یادی از زنده یاد دکتر سیروس ایزدی

یادی از زنده‌یاد دکتر سیروس ایزدی


چهاردهم شهریور 1389 یادم بود که درست پنج سال است که از آلمان به ایران برگشته‌ام، یاد دکتر ایزدی افتادم، کسی که مرا به بازگشت به ایران خوش‌بین کرده بود، و تا اندازه‌ای مایه‌ی آن شده بود. آن روز همواره در اندیشه‌ام می‌گشت که آیا این کار آقای ایزدی به سود من بوده یا نه؟ شب در تارنگارهای ادبی گشت می‌زدم که با گزارش مرگ او روبرو شدم. چندان غیرمنتظره نبود، چند ماه بود که به سختی بیمار بود. بارها به من گفته بودند که شنیدن چنین خبری را بعید ندانم. اما آن‌چه در چشم می‌زد این بود که بسیاری از خبرگزاری‌ها وی را با دکتر سیروس ایزدی یزدی که پزشک است، درآمیخته بودند. بیشتر آنها حتی عکس وی به جای آن شادروان منتشر کرده بودند! در زمانی که زنده بود، چند بار به وی گفته بودم که یک دکتر سیروس ایزدی یزدی هم هست که اگر کسی در اینترنت نام او را جستجو کند، نام وی را خواهد یافت، و وی هر بار چیزی نگفت و تنها به اندیشه فرو رفت. اما در بیشتر گزارش‌ها به‌درستی آمده بود که از وی بیش از 60 کتاب بر جای مانده، که «تاریخ ادبیات فارسی» برتلس و «تاریخ تصوف» در شمار آنهاست.


کمابیش همه‌ی 15 سال دوره‌ی زندگی‌ام در آلمان را با او هم‌نشین بودم و ازاین‌رو بایسته می‌دانم در باره‌اش نوشتاری بنویسم.


وی را نخستین بار در سال 1991 در انجمن فرهنگی دهخدا در برلین دیدم. بسیار در چشم‌های من دقیق می‌شد. چند کتاب برای فروش آورده بود، دست‌های من خودبخود سوی کتابی که در باره‌ی چلیپا و برگردان خودش بود، رفت. پرسید: «شما روی تاجیکستان کار می‌کنید؟»
«بله.»
«چیز می‌نویسید؟»
«بله» و شگفت‌زده شدم که چیز نوشتن مرا از کجا گمان برده؟
گفتم: «شما در تاجیکستان بوده اید؟»
«بله.»
این برایم بسیار دلچسب بود، چون برای نوشتن «فرهنگ گویشی خراسان بزرگ» (نشر مرکز، 1370) کوشش‌های بسیاری برای دریافتن واژه‌های تاجیکی کرده بودم و چندان به جایی نرسیده بودم.
به‌زودی نزدیک و دوست شدیم. در آغاز، بیشتر تاجیکستان بود که ما را به هم پیوند می‌داد.
در آن هنگام، به سخن دیگر سال 1991، انجمن فرهنگی دهخدا در دست میهن‌دوستان بود. شادروان ایزدی در آنجا در زمینه‌ی فرهنگ و تاریخ ایران سخنرانی می‌کرد. اما توده‌ای‌ها و چپی‌های دیگر همواره آشفتگی به بار می‌آوردند. سرانجام در سال 1994 توده‌ای‌ها و چپی‌های دیگر انجمن را به دست گرفتند و ایشان و دکتر نصرت‌الله جهانشاهلوی افشار (دستیار پیشه‌وری) و چند تن دیگر، انجمن دیگری به نام ایران‌مهر ساختند. اما از آنجایی که میهن‌دوستان برلین بسیار اندک بودند، آن هم پایدار نماند. اما ارتباط من و دکتر ایزدی همچنان برجای ماند.

ویژگی‌های شادروان سیروس ایزدی:


بی‌گمان نخستین ویژگی او را باید ایران‌دوستی نامید. به ایران و فرهنگ دیرپای آن می‌بالید و می‌کوشید دل جوانان ایران را از مهر میهن آکنده سازد. سخت طرفدار منافع ملی ایران بود و در این زمینه کاری نداشت چه کسی بر این کشور فرمان می‌راند. البته انتقادهای ژرفی هم بر کشور داشت، به ویژه بر ساختار اقتصادی. در سال 1991 در میان سخنان دیگر گفت: «چهل ساله بیرون از ایرانم.» من که تازه از ایران بیرون رفته بودم، با شگفتی گفتم: «40 سال؟» بسیار متین و آرام گفت: «عیبی نداره، دلمون همیشه توی ایران بوده.» و به شوخی و جدی، آلمان را «وطن پنجاهم» می‌نامید!


