده حال آنکه افغانستان با نام‌های مختلفی که در ادوار مختلف داشته است یکی از کهن‌ترین ممالک آسیایی و شرقی است که با حدود معین جغرافیایی بین هند، چین، فارس و مدی [ماد]  رول [رل]  مهم تاریخی خویش را در چهارراه آستانه آسیای مرکزی بازی کرده است و این رول از نقطه نظر سیاست، مدنیت، تهذیب، زبان، ادبیات، افکار، عنعنات [سنت‌ها]، معتقدات، صنایع ظریفه، مراودات، تجارت، سوق‌الجیشی، جنبش حماسی ملی و غیره برای تاریخ آسیا کمال اهمیت را دارد... مملکتی که امروز در تاریخ و جغرافیای عمومی بنام افغانستان شهرت دارد از قرن پنجم مسیحی، یعنی از عصر یفتلی‌ها [هیاطله] تا قرن 19 بنام خراسان معروف بود...(8)"

پس کشوری به نام خراسان هستی داشته که نامش را به افغانستان تبدیل کرده است، همین! (9)

 

عبدالحی حبیبی در "تاریخ مختصر افغانستان" یعنی همان خراسان! آورده:

"فرهنگ اسلامی خراسانی اکنون صبغۀ خاصی یافته بود. باین معنی که خراسانیان با عنعنات قدیم فرهنگی خویش مجهز بوده مبادی مدنیت [تمدن]  اسلامی را هم پذیرفته بودند. این خراسانیان به مراکز سیاسی و اجتماعی و اداری و علمی خراسان و سرزمین خلافت عباسی مخصوصاً بغداد روی ‌آوردند و در تمام شقوق فرهنگی کارهای نمایان کردند. دودمان نامی برمکیان بلخ که در کانون فرهنگ خراسانی و افغانی پرورده شده بودند زمام اداره و علم و فرهنگ را در کشور عباسی بدست گرفتند. علوم نقلی و عقلی اسلامی باهتمام این مردم رونق گرفت. بلاد معروف خراسان از نشاپور و مرو گرفته تا هرات و زرنج و بلخ و بست و بغشور و غیره پرورشگاه علوم اسلامی و افکار و فرهنگ گردید. موالی فراوان خراسانی در خاندان‌های عرب داخل گردیده و افکار و روایات ثقافی خود را بدنیای عرب انتقال دادند و نفوذ فرهنگ  خراسانی و عجمی در دربار عباسیان بغداد و دیگر بلاد کشور وسیع عباسی بدرجه‌یی بود که برخی از خلفا با زنان خراسانی ازدواج کردند و مادران چند تن از خلفای مقتدر بغداد از این مردم بودند (10)."

گمان می‌رود اگر یک تاریخ‌نویس ایرانی این جستار را بنویسد، حتی اگر خراسانی هم باشد، در هر کجایی که آقای حبیبی، خراسان و خراسانی گفته، ایران و ایرانی خواهد گفت. اما در دستمایه‌های افغانستانی، پیوسته با منطقه‌گرایی ویژه‌ای روبرو می‌شویم که می‌کوشد سرفرازیِ تاریخی خراسان را از ایران جدا کرده تنها به بخشی از خراسان که امروزه افغانستان نامیده می‌شود، بگذراند:

"در این وقت منظومات دری، یک نوع منظومات روستایی بود که بتدریج لغات عرب را قبول و بالاخره در قرن سوم زبان و ادبیات جدید فارسی را در افغانستان به میان آورد و محمد بن وصیف سیستانی شاید اولین شاعر افغانی‌زبان جدید بود که یعقوب صفاری پادشاه افغانستان را بهمین زبان تازه مدح کرد (11 )".

گذشته از کشور ایران کنونی، گاه دیده می‌شود که بن‌نوشتارهای افغانستانی سر میراث فرهنگی مشترک، با فرارود هم درافتاده آنان را نیز به گونه‌ای وابسته و پیرو خود می‌شمارند:

"زبان فارسی در افغانستان و در دربار سامانیان در ماوراءالنهر و باز در آستانۀ محمود بزرگ و شهریاران دیگر غزنه پرورش یافته بوسیله اقتدار شاهان آریانا در تمام ایران امروزه و ماوراءالنهر پراگنده شد...( 12)"

پس گذشته از ایران که زبان پارسی را از نگاه نویسندۀ جمله‌های بالا وامدار افغانستان است، فرارود نیز سرانجام به گونه‌ای مدیون "آستانۀ محمود بزرگ و شهریاران دیگر غزنه" و افغانستانی که تازه چند سده بعد پدید آمده، می‌شود!

 

اما "ولایات طبیعی افغانستان" چیست؟ این ولایات حتی کرمان و سند و پیشاور و پاکستان و کشمیر هند و خود پاکستان را نیز دربرمی‌گیرد!:

"احمد شاه مرد سیاسی و نظامی لایقی بوده در مدت بیست و پنج سال سلطنت خود خدمات مهمی برای افغانستان نمود. او بعد از تشکیل دولت و اردو اولاً تمام ولایات طبیعی افغانستان را از قبیل قطغن و بدخشان بلخ و میمنه، مرو و مرغاب، طوس، نیشاپور (ولایات فعلی خراسان)، سیستان، کرمان، بلوچستان، سند، کشمیر، چترال، کابل، غور، پشاور و پنجاب تابع یک مرکز اداری ساخته و بعدها برای حفظ ولایات شمال یک بار رود جیحون را و برای حفظ حوزه سند چند بار رود ستلج را عبور و در تمام محاربات فاتح هم بود ( 13).

