عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

افسانه ای از مردم پاکستان (آنماری شیمل)

 

آنماری شیمل/ امیر حسین اکبری شالچی

  



 مزد دهش کردن و کیفر دهش نکردن

 

 

آورده‌اند روزگاری فقیری بود. وی به شهری رفت و بلند گفت: «ای آفریدگان یزدان! ای امت پیامبر! برای خدا هم که شده یک زن به من بدهید!» برخی از مردم به این سخن او خندیدند، برخی دیگر کم یا بسیار با او سخن گفتند و دسته‌ای دیگر باز هم با او بدرفتاری کردند و او را به یک سو ‌راندند. اما او از این خواهش خود دست برنداشت و باز آن را بر زبان می‌آورد.

از این شهر به شهری دیگر و از آن به شهر سوم رفت و راهیِ هر شهری شد، اما هیچ کسی به او زن نداد. مردم کوشیدند یک چیز را در گوش او فرو کنند: «ای فقیر! اگر تو از ما جان هم بخواهی، برایت می‌دهیم، اما چگونه می‌توانیم نام و ننگ خود را به تو بدهیم؟» فقیر از اینجا به آنجا رفت، اما هیچ آدم گشاده‌دستی را پیدا نکرد که به خواهشش پاسخی دهد.

هنگامی که در واپسین شهر کشور، سخن خود را بازمی‌گفت، خورشید داشت فرومی‌رفت. اما هنوز یک گوشه‌ای در شهر مانده بود که وی آوای خود را در آن سر نداده بود، فقیر پیش خود اندیشید: "آنجا هم می‌توان تیری انداخت!" به آن گوشه رفت و آنجا هم آوای خویش را طنین‌انداز کرد: «ای آفریدگان یزدان! ای امت پیامبر! برای خوشنودی خدا هم که شده، یک زن به من بدهید!»

 

مردی که تازه سه روز بود زن گرفته بود، از یک در بیرون آمد و به فقیر گفت: «ای جوان، چه می‌خواهی؟» فقیر گفت: «برای خوشنودی خدا هم که شده یک زن به من بدهید!» مرد به درون خانه رفت و از زنش پرسید: «من می‌خواهم ترا برای خوشنودی خدا بدهم، چه می‌گویی؟» زن پاسخ داد: «پدر و مادرم مرا به تو داده‌اند، هر کار بخواهی می‌توانی با من بکنی. حتی می‌توانی مرا به راهزنان هم بدهی!» مرد به زن گفت: «همین هم باید باشد! به گرمابه برو و جامۀ سپید بپوش!» سپس همۀ پولی را که داشت، به زن داد و همسرش را به فقیر بخشید.

 

فقیر زن را برداشت و به جایی که در آن زندگی می‌کرد، برد. اما تا داماد پایش را به آنجا گذاشت، همۀ خویشان و همسایگان ریختند و به او بدو بیراه گفتند. کمی گذشت و آگاهیِ این کار او به گوش پادشاه هم رسید، وی فقیر را بسیار گستاخ و بی‌شرم دید و گفت از شهر او بیرون برود.

 

وی پشیمینۀ خود را برداشت و بی آنکه هیچ سخنی بر زبان آورد، از شهر بیرون رفت و هر جا به هر کسی می‌رسید، از او می‌پرسید: «مزد دَهِش، و کیفر کسانی که دَهِش نمی‌کنند را کجا می‌دهند؟» مردم نگاهی به سرتاپایش می‌انداختند و می‌گفتند: «ما چه می‌دانیم.» چنین شد که وی از شهرهای بسیاری گذر کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخش را بدهد. سرانجام به شهری رسید و پرسید و پرسید تا به خود پادشاه هم رسید.

پادشاه بسیار تیزهوش بود؛ بر آن بیگانه ارج نهاد و گفت: «ای فقیر! تاکنون صدها هزار تن از اینجا گذر کرده‌اند، اما برنگشته‌اند، ما چه می‌دانیم کجا مزد دهش را می‌دهند و کجا نمی‌دهند!» فقیر گفت: « ای سرور! من می‌خواهم از هر دوستی این را بپرسم.» پادشاه گفت: «ای فقیر! اینکه تو آدم راست و درستی هستی، روشن است و برای همین هم می‌خواهی به آماج خود دست یابی. اگر به دوست بزرگ رسیدی، یک نیکی هم بکن، از ما یاد آور و بگو: به بیچارگان بچه‌ای بده که من اگر چراغم کور بماند، خواهم مرد!» فقیر به او گفت: «ای سرور! اگر دوست را دیدم، همین را برایش خواهم گفت.»

