عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

مراقبه برای تازه کاران

مراقبه برای تازه‌کاران

 (مدیتیشن برای مبتدی ها)

شری چینموی/ ا. ح. اکبری شالچی

 

 

نخست باید این نکته برایت روشن شود که از دیدگاه معنوی هر جوینده‌ای، آغازگر (مبتدی) است. آغازگر، آن کسی است که در درون خود فشاری را احساس می‌کند که او را سوی پیشرفت به طرف چیزی یزدانی، چیزی نورانی‌تر و برآورنده‌تر می‌کشاند. در آن دمی که تو می‌خواهی پیشرفتی پیوسته و ناگذرا داشته باشی، در آن دمی که تو می‌خواهی خودت را پیوسته والاتر سازی و به جهان جاوید و والا گام گذاری، آغازگری جاویدان می‌شوی.

اگر در سرآغاز راه باشی، از همه بهتر این است که چند کتاب یا نوشته معنوی بخوانی. آنها به تو الهام می‌بخشند. کتاب‌های آن استادان معنوی را بخوان که آشنایی خوبی با آنها داری. استادانی هستند که به بالاترین پایه‌های آگاهی دست یافته‌اند و اگر تو کتاب‌هایشان را بخوانی، بی‌شک از آنها الهام خواهی گرفت. اما کتاب‌های آن پروفسورها یا دانش‌آموختگان یا مشتاقانی را که خود هنوز در راهند و هنوز به روشنایی نرسیده‌اند، نخوان. تنها آن کسانی که به واقعیت رسیده‌اند، می‌توانند آن را به دیگری برسانند. وگرنه مانند آن است که کوری عصاکش کور دیگری بشود.

همنشینی با کسانی که پیش از این مراقبه را آغاز کرده‌اند نیز کاری سودمند است. آنان در چنان شرایطی نیستند که بخواهند چیزی به تو بیاموزند. اما می‌توانند به تو الهام بخشند. اگر هنگامی که آنان مراقبه می‌کنند، فقط کنارشان بنشینی هم، آگاهانه و ناآگاهانه از نیروی مراقبه‌شان بهره‌مند می‌شوی. آنان چیزی را از تو نخواهند ربود. بی‌آنکه خود بیرونی تو آگاه شود، هستی درونیت به سادگی از یاری آنان برخوردار خواهد شد.   

در آغاز هیچ نباید به مراقبه بیندیشی. باید بسیار ساده زمانی از روز را برای خود تعیین کنی و در آن هنگام بکوشی آرام و آسوده باشی. بکوش احساس کنی که آن پنج دقیقه از آن هستی درونی خودت است و از آن هیچ کس دیگری نیست. زمان‌شناسی از ارزش بالایی برخوردار است. زمان‌شناسانه تمرین کن و در زمانی معین.

برای یک آغازگر بهتر است که با تمرکز آغاز کند. وگرنه در همان دمی که بخواهی ذهنت را آرام کنی و آن را تهی سازی، هزاران اندیشه ناخواسته، بی‌درنگ سویت می‌تازند و یک دم هم ترا آسوده نخواهند گذاشت. اما اگر خود را متمرکز کنی، آنگاه اندیشه‌های  بیهوده‌ای را که سویت تاخته‌اند، به بیرون فراخوانده‌ای. پس در آغاز چند دقیقه خود را متمرکز کن. پس از گذشت چند هفته یا ماه می‌توانی بکوشی مراقبه کنی.

هنگامی که آغاز به مراقبه میکنی، همیشه بکوش  احساس کنی که یک کودک هستی. کودک هنوز خرد ذهنش رشدی نکرده. در دوازده سیزده‌سالگی است که ذهن آغاز به کارکرد در قلمرو اندیشه‌ می‌کند. اما تا پیش از آن کودک در قلب خود زندگی می‌کند. کودک احساس می‌کند که چیزی نمی‌داند. از پیش هیچ  برداشتی  از مراقبه و زندگی معنوی ندارد. می‌خواهد همه چیز را با همان تر و تازگی که دارد از پدر یا مادرش بیاموزد.

پس در آغاز احساس کن که بچه هستی و سپس بکوش تصور کنی در گلزاری می‌گردی. این گلزار  همان دل توست. بچه می‌تواند ساعت‌ها در باغ برای خودش بازی کند. از این گل سراغ آن گل می‌رود، اما از گلزار بیرون نمی‌‌آید، چون از بو و زیبایی هر گلی شاد می‌شود. در دل تو هم گلزاری هست و تو می‌توانی تا هر زمان که می‌خواهی در آن بمانی. با این روش خواهی آموخت که چگونه در دل خود مراقبه کنی.