 

و این هم آهنگِ آقای عبدالحی حبیبی از"افغانستان تاریخی":

"وقتی که افغانستان تاریخی گفته می‌شود ما تمام سرزمین‌هایی را در نظر می‌گیریم که در وقایع  و جریان حوادث سیاسی و مدنی و فرهنگی با افغانستان اشتراک داشته و در تحت عوامل مشترک و تاریخی اوضاع مشابهی را دارا بوده‌اند. در این ساحه جغرافی قسمت شرقی فلات ایران از دریای سند تا آخر خراسان (دامغان) شرقاً و غرباً شامل است، و در شمال هم وادی‌های شمال آمو را تا سمرقند و دامنه‌های کوهسار پامیر فرامی‌گیرد، و در جنوب به بحیره عرب منتهی می‌گردد، و این سرزمین عموماً دارای تاریخ مشترک است (14 )".

هرچند نویسنده خواسته افغانستان تاریخی را برابر با خراسان تاریخی بگذارد، نتوانسته است از آب‌های دریای عرب بگذرد!

 

فارس به عنوان نام تاریخی ایران با گستردگی کنونی آن کشور؟!

 

روشن است چهره‌ای که از خراسان تاریخی به دست داده شده، نمی‌تواند بخش‌های باختری ایران بزرگ را آسوده وانهد. از این رهگذر ایرانِ تاریخی هم "فارس" و نه ایران نامیده می‌شود:

"کلمه ایران از قرن یازده میلادی به این طرف با شاهنامه فردوسی احیا شد، مگر [اما] استعمال آن برای کشور معاصر فارس پیش از قرن نُزده دیده نشده است. و در این اواخر یعنی در سال 1935 بود که رضا شاه پهلوی از خارجیان رسماً خواهش کرد که نام ایران را عوض کلمه فارس بکار برند. از آن تاریخ به بعد است که ایران نام رسمی کشور همسایه غربی افغانستان قرار گرفته است ( 15)".

 

دلچسپ این است که گاه می‌بینیم در گامه‌ای از تاریخ نام "فارس" به جای  ایران و در همان گامه نام افغانستان به معنای خراسان به کار برده می‌شود:

"عمرو برادر یعقوب که جانشین او شد با خلیفه بغداد مفاهمه نموده منشور حکومت فارس و اصفهان و شحنه‌گی بغداد را حاصل و تأدیه سالانه بیست هزار درهم را به خزانۀ خلیفه پذیرفت و خود مشغول تامین داخل کشور و مملکت فارس گردید. الموفق خلیفه عباسی به سیاست دیرینه که مخالف تشکیل دولت قوی در افغانستان بود، باز بنای تحریکات و اقدامات را گذاشت ( 16)".

پس در همان زمانی که ایران کنونی، فارس بوده، افغانستان همان خراسان بزرگ بوده است! نمونه‌ای دیگر:

"پسر عمرو بن لیث، طاهر بن محمد بن عمرو به پادشاهی افغانستان رسید، ولی از آنجا که این دولت بزرگ رو به انحطاط می‌رفت لذا مساعی و سوقیات پادشاه جدید در کشور فارس بر ضد امپراطوری عباسی به جایی نرسید و پادشاهان سامانی بودند که در سال 299 هجری انقراض دولت صفوی را اعلان نمودند (16 )".

 

و گاه نویسندگان تاریخ افغانستان خود نیز در میان بازی با نام‌ها سرگشته می‌شوند:

" از طرف دیگر پالیسی [سیاست] حفظ هند دولت انگلستان و سیاست استیلای ناپولیون کبیر در کشورهای مجاور افغانستان، چون روسیه و ایران تأثیر، و افغانستان میدان عملیات مختلفه سیاسی گردید. دولت فارس شهزاده محمود افغان را بر ضد زمان‌شاه تحریک و تقویه نمود...( 17)". که سرانجام تاریک می‌ماند که ایران از نگاه نویسنده در آن هنگام چه نامی داشته، یک بار آن را ایران و یک بار دولت آن را دولت فارس می‌خواند.

کوتاه سخن آنکه در تاریخ دو کشور جداگانه فارس و خراسان هستی داشته و فرهنگشان را باید تا جا دارد جدا و ناهمساز نشان داد:

"زبان دری به هیچ وجه به پهلوی ساسانی و فارس هخامنشی نمی‌رسد، بلکه به پرثوی یا پهلوی پارتی خراسانی، سغدی تعلق می‌گیرد... (18)".

 

هرچند که اینجا جای گفتگو از مفهوم تاریخی ایران نیست، به یادکرد نمونه‌ای از نوشته‌های ایران‌شناسان در این زمینه از نگاه کتاب "تاریخ  ایران" می‌پردازیم:

"بنابر پنداری که در ادبیات علمی گسترش بسیار دارد، نام سرزمین ایران ریشه‌اش از قبایل کهن ایران است که خود را آریایی می‌نامیدند و سرزمینی که در آن می‌زیستند، آریانا نام داشت. در اروپا و آمریکا تا دهۀ چهارم سدۀ بیستم ایران را بنابر معمول پارس می‌نامیدند. این نام کشور سرچشمه‌اش نام یونانی کهن بخش جنوب باختری ایران- پارس یا پرسو- است ( که مرزهای آن، در اساس با استان فارس ایران امروز یکی است) و کانون آغازین دولت‌های باستانی ایران -هخامنشی و ساسانی- بوده است. سپس در جهان باستان، در بیزا

/ 0 نظر / 132 بازدید