اجازۀ آتش خوردن!

اجازۀ آتش خوردن!

(خاطره)


در هامبورگ یک همسایه‌ی سنندجی داشتم که معمولاً از خاطرات جوانی‌اش تعریف می‌کرد. آدم آرام و زحمت‌کش و معتدلی بود، اما در خاطراتش، شرّ بود. اغلب خاطراتش این‌گونه شروع می‌شد: «عزیزجان! کامیون را بار زدیم از سنندج رفتیم به طرفِ... » آخرش هم معمولاً از کتک خوردن سر درمی‌آورد!

اما آن روز هم اول خاطره‌اش فرق می‌کرد و هم آخرش:

«هنوز زمان شاه بود. از دهات به ما گفتند شیخ بزرگ درویشان به شهر میاد. او را به خانه‌ ببرین و از او پذیرایی خوبی بکنین. نان و غذای خوب بدین و به او احترام بذارین. گفتیم خب! او را به خانه بردیم و خیلی تکریم و احترام کردیم. شیخ خوشش آمد به ما اجازه داد.»

«اجازۀ چی؟»

کمی نگاه و چشم‌هایش دقیق‌تر و جدی‌تر شد و گفت:

«اجازۀ آتش خوردن داد، اجازۀ شیشه خوردن داد.»

«همین که اجازه داد، شد؟»

«آره عزیزجان، ما مریدش شدیم و چون از پذیرایی ما خوشش آمده بود، به ما اجازه داد آتش و خورده‌شیشه بخوریم.»

«یعنی می‌خوردین و هیچی‌تون نمی‌شد؟»

«آره. من آتش را تو دهنم کردم و هیچ نسوختم. چند کارد را هم چند بار در تنم فروکردم، نه درد آمد و نه خونی بیرون زد و در یک لحظه هم گوشتم به هم جوش خورد و جایش هم نماند و شیشه را هم خورد کردیم و راحت مثل برنج جویدیم و خوردیم.»

«عجب! من فکر کردم برای این کارها چند سال تمرین لازمه. نمی‌دونستم فقط با یک اجازه هم می‌شه!»

«نه. اگر شیخ بزرگی باشه، همون جا اجازت رو می‌ده.»

بعد ناگهان لبخندی مرموز در چهره‌اش پیدا شد و با پوزخندی گفت: «اما بعد انقلاب شد و ما جزو کومله شدیم و اولِ همه همون شیخ خودمون رو کشتیم!»

«اِ... چرا؟»

«آخه حزب گفت!»

«خب بگه. شما حساب نکردین که اون کسی که با یک اجازه همچین نیرویی بهتون بده چه آدم بزرگیه؟»

یک پک زد و گفت: «چرا حساب کردیم، اما حزب گفته بود همۀ این شیخ‌ها را بکشید و نسل‌شان را بکنید. ما هم اول شیخ خودمان را که دم دستمان بود کشتیم.»

*

/ 0 نظر / 37 بازدید