اگر بتوانی در دلت بمانی، آغاز به احساس فریادی درونی خواهی کرد. این فریاد درونی که آن را خواستاری می‌نامند، راز مراقبه است. معمولا اگر بزرگسالی فریاد بکشد، فریادش صمیمانه و راست‌منشانه نیست. اما اگر بچه‌ای فریاد کشد، فریادش بسیار صمیمانه و راست‌منشانه است، حتی اگر تنها برای یک آب‌نبات باشد و بس. در آن دم آن آب‌نبات برای کودک همه جهان است. اگر به او پول بدهی، خوشنود نخواهد شد، تنها آب‌نبات را می‌خواهد و بس. هنگامی که بچه فریاد می‌زند، پدر یا مادرش بی‌درنگ سویش می‌آیند تا به او یاری کنند. اگر بتوانی از ژرف‌ترین جای دلت برای صلح و آرامی، روشنایی و واقعیت فریاد کنی و اینها یگانه چیزهایی باشند که بتوانند ترا خوشنود سازند، آنگاه یزدان آن پدر جاویدان و یزدان، آن مادر جاویدانه بی‌آنکه به هیچ گونه  ترا پس زنند، می‌آیند و به تو یاری می‌کنند.

باید همواره خود را مانند یک کودک نیازمند کمک احساس کنی. تا خود را نیازمند یاری حس کنی، کسی خواهد آمد تا دستت را بگیرد. اگر بچه در خیابان گم شده باشد و آغاز به گریستن کند، آدمی نیکدل به او خواهد نمود که خانه‌اش کجاست. تصور کن که در میان توفان و گرد و غبار گم شده‌ای. گمان‌آلودگی، ترس، دلتنگی، اندوه، عدم اطمینان و دیگر نیروهای منفی سویت می‌تازند. اما اگر با درست‌منشی و صادقانه فریاد کشی، کسی خواهد آمد تا ترا رهایی بخشد و به تو نشان دهد که چگونه می‌توانی به دلت بازگردی. و آن کسی کیست؟ یزدان، خلبان درون تو.

یزدان می‌تواند با، یا بدون پیکر پدیدار شود. اما بهتر است که هنگام مراقبه وی را با چهره آدمی تصور کنی. آغازگر باید همیشه سر پای یزدان شخص مراقبه کند. چون اگر بخواهد یزدان را در چهره‌ای جز چهره یک شخص ببیند، در پهنه‌ای با بزرگی هنگفتی آشفته و گیج خواهد شد. پس با خدایی که شخص است، آغاز کن، با تکیه بر آن خواهی توانست به جنبه غیر شخص وی راه یابی.

روان هر آدمی برای مراقبه  از گونه و روشی ویژه خود برخوردار است. روش و گونه مراقبه من با تو یکی نیست و روش و گونه مراقبه تو هم با من یکسان نخواهد بود. فراوانند جویندگانی که مراقبه‌شان پربار نیست، چون به آن روش و گونه‌ای که ویژه‌شان است، مراقبه نمی‌کنند. اگر یک استاد معنوی نداشته باشند که راهنمایی‌شان کند، باید ژرف در خود فروروند و بکوشند که مراقبه‌شان را از ژرف‌ترین درونشان به چنگ درآورند. ژرف، ژرف در خود فررو و هشیار باش تا ببینی که آیا آوایی، اندیشه‌ای یا ایده‌ای فراچنگت می‌شود یا نه. آنگاه ژرف در آن آوا یا ایده فرورو و بنگر که آیا در آن احساسی از شادی درونی یا صلح و آرامش درونی جای دارد و آیا همان جایی هست که در آن خواسته‌ای، مسئله‌ای یا شکی نباشد. اگر چنین احساسی داشتی، باید بدانی که آن آوایی که شنیده‌ای همان آوای راستین درونی است که به تو در زندگی معنوی یاری خواهد رساند.

اگر آموزگاری داشته باشی که از روانی واصل برخوردار باشد، مراقبه کردن را با نگاهی آرام به تو خواهد آموخت. استاد نیازی ندارد که از برون برایت بگوید چگونه مراقبه می‌کنند یا برایش بایسته نیست گونه‌ای ویژه از مراقبه را در دسترس کسی بگذارد. وی به سادگی روی تو مراقبه می‌کند و از درون ترا می‌آموزاند که چگونه کار را انجام دهی. روانت به روان او راه می‌یابد و از روانش چیز می‌آموزد. همه استادان راستین، مراقبه را در آرامی آموخته‌اند.

