دلدار زرنگ!

دلدار زرنگ!

(خاطره)


در هامبورگ یک ناصر داشتیم که آدم عجیب‌غریبی بود. بسیار بلندبالا بود و هیکلی ورزیده داشت، قیافه‌اش خیلی خشن بود. تازه با سخت‌کوشی بسیار، یکی از رشته‌های دشوار فنی را تمام کرده بود، جز اینها کمربند قهوه‌ای کونگ‌فو هم داشت، با سبک ویژه‌ای نقاشی می‌کرد، اجازۀ راندن اتوبوس و تاکسی را هم داشت، و آلمانی را هم بسیار خوب بلد بود، چون آلمانی زبان سختی است و فراوان‌اند کسانی که پس از بیست سال زندگی در آلمان هنوز هم آن زبان را خوب نمی‌دانند. از یکی از شهرهای شمال باختری به آلمان آمده بود، آن هم به خاطر یک لجبازی! چون زن‌عمویش سال‌ها به او گفته بود: «تو هیچ وقت هیچی نمی‌شی!» و ناصر فقط برای آن که به او ثابت کند چیزی می‌شود بیست و پنج سال پیش از آن هنگام به خارج از کشور آمده بود، آن هم یک‌کاره به آلمان، نمی‌دانم توانسته بود روی زن‌عمویش را کم کند یا نه! قیافه‌اش نه به ایرانی می‌خورد و نه به آلمانی و نه به ترک. قد بلند و هیکل ورزیده‌اش با مردمان هیچ کدام از کشورهای شرق جور نبود و برای همین همیشه آلمانی‌ها از او می‌پرسیدند: «شما کجایی هستید؟» او با خشم فراوان داستان‌های برخوردهایش را با آنها تعریف می‌کرد، مثلاً می‌گفت: «من هم گفتم اهل سیارات دیگرم!» آلمانی‌ها را هم خوب می‌شناخت و برای همین به شدت از آنها بیزار بود. یکی دیگر از برجستگی‌هایش این بود که از آن آذری‌های اصل بود و اگر در جایی می‌شنید که به ایران به ویژه به ایران باستان توهین مستقیم یا غیرمستقیمی شده، خونش به جوش می‌آمد و ول‌کن طرف نبود، اصلاً یک جور مردانگی و جوانمردی و غیرت مخصوص خودش داشت.

با وجود همۀ این شایستگی‌ها در آن زمان که تازه درسش را تمام کرده بود، عملگی می‌کرد. چرا؟ از یک طرف آلمانی‌ها به خارجی‌ها کار خوب و شایسته نمی‌دادند و نمی‌توانستند چنین کسانی را ببینند و از طرف دیگر خودش هم آدم ناسازگاری بود و نمی‌توانست با کسی کنار بیاید، چه برسد به آلمانی‌ها که خیال می‌کردند هر کس آلمانی نیست باید نوکرشان باشد.

آن شب از دیدن او در یک مجلس ادبی مُندبالا تعجب کردم. تا جایی که می‌دانستم او کار به کار ادبیات و شعر نداشت و شخصیتش هم جوری نبود که با شعر و کارهای ادبی هماهنگ باشد، آن شب هم نه شعر خواند و نه در هیچ گفتگوی ادبی شرکت کرد. کت و شلوار پوشیده بود، اما شانه‌های بسیار ستبرش مدل آن را به هم زده بود، تازه خودش هم کراواتش را شل شل کرده بود و آن را از گردنش آویزان ساخته بود. شلوار چروکی پوشیده بود که با کتش جور درنمی‌آمد. خلاصه هر کس کمی در او باریک می‌شد، درمی‌یافت که باید یک جورهایی حالش خوب نباشد! از همۀ اینها عجیب‌تر این بود که کنار زنی کم و بیش چهل‌ساله نشسته بود و داشت یکسره با او سخن می‌گفت. این از این نظر عجیب بود که فقط کسانی می‌توانستند در چنین گفتگوهایی موفق باشند که حداقل در کوتاه‌مدت هر چه شنونده دوست داشت می‌گفتند، اما ناصر آدمی بود که سخت سر سخن خود می‌ایستاد و هزار تا دلیل می‌آورد. گویا شنونده‌اش هم این خاصیتش را درک کرده بود، چون هیچ چیزی نمی‌گفت و مات به او نگاه می‌کرد. آن زن دورۀ کامل خوانندگی را دیده بود، اما فعالیت خوانندگی چندانی نداشت، از خانواده‌ای فرهنگی بود و تازه از شوهرش جدا شده بود. کمی گوشم را تیز کردم و دیدم گویا ناصر دارد برایش در بارۀ خوانندگی سخنرانی می‌کند. در دلم گفتم لابد خوانده هم بوده و ما نمی‌دانسته‌ایم! اما هیچ نشانه‌ای از علاقه در چهرۀ شنونده‌اش دیده نمی‌شد.

یک‌باره همه گفتند: «ساکت باشید! آقای مهندس می‌خواهند بخوانند!»

ناصر لبخندی زد و هیچ ناز نکرد. زود چشم‌هایش را بست و آغاز به خواندن ترانۀ مشهور "خمار اولدوم" کرد. زن تا دید او چشم‌هایش را بسته، بلند شد و از در بیرون رفت و آن را آرام، اما کاملاً بست! من از این کار آن بانو تعجب کردم. آواز خوش ناصر در سالن طنین انداخت و معلوم شد استعداد خوانندگی هم دارد. بانو چند ثانیه پیش از تمام شدن ترانه باز به مجلس آمد و سر جای قبلی‌اش نشست. ناصر چشم‌هایش را باز کرد و لبخندی به او زد و منتظر آفرین و تحسین او شد. اما او سقف را نگاه می‌کرد و خود را چنان به کوچۀ علی‌چپ زد که ناصر تا ته شب دیگر او را به صحبت نگرفت! 

*

/ 0 نظر / 21 بازدید