شاه‌بیت‌های صائب تبریزی

 

شاه‌بیت‌های صائب تبریزی

ا. ح. اکبری شالچی

 

برگزیده از:

زین‌العابدین
مؤتمن، گلچین صائب، انتشارات دانشور، تهران، 1379.

 

 

تا
ازین بعد چه از پرده برآید کامروز

دور
پرواری عمامه و قطر شکم است

*

مگذار شیخ را که به
میخانۀ ما بگذرد

کان خودپرست دشمن دیرینۀ
خم است

*

پشّه با
شب‌زنده‌داری خون مردم می‌مکد

زینهار از زاهد شب‌زنده‌دار اندیشه کن

*

خوشوقت گروهی که در
اندیشۀ یارند

چون کعبه‌روان روی به
دیوار ندارند

*

ظالم به ظلم خویش گرفتار
می‌شود

از پیچ‌وتاب نیست رهایی
کمند را

*

رتبۀ
زمزمۀ عشق ندارد زاهد

بگذارید
که آوازۀ جنت شنود

*

گنبد شهر از همه فاضل‌تر بود

گر به عمامه کسی گوی فضیلت می‌برد

*

حج خریدن در دیار
عشقبازان رسم نیست

هر که مرد اینجا برای او
شهادت می‌خرند

*

فکر
صید خلق دارد زاهدان را گوشه‌گیر

خاک‌ساری
پردۀ تزویر باشد دام را

*

بستگی
کفر است در آیین ما آزادگان

می‌شود
زنار اگر احرام می‌بندیم ما

*

حضور خاطر اگر در نماز
معتبر است

امید
ما به نماز نکرده بیشتر است

*

ما پریشان‌نظران، خود گره کار خودیم

این چه حرفی‌ست که سررشته به دست ما نیست

*

توانگر از نشاط فربهی در خود نمی‌گنجد

از این غافل که هم‌پهلوی چرب اوست، قصابش

*

تا
سبزه و می هست ز می توبه حرام است

نتوان
غم دل را به بهار دگر افکند

*

به
کیش ما که وضو دست شستن است از جان

ز
خویش هر که تهی گشته است محراب است

*

رندی‌ست
که اسباب وی آسان ندهد دست

سرمایۀ
تزویر عصایی و ردایی‌ست

*

عقل و فطرت به جوی نستانند

دور، دور شکم و دستار است

*

خرقۀ تزویر از ابد غرور آبستن است

حق‌پرستی در لباس اطلس و دیبا خوش است

*

واعظ چه شوی گرم؟ لب بی‌نمک تو

تبخاله‌ای از گرمی گفتار ندارد

*

بر حذر باش که این دست‌ودهن‌آب‌کشان

خانه‌پردازتر از سیل فنا می‌باشند

*

به قیل‌وقال نتوان در حریم کعبه محروم شد

همان بهتر که این ناقوس در بتخانه آویزی

*

مبحث عشق است ای زاهد
خموشی پیشه کن

عرض علم و موشکافی‌ها به
عرض ریش نیست

*

ما از این هستیِ ده‌روزه
به جان آمده‌ایم

وای بر خضر که زندانی
عمر ابد است

*

فکر صید خلق دارد زاهدان
را گوشه‌‌گیر

خاکساری پردۀ تزویر باشد
دام را

*

نمی‌خواهد میانجی جنگ‌های
زرگری ورنه

نزاع از کفر و دین و
سبحه و زنّار بردارم

*

رندی‌ست که اسباب وی
آسان ندهد دست

سرمایۀ تزویر عصایی و
ردایی‌ست

*

چنان ناسازگاری عام شد
در روزگار ما

که طفل از شیر مادر
استخوان اندر گلو دارد

*

از حوادث دل آزرده چه
پروا دارد

چهرۀ سرو ز بیداد خزان
زرد نشد

*

مبحث عشق است ای زاهد
خموشی پیشه کن

عرض علم و موشکافی‌ها به
عرض ریش نیست

*

ما از این هستیِ ده‌روزه
به جان آمده‌ایم

وای بر خضر که زندانی
عمر ابد است

*

فکر صید خلق دارد زاهدان
را گوشه‌‌گیر

خاکساری پردۀ تزویر باشد
دام را

*

رندی‌ست که اسباب وی
آسان ندهد دست

سرمایۀ تزویر عصایی و
ردایی‌ست

*

چنان ناسازگاری عام شد
در روزگار ما

که طفل از شیر مادر
استخوان اندر گلو دارد

*

ز حرف عشق رسوای جهان شد
زاهد خودبین

به از ده پرده‌داری نیست
عقل روستایی را

*

با شراب تلخ، زاهد