تو شاید هم‌‌اینک در زندگی معنوی آغازگر باشی، اما بر این باور نباش که آغازگر خواهی ماند. همه روزی آغازگر بوده‌اند. اگر مرتب و با سامان درستش تمرین تمرکز و مراقبه کنی و در جستجوی معنوی خویش صادق و درست‌منش باشی، بی‌گمان پیش خواهی رفت. مهم این است که دل کار کردن را از دست ندهی. وصال به یزدان کار یک شب نیست. اگر بتوانی مرتب و با سرسپردگی کامل مراقبه کنی، اگر بتوانی مانند کودکی که برای مادر و پدرش فریاد می‌کشد برای یزدان  فریاد کنی، آنگاه نیازی نخواهد بود که تو سوی آماجت بروی، نه. آماج به پای خود خواهد آمد در برابرت خواهد ایستاد و تو را یکسره از خود خواهد دید. 

*                        *                        *                           *

 

پرسش‌ها و پاسخ‌ها

 

پرسش:

آیا آغازگر باید بکوشد به هنگام مراقبه همه اندیشه‌ها را از خود دور سازد؟

شری چینموی:

بهتر از همه این است که زمانی که آغازگر به مراقبه درمی‌آید، نگذارد هیچ اندیشه‌ کوچکی به روانش راه یابد، چه آن اندیشه خوب باشد و چه بد. در آغاز باید بسیار هشیار بود و کلون در روان خود را از درون انداخت. مانند آن است که تو در اتاق خود نشسته باشی و کسی درت را بزند. تو هیچ نمی‌دانی که او دوست است یا دشمن. اندیشه‌ای یزدانی دوستان راستین تو هستند و اندیشه‌ای غیرخدایی دشمنان راستینت. تو دلت می‌خواهد بگذاری دوستانت به درون اتاق بیایند، اما نمی‌دانی دوستت کیست. اگر هم بدانی دوستت کیست، هنگامی که در را بگشایی، شاید ببینی که دشمنانت هم در آنجا هستند. پیش از آنکه دوستانت از آستانه بگذرند، دشمنانت به درون راه یافته‌اند. این هم می‌شود که تو هیچ اندیشه غیرخدایی نبینی، اما هنگامی که اندیشه‌های یزدانی گام به درون می‌گذارند، اندیشه‌های غیریزدانی نیز به خزیدن درآیند و آشفتگی هراس‌انگیزی به بار آورند. اگر آنها آنجا باشند، بازراندن دوباره‌شان کار دشواری نیست. برای این کار تو نیازمند نیروی استوار انظباط معنوی هستی. شاید پانزده دقیقه اندیشه معنوی داشته باشی و سپس ناگهان اندیشه‌ای غیریزدانی پای به میدان گذارد و مراقبه‌ات تباه شود. از این روی از همه بهتر این است که نگذاری هیچ اندیشه‌ای به هنگام مراقبه به درونت راه یابد.   

اگر مرتب و با سرسپردگی مراقبه کنی، پس از گذشت زمانی از درون نیرومند می‌شوی. آنگاه این توانایی را خواهی یافت که تنها به اندیشه‌های یزدانی راه دهی و اندیشه‌های غیریزدانی را از خویش دور سازی. اگر اندیشه‌ای آگنده از شیفتگی به یزدان، صلح و آرامش یزدانی یا نیروی یزدانی به تو روی کرد، خواهی گذاشت که آنها به روانت راه یابند و در درونت فزوده شوند. خواهی گذاشت که آنها در گلزار خردت بازی کنند و ببالند و گسترش یابند. زمانی که اندیشه‌ای بازی می‌کند و زمانی که تو با اندیشه‌ای بازی می‌کنی، خواهی دید چگونه آنها در درونت می‌بالند و گسترش می‌یابند. یا اگر اندیشه‌‌ای در باره بیکرانگی، جاودانگی، یا بیمرگی باشد، خواهی دید آن اندیشه به کجا می‌رود و بکوش که همانند سگی خوش‌پیمان، دنبالش بروی. هر اندیشه یزدانی که تو بگذاری به درونت راه یابد، جهانی تازه و برآورده را برایت می‌آفریند و همه هستی ترا از هستی یزدانی  آگنده می‌کند.

