به سلامتی کی؟

 

به سلامتیِ کی؟

(خاطره)


در برلین یک همکار آذربایجانی داشتم که خیلی به فرهنگ آذربایجان دلبستگی داشت. از موسیقی و رقص و جغرافی و شعر آذربایجانی آگاهی خوبی داشت و از دل و جان در این زمینه‌ها سخن می‌گفت. آن وقت‌ها یک سال بود که شوروی  فروپاشیده بود و جمهوری آذربایجان مستقل شده بود. یک روز وقت غذا خوردن گفتم: «تو تا حالا به آذربایجان شوروی  رفتی؟»

دماغش را بالا داد و با بی‌حوصلگی گفت: «آره.»

«حسابی بهت چسپید، هان؟»

«نه... »
«چرا؟ کسی رو نمی‌شناختی؟»

«چرا، آشنا هم داشتم.»

«پس چی؟»

«از کجاش برات بگم... تا رسیدم منو به هم معرفی کردن و گفتن فردا ولادت پیغمبره و ما جشن داریم و شما هم باید بیایین. من هم گفتم: "خب"، و خیلی خوشحال شدم که می‌تونم در میان هم‌فرهنگ‌های خودم باشم. فرداش با کله رفتم. کلی مرا تحویل گرفتن که این از آذربایجان جنوبی خودمان است، همان جایی که به زودی خواهیم گرفت و امپراتوری بزرگمان را با آن خواهیم ساخت! من این را یک جور تحقیر دانستم، و از خودم پرسیدم که مگر سال‌ها جدایی از ایران برای آنها چه نتیجه‌ای داشته؟ تازه مگه آذربایجان ایران از آذربایجان شوروی سابق بزرگ‌تر نیست؟ بزرگه که نباید به کوچیکه بچسبه! توی اون جشن پرشکوه پیرمردی بلند شد و واستاد. همه نفس‌هاشون در سینه حبس شد و استاد استاد کردن. استاد یکی دو دقیقه در بارۀ پیغمبر حرف زد و آخرش گفت: "پس اینک به سلامتی حضرت پیغمبر ودکا می‌زنیم!" من سر جام خشک شدم و فکر کردم این یک جور کمدی‌کلاسیک است! اما اونا به شیشه‌هایی که روی میز بود دست بردند و آنها را باز کردند و در گیلاس‌ها ریختند و آماده نگه داشتند. من به اونا خیره موندم و اونا به من! می‌گن: "ده به دیوونه می‌خنده، دیوونه به ده!" یک دفعه از دهانم پرید که: "پیغمبر اگه اینجا بود شما رو از این کار منع می‌کرد!" سگرمه‌های استاد تو هم رفت و گفت: چی؟ ما داریم ولادت باسعادت اونو برگزار می‌کنیم."

"اما پیغمبر ودکا و اصلاً الکل را حرام کرده."

همه قاه قاه خندیدند. استاد که نمی‌خواست همبستگی خیالی دو آذربایجان به هم بخورد، خیلی جدی اونا رو ساکت کرد و گفت: "البته شاید این ودکا در زمان آن حضرت نبوده، ولی پیغمبرها هرگز با چیزهای خوب مخالفتی نداشتن و ودکا یکی از بهترین آفریده‌های خداست!"

این را گفت و همه به سلامتی پیغمبر ودکاها را بالا رفتند. این تنها من بودم که خشکم زده بود. با سرافکندگی از اونجا به آلمان برگشتم. اونا واقعاً هیچ چیزی نمی‌دونن. ما چه دیوانه بودیم که آنجا را مرکز فرهنگی خود می‌دونستیم!»

«یعنی آذربایجان ایران بالاتره؟»

«آره... اونا فقط و فقط در رشتۀ موسیقی از ما بالاترن. دانشگاه تبریز تو همۀ رشته‌ها از باکو جلوتره و مردمش هم خیلی داناترن. جدا شدن از ایران خیلی به ضررشون بوده.»

 

/ 0 نظر / 32 بازدید