ترشرویی می‌کند

کو جوانمردی که سازد کار
این بی‌پیر را

*

روزی که برف سرخ ببارد
از آسمان

بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود

*

ز دست راست اگر ندانستمی
چپ را

چه گنج‌ها به یمین و
یسار داشتمی

*

خون فرهاد محال است که
پامال شود

که به خونخواهی او بسته
کمر هر رگ سنگ

*

اگر خدای جهان را سمیع
می‌دانی

مکن بلند برای خدا تلاوت
را

*

این دزدها تمام شریک‌اند
با عسس

پیش فلک شکایت دوران چه
می‌بری

*

دولت سنگدلان را نبود
استقرار

سیل از کوه به تعجیل
روان می‌گردد

*

روزی که برف سرخ بارد
زآسمان

بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود

*

ظالم به مرگ، دست نمی‌دارد از ستم

آخر، پر عقاب پَر تیر می‌شود

*

از ضعیفان می‌شود روشن
چراغ سرکشان

بال آتش از خس و خاشاک
می‌آید برون

*

دولت سنگدلان را نبود
استقرار

سیل از کوه به تعجیل
روان می‌گردد

*

اگر عاشق نمی‌بودیم صائب

چه می‌کردیم با این
زندگانی

*

صائب مطلب روی دل از کس
که در این عهد

رویی که نگردد ز کسی روی
کتاب است

*

داس دایم در کمین خوشه‌های
سرکش است

آسمان دارد پی گردن‌کشان
شمشیر را

*

به هشیاران فشان این
دانۀ تسبیح را زاهد

که ابر از رشتۀ باران به
دام آورد مستان را

*

نالۀ مظلوم در آهن سرایت
می‌کند

زین سبب در خانۀ شمشیر
دائم شیون است

*

خبر ز تلخی آب بقا کسی
دارد

که همچو خضر گرفتار عمر
جاوید است

*

طوق منت برنتابد گردن
آزادگان

ترک احسان از بزرگان است
احسان دگر

*

نالۀ مظلوم در آهن سرایت
می‌کند

زین سبب در خانۀ شمشیر
دائم شیون است

*

قطع نظر ز نعمت فردوس
مشکل است

صائب چه‌سان از لذّت
دیدار بگذرد

*

بار منت برنمی‌تابد دل
آزادگان

ترک احسان را ز مردم جود
می‌دانیم ما

*

زاهد خشک اگر قامت او را
بیند

همچو محراب سراپا همه
آغوش شود

*

غربت مپسندید که افتید
به زندان

بیرون ز وطن پا مگذارید
که چاه است

*

قرب
از خلق مجویید که چون موج سراب

بیشتر
اهل جهان دورنما می‌باشند

*

مرد
مصاف در همه جا یافت می‌شود

در
هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام

*

زیر
شمشیر حوادث مژه بر هم نزنیم

به
رخ سیل گشادست در خانۀ ما

*

مرا
روز قیامت غمی که هست این است

که
روی مردم عالم دو بار باید دید

*

می‌خورم
خون از سفال و لب به دندان می‌گزم

وای
بر آن کس که می از ساغر جم می‌خورد

*

صائب
چه اعتبار بر اِخوان روزگار

یوسف
به ریسمان برادر به چاه شد

*

روشندلی
نمانْد در این باغ و بوستان

با
خود مگر چو آب روان گفتگو کنم

*

نور
خورشیدم ز امداد خسیسان فارغم

نیستم
آتش که هر خاری کند رعنا مرا

*

به
آن خواری که سگ را دور می‌سازند از مسجد

مکرر
رانده‌ام از آستان خویش دولت را

*

ز
غرور آدمیت به همین خوشیم صائب

که
شکار نعمت خود نکند بهشت ما را

*

جوهرنمای
جوهر ذاتی خویش باش

خاکش
به سر که زنده به نام پدر بود

*

اگر
صد بار برخیزد همان بر خاک بنشیند

به
بال دیگران هر کس بود چون تیر پروازش

*

گرچه
زندانی‌ست دست خالی‌ام در آستین

کارساز
عالمی از همت مردانه‌‌ام

*

نومید
نیستیم ز احسان نوبهار

هرچند
تخم سوخته در خاک کرده‌ایم

*