دشمن پان‌تورکیست‌ها و همه‌ی جدایی‌خواهان بود و با آنان برخورد سختی می‌کرد. به‌گونه‌ای که آنان همه‌کس را می‌گذاشتند و سخنشان را به او می‌گفتند چون می‌دانستند گفتارشان بی واکنش نمی‌ماند. یک بار یادم است که یکی از تورکیست‌های برلین گریبان وی را چسبیده بود، وی گفت: «آقا جان، تو می‌گی آذربایجان کشور جداس؟ خب برو سفارت ایران توی همین شهر بگو من می‌خوام آذربایجان کشور جدا بشه، چرا یقه‌ی منو چسبیدی؟»


با شعر نو هیچ خوب نبود. به‌شوخی می‌گفت: «شعر سپید برِ این می‌گن که بیشتر صفحه رو سقید میذاره!» پس از سخنرانی احمد شاملو در باره‌ی شاهنامه در آمریکا، سخت به او می‌تاخت و حتی دشنامش می‌داد. شبی، شاید در سال 1992 در برلین در باره‌ی ابوالقاسم لاهوتی سخنرانی می‌کرد، به اینجا رسید که لاهوتی در برگردان سروده‌های روسی وزن را نگه می‌داشته، خواست نمونه‌ای از آن را بخواند، عینکش را به چشم زد و گفت: «اینم شهر نوئه، منتها معنی هم داره!» خاطراتی هم از دوستان نیما و دیگران بازگو می‌کرد که همه‌اش بی‌مایگی شعر نو را می‌رساند. 


یکی دیگر از ویژگی‌های او در همسنجی با بیشتر نویسندگان ایران، این بود که با خراسان بزرگ یا به سخن دیگر، افغانستان و تاجیکستان هم آشنایی خوبی داشت. در هر دو کشور چند سالی زندگی کرده بود و از گویش‌ها و روزگار سیاسی و اجتماعی آنان آگاهی بالایی داشت. پایان‌نامه‌ی خود را در روسیه در باره‌ی تاریخ افغانستان نوشته بود و آن را همیشه در قفسه‌ی کتاب‌هایش در دسترس داشت. خاطرات فراوانی از هر دو کشور داشت و بازگو می‌کرد. «ظاهرهویدا» خواننده‌ی پرآوازه‌ی افغانستان را دوست همیشگی خود می‌دانست و می‌گفت سال‌ها در کابل با وی هم‌پیاله بوده. گویا هرگز نتوانست وی را که در هامبورگ زندگی می‌کرد پیدا کند. کمابیش همه‌ی این دو کشور را دیده بود، حتی بدخشان کوهی تاجیکستان که در آن روزگار، دشوارگذر بوده است. جای دریغ دارد که بیشتر نویسندگان ما به پهنه‌ی راستین زبان پارسی نگرشی ندارند و حتی به این نکته نمی‌اندیشند که اگر افغانستان شاید 40میلیونی و تاجیکستان هفت‌میلیونی و هشت میلیون تاجیکان ازبکستان، پیوندی شایسته با ایران داشته باشند، شمارگان کتاب‌هایشان بسیار بالا خواهد رفت. آن شادروان اینها را خوب و بسیار ژرف‌تر از من دریافته بود.


سره‌گرایی نیز یکی دیگر از ویژگی‌های او بود. خودش بیشتر، واژه‌ی «فارسی‌نویسی» را در باره‌ی آن به کار می‌برد. اما در این کار، اندازه‌ای را می‌شناخت و کاربردِ بیش‌ازاندازه‌ی واژه‌های سره را بجا نمی‌دانست و بر آن بود که این کار، خواننده را خسته خواهد کرد و نباید کتاب زبان‌شناسی به دست خواننده‌ای داد که می‌خواهد تاریخ بخواند. می‌گفت: «نباید واژه‌ای رو به کار ببری که تو ذوق خواننده بزنه.» گهگاه از برخی از واژه‌های پارسی سره‌ی افغانستان و تاجیکستان هم در برگردان‌های خود بهره می‌گرفت.


