آقای ترکیه ای آذری تبریزی!

آقای ترکیه‌ای آذری تبریزی!

(خاطره)


در آلمان بیشتر خارجی‌ها ترکیه‌ای بودند. آنها چند دهۀ پیشتر به عنوان کارگر مهمان و با قراردادی که میان ترکیه و آلمان بسته شده بود، به آنجا آمده بودند و خود را نه تنها برتر از همۀ خارجی‌های دیگر، بلکه از خود آلمانی‌ها هم یک چیزی بالاتر می‌دانستند. ترک‌زبان‌‌های ایرانی هم بسیار بودند، دست‌کم نیمی از ایرانی‌ها هم ترک‌زبان بودند. برخی از اینها تا پایشان به آلمان می‌رسید، دیگر خود را اروپایی!، یعنی ترکیه‌ای می‌دانستند. یکی‌شان هم فرامرز ترکه بود. دو تا فرامرز داشتیم، یکی‌شان بچۀ تهران بود و قیافۀ نخاله‌ای داشت و همیشه داشت برای خودش فکاهی می‌بافت. واقعاً استعداد خوبی در این کار داشت و وقتی که می‌نشست، در بارۀ هر چیز که حرف می‌زدند، ده تا مطلب خنده‌دار درمی‌آورد و می‌گفت و همه را می‌خنداند. خیلی هم کاری بود و در آن زمان در مغازۀ یکی دیگر کار می‌کرد و روزی فقط دو مارک می‌گرفت! هیچ شکایتی هم نداشت! این شد فرامرز تهرونی. فرامرز ترکه برعکس همیشه می‌نالید و البته گاهی هم خنده‌های بلندی می‌کرد و همه را به وحشت می‌انداخت. خنده‌هایش براستی همۀ ساختمانی را که در آن زندگی می‌کرد می‌لرزاند. البته فرقی هم نمی‌کرد در چه جور ساختمانی باشد، ساختمان ویلایی، آپارتمان، پیش‌ساخته، هر ساختمانی بود از خنده‌های او تکان سختی می‌خورد. او هم به روش خودش جک بود. از شهر کوچکشان تازه درآمده بود و برای نخستین بار داشت ایرانی‌های گوناگون و آدم‌های رنگارنگ را می‌دید و آب‌دیده می‌شد. نه که تنها مردم کشورهای مختلف، بلکه ایرانی‌های گوناگون را هم داشت برای بار نخست می‌دید، چون در شهر کوچکشان تنها هم‌شهری‌ها و هم‌زبان‌ها و حتی فقط هم‌لهجه‌های خودش را دیده بود. خلاصه بچه‌ها به این فرامرز تهرونی، و به آن فرامرز ترکه می‌گفتند تا به هم قاطی نشوند، چون شخصیت‌هایشان خیلی فرق می‌کرد.

فرامرز ترکه که در آن وقت شاید سه سالی بود در آلمان بود و هنوز آلمانی بلد نبود، یک روز به من گفت: «من که اصلاً ایرانی نیستم! من ترکم. همۀ آلمان هم مال ما تُرکاس. ما این مملکت رو ساختیم!»

«ترک‌های ترکیه ساختن، به تو چه؟»

«ترک که با ترک فرق نمی‌کنه. مثل فارس نیست که ایرانی و افغانی داشته باشه! من هم ترکم. بابام هم ترکه، مادرم همه ترکه. یعنی اروپایی‌ام.»

«لابد چون پنج درصد خاک ترکیه تو اروپاس، پس تویِ آذربایجانی هم اروپایی هستی!»

«پس چی؟ تو برو یه فکری به حال خودت بکن که فارسی. اینجا این همه ترکه. من هم می‌رم با اونا کار می‌کنم.»

چند روزی خبری از فرامرز نشد تا این که یک جا دیدمش. گفتم: «کجایی؟»

قیافه‌ای گرفت و گفت: «من رو بگو که چرا باید با یه فارس حرف بزنم. من ترکم، رفتم پیش ترک‌ها کار می‌کنم و نمی‌دونی چه‌قدر خوبن. برای تو هم وقت ندارم!»

