قاموس جاماندۀ حکیم سوزنی سمرقندی (طنز)

قاموس جامانده‌ی

حکیم سوزنی سمرقندی

(طنز)

امیرحسین اکبری‌شالچی

shaalchy.persianblog.ir

 

مَفعولاتُن مفعولُن فَعَل فاعلاتُ فاعلاتُ مَفاعیلُ فَعولُ فعوووووووووووووووولُن... مفاعِلُن فاعلاتُن مُستَفعِلُن فاعلن مُفتَعِلُن مُستفعلُ فاعلن فعولن فَعُلَن اما بعد؛ بدان که چنین گوید این کَمینه الامیر الحسین الاکبری الشالجی الخراسانی الفردیسی الکردستانی که شبی روانِِ الحکیم سوزنی سمرقندی از عالم برزخ به خواب این کمترین آمده سرِ سخن را با این رَهی گشوده مرا اندرزهای گهربهایی داد که چون از خواب خاستم پاک فرامُشتم شد ولیکن چون این نگارندۀ بی‌نگار با آن دانای روشن‌روان به گفتار درآمد، وی هیچ سخن من ندریافت، زبان به گله گشوده مخفی نماناد چند آبدار نثار زمین و زمان ساخته عبید زاکانا را نیز چند ناسزا سزاوار دانسته و بنده زبان به روشنگری گشوده بر آن سراینده‌ی تلخ‌سرای شیرین‌زبان روشن ساختم که زمان و زبان، دیگر گشته و مردمان هم‌برابرِ روزگار وی سخن نرانند. پس آن خداوندگار سخن باز از در و دامن زمان و زبان یاد کرده آنگهی خشم خود فرو قورت داده از من خواهشِ  قاموسی نمود تا به دستاویز آن پارسی گفتنِِ امروزیان دریافتن تواند و این بنده‌ی سراپا گناهِ گردن‌شکسته یادآور شدم که چنین قاموسی می‌نباشد و در این زمانه فرهنگ‌نویسان قاموس زبان‌های بیگانه نویسند و پارسی را زبانی خوارمایه در شمار آرند و آن خداوند شکوه و بزرگواری این بار همگان به ویژه عبید زاکانا را به باد دشنام‌های آبدار گرفته و مرا از هیبت او، هراس هنگفت اندر دل بیامد و این بی‌نگارمانده گفته دادم که قاموسی نگارم تا وی را به کار آید و هر چه در یاد داشتم نگاریدم و هر چه نه در یاد داشتم از ارباب خرد جویا گشتم و گاه رای‌های ایشان چندگانه گردد و مرا درکار آمد که رای‌های رنگارنگ ایشان همه بنگاشتم تا سزای اندیشه‌وَرزان داده باشم و در روز رستاخیز بلکه شب آن نیز نزد سرفرازانِ دانش سرفکنده نگردم و این قاموس پیشکش به آن خدای سرایندگان برزخی بنبشتم  و استوار به چنگ خود بر سینه گرفته شبانه خواب شدم. ولیکن چون آن فرزانه‌ی گرانسنگ، آن استاذ جاماسب دانا بیامد دیدم  قاموس نه همراهم به جهان خواب آمده باشد و حکیم سوزنی سمرقندیِ برزخ‌آشیان باز چند بالاخانه‌دار بالای شناسان و ناشناسان بار کرده برفت و بیدار گشته دیدم این قاموس وی جا بماند و هم اینک شمایان را دهم تا به وی رسانید بلکه آن سخنور، زبان روزگار ما درتواند یافت و چون وی را نبیافتید از دعای خیر این بنده فرامشت نکنید و اگر این فرامشت گردید از خویشان بسیار نزدیک عبید زاکانا یادی کنید و جنس لطیف ایشان اصلح باشد که روان حکیم سمرقند به چنین سخنان در عالم برزخ به پایکوبی درآید و این است، هذا:

 

اتوبانک: اتوبان کوچک باشد چنان که اتوبانک ملت گویند و آن اتوبان کوچک مردم باشد.                                  

ادبیات فارسی: همان "عربیات فارسی" است، رشته‌ای است مدرک‌ساز.

ادبیات میمونی: ادبیات مدرن را گویند چه آن تقلید میمون‌وار از ادبیات فرنگ باشد.

از من بپر سید:به تشدید پا و یا. کیوسکی باشد که در برخ جای‌ها نهند و سید در لغت عرب آقا باشد و بانوان را نیاز به پرش از آن نباشد، چه از کنارش اندرگذرند.

امورمالی: به سکون را. بخشی از اداره‌جات باشد که در آن همۀ کارها را به هم مالند و این بخش، همۀ اداره‌جات را باشد، چه بی مالاندن هیچ کار را در آنها توفیق نباشد.

انتفاعی: دولتی را گویند، چه غیرانتفاعی، شخصی باشد.