میفشانم
هرچه می‌گیرم چو ابر نوبهار

با
من احسان با تمام خلق احسان کردن است

*

از
گلوی خود بریدن وقت حاجت همت است

ورنه
هر کس وقت پیری پیش سگ نان افکند

*

دوردستان
را به احسان یاد کردن همت است

ورنه
هر نخلی به پای خود ثمر می‌افکند

*

فکر
شنبه تلخ دارد جمعۀ اطفال را

عشرت
امروز بی اندیشۀ فردا خوش است

*

هر
چه رفت از دست یاد آن به نیکی می‌کنند

چهرۀ
امروز بی اندیشۀ فردا خوش است

*

بحر
زا سرپنجۀ مرجان نیندازد ز جوش

چند
بر دل می‌نهی از بهر تسکین دست را

*

موقوف
بر آسایش چرخ است قرارم

هر
کار که موقوف محال است محال است

*

تا
خیال گریه کردم یار رفت

این
غزال از بوی خون رم می‌کند

*

به
هیچ حیله به آغوش درنمی‌آیی

مگر
ترا از نسیم بهار ساخته‌اند

*

اگر
افتد به مسجد راه، آن سرو خرامان را

عجب
دارم نگیرد تنگ در آغوش، محرابش

*

کاش
در زندگی از خاک مرا برمی‌داشت

آن
که بر تربت من سایه فکند آخر کار

*

سرِ
زلف تو نباشد سرِ زلف دگری

از
برای دل ما قحطِ پریشانی نیست

*

چه
لازم است که خود را سبک کنم چو کاه

چو
رنگ جاذبه در کهربا نمی‌بینم

*

چون
نی، نوازشی به لب خویش کن مرا

زان
پیشتر که بند من از بند بگسلد

*

در
اقلیم مدارا ضعف بر قوت بود غالب

به
مویی می‌توان کوه گرانی را کشید اینجا

*

نقش
پای رفتگان هموار سازد راه را

مرگ
را داغ عزیزان بر من آسان کرده است

*

طومارِ
درد و داغِ عزیزانِ رفته است

این
مهلتی که عمر دراز است نام او

*

مُردم
در آرزوی شبیخون بوسه‌ای

یا
رب بخواب مرگ رود پاسبان تو

*

صبر
بر جور فلک کن تا برآیی روسفید

دانه
چون در آسیا افتد تحمل بایدش

*

خوش
است غارت دل‌ها ولی نه چندانی

که
عمر جلوۀ خود صرف ترک‌تاز کنی

*

به
این شوقی که من در کعبۀ مقصود رو دارم

دلی
از سنگ می‌باید که گردد سنگ راه من

*

زعشق
نیست اثر در جهان نمی‌دانم

که
این همای سعادت در آشیانۀ کیست

*

کدام
سردنفس در میان این جمع است

که
مهر از لب گفتار برنمی‌خیزد

*

ریشۀ
نخل کهن‌‌سال از جوان افزون‌تر است

بیشتر
دلبستگی باشد به دنیا پیر را

*

این
بیابان را به تنهایی بریدن مشکل است

چون
جرس خود را مگر بر کاروان بندد کسی

*

دو
بالا می‌شود طول عمل چون قد دو تا گردد

که
مار از امتداد روزگاران اژدها گردد

*

از
جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم

نقش
پایی چند ازین طاووس زرین‌بال ماند

*

چون
سیاهی شد ز مو، هشیار می‌باید شدن

صبح
چون روشن شود بیدار می‌باید شدن

*

شد
از فشارِ گردونْ موی سفید، و سر زد

شیری
که خورده بودیم در روزگار طفلی

*

بشوی
دست ز اصلاح تن، به جان پرداز

که
دل سفید نگردد ز جامه‌شویی‌ها

*

گرد
هستی اگر از پیش نظر برخیزد

رهروی
نیست در این راه که در منزل نیست

*

زیر
گردون باش چندانی که جسمت جان شود

گندمت
چون آرد شد در آسیا لنگر مکن

*

از
بال و پر، غبار تمنا فشانده‌ایم

بر
شاخ گل، گران نبود آشیان ما

*

به
مقدار تمنا آه افسوس از جگر خیزد

به
قدر خش شرر از آتش سوزان شود پیدا

*

سفر
اهل جهان در طلب کام بود

از
سر کام گذشتن سفر مردان است

*

در
غیبت خلق است اگر هست حضوری

در
ترک تمناست تماشایی اگر هست

*