یکی از سخن‌هایی که همیشه بازمی‌گفت «مملکت بقالی» بود. می‌گفت روزی در زمان اشتراک‌گریان نزد یکی از سران افغانستان [نامش را فراموش کرده‌ام] نشسته بوده و سخن افتخارآمیزی از ایران گفته، و در پاسخ شنیده: «دِ بقالانو هیواد» که به پشتو یعنی «مملکت بقالان». زبانزد «مملکت بقالی» را بسیار به کار می‌برد، و همیشه آهنگش این بود که در ایران، تولید ارزشی ندارد و کشور دست‌به‌دست کردن کالاهاست و پیوندهای اجتماعی هم با همان هماهنگ شده است. من پس از بازگشت به ایران بیش از همیشه دیدم درست می‌گوید، در تماسی تلفنی به او گفتم: «از فلکه‌ی اول تا فلکه‌ی پنجم فردیس هیچ‌چیزی جز مغازه نیست!» قاه‌قاه خندید و گفت: «حالا به حرف من رسیدی؟ دِ بقالانو هیواد!»


اشتراک‌گرا بود و ماند. وی اشتراک‌گرایی را حق‌طلبی و عدالت‌خواهی می‌دانست. پس از نخستین بازگشتش از ایران، گفت که در فرودگاه از وی پرسیده‌اند آیا هنوز اشتراک‌گرا است، و وی با سربلندی گفته: «من عقاید خود را دارم.» اما بیشتر اشتراک‌گرایان ایرانی را راه‌گم‌کرده می‌دانست، شاید هم همه‌شان را!


از اینکه ارزش نویسندگی و پژوهشگری‌اش دانسته شود، بسیار خوش می‌شد و می‌کوشید دیگران را هم به آفرینش‌های هنری گرایش دهد. در سال 1991 گفته بود: «می‌دونین من بمیرم چی می‌شه؟» بی‌گمان با همین دل‌گرمی بود که پس از آنکه پزشکان آلمان جوابش کردند، خواسته بود تا دوستانش، راهی ایرانش کنند تا در ایران درگذرد و به خاک میهنش سپرده شود. همیشه دلش به قدردانی مردم ایران از نوشته‌هایش گرم بود و بارها به من گفته بود: «اینا ملت قدرشناسی‌یَن.»


بسیار خوش‌گفتار و بذله‌گو بود. خاطرات خنده‌دارش را بارها بازگو می‌کرد، برخی از آنها را شاید پنج بار از او شنیده باشم. معمولاً زمان خداحافظی نشست‌های دوستانه‌مان، دست روی سینه‌اش می‌گذاشت و می‌گفت: «وای خدا چقد خندیدیم!» گاهی در میان خنده‌ها نفسش درنمی‌آمد و پس از پایان خنده، چند بار بلند می‌گفت: «وای!» این برای خودش یک ویژگی است، چون بیشتر اهل قلم در روزگار ما حتی خود هم خنده را از خود دریغ می‌دارند و روزگار را از آنچه هست هم بر خود سخت‌تر می‌گیرند!


گذشته از اینکه از درآمیختن واژه‌های پارسی، گاهی واژه‌های تازه‌ای می‌ساخت و در نوشتار‌هایش به کار می‌برد، در ساختن واژه‌های هزل‌آمیز برای زبان گفتاری هم دست بالایی داشت. گاهی ریشه‌ی واژه‌ای تازی را می‌گرفت و بجای آن ریشه‌ای پارسی می‌نشاند و معرّب بامزه می‌ساخت و بجای واژه‌ی تازی به کار می‌برد که معنای راستین آن واژه‌ی نخست را در زبان تازی می‌رساند. افسوس که در یک گاهنامه‌ی همگانی نمی‌توان نمونه‌هایی از آنها به دست داد. اما گاهی هم درآمیزه‌ی تازه‌ و کنایه‌آمیزی می‌ساخت، برای نمونه بجای دوست‌دختر، می‌گفت: «همسر ناتنی!» یا بجای مادرِ دوست‌دختر فلانی، می‌گفت: «مادرزن ناتنی فلانی!» دست‌کم سه بار با پافشاری به من گفته بود: «اینو هر جا نوشتی پایینش پاورقی می‌زنی که حرف منه!»