پس از گذشت زمانی، نیروی درونی بسنده‌ای برای پس‌راندن اندیشه‌های بد خواهی یافت. اگر اندیشه بدی به روانت راه یابد، آن را پس نخواهی زد، دگرگونش خواهی ساخت. اگر کسی درت را بکوبد، و تو نیروی بسنده را داشته باشی، می‌توانی در را بگشایی و او را وادار کنی که رفتار ناشایسته‌ای از خود پدیدار نسازد. با گذشت زمان باید چالش را بر خود بپذیری و بر آن اندیشه‌های بد پیروز شوی؛ وگرنه که آنها همیشه سویت باز خواهند گشت و آزارت خواهند داد.

باید رفتارت همانند کوزه‌گری یزدانی باشد. اگر کوزه‌گر از دست زدن به گل بهراسد، گل همان گلی که هست خواهد ماند و کوزه‌گر هم هیچ چیزی نخواهد داشت که به گیتا پیشکش کند. اما اگر کوزه‌گر ترسی به دل راه ندهد، آنگاه خواهد توانست از گل، چیزی زیبا و سودمند بسازد. این وظیفه توست که اندیشه‌های غیریزدانی را شکلی تازه بخشی، اما تازه آن زمان که بتوانی این کار را بدون خطر به انجام رسانی، باید دست به این کار بزنی.

 

پرسش:

آیا باید حتما در خانه مراقبه کنیم یا یکسان است در کجا مراقبه می‌کنیم؟

شری چینموی:  

تو در این دم هنوز یک آغازگری. تنها آن زمان می‌توانی خوب مراقبه کنی که در اتاقت در برابر محراب‌مانندت بنشینی یا اینجا در مرکز باشی. اگر بخواهی هنگام راندن خودرو یا هنگام انجام کار مهم دیگری به اوج مراقبه دست یابی، به سادگی تصادف خواهی کرد. اگر بخواهی هنگام راه رفتن به اوج مراقبه برسی، بی‌هوا ار خیابان خواهی گذشت و زیر خودروی خواهی رفت. از این روی من شماها را از مراقبه به هنگام انجام کارهای برونی بازمی‌دارم. برایتان بهتر است که در خانه و در برابر محراب‌واره خود مراقبه کنید. اما این که تنها در برابر آن بنشینید، بس نیست. زمانی که در برابر محراب‌واره‌تان می‌نشینید، باید در دل خود محراب درون را حس کنید؛ وگرنه مراقبه‌تان خوشنودی به بار نخواهد آورد. در مراقبه باید همیشه به درون دل خود گام گذاری و محراب زنده یزدان را در آن ببینی و احساس کنی. محراب درون ترا اطمینان می‌بخشد و از تو پشتیبانی می‌کند. در آنجا نیروهای یزدانی از تو پشتیبانی خواهند کرد. اگر بتوانی در برابر این محراب درونی مراقبه کنی، بی‌گمان شتابتاک‌ترین پیشرفت را خواهی کرد، چون درآنجا با هیچ پایداری رو در رو نخواهی شد.

اگر چندین سال با صداقت بسیار مراقبه کنی و نیروی درونی خود را گسترش خوبی ببخشی، آنگاه خواهی توانست در هر کجا مراقبه کنی. حتی اگر در ایستگاه زیرزمینی مترو ایستاده باشی یا در خیابان راه بروی، به خود آزاری نخواهی دید. با گذشت زمان فراخواهی گرفت که چگونه در بالاترین مراقبه باشی و همزمان با آن از آنچه در روی زمین روی می‌دهد هم آگاه باشی. برای همین است که من از همه می‌خواهم در مراقبه چشم‌هایشان را کمی باز نگاه دارند بکوشند و یگانگی آگاهانه خود با مادر زمین را به دست آورند. وگرنه بالا خواهند رفت و این جهان را یکسره فراموش خواهند کرد و آنگاه دیگر سودی برای اینجا نخواهند داشت.

من می‌خواهم همه شاگردانم ویژه‌شناس بالا رفتن  شوند. همه باید بیاموزند که آدم چگونه از درخت بالا می‌رود و مانگوها را پایین می‌آورد و با دیگران بخش می‌کند. اگر تو بالا بروی و دیگر نتوانی پایین بیایی، سر درخت خواهی نشست. از همین روی بهتر از همه این است که آدم یاد بگیرد که چگونه بالا رود و پایین بیاید. با گذشت زمان شایستگی و توان خود را خواهی افزود و خواهی توانست در هر کجا بهترین مراقبه را بکنی.