عقدۀ
دلبستگی را اندک اندک باز کن

ورنه
مرگ این رشته را یک‌بار غافل می‌کشد

*

سبک‌مغزی
کز اسباب جهان بر خویش می‌بالد

چو
حمالی‌ست کز بارگران بر خویش می‌بالد

*

تمنا
را ز دل چون سنگ ز مسجد دور می‌سازی

اگر
دانی چه مطلب‌هاست در بی‌مدعا بودن

*

تو
از شوریدگی بر خود، جهان شوریده می‌بینی

کدامین
موج در بحر رضا ساحل نمی‌گردد

*

چون
سرو در مقام رضا ایستاده‌ام

آسوده‌خاطرم
ز بهار و خزان خویش

*

خون
جگر است این که به ابرام ستانی

رزق
تو همان است که موقوف طلب نیست

*

روزگاری
رشته‌تاب آرزو بودی بس است

چند
روزی هم گره بر رشتۀ آمال زن

*

گوش
را کرکن و بشنو که چه‌ها می‌شنوی

دیده
بربند و نظر کن که چه‌ها می‌بینی

*

تو
از شوریدگی بر خود جهان، شوریده می‌بینی

کدامین
موج در بحر رضا ساحل نمی‌گردد

*

چون
سرو در مقام رضا ایستاده‌ام

آسوده‌خاطرم
ز بهار و خزان خویش

*

سبک‌مغزی
کز اسباب جهان بر خویش می‌بالد

چو
حمالی‌ست کز بار گران بر خویش می‌بالد

*

عقدۀ
دلبستگی را اندک اندک باز کن

ورنه
مرگ این رشته را یک‌بار غافل می‌کشد

*

دانۀ
دل را تو پامال علایق کردی

ورنه
خرمن‌ها از این یک دانه می‌آید برون

*

خود
را چو برگ کاه سبک کن ز هر چه هست

آنگه
کمند جاذبۀ کهربا ببین

*

دل
دشمن به تهیدستی من می‌سوزد

برق
از این مزرعه با دیدۀ تر می‌گذرد

*

خرد
مشمار گنه را که گناهی‌ست بزرگ

گندمی
کرد ز فردوس برون آدم را

*

اگر
کوه گناه ما به محشر سایه اندازد

نبیند
هیچ مجرم روی خورشید قیامت را

*

گنه
به ارث رسیده‌ست از پدر ما را

خطا
ز صبح ازل رزق‌آمیز است

*

از
سیه‌کاری خود هر که پشیمان نشود

تخم
دیو است اگر صورت آدم با اوست

*

ابر رحمت، شُست صائب نامۀ اعمال را

اشک گرم من همان جوش ندامت می‌زند

*

نشد روز قیامت هیچ دستی دستگیر من

مگر دستی که بر یکدیگر از افسوس مالیدم

*

چون آفتاب اگر سر ما بگذرد ز چرخ

افتادگی برون نرود از سرشت ما

*

مگو در بی‌غمی آسودگی نیست

که غم گر هست در عالم همین است

*

بر سفال جسم نازیدن ندارد حاصلی

این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند

*

از صحبت نیکان نشود طینت بد نیک

بادام همان تلخ برون از شکر آید

*

تا لب نانی به دست آرم
چه خون‌ها می‌خورم

دست کوته را تنور رزق چاه بیژن است

*

ای کاش صرف عشق و جنون می‌شدی مدام

از زندگانی آنچه به کسب هنر گذشت

*

نگردد وحشت دل، کم به زیب و زینت دنیا

نسازد نقش یوسف دلنشین، دیوار زندان را

*

حق به دست ماست گر چشم از جهان پوشیده‌ایم

آسمان را خانۀ پردود می‌دانیم ما

*

پشت پا زن به دو عالم اگر از مردانی

کار اطفال بود پا به زمین مالیدن

*

جُوی غم تو ندارد جهان بی‌پروا

چرا تو بیهده چندین غم جهان داری

*

ز خاک‌بازی اطفال می‌توان دریافت

که عیش روی زمین در جهان بی‌خبری‌ست

*

نه از منزل نه از ره نی ز همراهان خبر دارم

من آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم

*

عالم بی‌خبری طرفه بهشتی بوده است

حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

*

سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس

صفحۀ خاطر از این خواب فراموشم تهی‌ست