اول و آخر شاهنامه: همان است که احمد شاملو گفته و چنین بود که وی به اخوان رشک ببرد که وی آخر شاهنامه گفته بود و خواست از وی پیشی گیرد و به امریکَه برفت و اول و آخر شاهنامه را یک‌جا بگفت و نوپردازان را از این کارها بسیار باشد و چون چنین کنند ایشان را شاعر ملی لقب دهند و پیشنهاد ریاست دپارتمان در امریکه کنند مر ایشان را.

ایران‌گردی: همان گردش کرۀ زمین است، چه هر گاه زمین بگردد، ایران هم بگردد و از اینجاست که برخی گویند آن با جهان‌گردی یکی است و سازمان ایرانگردی و جهانگردی بنیاد نهند که هر دو یکی باشد.

بابازاده: کچل موفرفری را گویند، چه همه از مادر زاده گردند نی از پدر.

بحث سیاسی: بحث 30 یا 30. جدلی است سرِکاری، چه برنده و بازندۀ آن را غم ایران و ایرانی نباشد، و هر دو گزینه یکی باشد.

بستنی: هر چیز شایسته بستن باشد و آن درب آبریزگاه است.

بلندگو: برخی گویند همان میکروفون است و جهان‌دیدگان گویند در قدیم نام مردی بوده که جوانمرگ شده.

بی‌همه‌چیز: گونه‌ای شعر است که نخست بی‌مصرع و سپس بی‌قافیه و بی‌وزن و بی‌معنا و بی‌احساس و بی‌اندیشه و سرانجام بی‌همه‌چیز شد و برخی کسان آن را شعر ناب گویند و اشعار دیگر را نظم خوانند.

پارسیان: پولخانه‌ای است که هنگام بهره گرفتن پارسی و غیرپارسی سرش نمی‌شود.

پارسی سره: زبانی است که همگنان خواهند خود از آسمان کله‌پا شده در دهانشان رود.

پاکدامن: زنی باشد که دامن خود از بغچه بیرون نکند و از این روی دامنش همیشه پاک ماند.

پزشک: کاسب درس‌خوانده.

پشتون‌ها: قومی‌اند که تاریخ افغانستان را خراب می‌کرده باشند.

پناهنده: کسی را گویند که می‌خواسته زعیم عالیقدر مسلمین شود و چون نیازی بدان نبوده نزد دول خارجی پناه جسته است.

پول: متری است که با آن وزن از جان مرغ تا جان آدمیزاد را سنجند.

پول چای: پول ده هزار چای. فارسیان گاه یکی گویند و ده هزار اراده کنند.

ترافیک‌: به لغتِ فرنگ آمدوشد باشد و فارسیان بالعکس راه‌بندان را گویند.

تظاهرات: معروف است و آن جمع تظاهر و خودنمایی باشد.

تعصب: هر گونه گرایش میهنی باشد در اصطلاح رفقا.

تفکیک قوای ایرانی: تفکیک قوای مردم و دولت را گویند و آن چنین باشد که نه مردم را با دولت کاری باشد و نه دولت را با مردم.

تلویزیون: این واژه را دو بخش باشد: تله و ویزیون. تله را معنا دور و ویزیون همان اهل ویز است. دستگاهی است که به دستاویزش  ویزویز را به دوردست‌ها رساندن می‌توان.

جاعینک: ظرفی است محکم که عینک در آن گذارند و برخی گویند مقصد "روی بینی" است، که عینک را روی بینی گذارند.

جیب: بخشی از جامه که همیشه سوراخ است و پول اندر آن بند نگردد.

جدایی‌خواه: تنگ‌چشم را گویند چه این کس شیر باستان را که هیچ، گربۀ ایران کنونی را هم دیدن نتواند.

جیغ بنفش: جیغی باشد که آن را رنگ‌زده به نام فریاد امروزیان و پیشرفتگان فروشند، چه نوپردازان گنجشک را رنگ کرده به جای قناری فروشند و این هنر ایشان باشد.

چاپ اول: چاپ اول و دوم و سوم و الخ باشد.

چاپ دوم: آنچه بکنند و ننویسند.

چشم (به زبر اول): معنای این واژه روشن نشد، اما فارسیان هر کار که نخواهند بکنند، این لغت بر زبان آرند.

چند‌منظوره: زنی را گویند که هم مادری کند و هم همسری و هم کارمندی و هم گمان کند مدرن گردیده است.

چی: پسوندی است که نام پارسی را ترکی کند مانند دستمالچی و ابریشمچی و برخی قیچی و کاچی و نخودچی را نیز از این دست خوانده به لج فارس‌ها ترک نامند.

حرف: افسونی است که چون دمند آدمی را تبدیل به خر کند و برخی گویند که خر را هم تبدیل به آدم کند و لیکن گوینده آن باید دانا باشد.

حق‌البوق: حق‌التألیف رفقا را گویند و پیشتر، آن را نخست کشور شوراها دادی و سپس ناشر ایرانی، و اینک کشور شوراها نباشد و ندهد و ناشر ایرانی باشد و او هم ندهد.

خانم‌خانما: زنی را گویند که مهریه‌اش از ده هزار سکۀ زر افزون باشد.