به جهان باختر هیچ خوش‌بین نبود و بیشتر، از آن انتقاد می‌کرد. اما گاهی از خوبی‌هایش هم یاد می‌کرد، برای نمونه، پیش از سال 2000، بارها به من گفته بود: «اگه آلمان نیومده بودم، همون 20 سال پیش مرده بودم!» اما به‌روشنی با غرب‌زدگی مخالف بود. چند بار به من گفته بود: «توی تاجیکستان تاجیکا چه احترامی به ما می‌ذاشتن. به من می‌گفتن داملّا، یَنی دانشمند. دختر رییس‌جمهور تاجیکستان عاشق من بود و من رفتم زن روس گرفتم، اَی بر پدر این غرب‌زدگی!» یک بار دیگر گفت: «دیشب گفتی جلال، می‌دونی چرا همه [چپی‌های مقیم برلین] بهشون برخورد؟ چون کتاب «غرب‌زدگی» نوشته، اینا ازش بدشون میاد.»


گویا هیچ چیزی را نابخشودنی‌تر از آدم‌کشی نمی‌دید. حتی اگر کسانی را صددرصد تأیید می‌کرد، به جُستار آدم‌ کشتن‌شان که می‌رسید، یک امّای سخت می‌گذاشت! از این سنت که در قدیم خانواده‌های ایرانی دختری را که شاید ناپاک شده بود، می‌کشتند را بسیار سهمناک می‌دید و فریاد می‌زد: «وای به اون خونه‌یی که برادر روی خواهر چاقو بکشه.»


از سال 1995 بسیار به پیشرفت‌های چین خوش‌بین بود و می‌گفت چین به‌زودی ابرقدرت جهان می‌شود. حتی سالش را هم تعیین کرده بود، اما من آن را فراموش کرده‌ام. به من اندرز می‌داد: «زبون چینی یاد بگیر. فراوونه منابع چینی در باره‌ی ایران [ِباستان] که هیشکی نتونسته بخونه و اصلاً نمی‌دونه چیه.»


به زرتشتی‌ها بدبین بود و به مهرپرستی خوش‌بین. می‌گفت: «اینا [زرتشتی‌ها] فکر می‌کنن چون دین‌شون تغییر نکرده، ایرانی اصیل‌اَن. شما نگا کن اونا چقدر روی ایران تحقیق کردن و مسلمونا چقد.» اما مهرپرستی را خوب می‌دید و کتابی را به آلمانی به دوست گرامی آقای توقیق گلی‌زاده داده بود تا به پارسی برگرداند. آن کتاب، پس از کمابیش هشت سال سرانجام در سال گذشته بیرون آمد. به من هم چنین پیشنهادهایی کرده بود، اما من مهرپرستان را در شمار کسانی می‌آوردم که زرتشت آن را در رده‌ی «پرستندگان ایزدان دروغین» آورده و واکنشی به پیشنهادش نشان ندادم.


هرگز خود را توده‌ای نمی‌دانست و با پافشاری می‌گفت: «من فقط عضو «جوانان» توده بودم و بعد که رفتم شوروی، هم عضو خود حزب کمونیست شوروی شدم. عضو حزب کمونیست شوروی بودم، نه توده‌ای. می‌دونی چرا اینا [ایرانیان چپی مقیم برلین] باهام لج‌اَن؟ چون خودشون توده‌ای اعلامیه‌پخش‌کن بودن ولی من عضو خود حزب کمونیست شوروی؛ بِهِم حسودی‌شون می‌شه.» البته همیشه می‌گفت: «حزب توده یه خدماتی هم داشته.» منظورش همیشه خدمات فرهنگی بود. چندین بار از قول یک ایرانی با خنده به من گفته بود: «این حزب توده هیچ کاری نکرد، فقط زبون این افغانیا رو درست کرد.» این سخن را از آن رو درست می‌دانست که کتاب‌های آن حزب سال‌های سال به افغانستان می‌رفته و دست‌کم روی زبان هموندان حزب دمکراتیک افغانستان کارگر می‌افتاده است. همچنین بارها به من گفته بود: «همین فارسی‌نویسی هم از توده‌ای‌ها شروع شد.» در این زمینه بیشتر نظرش به طبری و به‌آذین بود. از افراشته هم به‌خوبی یاد می‌کرد.