 

پرسش:

آیا برای یک استاد مهم است که درست مراقبه کند؟

شری چینموی:

استاد وادار به آن نیست، اما بی‌شک بهتر است چنین کند. تو می‌دانی که آماجی هست و می‌خواهی به آن برسی. اگر هوشمند باشی، از یک کسی که آسان‌ترین، مطمئن‌ترین و کارگرترین راه  به آماج را نشان می‌دهد، یاری خواهی جست. اگر سر آن داشته باشی که برای وصال یزدان صدها و هزاران سال را سپری سازی، نیازی به یک استاد معنوی نداری. اما اگر بخواهی تا می‌شود زود به آماج برسی، آنگاه چنین کسی بی‌شک بایسته است.

برای هر چیزی که بخواهی در این گیتی بیاموزی، در آغاز نیازمند به یک آموزگاری. اگر بخواهی ریاضی را یاد بگیری، آموزگار می‌خواهی. برای آموختن تاریخ، آموزگار می‌خواهی. سخنی یاوه خواهد بود اگر کسی بگوید که برای هر کاری در این جهان نیاز به آموزگار است، مگر برای وصال به یزدان. پیشرفت تو بی‌استاد بسیار آهسته و نامطمئن خواهد بود. شاید تجربه‌های بالا بلندی بکنی و ارزش چندانی بر آنها نگذاری. شاید سایه شک بر خرد تو افتد و با خود بگویی: "من انسانی معمولی هستم؛ چگونه می‌توانم تجربه‌ای از آن گونه داشته باشم؟ شاید لغزش می‌کنم." یا شاید برای دوستانت بگویی: "همه اینها توهمات روانی است و بس." اما اگر پیش کسی بروی که واقعیت را بشناسد، وی خواهد گفت: "خود را به نادانی نزن. آنچه تو تجربه کردی، یکسره راست بود." استاد دل جوینده  را نیرو می‌دهد و به او الهام می‌بخشد. و اگر جوینده در مراقبه کاری را نادرست انجام دهد، استاد کنش او را تصحیح خواهد کرد.

اگر تو به رهبری استادی معنوی تمرین می‌کنی، بهتر است دست از راه‌های دیگر بشویی. اگر از یک استاد خوشنود باشی و باز هم در جستجوی استادی دیگر باشی، گرفتار لغزش بزرگی شده‌ای. آنچه را که استادت می‌خواهد به تو بدهد، به دست نخواهی آورد و پیشرفت معنویت بسیار آهسته خواهد بود. از این روی بهتر است نزد استادی بروی. و اگر استادی داشته باشی و باورت به او استوار باشد، همین بس است که در قایق وی بمانی. چون اگر یک پایت در قایق او و پای دیگرت در قایق دیگری باشد، قایقرانت هرگز نخواهد توانست ترا به ساحل زرین برساند. 

 

پرسش:

آیا تمرین‌های بسیار ساده‌ای هست که آغازگران بکنند؟

شری چینموی:

یک زنجیره دراز از تمرین‌هایی هست که می‌توانید بکنید. برای جوینده‌ای که می‌خواهد در زندگی معنوی گام نهد، سادگی، صداقت، پاکی و اطمینان از ارزش والایی بهره‌مندند. سادگی به خرد تو صلح و آرامی می دهد. صداقت می‌گذارد احساس کنی که از یزدانی و یزدان همیشه در کنار توست. دل پاک می‌گذارد احساس کنی که یزدان در درونت می‌بالد ومی‌افروزد و خود را برآورده می‌سازد. اطمینان می‌گذارد احساس کنی که مراقبه کردن کاری یکسره درست است.

خواهش می‌کنم واژه "سادگی" را هفت بار در روان خود بازگویی و خود را روی فرق سرت متمرکز کنی. سپس هفت بار واژه "صداقت" را با حضور خاطر در دلت بازگویی و خود را روی قلبت متمرکز سازی. خواهش می‌کنم پس از آن واژه "پاکی" را هفت بار در مرکز نافت بازگویی و خود را بر مرکز نافت متمرکز کنی. خواهش می‌کنم این کار آرام و با حضور دل انجام بده. آنگاه همه هشیاری خود را در چشم سومت گرد آور، آن میان دو ابرو و اندکی بالاتر است، و هفت بار واژه "اطمینان" را بازگوی. سپس دستت را روی سرت بگذار و سه بار بگو: "من ساده‌ام، من ساده‌ام، من ساده‌ام." آنگاه دستت را روی قلبت بگذار و سه بار بگو: "من صادقم، من صادقم، من صادقم." پس از آن دستت را روی مرکز نافت بگذار و بگو: "من پاکم." سرانجام دستت را روی چشم سومت بگذار و بگو: "من مطمئنم." 