 

فقیر آنجا را گذاشت و رفت و باز هم رفت تا به شهری دیگر رسید. آن شهر گویی نفرین شده بود، بارانی شوم بر آن می‌بارید و تن مردم برهنه بود و شکمشان تهی. بسیار شگفت‌زده شد و از مردم پرسید: «مزد دَهِش، و کیفر کسانی که دَهِش نمی‌کنند را کجا می‌دهند؟» مردم گفتند: «می‌خواهی بزنیم تکه تکه‌ات کنیم؟ ما را هم خدا آفریده و پرورانده و تو می‌خواهی ما از آن گونه یزدان به تو آگاهی بدهیم؟» فقیر گفت: «من خود آن گونه کسان را کیفر می‌دهم.» داشت می‌رفت که یکی از مردها به او گفت: «فقیر! اگر یزدان را دیدی، از ما هم یادی بکن و از او بپرس چرا ما باید در چنین دوزخی زندگی کنیم؟» فقیر یک خب گفت و دنبالۀ راهش را گرفت.

 

چند روزی گذشت و به جنگلی رسید. چند دور در آن زد تا به جایی رسید که دور و برش باز بود و در میانش جایگاهی چوبی بود و روی آن دو کَس نشسته بودند. پیش رفت و گفت: «درود بر شما!» یکی‌شان چیزی نگفت، اما دیگر گفت: «درود بر شما!» فقیر گفت: «ای جوان‌ها! بگذارید یک شب را در اینجا بگذرانم، خواهش می‌کنم این مهربانی را به من بکنید!» آن که خاموش مانده بود، گفت : «بیچارۀ بدبخت، شرم نمی‌کنی؟ ما را هم یزدان آفریده و پرورانده. تا یادمان می‌آید، هرگز از این جای چوبی‌مان پایین نیامده‌ایم. هر روزِ خدا، تنها یک کاسه آب و یک نان به ما می‌رسد، ما آنها را می‌خوریم و این تخته‌چوب هم چنان کوچک است که کسی درست رویش جا نمی‌شود، برای همین باید نوبتی بخوابیم. تازه در سرمای زمستان هم باید مانند سگ بلرزیم. حتی نای آن را نداریم که از اینجا پایین بیاییم تا از سرما زیر شاخه‌های درختی پناه گیریم و یا باز در گرما، زیر سایۀ درختی برویم و آفتاب نخوریم! اینک تو نیز مهمان ما شده‌ای، در حالی که هنگام آمدن، شهری هم دیده‌ای!» فقیر بیچاره زبانش بند آمد. آن که پاسخ درودش را گفته بود، خود را کنار کشید و از او خواست بالا برود و گفت: «فقیر! بیا بالا و بنشین!» و به برادرش گفت: «برادر! نمی‌خواهد چیزی از آب و نانت به ما بدهی، جایت را هم برای خودت نگه دار!» فقیر بالا رفت. زمانی نگذشته بود که به خواست خدا یک نان و یک کاسه آب آمد. آن که فقیر را پذیره شده بود، نانش را با او بخش کرد و به برادرش گفت: «ای برادر! این نان را تو خودت بخش کن تا فردا نگویی: وی بخش بزرگ‌تر نان را برای خود برداشت و بخش کوچک‌ترش را به مهمان داد، یا نگویی: یک قلپ آب بیشتر خورد!» آن که میهمان را فرانخوانده بود، گفت: «مگر می‌شود چنین کاری را به شما هم وانهاد؟» این را گفت و آب و نان آنها را با هم بخش کرد و آب و نان خود را هم خورد. برادرش و فقیر گفتند: «به نام خدا» و نان و آبی را که بود، خوردند. به خواست خدا با همان یک لب نان و نیم‌قلپ آب، سیر شدند.

شب فرارسید. آن که مهمان را نخواسته بود، خواب ناآرامی داشت، اما فقیر و میزبانش تا بامداد بیدار بودند و برای هم داستان می‌گفتند. آفتاب که زد، فقیر از آن بالا پایین پرید و گفت: «مزد دَهِش، و کیفر کسانی که دَهِش نمی‌کنند را کجا می‌دهند؟» آن که وی را نخواسته بود، گفت: «چه بچۀ بی‌ادبی هستی! ما نمی‌دانیم که خدای بی‌مهر چه آهنگی از آفریدن ما داشته و چرا ما را چنین بدبخت آفریده!»

فقیر گفت: «ای دوستان! من همین را خواهم پرسید.»

آن که او را نزد خود پذیرفته بود، گفت: «ای فقیر، من در چهرۀ تو نشانه‌های خوبی می‌بینم. بی‌شک تو به دوست بزرگت خواهی رسید و خواهش می‌کنم هنگامی که به او رسیدی از ما هم یادی بکنی و بگویی: ای سرور! اینکه ما چنین گرفتار آمده‌ایم، کیفر کدام کارمان است؟»

فقیر گفت: «آری دوستان، به دوست که رسیدم، بی‌شک از شما فراموش نخواهم کرد.»

