عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

نمونه هایی از لطیفه های کهن پارسی زبانان

 

 

نمونه‌هایی از لطیفه‌های کهن

امیر حسین اکبری شالچی

 

 

 

در هر کدام از کتابخانه‌های بزرگ اروپا صدها یا حتی هزاران نسخه‌ی خطی پارسی می‌توان یافت که بیشترشان به پانصد تا صد سال پیش برمی‌گردند. آنچه در آغاز مایه‌ی شگفتی بسیار می‌شود این است که کم و بیش همه‌ی آنها نه در ایران و نه در سرزمین‌های جداشده از  ایران، بلکه در هندوستان نگارش یافته‌اند! آری هندوستان، کشوری که اینک بیش از یک میلیارد جمعیت دارد و زبان رسمی‌اش از روزگار محمود غزنوی تا میانه‌های سده‌ی نوزدهم میلادی "پارسی" بود و تازه از آن هنگام زبان استعمار پیر، جای آن را گرفت.

در میان نسخه‌های خطی متعلق به دانشگاه هامبورگ، به نسخه‌ای کم و بیش هشتاد برگی برخوردم که نامی نداشت. این کتاب با سرآغازی مرتب و بسیار دینی آغاز شده بود، پس از چند برگ داستان‌هایی جدا جدا در آن آورده شده بود و در بخش‌های پایانی آن نسخه‌هایی برای نیرومند کردن قوه‌ی باه به دست داده شده بود! برخی از  لطیفه‌هایی که در آن آورده شده بود، در کتاب‌های کهن دیگر هم آمده و این نشان می‌دهد که دست‌کم برخی از آنها در روزگار کهن رواج خوبی داشته است، دسته‌ای دیگر، بسیار همانند برخی از لطیفه‌هایی است که هم امروز هم از زبان مردم می‌شنویم. پاره‌ای دیگر ضرب‌المثل هستند و شاید در آن زمان هنوز به پذیرفتگی ضرب‌المثل نرسیده بوده‌اند. ما از راه چنین لطیفه‌هایی با طنز و خوش‌ذوقش نیاکان و هندوستانیان کهن که در آن هنگام همزبان ما بوده‌اند هم اندک آشنایی می‌یابیم. نکته‌ی دیگر این است که آن نسخه‌ی خطی به هیچ روی نوشته‌ای ادبی نبود. اما اگر اندکی ژرف بیندیشیم هنگام بازخوانی لطیفه‌های آن به ژرفای پیام آنها پی می‌بریم. آیا براستی نیاکان ما در سده‌های پیش، از فرهنگی بالاتر و ژرف‌تر از ما برخوردار نبوده‌اند؟ آیا می‌توان پیام پرارزشی را برخی از این لطیفه‌های عامیانه‌ی کهن به سادگی می‌رسانند، در میان یا در پایان فیلم‌های پرسروصدای امروزی بازیافت؟ آیا ما نباید از خود بپرسیم چرا هم اینک با هستیِ صدها دانشگاه، معنویت و ریشه‌مندی نهفته در متن‌های پیش‌پاافتاده‌ی سده‌های پیشین به فراموشی سپرده شده است؟ به هر روی با امید به اینکه امروزیان به ویژه جوانان فرهنگ کهن پارسی را جدی‌تر بگیرند، متن کنونی، گزیده‌ای از بخش میانی آن نسخه‌ی خطی است:

 

*حکایت می‌کرد که از بصره سفر کردم. به دیهی رسیدم، شبی به غایت تاریک بود. در میان آن دیه، نابینایی دیدم که سبو پر آب بر دوش، و چراغی روشن بر دست به تعجیل تمام می‌رفت. مرا از این صورت حیرت عظیم روی نمود. سر راه برو گرفتم و او را نگاه داشتم و گفتم : "ای اعمی! شب و روز نزد تو برابر است. این چراغ به دست گرفتن چه معنی دارد؟"  گفت :"تا کوردلی مثل تو به من پهلو نزند و سبوی مرا نشکند!"

 

*عربی را پرسیدند که شوربای گرم را به عربی چه می‌گویند؟ گفت: "سنحین می‌گویند." گفت: "شوربای سرد را چه می‌گویند؟" گفت: "آن را ما نمی‌گذاریم که سرد شود تا نام باید گذاشت!"

