جریمه نویس قهار

 جریمه‌نویس قهار

(خاطره)


یادش بخیر کلاس اول راهنمایی بودیم. من وسط می‌نشستم. دست راستی‌ام محمود جواهریان بود که تقریباً بچۀ منظمی بود. اما دست راستی‌ام فرهاد شیخ‌محمدتقی بود که همۀ کارهایش جک از آب درمی‌آمد، تکه‌کلامش هم «یِهُویی» بود. یک معلم به اسم افشار هم داشتیم که به سگ گفته بود زکی! یک عمر ریاضی درس داده بود و در آن سال او را برای درس دادن علوم گذاشته بودند. هیچ چیزی نمی‌دانست و تا جایی که به یادم می‌آید، تنها یک بار درس را برای ما گفته بود. اسم‌های بچه‌ها هم درست یادش نمی‌ماند و برای همین به ما گفته بود که هر کسی یک شماره دارد و اگر او بخواهد از کسی درس بپرسد، فقط شماره‌اش را می‌گوید و اگر کسی شماره‌اش را نداند، کتک می‌خورد.

یک روز این افشار مانند برج زهر مار به کلاس آمد. هنوز از در کلاس تو نیامده، دفترش را از جیب بغلش درآورد و باز کرد و با تشر گفت: «هفتمی!»

هفتمی همین شیخ‌محمدتقی بود، اما هیچ صدایش درنیامد!

افشار باز صدای خشن‌تر گفت: «توله‌سگ هفتمی!»

شیخ‌محمدتقی باز هم به روی مبارکش نیاورد. افشار داد زد: «دانش‌آموز فرهاد شیخ‌محمدتقی!» باز هم وای جغدی هم نمی‌‌آمد به گوش! یک دفعه نعره کشید: «توله‌سگ فرهاد شیخ محمدتقی! غایبه؟»

شیخ‌محمدتقی دید کار، دیگر شوخی‌بردار نیست و الان است که غایبی بخورد و فردا ناظم مدرسه سر کلاس بیاید و بگوید دیروز کجا بوده، آرام آرام دستش را بالا برد و خیلی آهسته و با صدایی لرزان گفت: «آقا...!»

«کیه؟»

«آقا... ماییم!»

افشار گفت: «پس چرا صدات درنمی‌آد؟ گم شو بیا بیرون درس جواب بده بینم!»

شیخ‌محمدتقی سر جاش میخ ماند. افشار گفت: «گم شو بیا درس جواب بده بینم!» شیخ‌محمدتقی گفت: «آقا... نخوندیم که!»

«نخوندی هان؟ دفعه دیگه دو بار از بخش دو می‌نویسی تا حالت سر جاش بیاد، بفهمی یه من ماست چن من کره داره!»

جالب اینکه درس ما هنوز بخش یک بود و بخش دو حداقل پنج برابر بخش یک بود! بعد در دفترش نوشت و آن را در جیبش گذاشت. شیخ‌محمدتقی هم انگار نه انگار، آب از آبش تکان نخورد.

 

جلسه‌ی بعد تا افشار تو کلاس آمد، با لهجه‌ی چال‌میدونی گفت: «فرهاد شیخ‌محمدتقی، دوبار جریمه، بذار رو میز بینم!»

«آقا ننوشتیم که!»

«چه غلطی می‌کردی ننوشتی؟»

«آخه آقا ما فکر کردیم امروز جمعه‌س! یهویی صبح مادرمون از خواب بیدارمون کرد، گفت: «امروز شمبه‌س پاشو برو مدرسه بچه!»

«خوبه مادرت خودش می‌دونه چه توفه‌ای زاییده!»

"آخه آقا ما به خدا چه‌می‌دونستیم! ما صبح از خواب بیدار شدیم، یهویی فکر کردیم هنوز دیروزه. ولی مادرمون گفت امروز شمبه‌س!»

«خیله‌خوب، پس دفعه‌ی دیگه جای دو بار چاهار بار می‌نویسی تا حالت سر جاش بیاد دیگه امروز و دیروز و از هم تشخیص بدی!»

شیخ‌محمدتقی باز بی اینکه هیچ واکنشی نشان بدهد، سفت سر جاش نشست.

 

باز جلسه‌ی بعد افشار گفت: «فرهاد شیخ‌محمدتقی! چاهار بار جریمه! نوشتی یا ننوشتی؟»

«آقا ننوشتیم که!»

«چه شیکری می‌خوردی ننوشتی؟»

«آخه آقا اسباب‌کشی داشتیم!»

«برِ خودت کردی اسباب‌کشی داشتی!»

«آخه آقا ما که نداشتیم که، برادرمون داشت. مارَم یهویی ورداشتن بردن اسباب‌کشی!»

"مگه خر بودی بردنت اسباب‌کشی؟ دفعۀ دیگه جای چاهار بار شش بار می‌نویسی تا حالت سر جاش بیاد دیگه خر مردم نشی و بگی من یه دانش‌آموزم باید جریمه‌هامو بنویسم!»

