زویا

http://www.dorredari.com/index.php?&option=com_content&task=view&id=294&Itemid=1&feed=rss20&limit2=9&limitstart2=18

 

زویا چاپ زهرا حسین زاده   

□ زویا

□ جان فوالاین، ریتا کریستوفاری

ترجمه: امیرحسین اکبری شالچی

ناشر: نشر ثالث

چاپ اول: 1386

2000 نسخه: 2500 تومان، 216 صفحه


زنان افغانستان و هر آنچه به آنها مرتبط است اعم از مسائل تاریخی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی و...  در سالهای اخیر، خوراک بسیاری از مطبوعات و رسانه های صوتی و تصویری جهان بوده  و چه بسا جنجالهایی هم در پی داشته است.

"زویا" زنی است تقریبا سی ساله و اهل کابل که از سال 1994 عضو نهضت زنان افغانستان بوده است و این کتاب، سرنوشت اوست که تجربه های تلخ و گزنده ای از جنگهای سه دهه ی اخیر افغانستان را پشت سر گذاشته است.  جان فالین و ریتا کریستوفاری به همکاری خود زویا این خاطرات را گرد آورده اند که حاوی اتفاقات و رخدادهای تکان دهنده ای از سالهای جنگ و بدبختی است. جان و ریتا نخستین بار "زویا" را در مهمان خانه ای کوچک در نزدیکی واتیکان دیدند وی از آغاز سال 2001 در آنجا سکونت داشته است. آنها او را دوستدار و جذاب دیدند که جامه ای خاکستری بر تن داشته و شالی بر گردن انداخته، با نگاهی پر نیرو. او با چیرگی سخن می گفته و از سن و سالش بیشتر نشان می داده است.

کتاب در پنج بخش با عناوین: پیشکشی روسیه، زخم خونی، نامی تازه برای آزادی، شهر خاموش و اردوگاهی در دل بیابان تنظیم شده است که هر بخش انعکاس وضعیت رقت بار زنان در یکی از دوره های جهاد است. در پایان هم مطالبی آمده است در مورد این کتاب به همراه رخدادنامه ای که به مخاطب در شناخت حوادث تاریخی مطرح شده در این اثر کمک می رساند.

ماجراهای نقل شده، افسوس هر مخاطبی را بر می انگیزد.

بخشی از این کتاب را با هم می خوانیم:

نه از آن دکان خوشم می آمد، نه از فروشنده اش، اما از هردوتاشان بیشتر از جامه ای که باید در آن جا می خریدم، بیزار بودم. به بازار آمده بودم تا برقعی برای خود بخرم، می خواستم هر چه زودتر از دکانی که برقع ها پشت ویترینش چنان سرافراز ایستاده بودند که گویی که واپسین فریادند، برآیم. آنها به چشم من همانند ارواح خواب رفته می آمدند. یک برقع آبی رنگ – که رنگ معمول بود – دیدم که باید اندازه می بود، آن را بر پیراهن و شلوارم پوشیدم. از پلی یستر ارزانی دوخته شده بود.

به فروشنده گفتم: «هیچ چیزی را نمی توانم ببینم، با این چیزی که روی سرم است، در خیابان کله پا خواهم شد.» و داشتم به آن پارچه ی سنگین کشتی می گرفتم تازه آن را روی خویش انداخته بودم، اما در هوای تیر ماهی ناگاه تنم خیس عرق شد.

وی گفت: «اندوهش را نخورید، کمی که تنتان کنید برایتان عادی می شود»

آن را از تن گسیختم و 500 روپیه به آن مرد دادم، وی برقع را درست تا کرد و در کیسه گذاشت و من پر شتاب از دکان برآمدم. از خشم داغ شده بودم که چرا وادارم برای چیزی که از آن بیزارم، پول بپردازم. اگر می توانستم همه ی آن دکان را خاک و خاکستر می کردم. اما این می توانست خطرناک باشد که به فروشنده بگویم که نگرم درباره ی کالاهایش چیست، چون شاید به جنگ در می آمد و چشم های پلیس سویمان کشیده می شد.

در پی آن نبودم که چنان که او گفته بود به آن خو گیر شوم. می دانستم فرصت های بسیاری برای پوشیدن آن خواهم داشت!

/ 2 نظر / 43 بازدید
یـک مـهـنـدس

با سلام یـک مـهـنـدس برای افزایش رتبه در موتورهای جستوجوگر اقدام به تبادل لینک میکند در صورت تمایل سایت را لینک کرده و سپس لینک خود را ارسال کنید نام لینک : یـک مـهـنـدس آدرس لینک : http://yekmohandes.ir موفق باشید

نيلوفر

سلام آقاي شالچي وبلاگ بسيار خوب و پر محتوايي داريد.اگر ما رو قابل مي دونيد با هم تبادل لينك داشته باشيم؟ ما را با نام : بهترين ها و آدرس: http://business4everyone.mihanblog.com/ لينك كنيد و نام مورد نظر خود را بفرستيد.در كمتر از 12 ساعت لينك شما تاييد مي شود. موفق و موييد باشيد.