«حالا شب درازه آقای فرامرز خان!»

«حسودیت می‌شه فارسی، هان؟»

باز چند روز گذشت. یک روز مثل کشتی شکست‌خورده پیش من آمد. گفتم: «پس گفتی کار می‌کنی؟»

«اَه... »

«باز که می‌نالی!»

«بابا این ترکیه‌ای‌ها که از فارس‌ها هم بدترن.»

«واسه چی؟»

«سه هفته ازم کار کشیدن، بعد هم انداختنم بیرون. پول هم ندادن، اه... »

«گفتی من ترکم، اونا هم ترکن، هر دوتامون اروپایی هستیم که!»
«بابا ما رو اصلاً ترک نمی‌دونن. می‌گن شماها ایرونی هستین، بیخودی خودتونو به ما چسبوندین. تازه شیعه هم هستین. اَه... می‌گن هم آبروی ترک‌ها رو بردین، هم آبروی مسلمونا رو. اَه... »

«گفتم که!»

«همش می‌گفتن تو آذری هستی نه ترک! آذری ترکِ درجه‌ دهمه! من هم می‌خوام برم با آذربایجانی‌های شوروی سابق کار کنم.»

دوباره شروع کرد رجز خواندن که: «ما آذربایجانی هستیم و شوروی که فروپاشیده شد، یکی از جمهوری‌هایش آذربایجان بود و ما الان برای خودمان کشور داریم. به شما هم کار نداریم. من می‌روم با آذربایجانی‌های خودمان. ما کشور داریم و بهترین طبیعت و بهترین جنس لطیف دنیا رو داریم و... »

من که آدم گشاده‌چشمی هستم و آدم تنگ‌چشم نیستم، چیزی نگفتم، جز اینکه: «من یک دوستی داشتم که سال‌ها در شوروی زندگی کرده بود. همیشه می‌گفت: آذربایجانی‌ها لات‌ترین ملت شوروی بودن.»

«بله باید هم بگه! شما فارسا همتون همینین.»

« نه بابا اتفاقاً ترک هم بود.»

«اَه... »

باز یکی دو هفته‌ای سر و کله‌اش پیدا نشد تا اینکه یک روزی دیدمش. «آذری‌هات چه‌طورن؟»

«اَه... »

«کار می‌کنی؟»

«بابا همین امروز انداختنم بیرون. می‌گن ما آذربایجانی اصیلیم و شماها آذربایجانی دست دوم. هر وقت ما جنوب رو گرفتیم، شماها آدم می‌شین!»

«حالا پول بهت دادن؟»

«نه بابا ده روز ازم کار کشیدن، آخرش هم با دعوا بیرونم کردن و گفتن تو زبون ما رو نمی‌فهمی!»

«خب مگه نمی‌فهمی؟»
«چرا بابا، ولی اینا یه چیزای روسی قاطیش می‌کردن من نمی‌فهمیدم... اَه... ولی من ترکم، می‌رم با تبریزی‌های خودمون کار می‌کنم. تو چه‌می‌دونی دنیا دست کیه. زن تبریزی بهترین زن دنیاس.»

«اونا که دهاتی‌ها رو قبول ندارن!»
«دهاتی‌های خودشونو از شهری‌های فارس بیشتر قبول دارن.»

باز دو سه هفته‌ای گذشت. دیدم باز اخماش تو همه.

«چته؟»

«اَه... »

«کار می‌کنی؟»

«اَه... »

«ترکای خودتم انداختنت بیرون؟»   

«اه... بابا خودم اومدم بیرون.»

«چی‌شد؟»
«بابا این تبریزی‌ها هم... اه... »

فرامرز دیگه هیچ توضیحی نداد، جز همون اه...! برای هیچ کسی هم نگفت این کار آخری رو برای چی ول کرده.

*

/ 1 نظر / 42 بازدید
امیرعلی

درود بر ایران و ایرانی.و درود ویژه بر شما عزیز جان.ممنون از داستان زیبای شما