عشق خروسی!

عشق خروسی!

(خاطره)


فریبرز و یُنسُر (Yonsor) با هم دوست بودند. البته این دوستی پر از اختلاف بود. یُنسُر که خیلی وقت بود در آلمان بود، از آگاهی خوبی برخوردار بود و بر زبان آلمانی هم خوب چیره بود. فریبرز که دیرتر از او آمده بود، نه تنها از نظر آگاهی و زبان، از نگاه شخصیت هم زیاد فرق می‌کرد، خرمردِرند بود. چون می‌دانست یُنسُر از او واردتر است، همیشه سعی می‌کرد لم و شگرد کارها را از او یاد بگیرد و به گونه‌ی مقلد او بود، اما در عین حال سعی می‌کرد یک جوری و در هر موردی از یُنسُر جلو بزند و وانمود کند که یک چیزهایی سرش می‌شود. هر دو از دو شهر کوچک در شمال غربی ایران بودند، اما هر کدامشان دیگری را روستایی می‌دانست که البته یُنسُر در این زمینه بیشتر حق داشت! بیشتر بچه‌ها یُنسُر را خیلی بالاتر از فریبرز می‌دانستند، اما او هم چون عصبی و تندخو بود، خودش را پیش همه خراب می‌کرد.

از ویژگی‌های عجیب شخصیت یُنسُر یکی هم عشق شدیدش به خروس بود! با چنان غرور و حظّی از خروس حرف می‌زد که بیا و ببین! حرکات خودش هم شبیه خروس بود و حتی هیکلش! اما هر دوی آنها پس از گذشت سال‌ها چیزی نشده بودند. یُنسُر بسیار بااستعداد و کوشا بود، اما با آلمانی‌ها نمی‌توانست کار کند، آنها همیشه راهش را بسته بودند. فریبرز هم که بسیار تنبل و نادان بود همیشه می‌خواست زرنگی‌های عجیب و غریب از خودش دربیاورد و چون خیلی ناشی و نادان بود، کارهایش خنده‌دار می‌شد.

در هامبورگ هفته‌نامه‌ای به نام «برگ هفته» چاپ می‌شد که تیراژش از چهارصدهزار هم بالاتر بود و به رایگان در هر خانه‌ای انداخته می‌شد. این برگ هفته، یک بخش دوستیابی هم داشت که با توجه به تیراژ بالای این هفته‌نامه گویا از کارآیی خوبی هم برخوردار بود.

آن روز یُنسُر و فریبرز و چند تای دیگر نشسته بودند و از هر دری حرف می‌زدند که ناگهان یُنسُر گفت: «من می‌خوام تو برگ هفته آگهی دوستیابی بدم! می‌خوام بنویسم: یک مرد پارسی دنبال دوست می‌گردد!» فریبرز زود خودش را وسط انداخت و گفت: «منم می‌رم تو برگ هفته آگهی می‌دم. تو آگهی بدی من ندم؟ تو بری دوست پیدا کنی من پیدا نکنم؟ منم می‌رم آگهی می‌دم! منم دوست پیدا می‌کنم. تو فکر می‌کنی فقط خودت می‌تونی از این کارا بکنی؟ منم پارس اصیلم. فقط تو پارسی؟» یُنسُر گفت: «هر کاری ما خواستیم بکنیم این زیرعلی هم خودشو انداخت وسط! تو برو آگهی بده ببینم کدوم اشّکی با تو دوست می‌شه!»

هر دو تایشان در برگ هفته آگهی دادند و هر دو آگهی در یک شماره بیرون آمد. یکی دو هفته گذشت و هیچ خبری نشد، یعنی هیچ کس حاضر نشد با این دو مرد پارس اصیل آشنا بشود. فریبرز که دید گویا خیلی مطلب خسته‌کننده شده، خودش دست به کار شد!

یک نامه از طرف یک دختر برای یُنسُر نوشت و برای هفته‌نامه فرستاد، آن هم به فارسی و با آن خط خرچنگ‌قورباغه‌اش!: «سلام. من یک خانم ایرانی هستم و خیلی زیبا هم هستم و اهل آذریابجان هم هستم و عاشق خروسم و از مردهایی که مثل خروس هستند خوشم می‌آید. لطفاً برای من نامه بدهید تا هر چه زودتر همدیگر را ببینیم!»

هفته‌نامه این نامه را برای یُنسُر فرستاد. او از آن روز به هر کس می‌رسید می‌گفت: «من نیمۀ گم‌شدمو پیدا کردم! یه زن آذربایجانی عاشق خروس!» چند روز گذشت و دید هیچ خبری نشد. در هپروتی او ماند. کسی درز نداد که کار، کار کی بوده. فریبرز می‌گفت: «حالا من کتدی‌ام یا اون؟ آخه این که بیست ساله تو این مملکته نباید بگه تو این آلمان کدوم زن ایرانی با مرد ایرانی حرف می‌زنه که حالا یکی‌شون واسه این کتدی نامه هم بنویسه! تازه گیرم که بنویسه، گیرم آذربایجانی هم باشه، از کجا یک‌کاره عاشق خروس باشه؟» بله... فریبرز هم یک‌ جورهایی حق داشت! اما با اینکه سال‌ها از این موضوع گذشته، فکر می‌کنم اگر یُنسُر همین الان هم از کار فریبرز باخبر بشود کله‌اش را خواهد کند!

 

/ 0 نظر / 35 بازدید