 

«فرهاد شیخ‌محمدتقی، شیش بار جریمه، بذار رو میز بینم!»
«آقا ننوشتیم که!»

«چه غلطی می‌کردی ننوشتی؟»

«آقا ما به خدا اومدیم بنویسیم، یهویی برقا رفت.»

«خب می‌تمرگیدی زیر چراغ‌نفتی می‌نوشتی!»

«آخه آقا ما یه چراغ‌نفتی بیشتر نداریم که! اونم مادرمون یهویی ورداشت برد تو آشپس‌‌خونه.»

«خیله‌خوب، دفۀ دیگ جای شیش بار، هشت بار می‌نویسی تا حالت سر جاش بیاد دیگه برقاتون نره! به باباجونتم بگی یه چراغ‌نفتی هم واسه جریمه‌های پسر عتیقه‌ش بخره!»

 

«فرهاد شیخ‌محمدتقی! هشت بار جریمه، نوشتی یا ننوشتی؟»

«آخه آقا ما چه‌می‌دونستیم؟»

«چی چی رو چه‌می‌دونستیم! مگه نگفتم هشت بار جریمه باید بنویسی؟»

«آخه آقا شما یهویی بی‌هوا درس پرسیده بودین که!»

«چی؟ بی‌هوا درس پرسیده بودین یعنی چی؟»

«آخه آقا اون روزی شما یهویی اومدین سر کلاس گفتین توله‌سگ هفتمی. نگفته بودین درس می‌پرسین که. ما چه‌می‌دونستیم باید درس حاضر کنیم!»

«بی‌هوا درس پرسیدم، هان؟ دفعۀ دیگه یا ده بار جریمه می‌نویسی یا مادرتو می‌آری تا بفهمی باید هر شب درستو حاضر کنی، چه ازت بپرسن چه نپرسن!»

شیخ‌محمدتقی اسم مادرش را که شنید تازه اولین واکنش را نشان داد. در فکر فرو رفت و با لحن کش‌وقوس‌دارش آرام گفت: «حالا چی کار کنم؟» گفتم: «چی رو چی کار کنی؟»

«ده بار جریمه رو... چه جوری بنویسم؟»

خواستم به او دلداری داده باشم، گفتم: «خب حالا نمی‌خواد ده بار بنویسی که!»

«پس چی؟»

«خب... خب مادرتو بیار!»

«نمی‌شه!»

«چرا نمی‌شه؟»

«مادرم خودش از ده بار جریمه بدتره!»

«خب... خب حالا نمی‌خواد ده بار بنویسی که!»

«پس چی؟»

«یه بار بنویس، نُه تا کاربُن بذار زیرش، می‌شه ده بار!»

«نمی‌شه!»

«چرا نمی‌شه؟»

«آقا مگه خره، یِهویی می‌فهمه!»

«خب تو کردی نشد؟»

 

جلسۀ بعد دیدم شیخ‌محمدتقی خیلی جدی نشسته و قیافه‌ی حق‌به‌جانبی گرفته. گفتم:«چی کار کردی؟»

«هیچ چی، چی کار کنم؟»

انگار هیچ در باغ نبود، گفتم: «جریمه‌هاتو چی کار کردی؟ نوشتی؟»

«خب چی کار کنم؟»

با تعجب گفتم: «ده بار جریمه نشستی نوشتی؟»

«خب تو بودی چی کار می‌کردی؟»

همین‌ها رو می‌گفتیم که افشار سر کلاس اومد و یک دفعه داد زد: «فرهاد شیخ‌محمدتقی! ده بار جریمه، نوشتی یا مادرتو آوردی؟»

«آقا نوشتیم!»

یک دفعه سر همۀ بچه‌های کلاس طرف فرهاد شیخ‌محمدتقی برگشت! همه می‌دانستند که اگر جانش هم دربیاید نمی‌تواند ده بار از روی بخش دو بنویسد، تازه آن هم هیچ‌کس نه و فرهاد شیخ‌محمدتقی که اگر می‌توانست، از زیر آب خوردن هم درمی‌رفت! افشار در حالی که خودکارش را از جیب کتش درمی‌آورد تا جریمه‌ها را خط بزند، با گام‌های ناباور و آرام آرام طرف میز ما آمد. شیخ‌محمدتقی یک دفتر صدبرگ نوی آبی جلدمُشمایی را که از نویی برق می‌زد، روی میز گذاشت. افشار آن را باز کرد. دید صفحۀ اول خیلی قشنگ و تروتمیز به رنگ آبی آسمانی نوشته شده. یک ورق زد دید یک کمی کم‌رنگ شد! یک ورق دیگر زد، دید باز کم‌رنگ‌تر شد! گفت: «دِه... ! چرا این جوریه؟» چند ورق دیگه زد، دید اصلاً محو شد رفت! گفت: «کپی انداخته توله‌سگ!» درق در سرش کوبید و گفت: «دیگه مادرتم لازم نکرده بیاری!»

*

/ 0 نظر / 39 بازدید