 

فقیر رفت و رفت تا به دشتی رسید که دوازده کوه داشت. چه دید؟ ماری سیاه دید که بسیار پرزور بود و سر با آسمان برده بود! ترس فقیر را برداشت، اما سپس به خود آمد و گفت: «درود بر شما!» مار سیاه پاسخ داد: «درود بر شما!» فقیر پرسید: «ای دوست، مزد دَهِش، و کیفر کسانی که دَهِش نمی‌کنند را کجا می‌دهند؟» مار گفت: «من تا یادم می‌آید، در همین جای کوفتی بوده‌ام، با آتش دهانم دوازده کوه را به آتش کشیده‌ام و تا کنون هیچ خوردنی و نوشیدنی نیافته‌ام. این که تو می‌پرسی را تنها فرمانروا می‌داند. من که هیچ نمی‌توانم از جایم تکان بخورم، چگونه چنین چیزی را بدانم؟» فقیر گفت: «ای دوست، من این را از فرمانروا خواهم پرسید.» مار گفت: «به فرمانروا که رسیدی، از من هم یادی بکن و بگو: ای سرور! آیا من از این جهان بزرگ بهره‌ای هم توانم داشت یا یکسره فراموش شده‌ام؟» فقیر گفت: «ای مار گرامی، به فرمانروا که رسیدم، این را هم به گونه‌ای از او جویا خواهم شد.»

 

فقیر شب را همان جا سپری کرد و فردایش باز دنبالۀ راه خود را گرفت. به بیابانی رسید و دید مادیانی در آنجا ایستاده. دمش به زمین می‌رسید و کلاغ‌ها دسته دسته دورش را گرفته بودند. مادیان خونین و مالی در آن میان ایستاده بود و انگار داشت می‌مرد. فقیر نزدیک شد و گفت: «درود بر شما فرشته خانم!» مادیان گفت: «درود بر شما!» فقیر گفت: «ای دوست، مزد دَهِش، و کیفر کسانی که دَهِش نمی‌کنند را کجا می‌دهند؟» مادیان گفت: «ای فقیر، من از روزی که زاییده شده‌ام، گرفتار همین جا هستم. توان رفتن از اینجا را هرگز نیافته‌ام، نای برگرفتن کمی گیاه را هم از زمین ندارم، دیگر این کلاغ‌ها را هم نمی‌توانم از گِرد و پیش خود برانم. از کجا بدانم پاسخ پرسش تو چیست؟ این را تنها فرمانرواست که می‌داند.» فقیر گفت: «من این را از فرمانروا خواهم پرسید.» مادیان گفت: «به فرمانروا که رسیدی، از ما هم یادی بکن و بگو این کیفری که من می‌بینم، سزای کدام کردار بدم است؟» فقیر گفت: «ای فرشته خانم گرامی! به فرمانروا که رسیدم، بی‌شک این را از او خواهم پرسید.»

 

فقیر رفت و رفت تا به کنار رودی رسید. چه دید؟ کسی با چهره‌ای نورانی و دستواره‌ای در دست که کنار رود و رو به آن نشسته بود. فقیر او را از پشت می‌دید که ناگهان پرده درید و خود را به پایش انداخت و پرسید: «ای دوست، مزد دَهِش، و کیفر کسانی که دَهِش نمی‌کنند را کجا می‌دهند؟» آن نورانی گفت: «ای فقیر! نخست اینکه باید نیکی دیگران را خواست!» فقیر دریافت و گفت: «آری سرور من! پادشاه به فرزندانش دلبسته است.» آن به او گفت: «خب، دومی چیست؟ وی گفت: «ای سرور، دومی خواهشِ برهنگان و گرسنگان است.» سپس پاسخ خود را گرفت: «اینها خانۀ خدا را بی‌ارج کرده‌اند و آن را از پلشتی‌ها آگنده‌اند و بالایش میخانه ساخته‌اند، تا آن روزی که اینها پشیمان نشوند، این باران شوم هم فرو خواهد بارید!» فقیر گفت: «ای سرور، آن دو تایی که بالای درخت بودند، چه؟» گفت: «اینک به آنها کار نداشته باش!» فقیر باز گفت: «ای سرور، به مار چه پاسخی بدهم؟» آن نورانی گفت: «آن مار روی گنج هفت پادشاه خوابیده. تا آنها را برای خوشنودی خدا رها نکند، از آنجا هم رهایی نخواهد یافت.» فقیر سپس از مادیان یاد کرد. پاسخ چنین بود: «آن مادیان از بچۀ آدمی‌زاد فرمان نبرده. تا هنگامی که فرمانبر بچۀ آدمی‌زاد نشود، روزگارش همین خواهد بود!» فقیر گفت: «ای سرور! مزد بخشش و کیفر دهش نکردن چیست؟» گفت: «برگرد. فردایِ روزی که به پادشاه برسی، وی پسردار خواهد شد. او را به میان دربار ببر و روی تخت پادشاه بگذار و این را از او بپرس!»

