عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

کورش بزرگ

   

کورش بزرگ

والتر هینتس/ امیر حسین اکبری شالچی

 

کورش بزرگ پایه‌گذار فرمانروایی جهانی ایران کهن «هخامنشی» است و شایستۀ آن است که زندگی و کارهایش دامنه‌دارتر شناسا گردد.

بدبختانه پارس‌ها در روزگار کورش بزرگ- وی میان سال‌های 559 و 529 پیش از میلاد مسیح فرمان می‌رانده- هنوز خطی از خود نداشته‌اند؛ تازه این داریوش بزرگ بود که در سال کم‌وبیش 520 چنین دبیره‌ای را به کار داشت. در این زمینه گذشته از سنگ‌نبشته‌ای بر یک سیلندر گلی بابلی، سندی از خود کورش نیز بر جای مانده. بیشتر چیزهایی که ما در بارۀ کورش می‌دانیم از سرچشمه‌های یونانی، به ویژه از هردودت که صد سال پس از کورش می‌زیسته، آب می‌خورد. هر چند که یونانیان در پی جنگ‌هایی که با ایرانیان داشتند- کیست که جنگ‌های ترموپیلا، ماراتن و سالامیس را به یاد نیاورد؟- با میراث ایرانی دشمن بودند، گزنفون توانست در مهداستان آموزاننده‌اش «کوروپائدی» کورش بزرگ را در برابر چشمان هم‌میهنان هلنیست خود، همچون نمونه و الگوی فرمانروایی دادگر به نمایش درآورد. البته گرنفون هم این کتاب را نیم‌سده پس از تواریخ هرودوت، یعنی هنگامی که کورش تا اندازه‌ای افسانه‌آلود شده بود، نوشته است. با این همه داوری و دیدگاهی چنین از سوی جهانِ پس از کورش، جهانی که دنبال دشمنی با پارس‌ها بود، باید ریشه در تاریخ و واقعیت‌های پیوسته به پایه‌گذار فرمانروایی جهانی ایران داشته باشد؛ چون حافظۀ مردمانِ پس از وی، هرگز نمی‌توانسته از یک ستم‌کار زورگو، نمونۀ فرمانروایی دادگر را بیرون بکشد. گزنفون در بارۀ کورش نوشته: «وی چنان شکوه خود را بر بخش بزرگی از گیتی گسترد که هر کس را به شگفتی انداخت. این آرزو سراپای همگان را گرفته بود که کورش از آنان خوشش بیاید و ایشان پیوسته می‌خواستند که بینش او راهبرشان باشد.» فرمانروایی هخامنشی بزرگ شد، چون پایه‌گذارش بزرگ بود.

کهن‌ترین گزارشی که در بارۀ کورش در دست است، در انجبل آمده. پیش از آن که وی بر تخت جهان‌داری بنشیند، پیغمبری دوتروجسایا نام داشته، مژدۀ آمدن وی را داده بوده. چنان کسی پس از مرگ اِزِچیل گمارده می‌شود تا از یهودی‌هایی که نبوکدنصر پس از شکست اورشلیم در سال 587 پیش از میلاد در بابل، بندی ساخته بود، در کنار آب فرات، دلجویی کند و آنان را بر باور به خدای پدرانشان نگاه دارد. جسایای «دوم» پیشگویی می‌کند که یزدان کورش را به پادشاهی و رمه‌بانی برمی‌گزیند و وی خواست او را به انجام می‌رساند. آن پیامبر در برابر هم‌میهنان یهودی خود که با دل ناخواه سخنان او را می‌شنفتند، شاه پارس‌‌ها را همچون دادگر، کسی که خدا او را از خاورزمین فرا خوانده، و کسی که یزدان او را دوست دارد، می‌ستاید.

