رابطۀ افلاتونی کمونیسم و سنت!

رابطۀ افلاتونی کمونیسم و سنت!

(خاطره)


در برلین به یک محفل کوچک و خودمانی دعوت شده بودم. میهمانی که نمی‌شناختم هم آنجا بود. یک مرد کم‌وبیش 55ساله یا سبیل‌های استالینی و چهرۀ سالم و سرحال، و رفتار خیلی دوستانه‌ای هم داشت. البته سنش را بعداً فهمیدم. قیافه‌ش حداقل پانزده سال جوان‌تر نشان می‌داد. با سبیل‌های استالینی‌اش گفت: «تا حالا شوروی رفتی؟»

چند سال از فروپاشی شوروی گذشته بود. اما کمونیست‌های تندرو هنوز هم معتقد بودند شوروی وجود دارد و چیزی فرق اساسی نکرده! گفتم : «نه!»

«بهت پیشنهاد می‌کنم حتماً بری. شوروی یکی از شاهکارهای نوع بشره.»

«چه جوری برم؟ اون وقتی که شوروی بود به هیچ ایرانی ویزا نمی‌داد. اگر هم یه ایرانی بی‌ویزا می‌رفت، زود اونو می‌گرفتن و تحویل دولت ایران می‌دادن!»

در فکر فرو رفت و چیزی نگفت. یک دفعه دیدم یکی زنگ زد و یکی از دوستانمان که مترجم نویسنده‌ی قدیمی بود، آمد و نشست. خیلی مشخص بود که آن دو تا همدیگر را حداقل از دور به‌خوبی می‌شناسند. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که دیدم بحث آتشینی میان آنها درگرفته! هر کدامشان با نقل قول از مارکس و لنین و استالین یک نتیجه‌گیری در بارۀ سیاست روز می‌کرد، و دیگری با نقل قولی دیگر از یکی دیگر از کتاب‌های مارکس یا لنین به شدت به او می‌تاخت و می‌گفت نظر مارکس این نبوده و شماها به او خیانت کرده‌اید! من و میزبان کنار نشستیم و فقط گوش کردیم. بحث، خیلی تخصصی و سنگین بود. میزبان آنقدرها از نظر تئوریک قوی نبود که بخواهد با آنها بحث کند. من هم جز اینکه مارکس و لنین را آنقدرها نمی‌شناختم، اساس را هم نمی‌توانستم بر این بگذارم که نوشته‌ها و سخنان آنها درست و یقینی است.

دوئل ادامه یافت. فهمیدم که مهمان اول از مطبوعات‌چی‌های پرکار و قدیمی است و چندان دست‌کمی هم نباید از آن مترجم داشته باشد. درست مانند دو شمشیرباز به هم حمله می‌کردند و سپر جلوی خودشان می‌گرفتند. من سعی می‌کردم چیزی از میان حرف‌هایشان دریابم، اما بحث برایم خیلی پیچیده بود. بالاخره پس از چهار ساعت و نیم، بحث کمونیستی تخصصی هر دو خسته شدند و سکوت خانه را برداشت. مترجم پیر سکوت را شکست و حربۀ آخرش را به کار گرفت و گفت: «شما برو همۀ حزبتو جمع کن، همۀ این چهل سال کارِتونو حساب کن. اندازۀ من یکی تبلیغات نکردین!»

مهمان اول خنده‌ای تشکرآمیز زد. می‌دانست که خودش هم چند تا از کتاب‌های او را خوانده و از همان راه با مارکسیسم آشنا شده. دوئل با پیروزی مترجم به پایان رسید! اما من می‌ترسیدم باز آتش بحث دربگیرد. خواستم موضوع را بعد از چهار ساعت و نیم عوض کنم. به مهمان اول گفتم: «خب! خانم‌بچه‌ها چطورن؟»

«ما خانم‌بچه نداریم!»

«چرا؟»

«من زن سنتی می‌خوام اونم که پیدا نمی‌شه!»

«هه! شما که یک ساعت داشتین بحث کمونیستی می‌کردین! حالا زن سنتی می‌خوای؟ تو باید زن کمونیست بخوای!»

«خب مگه زن کمونیست زندگی می‌کنه؟»

جواب دندان‌شکنی بود. در آلمان غیرکمونیست‌ها هم زندگی نمی‌کردند، چه برسد به کمونیست‌ها! بالاخره همه بلند شدند و رفتند.

 

چند سال گذشت. میزبان یک روز، خیلی ناراحت گفت: «او هم مرد!»

«چرا؟»
«معلوم نیست. جسدش تو خونه افتاده بود گندیده بود.»

«چند سالش بود؟»

«هنوز به شصت نرسیده بود.»

«خیلی جوون‌تر نشون می‌داد. سر حال بود که. چه جوری مرد؟»

«تو خونه تنها بوده مرده دیگه. جسدشو آوردن ایران. نمی‌دونم کجا دفن کردن.»

«زن سنتی گیرش نیومد؟»

«نه بابا! گیرش اومده بود که به این آسوونی‌ها نمی‌مرد!»

*

/ 0 نظر / 30 بازدید