 

آن، این را گفت و ناپدید شد و فقیر راه برگشت را در پیش گرفت. به مادیان که رسید، او پرسید: «آیا دوست را پیدا کردی؟» وی گفت: «آری، فرشته خانم گرامی!» مادیان گفت: «بی‌شک چنان از دیدار او شاد شدی که دیگر از من و پرسشم یادت رفت، نه؟» فقیر گفت: «نه، فرشته خانم گرامی! او در بارۀ تو گفت: تا تو نگذاری آدم‌ها رویت بنشینند و سوارت شوند، روزگارت همین رنگ خواهد بود. این کیفر این‌جهانی توست و پس از رستاخیز هم کیفرهای دیگری خواهی داشت!» مادیان گفت: «ای فقیر! من چه می‌دانم گذر آدمی به اینجا می‌افتد یا نه؟ خدا می‌داند کی کسی به اینجا بیاید. پس تو یک خوبی بکن و بر پشت من بنشین!» فقیر نام خدا را بر زبان آورد و دستی بر پشت مادیان کشید و دم آن بی‌درنگ کوتاه و اندازه شد. سپس رویش پرید و زود به مار رسید. مار که چهرۀ او را چنان خوشنود دید، گفت: «ای فقیر، اگر تویی که بی‌شک دوست را پیدا کرده‌ای و چنان شاد شده‌ای که از ما بیچاره‌ها فراموشت شده!» فقیر گفت: «نه، دوست من! آن گفت که تو در زیرت گنج هفت پادشاه است و تا تو این داشتۀ خدایی را به دیگران نبخشیده‌ای، گرفتار همین جا خواهی بود.» مار گفت: «ای برادر! تو آن گنج‌ها را برای خودت بردار تا من آزاد شوم.» فقیر گفت: «ای نازنین، من که از این گیتی خاکی گذشته‌ام و هیچ دلبستگی به این گونه چیزها ندارم. اما کسانی را که چنین دلبستگی‌هایی دارند، به تو شناسا خواهم کرد.» فقیر این را گفت و راه جنگل را در پیش گرفت، تا به آن دویی که روی تخته‌چوب زندگی می‌کردند، برسد. دید جایشان تهی است. راهی شهری شد که نفرین‌ شده بود. کسی که دیده بود، به او گفت: «فقیر، دوست را پیدا کردی؟» فقیر گفت: «آری، جگر!» گفت: «پس امیدوارم از من فراموش نکرده باشی!» فقیر گفت: «نه، اما تو خانۀ خدا را بی‌ارج ساخته‌ای و تا آن را پاکیزه نکنی و از کار خود دست برنداری، این رنج هم از تو دست‌بردار نخواهد شد.» چون مرد این سخن فقیر را شنید، زیر خنده زد و گفت: «این دروغ را چه کسی به تو گفته؟ این کار را خود دوست کرده! در شهر ما چنین خانه‌ای نیست، چگونه می‌شود که من چنین کاری را کرده باشم؟» فقیر گفت: «زیر همان جایی که میخانه ساخته‌ای، خانۀ خداست. زیرش را بکن و خودت ببین!» یکی گفت: «این می‌خواهد جای سرمستی و شادی ما را ویران کند، برای همین نباید به گفتارش گوش کرد!» یکی دیگر گفت: «نخست روشن کن چنین هست یا نیست، آن را بکن، اگر این سخن راست نبود، او را بکش!» سرانجام به همین سخن واپسین رفتند و آغاز به کندن میخانه کردند. دیدند براستی در زیر آن خانۀ خداست و بر فقیر ارج و آزرم بسیار نهادند. چون مردم شهر، پشیمانی خود را نمودار کردند، باران مهر، باریدن گرفت. فقیر به مردم شهر گفت: «همه همراه من بیایید و هر کدام یک جانور بارکش هم بیاورید!» همه از گفتار او پیروی کردند. به مار که نزدیک می‌شدند، مردها همه داد و فریاد راه انداختند. "فقیر! تو ما را از آن شومی رهاندی و اینک می‌خواهی شومی دیگری برایمان به بار بیاوری!» اما فقیر به آنها گفت: «من پیشاپیش همه‌تان می‌روم. جان از همه چیز شیرین‌تر است. از این گونه اندیشه‌ها دست بردارید! آن مار بزرگ هیچ گزندی به شما نخواهد زد.»  چون به آن رسیدند، مار همۀ دارایی را در دسترس فقیر گذاشت و بار خواست تا برود. فقیر به مار گفت: «برو، اما نه به جایی که این آدم‌ها باشند، و گرنه از ترس، جان‌به‌سر خواهند شد.» مار به سوی دیگر رفت و فقیر گنج‌ها را میان مردم بخش کرد و مادیان را به آن کسی داد که گفته بود وی باید پیامش را به دوست برساند.

