عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

چند رباعی از شالچی

این رباعی‌ها را پیش از سال 2005 در غربت آلمان سروده‌ام:

 

 

 

در گفت که آن کس که مرا کوفت کجاست

گفتم که رهی بود و شد، آگاه خداست

گفتا که همان یک همنشینت هم رفت

گفتم که خمش، دیده پرآب، دو تاست

*

بشنیده که هر چیز فرنگ است درست

بیزاری بت پارسی از خویش بجست

زد رنگ بلوند صد ره اندر گیسو

از ریشه‌ی خود دوباره مو تیره برست

*

بینیت به بیهوده به ما باد نداشت

دشت دل تو یک ارزن آزاد نداشت

بر گردن تو سیاهْ چنگ همچشم

شهدخت به چنگ دیو، دل یاد نداشت

*

تاجیک ز گشنگی خود جان می‌داد

آمد بر اوی، سینماگر چون باد

نانش نبداد تا که بیچاره بمرد

زان فیلم به صد جایزه آمد دلشاد

*

آن پادشه فسانه باید باشد

آشفته‌ی این زمانه باید باشد

آن کاخ سرافراخته باید باشد

یعنی که خراب خانه باید باشد

*

جوید چه* هنوز پیرزن شوی پزشک                      ( چه یعنی چرا)

سوزد که چرا نگشت بانوی پزشک

بیماری صدساله ندارد از چیست

خواهد که همیشه بیند او روی پزشک

*

رفتیم به پیش یار خود شا گشتیم

فواره‌نشین شدیم و بالا گشتیم

فواره نشست و کاخ شاهیمان سوخت

چون باز پس‌آمدیم و تنها گشتیم

*

در نگشاید دگر لب خندانی

همسایه شدست و شهر شد زندانی

یادش خوش باد کاندرین مرگستان

گهگاه پریدی از دهانش جانی