 

*شیخ زین‌الدین قواس از آهنگری که بیل راست می‌کرد ]درست می‌کرد[ پرسید: "ضربی که می‌اندازی آیا به پتک می‌رسد یا به سندان یا به بیل؟" گفت: "نه به سندان، نه به پتک و نه به بیل. این همه به کجی و ناراستی می‌رسد!"

 

*زاهدی در مجلس می‌گفت: "آیا ماه رمضان از ما خوشنود رفت یا نی؟"  ظریفی گفت: "بلی، خوشنود رفت!"  زاهد گفت : "از کجا گویی؟"  گفت: "از آنجا که اگر ناخوشنود رفتی، سال دیگر بازنیامدی!"

 

*روزی حجاج این یوسف در صحرا با معدودی چند از خاصان خود سیر می‌کرد. از دور غلامی شبان دید که گوسفند می‌چرانید. ملازمان را گفت: "شما بر جا باشید تا من با آن صحبتی دارم."  پس اسب خود را برانگیخت و بر سر او رفت و سلام کرد. او جواب داد. حجاج ازو پرسید که ای غلام، حجاج ابن یوسف بر شما چگونه حاکم است؟ غلام گفت: "لعنت خدا بر او باشد که هرگز ظالم‌تری از او بر مسند حکومت ننشسته، بی‌رحمی، سفاکی، خدانترسی بی‌باکست. امید دارم که روی زمین از لوث ظلم او پاک شود."  حجاج گفت: "مرا می‌شناسی؟"  گفت: "نی!"  گفت: "منم حجاج!" غلام گفت: "مرا می‌شناسی؟" حجاج گفت: "نی!" غلام گفت: "منم دردان، از غلامان آپی‌شورم و در هر ماه مرا سه بار صرع می‌گردد و دیوانه می‌شوم و امروز در روز جنون من است." حجاج بخندید و او را خلعت بخشید.

 

*بخیلی گفت که خاتم خود را به من ده تا هر گاه که نظر بر انگشتری اندازم یاد تو کنم و بدین واسطه دایم در یاد من باشی. بخیل گفت: "هر گاه که بخواهی مرا یاد کنی، براندیش که فلان وقت از او انگشترین خواستم نداد!"

 

*ابله را دیدند که در صحرا بانگ نماز می‌گفت و می‌دوید و گوش فرامی‌داشت.  گفتند: "چه کار می‌کنی؟"  گفت: "مردم می‌گویند که آوا ز تو از دور بهتر می‌نماید، من بانگ نماز می‌دهم و دور می‌دوم که آوا از خود را از دور بشنوم که مردم راست می‌گویند یا دروغ؟"

 

*ظریف بود. روزی سر خواجه می‌تراشید. ناگاه دست او بلرزید و سر خواجه ببرید. فریاد برآورد که هی مردک! سر مرا بریدی! گفت: "خاموش باش که سر بریده سخن نکند!"

 

*یک خروار گندم به آسیا می‌برد. به لب آبی رسید. خواست که گندم از لب بگذراند. ناگاه سواری را دید که از دور پیدا شد. با خود گفت که این سوار برسد، اول سلام خواهد کرد، بعد از آن خواهد پرسید که بلندی آب چه مقدار است و دیگر خواهد پرسید که این گندم چند من است. چون سوار برسید، پرسید که ای مردک، بلندی آب چه مقدار است؟" گفت: "علیکم السلام و رحمه الله و برکاته!"  سوار بخندید و گفت: "سرت ببرند!"  گفت: "تا به گردن و سینه!"  گفت: "خاکت به دهن!"  گفت: "هشتاد من!"

 

*قزوینی انگشترین در خانه گم کرده بود و در برون طلب می‌کرد. گفتند: "در بیرون چرا طلب می‌کنی؟"  گفت: "خانه تاریک است!"

 

*شیرازی در مسجد بنگ می‌خورد. خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد. شیرازی در او نگاه کرد، دید شل بود و کر و کور! نعره برکشید و گفت: "ای ملعون! خدای تعالی در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در خانه‌ی حق تعصب می‌کنی!"