آقای محمدعلی کشاورز بفرمایند!

آقای محمدعلی کشاورز بفرمایند!

(خاطره)


در یکی از بیمارستان‌های تهران بودم. خیلی شلوغ بود. در میان انبوهی از مردم بودم که روبروی آسانسور در آن کیپ هم ایستاده بودند تا سوار آن شوند. پلکانی با فاصلۀ چند متر در سمت راستم بود و بالای آن هم پر از آدم بود. یک دفعه دیدم زنی میانه‌سال و میانه‌روی و میانه‌پوشش از میان آنها لبخند شیرینی به من زد! در دلم گفتم: «اِ آبجی... بَده که...» جدی نگرفتم و باز مانند همه به در آسانسور خیره شدم. اما آن زن به دختر جوانی که کنارش ایستاده بود چیزی گفت و او هم به من نگاه کرد و لبخند زد. در دلم گفتم: «اِ... آبجی من پسر خاله مسرخاله حالیم نمی‌شه ها!» هنوز چند ثانیه نگذشته بود که چند زن و دختر دیگر هم از پشت آنها مرا دیدند و لبخندهای مهرآمیزی زدند! گفتم: «انگاری این ملت گیج امروز حالشان خوب شده!» کلی به آیندۀ مملکت امیدوار شدم! آسانسور آمد و درش باز شد، اما همه به جای آن که خوشحال شوند، حالشان گرفته شد، چون یکی از کارکنان بیمارستان با یک تخت بزرگ در آن بود و هیچ گمان نمی‌رفت کسی بتواند سوار شود. یکی پیاده شد و تنها جای یک نفر باز شد. مردم به کارمند نگاه کردند و او هم نگاه بی‌تفاوتی به آنها ‌انداخت. در داشت بسته می‌شد که یکی با سرافرازی و بلند گفت: «آقای محمدعلی کشاورز بفرمایند!»  بغلم را نگاه کردم و دیدم قیافۀ پیرمرد رنجور و کوچکی که کنارم ایستاده چندان هم ناآشنا نیست. محمدعلی کشاورزآرام جلو رفت و سوار آسانسور شد و رو به مردم ایستاد و و در دوباره بسته شد. یواشکی نگاهی به آن زن‌ها و دخترها انداختم و دیدم هیچ نگاهی نمی‌کنند. گفتم: «از همان اول هم می‌دانستم یک جای کار باید عیب داشته باشد! آدم، یک روزه که این قدر هشیار نمی‌شود!»

 

/ 0 نظر / 41 بازدید