 

آنگاه فقیر یکسره سوی پادشاه رفت. پادشاه که رویش را باز دید، دانست که خواستش برآورده شده. فقیر را کنار خود بر تخت نشاند و از دیدار او با دوست، جویا شد. فقیر به پادشاه گفت: «آرزوی تو فردا برآورده خواهد شد.» پادشاه فقیر را آن شب نزد خود نگاه داشت. بامداد که شد، همۀ درباری‌‌ها گرد آمدند و فقیر و پادشاه بر تخت نشستند و پیش‌نشینی دوان دوان آمد و مژدۀ زاده شدن پسر پادشاه را داد. همه بسیار شاد شدند و پادشاه دست از پا نمی‌شناخت. فقیر به پادشاه گفت: «بگو بچه را زود به اینجا بیاورند!» پادشاه به پیش‌نشین دستور داد که بچه را پس از نخستین باری که شیر خورد، بی‌درنگ پیش او ببرند. پیش‌نشین نوزاد را با گلاب و عنبر شست و پارچه‌ای ابریشمی دورش پیچاند، روی تختی زرینش نشاند و آورد. فقیر تخت زرین را از پیش‌نشین گرفت و روی تخت پادشاه گذاشت و به او گفت: «اینک این تخت از آن این بچه است.» پادشاه گفت: «ای فقیر بزرگوار! من هم به این نیازمندم.» سپس فقیر انگشت کوچک نوزاد را گرفت و به او گفت: «ای پسر! مزد کسی که دهش کند و کیفر آن که نکند، چیست؟» بچه هیچ پاسخی نداد. همۀ کسانی که در دربار گرد آمده بودند، در دل خود گفتند: "چه شاه خری داریم که چنین فقیر دیوانه‌ای را سر تخت خود راه می‌دهد، فقیری که چنان خر است که هیچ درنمی‌یابد که نوزاد سخن نمی‌گوید!" اما همه از ترس پادشاه خاموش ماندند. فقیر، بار دوم پرسش خود را کرد، اما باز هم پاسخی نیافت. سرانجام بار سوم، انگشت کوچک نوزاد را فشار داد و گفت: «ای پسر! به فرمان خدا به ما بگو و بگذار با گوش خود بشنویم که مزد کسی که دهش می‌کند چیست و کیفر کسی که چنین نمی‌کند کدام است!» نوزاد به زبان آمد و گفت: «ای فقیر! در پشت کاخ پادشاه لانۀ یک سگ شکاری است که در آن یک خوک ماده بزرگ شده و اینک آن هم توله‌ای دارد، این را برو از او بپرس!» پادشاه و درباری‌ها همه دهانشان باز مانده بود. فقیر از پادشاه خواست تا فرمان دهد آن توله را بیاوردند. مردان پادشاه به فرمان او تیز دویدند و توله و سگ را با هم آوردند. سگ شکاری بیچاره مانند سگ می‌لرزید، توله را روی تخت گذاشت و خود دور نشست. فقیر پرسش خود را از توله کرد. وی پاسخ داد: «فقیر! ما دو برادر هستیم، از یک پدر و یک مادر. خدا سرنوشت ما را چنین کرد و ما را بر تخته‌چوبی بالای درخت نشاند. تو آمدی و شبی پیش ما بودی، من نمی‌گذاشتم تو بخوابی و تا بام برایت یاوه جور کردم، اما برادرم گذاشته بود تو پیش ما بمانی و نان و آبش را هم با تو بخش کرد و خود بیدار ماند تا تو جای خفتن داشته باشی. نیروی یزدان ما را با از آنجا برگرفت و به اینجا آورد. برادرم خوشبخت در خانۀ پادشاه زندگی می‌کند و خداوند تاج و تخت می‌شود و از شکم یک شاهزن برآمده و نشست‌گاه تازه‌اش همین تخت پادشاهی است و من در لانۀ یک سگ شکاری هستم و از شکم یک خوک ماده برآمده‌ام و برای همین مرا بچه‌خوک می‌نامند. این برادرم مزد دَهِش خود را دریافت داشته و من هم کیفر دهش نکردن خود را، تو اینها را داری به چشم خود می‌بینی!»

 

همۀ کسانی که آنجا بودند، سخت به اندیشه فرورفتند، اما فقیر خلسه شد و داد زد:"خیر قبول، مدد رسول!" و دوان دوان از آنجا گریخت.

 

پس از گذشت زمانی به خود آمد و دید کنار رودی است. از زلالی آب آن خوشنود شد و گفت: «سرور، کردار نیک مرا هم پذیره شده است! من هیچ آرزویی جز همین نداشتم، دوست دارم در رود آب‌تنی کنم و بانگ یزدان یزدان سر دهم!» این را در دل خود گفت و کشکول تبرزین خود را گذاشت و گفت: "به نام خدا" و در آب پرید. آب بالای سرش آمد، ناگهان دید نه آبی هست و نه رودی! بلکه آنچه هست باغی بزرگ است. باغ را که دید در شگفتی فرورفت و گفت: «این باغِ این‌جهانی نیست!» جوی‌های شیر و برکه‌های انگبین را دید و دانست که آنجا بهشت است. چون کمی راه رفت، همان فقیری را دید که برای خوشنودی یزدان، از او همسر خواسته بود. وی داشت ریسمانی را می‌کشید و تابی را تکان می‌داد. باز کمی رفت که دید زن خودش جلوی تاب ‌پرید و پیش پایش افتاد. هر دو از دیدن او بسیار شادمان شدند.

