کاش ما هم عقب افتاده بودیم!

کاش ما هم عقب‌افتاده بودیم!

(خاطره)


ایرانی‌ها هنگامی که به برون‌مرز می‌آیند، چند مرحلۀ زندگی را پشت سر می‌گذارند. البته زندگی همیشه گامه به گامه است، لیک زندگی ایرانی‌ها معمولاً گامه‌های روشنی دارد. در گامۀ نخست، ایرانی با فرهنگی که در آن بزرگ شده به سرزمین بیگانه می‌آید و همه چیز را دیگرگون می‌بیند و کم‌کم با فرهنگ خارجی از نزدیک آشنا می‌شود. این گامه ده‌سالی به درازا می‌کشد. بیشتر ایرانیان می‌کوشند فرهنگ خود را پس بزنند و به خود بپذیرانند که فرهنگ بیگانه پیشرفته‌تر است. در این دوره، ایرانی همیشه دارد مقایسه می‌کند. هر چیز را می‌بیند، یاد ایران می‌افتد و آن را با برون‌مرز می‌سنجد و به نتیجه‌ای می‌رسد یا نمی‌رسد. اما به‌هرروی خواسته و ناخواسته مخش همیشه دارد کار می‌کند.

احسان در آن زمان در همین دوره بود. او از یکی از شهرهای کوچک ایران و خانواده‌ای میانه‌حال و فرهنگی به آلمان آمده بود و شاید دو سال بود در آنجا بود. من دست‌کم ده یازده سال پیشتر از او به آلمان رفته بودم و از این گامه گذشته بودم. او مرا آب‌دیده‌تر و داناتر از خود می‌دانست و همیشه با من صلاح‌مصلحت می‌کرد. بسیار می‌اندیشید که در زندگی چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. چون سنش به ازدواج می‌خورد، خیلی هم سر این موضوع فکر می‌کرد و خودبه‌خود رفتار و گفتار زن‌ها و دخترهای آلمانی و غیرآلمانی را با هم همسنجی می‌کرد. یک روز با شگفتی، و بسیار اندیشه‌آلود گفت: «اِ... امیر! واسه چی می‌گن زن دانشگاه‌رفته خوبه؟»

من هم که کمی با او شوخی داشتم، گفتم: «کی می‌گه خوبه؟ تو یه نفر رو نشون بده بگه خوبه! خیلی لطفش زیاد باشه می‌گه فرقی نمی‌کنه.»

«آخه تو ایران همه می‌گفتن زن تحصیل‌کرده خوبه. الان این زنای ایرانی تحصیل‌کرده‌ئن‌ مگه خوبن؟»

«کی گفته خوبن؟»

«تو ایران می‌گفتن... اِ... امیر واسه چه می‌گن زن مؤمن خوب نیس؟»

«کی می‌گه خوب نیس؟ چی بهتر از زنی که خودش برِ خودش دین و ایمون داشته باشه.»

«به خدا تو ایران می‌گفتن زن مؤمن خوب نیس! الان زنای عربا مؤمن هستن، می‌شینن با شوهراشون زندگی می‌کنن مگه بده؟»

«کی می‌گه بده؟»

«پس چرا تو ایران می‌گفتن زن مؤمن خرافاتی‌یه؟ الان تو این آلمان، زنای ما هیچی رو قبول ندارن مگه خوبه؟... اِ... امیر! واسه چی تو ایران می‌گفتن زن مترقی و پیشرفته خوبه؟»

«اَه... من چه می‌دونم. ما که هیچ وقت نگفتیم. اینجا هم کسی رو ندیدیم بگه، مگه اینکه همین دیروز از راه رسیده باشه.»

«به خدا تو ایران همه می‌گفتن زن باید پیشرفته باشه، مترقی باشه. خب الان تو این خراب‌شده زنای ما مترقی‌ین، زنای ترک‌ها و پاکستانی‌ها و افغانی‌ها عقب‌افتاده‌ هستن، مگه بدن؟ این باعث شده که زنای اونا بشینن با شوهر خودشون زندگی کنن و بچه‌هاشونو بزرگ کنن، ولی زنای ما خودشونو آواره کنن. این مگه خوبه؟»
«کی می‌گه خوبه؟»

«به خدا تو ایران همه می‌گفتن خوبه! من از خودم درنمیارم که!»

‌ *

ایرانی‌ها با همه فرق دارند!

 نمی‌دانم آغاز کدام سال میلادی بود. اما هزارۀ قبل بود! در آن زمان در آلمان کلاس زبان می‌رفتم. بچه‌ها طبق معمول از کشورهای گوناگون بودند. معلممان یک زن سالخورده و اهل آلمان شرقی بود و مانند بیشتر مردم کشورهای اروپای شرقی از فرهنگ‌ها و مردمان کشورهای گوناگون آگاهی نداشت، اما به این‌گونه چیزها دلبسته بود. جشن سال نو گذشته بود و همه پس از تعطیلات به کلاس برگشته بودیم. معلم سال نو را به همه تبریک گفت. سپس نگاهی نافذ به تک تک بچه‌ها انداخت و گفت: «شماها همه‌تان در کشور خودتان سال نوتان همین جشن ژانویه است؟»

کلاس خاموش ماند. من هم چیزی نگفتم. معلم افزود: «پس در همۀ کشورهای جهان همین جشن ژانویه، آغاز سال نو است؟»

من حوصله نداشتم جواب بدهم. یک عراقی که مثل بیشتر عراقی‌ها با ایرانی‌ها خوب بود، برگشت و نگاهی پرسش‌آمیز به من انداخت و از سکوت من در تعجب ماند و یک‌باره با انگشت مرا نشان داد و بلند گفت: «نه! اینها جشن سال نوشان فرق دارد! ایرانی‌ها با همه فرق دارند!»

معلم گفت: «راست می‌گوید؟»

«آره!»

«سال شما کی نو می‌شود؟»

«اول بهار. اولین روز بهار که طبیعت دوباره زنده می‌شود، سال نوی ما هم آغاز می‌شود.»

نگاه معلم به زمین خیره شد و گفت: «چه منطقی. مال ما چرا این‌جوری است؟ سال ما وقتی نو می‌شود که همۀ طبیعت از سرما مرده است! دلمان را به همان یک دانه کاج خوش می‌کنیم!»

*

/ 0 نظر / 17 بازدید