دلاور بود. می‌گفت: «من چترباز ارتش سرخ بودم.» اما در زندگی روزمره‌اش هم چنین بود، کم نمی‌آورد و از آن آدم‌هایی نبود که یک چیزی بشنود و سرش را پایین بیندازد و برود، ویژگی‌یی که بسیاری از روشن‌اندیشان و فرهنگیان ما دارند! برای همین بود که جدایی‌خواهان و تورکیست‌ها بیشتر از همه گریبان او را می‌چسبیدند، زیرا وی از اندک کسانی بود که همیشه واکنشی نشان می‌داد. این را باید یکی از ویژگی‌های وی در میان اهل قلم ایران دانست.
از پشتون‌های افغانستان هم خوشش نمی‌آمد. روزی من در باره‌ی پشتون‌ها دیدگاه تازه‌ای دادم، می‌گفت این را مقاله کن و درست بنویس، آخرش هم بنویس زندگی اونا از چند هزار سال پیش تا حالا تغییری نکرده، باید بذارنشون توی موزه!


زن داشتن را برای مرد، چیزی بایسته می‌شمارد و بارها به خود من گفته بود: «زن یه چیزیه که لازمه». خودش سه بار زناشویی کرده بود. یک زن روس در روسیه، یک زن آلمانی در آلمان، و باز یک زن روس در آلمان. پس از قهر کردن زن سومش از جهان رفت. اما هرگز ندیدم به هرزگی و روسپی‌گری گرایشی نشان دهد، وی اینها را پیوسته به جهان سرمایه‌داری می‌دانست و سخت می‌کوبید.


آشپز بسیار خوبی بود و مزه‌ی خوردنی‌ها را بسیار خوب درمی‌یافت. سال‌ها پیش، زناشویی با زنی روس، مایه‌ی آن شده بود که خودش دست به آشپزی بزند و در آن چیره‌دست شود.


از اندک ایرانیانی بود که از زندگی خود خوشنودند: «از زندگیم راضیم. توی شوروی افسر ارتش سرخ بودم... » پیش از آن هم در خانواده‌ای دارا و پیشرفته زاده شده بود. در آلمان هم دوره‌ی‌ بازنشستگی‌اش را خوب پیش برده بود.


«مهرطلب» نبود. مهرطلبی از نگاه روانشناسی، گونه‌ای بیماری است که در آن بیمار می‌خواهد هر کس و ناکسی وی را دوست داشته باشد و تأییدش کند و این برنامه‌ی زندگی‌اش می‌شود. البته «مهرطلبی» در ایران، فرهنگ شده و بیماری روانی نیست. اما وی مهرطلب نبود. اینکه همه‌کس به او آفرین بگویند برایش مهم نبود.


در ناهمسازی با (به قول خودش، چون بجای «برخلافِ»، در ناهمسازی با، می‌نوشت)، بیشترِ ایرانیان زندگی ساده‌ای داشت و می‌خواست داشته باشد. آدمی نبود که همه‌ی زندگی و نیرو توانش را برای پول بیشتر و بیشتر بگذارد و سرانجام هم ناخوشنود بماند. خانه‌زندگی معمولی داشت، جامه‌ای مانند دیگران می‌پوشید و به بیش از آن هم نمی‌اندیشید و در پی تجملات نبود و ارزش راستین را بر فرهنگ و کشور می‌نهاد، هرچند حداقل پول را هم بایسته می‌دانست.


«تبلیغات» را بسیار مهم می‌دانست. در شوروی ویژه‌شناس تبلیغات هم بوده بود و همیشه با پافشاری فراوان می‌گفت: «تبلیغات خیلی مهمه.» این واژه بیشتر برایش معنایی مثبت داشت، تبلیغات برای آرمان‌های والا. البته من پس از بازگشت به ایران دانستم که تبلیغات دست‌کم در این کشور و در زمینه‌ی کتاب، کارگر نیست.