 

سپس زن به آن کسی که داشت تاب را هل می‌داد، گفت: «ای نیک‌مرد! اینک برو که دارندۀ این تاب آمد!» سپس شوهرش را روی تاب نشاند و خود آغاز به هل دادن کرد. و چنین دیداری که بخت آنها شد، بخت همۀ مردم جهان باد!

 

 

شاه شاهان، خود خداست، اما روزگاری روی زمین، روی این یک وجب خاک، پادشاهی بود. وی با داد بر کشورش فرمان می‌داند و برابر با قانون رفتار می‌کرد و در زمانش شیر و بره از یک جوی آب می‌نوشیدند. اما این هم هست که می‌گویند خوبی و بدی همیشه با هم هستند، تا ناهمگونی‌شان پدیدار باشد، برای همین در کشور این پادشاه نیز هم خوب پیدا می‌شد و هم بد.

 

روزی از روزها پادشاه به وزیرش گفت: «هر چند جوان بدکردار در قلمرو من هست، نام همه‌شان را بنویش و به من بده تا آنها را از آب و خاک خویش برانم و خوب‌ها را از آزارشان آسوده سازم.» وزیر دست به سینه زد و گفت: «زندگی پادشاه دراز باد! خوب همیشه خوب می‌ماند و بد هم همیشه بد! شما اینک با همه خوب هستید و اگر کسی بر شما بدی کند، یزدان والا سزایش را خواهد داد.» اما پادشاه هیچ از رای خود روی‌گردان نبود و گفت: «من تا ریشۀ بدی را نکنم، نان و آب بر من حرام باد!»

 

وزیر در دلش گفت: "تا قانون، قانون راستین شود، هستند کسانی که باید کیفر داده شوند. باید گذاشت زمانی سپری شود تا خشم پادشاه فرو نشیند، من در این میانه به جست و جوی جوانان بدکردار خواهم پرداخت تا مبادا کاری ناحق انجام‌پذیر شود." چنین بود که به پادشاه گفت: «دیر زیوید ای فرمانروای بلندجایگاه! یک جستاری هست که باید با شما در میان گذارم. اگر فرمان دهید، چنین کنم.» پادشاه با او همساز شد. آنگاه وزیر به گفتار درآمد:

 

داستان خوبی و بدی

 

«دو دوست در شهری زندگی می‌کردند. نام یکی‌شان خوبی بود و نام دیگری بدی. آن دو هرگز نمی‌توانستند بی هم باشند و همیشه با هم بودند. اما همان گونه که شنیده‌اید، هر آدمی زندانیِ سرشت خود است، چنین بود که سرشت آن دو دوست هم آنان را به رفتار وادار می‌کرد، همان گونه که لاک‌پشت و گژدم نیز چنین‌اند: خوبی همیشه خوبی می‌کند و بدی همیشه بدی.»

 

داستان لاک‌پشت و گژدم

 

پادشاه از وزیر پرسید: «این همان داستان لاک‌پشت و گژدم نیست؟» وزیر گفت: «چرا پادشاها! داستان چنین است که روزی لاک‌پشتی می‌خواست از رودی بگذرد. خود را آماده ساخت و برخاست و راه افتاد. در میان راه با گژدمی برخورد، وی به او گفت: "بگو ببینم، داری کجا می‌روی؟" لاک‌پشت گفت: "باید به آن سوی رود بروم، چون در آنجا میهمانی خانوادگی لاک‌پشت‌ها برگزار می‌شود و من هم باید در آن باشم." گژدم با او گفت: "ای دوست، من هم باید کاری را بی‌درنگ در آن سوی رود انجام دهم، اما در اینجا قایقی نیست. مهری بوَرز و مرا به آنجا ببر که پاسخ این خوبی‌ات را خواهم داد." لاک‌پشت گفت: "جگرم، من دارم به آن سو می‌روم، اما تو برای خود آبرو نگذاشته‌ای، چگونه سخن ترا باور داشته باشم؟ شاید در میان راه مرا بگزی، آنگاه چه کسی ترا خواهد برد؟" گژدم در پاسخ گفت: "ای دوست! تو به من نیکی کنی و من ترا بگزم؟ چنین چیزی هم می‌شود؟" سرانجام لاک‌پشت گذاشت گژدم از پشتش بالا برود و خود، روی آب رود شناور شد. به میان رود که رسید، آوای تک تکی به گوشش خورد. به این سوی و آن سوی درنگریست تا ببیند این آوای تک تک آن هم در دلِ رود از کجا برمی‌خیزد. با بدبختی، سر خود را گرداند و دید ‌ نفرین خدا بر شیطان- گژدم دارد لاکش را می‌گزد. به او گفت: "آهای گژدم! داری چه کار می‌کنی؟" گژدم گفت: "دوست گرامی، دارم همان کاری را که به آن آموخته شده‌ام انجام می‌دهم!" لاک‌پشت گفت: "عادتت هم که باشد، کار زیان‌باری است و می‌تواند جانت را بر باد دهد!" این را گفت و در ژرفای آب فرورفت و گژدم از روی لاکش سر خورد و در آب شد.»

