در سوگ استاد حق شناس



پس از آگاهی از درگذشت استاد حق‌شناس به اندیشه فرو رفتم. گویا از میان کسانی که مرا ندیده‌اند و نمی‌شناسند، هیچ کسی به اندازۀ او به من یاری نکرده است. چیزی به یادم آمد:

کمابیش 20 سال پیش نخستین کتابم را برای چاپ به ناشری دادم. آنان آن را بارها خواندند و گفتند که نظر نهایی را باید از یک زبان‌شناس ورزیده جویا شوند. پس از چندی گفتند که نظر وی مثبت بوده و گفته که خودش هم روی برخی از این جستارها کار کرده و می‌تواند آن را تأیید کند و روی چاپ آن پافشاری کرده است.
گفتم که بود؟ گفتند: «حق‌شناس». گفتم: «پیش از این هم یک سروکاری با او داشته‌ام.»

و یاد خاطره‌ای دیگر افتادم:
پنج سال پیش از آن، یعنی کمابیش 25 سال پیش، دوست نزدیکم گفت: «روستایی در آذربایجان هست که قوم هخامنش‌اند، بسیار تنومندند، موهایشان بور و چشم‌هایشان آبی. اینها را استاد دوستم سر کلاس گفته!»
گفتم: «قوم هخامنش یعنی چه»
گفت: «من می ‌روم آن استاد را پیدا می‌کنم و همه چیز را می‌پرسم.»
بار دیگر که همدیگر را دیدیم، گفت: «استاد را پیدا کردم. وی یک ساعت در کتابخانۀ دانشکده نشست و همه چیز را برایم روشن ساخت.» سپس کاغذی را نشانم داد و گفت: «این نقشۀ آن روستاست، استاد حق‌شناس خودش کشیده.»
برخی از سخنان آن شادروان را که دوستم نقل کرد، اینک به یاد می‌آورم:
نخستین بار که به آنجا رفتم، یکی از زنان آنان شانۀ مرا گرفت و ناگهان مرا به هوا بلند کرد و گفت: «شماها چرا چنین کوچک‌اید؟» همه خندیدیم.
اگر به آنجا رفتید، ابزار کار با خود ببرید، بیش از هر چیز از تبر و چیزهایی مانند اینها خوششان می‌آید.
مردم آنجا هیچ ‌نمی‌خواهند با دیگران پیوند داشته باشند، به ویژه اینک که سربازگیری و جنگ هم هست.

پس:
نخست اینکه شادروان حق‌شناس آدم مثبتی بود، چون بیشتر استادان گمان می‌کنند باید با خوار ساختن دستاوردهای دیگران، خود را بزرگ نشان دهند.
دو دیگر، فروتن بود، چون یک ساعت زمان گذاشته بود و به دانشجوی رشته‌ای دیگر و دانشگاهی دیگر روشنگری داده بود.
سه دیگر، ایران‌دوست و ایران‌شناس بود، وگرنه نه به هستیِ آن روستا پی می‌برد و نه به آنجا می‌رفت و نه با آن شور، آن همه در باره‌اش سخن می‌گفت.

با این همه درگذشت‌های چهره‌های برجسته، آیندۀ ما چه خواهد بود؟ آیا کسانی جای استاد حق‌شناس و شجاع‌الدین شفا را خواهند گرفت؟ آیا از استادنمایانی که خود را در یک هیئت علمی انداخته‌اند تا کار نکنند و پول بگیرند، می‌توان توقع تولید دانش داشت؟ آیا آن استادی که از دانشجویان دختر بهره‌کشی جنسی می‌کند، مرد دانش است؟ و از آن بدتر، آن دانشجویی که برای یک تکه‌کاغذ دانشگاهی پاکدامنی خود را به حراج می‌گذارد، کاری برای آیندۀ این آب‌وخاک خواهد کرد؟
من که گمان نمی‌کنم!

روانش شاد

/ 2 نظر / 35 بازدید
فرامرز

استاد بزرگواری بود! یاد و نامش پایدار بادا

علی حیدری

سلام دوست ارجمند در پی دانلود آهنگ تاجیکی -- چون از پارسی دری خوشم میاد -- بودم و به اینجا رسیدم . به دور از هر پیشداوری وسعت نظر شما بسیار زیاد و بسیار فرهیخته اید. یاد آن استاد تابناک و جاودان. امیدوارم به کلبه ی محقر بنده هم سری بزنید . داشتن دوستی مانن شما موجب مباهات من خواهد بود .[گل][گل]