چند خاطره


گویا سال 2003 بود. چند سالی بود که دستگاه تنفس می‌گذاشت و می‌خوابید. آن شب هم همین کار را کرد. ناگهان ساعتِ شاید سه‌ی نیمه‌شب دیدم، با آوایی بسیار بلند و کلفت گفت:
باغ‌ها را گرچه دیوار و در است
از هواشان راه با یک‌دیگر است
بامداد گفتم: «این شعر چی بود، نصف‌شب خوندین؟»
«آخه بچه بودیم اینا رو می‌خوندیم، نمی‌فهمیدیم، حالا ‌فهمیدیم.»
«حالا چرا نصف‌شب فهمیدین؟»


چنان که گفتم زیاده‌روی در سره‌نویسی را خوب نمی‌دید، اما از اینکه کسانی می‌کوشند ریشه‌ی همه‌ی واژه‌های زبان‌های جهان را تنها بخاطر کمی همانندی، ایرانی بدانند، هم به خنده درمی‌آمد. چند بار برایم گفته بود: «رفتم ایران، دیدم روی خیلی از تابلوها اسم فرنگیه. گفتم: ...خان [نامی را که گفته بود، یادم نیست] چرا این‌همه اسم فرنگی روی مغازه‌هاشون گذاشتن؟» گفت: «آخه اینا فهمیدن ریشه‌ی همه‌ی زبونای دنیا ایرانیه!» و قاه‌قاه می‌خندید.


چند بار گفته بود: «به (نام یکی از سران افغانستان در زمان اشتراک‌گرایان را گفت که من فراموش کرده‌ام) گفتم، خواستم بگم ما توی هرات بودیم: "یکی از شاهزاده‌های قاجار هم توی هرات دفنه." گفت: "او تقدیرش بوده در خاک بیگانه بمیره!" و بلند می‌خندید. اگر با معنای سخن بامزه‌ای ناهمساز بود، باز هم آن را بازگویی می‌کرد.


سخن واپسین اینکه یکی دیگر از نسل کهن رفت، اما آیا دانشگاه‌های امروزی چنین کسانی را برای ایران فردا خواهند ساخت؟

/ 6 نظر / 418 بازدید
سجاد

با سلام خدمت شما اميدوارم حالتون خوب باشه يکي از خوانندگان وبتون هستم خوشحال ميشم اگه با وبگاه ما تبادل لينک کنيد. اگه قابل دونستين لينک ما رو با نام شهر دانلود و سرگرمی در پيوندهاي خودتون ثبت کنيد و به ما اطلاع دهيد . موفق باشيد آدرس : www.cityfun.mihanblog.com

دوست

مرحوم ایزدی را سال 1353 در تهران دیدم. می دانید که با افغانها خویشاوند هم شد. دخترش به ازدواج شفیق یحیایی برادر رفیق یحیایی - برادرزادۀ شفیع رهگذر درآ»أ

دوست

مرحوم ایزدی را سال 1353 در تهران دیدم. می دانید که با افغانها خویشاوند هم شد. دخترش به ازدواج شفیق یحیایی برادر رفیق یحیایی - برادرزادۀ شفیع رهگذر درآمد. ایزدی آنروزها در بنیاد فرهنگ کار می کرد به تشویق دکتر خانلری از شوروی آمده بود.

سعید

از وبلاگ استاد ناصر پورپیرار: ... با سیروس ایزدی یک دوران کوتاه حشر و نشر در باب خیانت های همه جانبه رهبران حزب توده در دفتر کارم داشته ام و به یقین او حتی به میزان جمله ای هم در باب پوریم مطلب ندارد. اگر کسی چنین نوشته ای از او دیده است، آدرس بدهد و طبیعتا تا زمان دریافت چنین نشانه ای ناگزیر ادعاهای سلیمی باطل است. ایزدی معتقد بود که مقالات طبری غالبا نرجمه درس نامه های دانشگاه دولتی مسکو در زمینه های مختلف است که او به نام خود مصادره کرده و چند فقره از آن ها را نشان داد که ادعاي او را تصدیق می کرد. خود او به نوعی شدیدا باستان پرست و لائیک بود.

mm

... با سیروس ایزدی یک دوران کوتاه حشر و نشر در باب خیانت های همه جانبه رهبران حزب توده در دفتر کارم داشته ام و به یقین او حتی به میزان جمله ای هم در باب پوریم مطلب ندارد. اگر کسی چنین نوشته ای از او دیده است، آدرس بدهد و طبیعتا تا زمان دریافت چنین نشانه ای ناگزیر ادعاهای سلیمی باطل است. ایزدی معتقد بود که مقالات طبری غالبا نرجمه درس نامه های دانشگاه دولتی مسکو در زمینه های مختلف است که او به نام خود مصادره کرده و چند فقره از آن ها را نشان داد که ادعاي او را تصدیق می کرد. خود او به نوعی شدیدا باستان پرست و لائیک بود.