 

دنبالۀ داستان خوبی و بدی

 

چون وزیر این داستان را به پایان برد، گفت: «زندگی پادشاه دراز باد! همان گونه که در این داستان هم دیدیم، سرشت آن دو دوست، خوبی و بدی هم، بر آنها چیره بود، هر چند که رشتۀ دوستی، آنان را به هم پیوند می‌داد. باری، خواست خدا بود که روزی خوبی به دوستش بدی بگوید: "ای دوست، چند روز است که برای گردش به هیچ سویی نرفته‌ایم! بیا برویم و در سرزمین تازه‌ای گشتی بزنیم و ببینیم در دیگر جاهای این گیتی چه می‌گذرد." بدی گفت: "خوب من، من یک پاپاسی هم ندارم؛ اگر تو چند سکه‌ای داشتی، می‌توانستیم برویم. و گرنه شاید برویم و به جایی برسیم که برای جانوران نه گیاهی باشد و نه آبی! بیهوده آب در غربال نکن! کسی که کوششی نکند، به چیزی هم دست پیدا نخواهد کرد. از کارهای بیهوده دست بشوی و آب در هاون نکوب که برآیندی ندارد." 

 

خوبی به او گفت: "دوست گرامی! من چند سکه دارم؛ یک اندازه رهتوشه هم دارم که شاید برای دوماهی بس باشد. بیا یک چند سرزمین دیگر را هم ببینیم!" دو دوست رهتوشه‌ها را برداشتند و از روستای خود بیرون زدند.

 

رفتند و رفتند تا از سرزمین خود برآمدند و به کشور دیگری پای گذاشتند. پادشاه آن کشور، پسری نداشت، اما چند دختر داشت. البته به نیروی یزدان همه‌توان بیماری به جان آن دخترها راه یافته بود و همه چنان زمین‌گیر شده بودند که دوست داشتند زودتر بمیرند. چندین پیر و فقیر افسون به آنها دمیده بودند، چندین دانشمند هندی و آخوند به کار گمارده شده بودند تا همۀ نیایش‌ها و داروها و افسون‌های خود را به کار گیرند، اما بیماری‌ آنها داستانِ آن متلی شده بود که می‌گوید: "از کشیدن تنگ‌تر گردد کمند." بیماری شاهدخت‌ها در پُریِ ماه، بدتر و بدتر می‌شد و حالشان ساعت به ساعت ناگوارتر می‌گشت. همۀ مردم به خنده می‌گفتند که شاهدخت‌ها را جن زده. افسون‌هایی می‌خواندند و می‌دمیدند تا جن‌ها را برانند؛ برایشان ساز و دهل می‌زدند؛ چند فقیر آوردند؛ اما هیچ کدام از این کارها به جایی نرسید که نرسید. پادشاه که درمانده شده بود، دستور داد جارکشان به آگاهی همه برسانند که: هر کس بتواند دخترهای مرا درمان کند، نیمی از قلمرو خود را به او می‌بخشم و تاجم را هم به او می‌دهم و دخترهایم را نیز به زناشویی او درمی‌آورم!" چون این به گوش خوبی رسید، گفت: "خواست یزدانِ والاتر از همه، این است که این شاهدخت‌ها تندرستی خود را بازیابند، چه کارستانی خواهد شد!" بدی با پوزخند گفت: "خوب است، شاید هم چیزی به تو برسد؛ اما بگذار به درد بمانند، بد نیست به رنج بمانند!"  

خُب. بامداد که شد، آن دو دوست بلند شدند و راه خود را دنباله گرفتند. رفتند و رفتند تا به دشتی رسیدند. تشنگی بر آنها چیره شد. به هر سویی نگاه انداختند تا شاید جانور زنده‌ای را ببینند و از آن بپرسند کجا آبی پیدا می‌شود. سرانجام شترسواری را دیدند. سویش رفتند. زمانی دراز دنبالش بودند تا خسته و مرده به او رسیدند و لب‌تشنه بر زمین افتادند. سپس از شترسوار سراغ آب را گرفتند. وی به آنها گفت: "در آنجا آن درخت بزرگ را می‌بینید؛ در پشت آن یک چاه است؛ آنجا به درد شما می‌خورد." آنها خود را خزان خزان کشیدند و رفتند، اما هیچ نشانی از آب ندیدند. از تشنگی داشتند از حال می‌رفتند و هیچ کدامشان نای آن را نداشت که به درون چاه برود.