*

حریص را نکند نعمت دو عالم سیر

همیشه آتش سوزنده اشتها دارد

*

فغان که کاسۀ زرین بی‌نیازی را

گرسنه‌چشمی ما کاسۀ گدایی کرد

*

مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی

که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را

*

زمانه، بوتۀ خار از درشت‌خویی توست

اگر شوی ملایم، جهان گلستان است

*

نیست بازآمدن از فکر وصال تو مرا

با رفیقان موافق سفر دور خوش است

*

با خیال خشک تا کی سر به یک بالین نهم

دست در آغوش با تصویر کردن مشکل است

*

با خیال یار در یک پیرهن خوابیده‌ام

برندارد سر ز بالین هر که بیدارم کند

*

که می‌گوید پری در دیدۀ مردم نمی‌آید

که دایم در نظر باشد پری‌زادی که من دارم

*

نمی‌دانم که در خاطر گذر دارد همین دانم

که بوی سنبل فردوس می‌آید ز آه من

*

یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند

یک کف خاک در این میکده ضایع نشود

*

می بده می بستان دست بزن پای بکوب

به خرابات نه از بهر نماز آمده‌ای

*

خنده چون مینای می کم کن که گر خالی شدی

می‌گذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا

*

مُهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان

سر خود می‌خورد آن پسته که خندان باشد

*

دل چو غافل شد ز حق، فرمان‌پذیر تن شود

می‌برد هر جا که خواهد اسب، خواب‌آلود را

*

دل چو بیناست چه غم، دیده اگر نابیناست

خانۀ آینه را روشنی از روزن نیست

*

از دل مگذر که خواب آسایش

در سایۀ این شکسته دیوار است

*

از دل در این جهان، طمع خرمّی ندار

کین دانه در زمین دگر سبز می‌شود

*

اگر در خوابِ بیهوشی نباشد گوش‌ها صائب

به هر نی می‌توان تقریر کردن داستانی را

*

به بیداری سر آور روزگارِ زندگانی را

به زیر خاک اگر خواب فراغت در نظر داری

*

خاکت به سر که چوب عصا در ره طلب

یک گام پیشتر ز تو در استقامت است

*

راهرو چون سیل می‌باید که سر بر پا رود

پیش پای خویش دیدن راه ما را دور کرد

*

مکن ز سختیِ ره شکوه همچو نوسفران

که خاک نرم کند آب را گران‌رفتار

*

صدق پیش آور که صبح صادق از صدق طلب

از تنور سرد، آرد گرم بیرون، نان خویش

*

راهْ سخت و همرهانْ ناساز و مرکب کندرو

هیچ رهرو از ز چندین جا نیاید پا به سنگ

*

گر خرابات مغان بی‌عصمتی را راه نیست

دختر رز با سیه‌مستان به خلوت می‌رود

*

به زیر خاک، غنی را ز مردم درویش

اگر زیادتی هست، حسرتی چند است

*

خوشا عشرت‌سرای کابل و دامان کهسارش

که ناخن بر دل گل می‌زند مژگان هر خارش

*

هیچ دردی بتر از عافیت دائم نیست

تلخی تازه به از قند مکرر باشد

*

به داد من برس ای عشق، بیش از این مپْسند

که زندگانی من صرف خورد و خواب شود

*

هر
کجا غم نیست آنجا زندگی مشکل بود

زین
سبب آدم به تعجیل از بهشت آمد برون

*

از
خس و خاشاک بگذر گرد گل‌ها کن طواف

تا
چو زنبور پر شهد سازی خانه را

*

چون
به تلخی عاقبت بر جای می‌باید گذاشت

چند
چون زنبور سازی تکیه‌گاه از شش جهت

*

به
شیرینی سرآرد نوبهار زندگانی را

چون
زنبور عسل آن را که منزل مختصر باشد

*

مور
بی‌آزار دائم خون خود را می‌خور

/ 1 نظر / 1022 بازدید
اکبر

عالی بود داداش