 خدادوست  :(khodaadost)کسی را گویند که خدا را 2 همی‌شمارد و وی مشرک است و برخی گویند وی آن‌کس باشد که خدای را دوست می‌داشته باشد و این محل تردید است، چه در این زمانه آن کس که خود را دوستدار آن فرانمایاند، خود را بر خدای شرک ورزد یحتمل صورت کهن تلفظ آن khodaa dos باشد.

خانم‌خانما: زنی را گویند که مهریه‌اش از ده هزار سکۀ زر افزون باشد.

خانه‌دار: زنی را گویند که خانه داشته باشد و این بهترین نوع عروس است، چه برخی مردان را خانه ندهند که مجردند و زن ندهند که خانه ندارند.

خودفروش: دستگاه اتوماتی را گویند که اجناسِ خرد، همانند شکلات فروشد، و برخی روسپی را گویند و این از اغلاط است، چه وی خود را نفروشد بلکه کرایه دهد.

داداش‌زاده: از سفسطه‌هاست، چه پدر و برادر کسی یکی نگردد.

دانشجو: مدرک‌جو را گویند.

داماد: مردی است که ضمانت کند هر زمان زنی از او پول هنگفتی خواست در کفش نهد و این از انواع جنون باشد.

دستشویی: آبریزگاه است که برخی دست خود در آن شویند و آن را چنین نامند.

دمکراسیِ بینی: آزادی عمل دماغ باشد و آن را دمکراسی ایرانی نیز خوانند.

دود: گازی است محلول در خون مردم تهران.

دودکش: کنایه از بینی مردم تهران باشد، چه آن دود را به درون خود کشد.

دهاتی:پیشتر روستایی را گفتندی و اینک شهری را گویند.

دیوانه: دیگری باشد و آن هر آن کس است که این کس نباشد.

رشوه: به ضم میم. یک گام پیش از"مُِهر" است و آن خواهد آمد.

رفیقه: همسر ناتنی کسی را گویند.

رگ: از اعضا تن است و لیکن در تن بسیاری از فارسیان یافت نشد. و برخی گویند در تن مردمان روزگار کهن می‌بوده باشد و در پس تکامل انسانی حذف شده باشد، چه رفقا گویند که انسان پیشتر دم می‌داشته بوده باشد و در راه تکامل آن را از دست داده بوده باشد.

روسیه: کشوری است که سرزمین های پارسی زبانان گرفته و ایدون روی خویشتن سیاه ساخته و هر چند ایرانیان دست‌اندازی‌های او را بعداً به فال نیک گرفته‌اند، نامی که پیشینیان نهاده‌اند، همچنان بر روی اوست.

ریال‌کاری: به تخفیف لام ریاکاری را گویند.

زرجو: دانشجو را گویند.

زرنگ: کلاهبردار را گویند که حق دیگران ضایع کند.

زندگی: معروف است و آن یگانه علت مرگ باشد، چه همگنان تنها از زندگی میرند و بس.

سرمایه: خدای سرمایه‌دار را گویند و آن در این جهان بر همه حکم کند، و بر صاحب خود افزون‌تر.

سریال: آنچه بهایش مقطوع بوده بماند و به چهار ریال نرسد.

سمرقند: زنگی باشد که نام خود کافور گذاشته و آن گاهنامه‌ای است که تبلیغ فرهنگ بیگانه کند و آن را از قند سمرقند بهره‌ای نباشد و برخی گویند فرزند بخاراست و لیکن این محل تردید است که او را بخار بخارا نیز نباشد.

سوپریز: ملاقه را گویند که با آن سوپ ریزند و برخی آن را سورپریز به اضافت «را» خوانند و این از اغلاط است.

سوییس: بانکی است و برخی گویند پالایشگاه پول جهان است، چه در آن پول سیاه سپید کنند.

سیبا: مخففی است و آن نادرست است و درست آن "سیب ما" باشد و فارسیان را از این دست لغزش ها بسیار باشد، چه مخفف کردن، نو آموخته باشند.

سیتی اسکِن: بدان که سیتی در لغت فرنگ شهر را خوانند و اسکن مخفف اسکناس باشد و سیتی اسکن شهری از اسکناس باشد که از بیمار

/ 3 نظر / 123 بازدید
الياس علوي

سلام دوست ناديده وبلاگ مقبولي داريد لذت بردم مي دانيد در مورد طنز واقعا كشور ما بسيار عقب مانده است. متاسفانه فرهنگي كه بتواند طنز را قبول كند هنوز جا نيافتاده در بين ملت و دولت ما و البته طنز داريم تا هجو و رسوا كردن ديگران با نام طنز. شاد باشيد و كامياب

شهاب

خیلی باحال بود!

لبخندایرانی

سلام به شما وبلاگ نويس توانا ودوست ناآشناي من اميدوارم حالتون خوب وزندگي بركامتان شيرين همچون عسل باشد وبلاگ خوبي داريد از ديدن آن لذت بردم اگه دوست داشتي يه سر به ما بزن واگرخوشت اومد مارو لينك كن خبر بده تا شما رو لينك كنيم ممنون و تشكر از اين همه سليقه اي كه در وبلاگت به كار بردي