اگر یکی از صفت‌های یزدان را بهتر ببینی - برای نمونه عشق را - ، واژه عشق را با حضور دل بسیار بارها در درون خود بازگوی و بکوش احساس کنی که آن چگونه در درونی‌ترین جای دلت بازگفته می‌شود:"عشق، عشق، عشق." اگر با مفهوم صلح و آرامش یزدانی پیوند بهتری داری، آنگاه خواهش می‌کنم واژه "صلح " را در درون بازگویی. در این کار بکوش تنین کیهانی این واژه را تجسم کنی. احساس کن که "صلح" مجموعه‌ای از تنین‌هاست که در ژرف‌ترین جای ژرفای دلت تنین می‌اندازد.اگر روشنایی را می‌خواهی، خواهش می‌کنم با حضور دل تمام "روشنایی، روشنایی، روشنایی" را بازگویی و در این کار احساس کنی که خود همان روشنایی شده‌ای. بکوش حس کنی که از قوزک پا تا فرق سر، همان واژه‌ای شده‌ای که بازمی‌گویی.احساس کن که تن فیزیکی تو، تن لطیفت، همه پی‌ها و عصب‌هایت همه هستسیت آگنده از عشق، صلح و آرامش و روشنایی شده.

یک تمرین دیگر:

احساس کن که در برابر در دل خود ایستاد‌ه‌ای و عشق، صلح و آرامی، روشنایی و شادی و همه دوستان یزدانی خود را به درون آن فراخوانده‌ای. اما خواهش می‌کنم که اگر پیچیدگی، عدم صداقت، ناپاکی، عدم اطمینان، شک و دیگر نیروهای منفی پدیدار شدند، آنها را به درون راه ندهی. بکوش احساس کنی که هم صفت‌های یزدانی و هم صفت‌های نایزدانی پیکر آدمی به خود گرفته‌اند و تو می‌توانی همه‌شان را با چشم‌های انسانی خود ببینی.

اگر بتوانی هر روز حتی تنها به یکی از این دوستانت بیندیشی و او را فراخوانی و وی را از در دلت به درون آوری، آنگاه این آغازه‌ای برای دوستی یزدانیت خواهد شد. یک روز تنها یکی از دوستانت "عشق" را فراخواهی خواند؛ روز دیگر خواهی گذاشت که دوست  دیگرت "شادی"  به درون آید. پس از گذشت زمانی خواهی توانست یکجا بیش از یک دوست را فراخوانی. در آغاز شاید وسایلت برای پذیرایی از بیش از یک دوست بس نباشد، اما با گذشت زمان خواهی توانست همه دوستان یزدانی خود را فراخوانی.

نیز می‌توانی کوششی دیگر نیز بکنی. خواهش می‌کنم یک نفس بکش و آن را چند دم نگاه دار و احساس کن که نفس، نیروی زندگی را در چشم سومت نگه داشته‌ای. چشم سوم مرکز تمرکز توست. بار دوم که نفست را به درون می‌کشی، نیروی زندگی را در مرکز قلبت نگاه دار. و بار سوم در مرکز  ناف. این هم روشی است که ترا یاری می‌کند.

 

پرسش:

آیا مراقبه بالاترین حقیقت است؟

شری چینموی:

براستی که برای یک آغازگر، مراقبه بالاترین حقیقت است، اما اگر کسی جوینده پیشرفته‌ای باشد، می‌داند که مراقبه، تنها به بالاترین حقیقت می‌خورد و بس. اگر کسی زمانی دراز را در نادانی سپری کرده باشد، اگر در این زندگیش یک دقیقه هم نیایش نکرده باشد،  روشن است که مراقبه برایش بالاترین حقیقتی است که آگاهیش می‌تواند به آن دست پیدا کند. اما اگر چند سالی تمرین مراقبه کرده باشد، آنک خواهد دانست که مراقبه بالاترین حقیقت نیست. بالاترین حقیقت آن است که وی اگر کوچه‌باغ مراقبه را در پیش گیرد و از میانش بگذرد، به آن می‌رسد یا در آن رشد می‌کند.