بر پایۀ دانیال 6/1 کورش در سال 601 پیش از میلاد زاده شده است. وی در سال 559، پس از کمبوجیه، پدرش، شاه پارس‌ها می‌شود. پارس‌ها در آن هنگام بیشتر در جنوب ایران می‌زیستند، جایی که یونانیان بعداً آن را «پرسیس» نامیدند، اما پارس‌ها هنوز زیردست مادهای باختر ایران بودند. کورش شاه‌نشینی در پاسارگاد که در کم‌وبیش 160کیلومتری شمال شیراز امروزی و در میان بوستانی کلان است، ساخت تا در آن زندگی کند، و کوه‌های پیرامون آن را دژ خود کرد. کاخ‌هایش که جز چند ستون از آنها بر جای نمانده، به شیوۀ ناب ایرانی ساخته شده بود: مرمرهای گوناگون سیاه و سپید، و چهارچوب‌های سنگی نگاره‌داری که داریوش پس از آن، با سنگ‌نبشته‌ای سه‌زبانه به دبیرۀ میخی آن را بیشتر آراست.

کورش در نخستین سال فرمانروایی‌اش، با گشایش پارت و خوارزم، دستگاه خود را به سوی شمال گسترش بخشید. چنین بود که وی در سال 553 پیش از زایش مسیح، پایه‌های چیره‌مندی مادها را با پیروزی بر شاه آستیاک و گشودن اکباتانا همدان امروزی، به لرزش درآورد. در لوح میخی نبونید، شاه بابل آمده: «کورش به اکباتانا، شهر شاه درآمد. سیم، زر، دارایی و خواسته‌ها را برگرفت و غنیمت‌ها را به کشورش برد.»

چون نبونید بابلی با شگفتی از زمین خوردن فرمانروایی مادها که همسایۀ بابل بود، آگاه شد، کراسوس شاه لیدی را در آسیای کوچک، و با آن دارایی افسانه‌ای‌اش، به پرستش‌گاه دلفی برد تا بدان متوسل شود و وی را به نبرد با پارس‌ها فرا خواند. اما در برابر هنر سپهسالاری کورش، هیچ علف لیدیایی از زمین نرست: پایتخت سارد در سال 547 زمین خورد. کراسوس می‌خواست همه چیز و همه کس را خاک و خاکستر کند، اما کورش جلوی او را گرفت، و بر او هم مانند آستیاگ، شاه ماد، سخت نگرفت و مهربانی ورزید. با یک تاخت پارس‌ها همۀ آسیای خرد به پیوست منطقه‌های ایونی در کناره‌های باختری‌اش، به فرمانروایی پارس‌ها افزوده شد. هشت سال پس از آن، نوبت بابل شد.

کورش در آن میانه به استوارسازی چیرگی‌اش بر ایران خاوری پرداخت و پهنۀ آن را تا به شمال باختری هندوستان گسترش داد. شاه بابل از پیشوایان دینی دوری جسته سوی واحه‌ای واپس نشسته بود، اما ولیعهدش بِلسازار که او را در  بخش پنجم کتاب دانیال هم باز می‌یابیم، در پایتخت مانده گوش‌به‌زنگ مانده بود. کورش در زمستان 540/539 با سپاهش پای بر گذرگاه کوهستانی میان‌رودان گذاشت. پس از آن که نبونید هراس‌زده در نخستین نبرد کنار دجله شکست خورد، راهی ندید جز اینکه تندیس‌های ایزدان را دور ساخته به بابل برساند. ‌پارس‌ها پس از آن پیروزی دوم کورش، در 13 اکتبر 539 بی جنگ و خون‌‌ریزی پایتخت بابل را گرفتند. نبونید دستگیر شد. کورش در 29 نوامبر در میان شادی و فریاد شادی مردم با باروبنۀ خود به بابل درآمد. بر همان سیلندر گلی و بابلی شاه بزرگ که پیش از این یاد کردیم، آمده: «مردم بابل همه و همه، بزرگان و فرمانروایان، کورش را نماز بردند، پاهایش را بوسه دادند، از چیرگی او شادی نمودند و چهره‌هایشان می‌درخشید.»

با فرو افتادن بابل، همۀ سوریه و فلسطین هم در دست پیروزمندان افتاد. کورش سزاوار آن گشته بود که در سنگ‌نبشتۀ بابلی خود، لقب‌هایی بسیار کهن را بر نام خود بیفزاید: «شاه جهان، شاه بزرگ توان‌مند بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار پهنۀ جهان، نهال جاویدان پادشاهی.»

همۀ جهان خود را با انقلابی در زمینۀ مفهوم قدرت و مناسبات پیوسته به آن روبرو دید، چیزی که هرگز هیچ کسی در بارۀ آن چیزی نشنیده بود و گیتی خود را دگرگون ساخت.»

از قدرت‌های بزرگ آن روزگار تنها مصر بر جای مانده بود که آن هم به فرمانروایی ایران پیوسته شد، اما در زمان کمبوجیۀ دوم، پسر و جانشین کورش.

کورش چند ماه پس از فرو خوردن بابل، در سال 538 فرمان پرآوازۀ خود را داد که می‌گفت یهودی‌های تبعیدشده می‌توانند به فلسطین برگردند و فرمانروایی پارس‌ها همچون دارندۀ سرمایه‌های ملی، هزینۀ بازسازی پرستش‌گاه‌هایشان در  اورشلیم بر گردن می‌گیرد. فرمانروای تازۀ یهود، زر بسیار و صندوق‌ها و ابزارها و ظرف‌های سیمینی را که شمارشان به پنج‌هزار می‌رسید «سامان‌های خانۀ یهوه که نبوکدنصر از اورشلیم برده بود (اسرا، 1/7)» از میتراداتا گنجینه‌بان پارس، تحویل گرفت. همان گونه که آن پیامبر، پیش‌تر مژده داده بود، اسیران بابل به دست «Kores» (کورش) آزاد گشتند.

کورش در ده سال پس از گشایش بابل، به سازمان‌دهی درون فرمانروایی غول‌پیکرش پرداخت. وی در این کار خود را همچون فرمانروایی دوراندیش که در زمینۀ انسانیت بسیار دست‌ودلباز است، دادگر است، و د برابر باورهای دینی دیگران شکیبا و بردبار، پدیدار ساخت. هرچند که کشورهای گشوده‌شده در شمار شارستان‌ها (ساتراپی‌ها)ی پارس‌ها درآمده بودند، کورش خودمختاری بسیاری به آنها بخشید و می‌کوشید فرمانروای دادگر همه جا باشد. نیز برای شاهنشاهی جهانی خود دیوانی عالی ساخت که شاه بزرگ در آن هفت قاضی پارسی را برای همۀ عمرشان به کار قضاوت و دادوری و قانون‌گذاری گمارده بود. اکباتانا یگانه پایتخت مادها نیز در زمان کورش به جایگاه والایی رسید؛ بایگانی کشور و گنج‌خانه تا زمان اسکندر (330 پیش از زایش مسیح) در اکباتانا بود.

کورش پس از هفده سال فرمانروایی بر جهان به آهنگ آزادسازی پهنه‌های خاوری دریای خزر و رویارویی با ماساژت‌ها، اسکیت‌های تیزکلاه، به آن سوی لشکر کشید و در سال529 پیش از زایش مسیح، کشته شد. پیکر بی‌جانش به جایگاه شاه در پاسارگاد برده شد. آرامگاهش هنوز در آنجا بر پای ایستاده است: ساختمانی چهارگنج با سقف شیروانی سنگی بر پله‌های سنگی بزرگ. وی چهرۀ کهن خانه‌ها در میهن آغازین پارس‌ها پیش از کوچیدن به ایران، را همچنان نگه داشته بود. دو سده پس از آن، هنگامی که آرامگاه کورش به فرمان الکساندر مقدونی گشوده شد، در کنار صندوق زرین آن پایه‌گذار فرمانروایی جهانی، جنگ‌افزارها و گوهرهایی هم پیدا گشت؛ از دیوار چند قالی بابلی آویخته شده بود. امروز آن آرامگاه، تهی ایستاده. اریستوبولوس یکی از سرداران الکساندر گفته که بر گور کورش نوشته شده بوده: «ای انسان! من کورشم، کسی که جهان را بر پارس گشود، کسی که شاه پارس بود، پس به این بنا رشک مبر!»