سرانجام بدی گفت: "ای دوست، من که دیگر نایی ندارم، دیگر به اندازۀ یک گام هم نمی‌توانم بخزم و مرا یارای رفتن در چاه هم نیست. دستارم را به تن تو می‌بندم نخست تو به درون چاه می‌روی و آب می‌خوری و سپس دم دستار را خیس می‌کنی و برای من می‌فرستی تا گلویم را تر کنم و کمی آرام گیرم و آنگاه ترا بالا خواهم کشید!" سپس خوبی همۀ جامه‌هایش را از تن کند و به بدی داد، سر آنها را به خود بست و از چاه پایین رفت. آب سیری خورد، دم دستار را خیس کرد و برای بدی بالا فرستاد و وی هنگامی که تشنگی‌اش فرونشست، چه کرد؟ جامه‌های خوبی و دستار را برداشت و رفت. آن بیچاره ته چاه ناله و زاری کرد و آه بسیار کشید، اما آوای کسی را که ته چاه است، چه کسی خواهد شنید؟ آن بیچاره با شکیبایی داد کشید و کشید و سرانجام خاموش شد و دست نیاز به سوی خدا دراز کرد، با بردباری در ته چاه ماند و به توانایی‌های گوناگون خود اندیشید. بدی در بالا جامه‌هایش را برده بود و یکسره سوی شهر شاهدخت‌های بیمار رفته بود.

سخن‌های ما زود گفته شد، روزها پرشتاب گذشت. ساعت‌های رنج، دیر می‌گذرد، اما خدا مهربان است و اگر به کسی روی کند، چاره‌ای هم پیدا خواهد شد. آن درختی که پشتش چاه بود، در دل بیابانی جای داشت که گهگاه رهسپارانی از آن می‌گذشتند و در زیر آفتاب نیمروزی، زیر سایۀ درخت می‌آسودند. خوبی نیایشی را خواند و خواند تا آفتاب فرورفت. بیچاره هنوز در ته چاه نشسته بود که ناگهان ماری آمد و فش‌فش‌کنان خود را تلپ در آب انداخت و در ته چاه آغاز به شنا کرد. خوبی که دید آن مار، کبراست، دَمش در سینه بند شد، چون آب پنج متر بالا رفت. ترس بر جانش چیره شد: "تا یک دم دیگر خواهم مرد!" کوشید خویش را در گوشه‌ای پنهان کند و خود را قلمبه کرد و در ژرفای چاه نشست. زمانی گذشت و از درختی که بالای چاه بود، آوایی برخاست: "کبرا، آنجا هستی؟" مار گفت: "آری، جابرای جن ، اینجا نشسته‌ام!" جن پرسید: "بگو امروز چه کردی، چه شد و چه کاری انجام پذیرفته!" مار گفت: "ای دوست گرامی، بهتر است چیزی نپرسی! امروز صد مارگیر دنبالم افتادند، در برابر لانه‌ام روی سرگین‌‌های گاو نشستند و آغاز به نواختن نی کردند و آوای نی‌شان روان مرا آزرده و خسته نمود. نی یکی از فقیرها چنان مرا گرفت که از لانه‌ام بیرون آمدم و در میان آهنگ‌های جاوید، یاد سرور خود افتادم. از خود بیخود شدم و در همان حال، چنان آتشی از دهانم بیرون دادم که همۀ سرگین‌های گاو آتش گرفت و مارگیرهایی که نی می‌زدند، جوش آوردند و دور شدند و دور شدند تا آوای نی‌شان کمتر و کمتر شد و روان من هم اندک اندک آرام گرفت... مارگیرها نتوانستند مرا بگیرند، اما تا ساعت‌ها سرم گیجِ دلنشینی سازشان بود. ای دبرای جن، گویند که آهنگ بر هر آدم و هر پرنده و هر خَستر و هر جانور زنده‌ای چیره می‌شود. من هم با هر آوا و آهنگی سرمست می‌شوم و از خود بیخود می‌گردم!"   

پس از آنکه مار اینها را بازگفت، از جن پرسید: «اینک تو بگو امروز چه کردی! چه شده؟» جن پاسخ داد: «ای دوست، امروز ماه پُر بود، برای همین من پیش شاهدخت بزرگ رفتم و به جانش درآمدم. به جان رفتن، همان و مانند سگ لرزیدنش همان! برخی از طلسم‌های بلاگردانش ناگهان آتش گرفت و برخی دیگر باز شد و زمین افتاد، دارو و دوا بود که سرازیر شد، مشک آوردند و همه جا عود و عنبر کردند. همه دست‌پاچه و سراسیمه شدند و من دیدم بهتر است امروز همان جا بمانم. سپس خود پادشاه آمد. سرانجام هفت نوازندۀ ساریندو را آمدند تا جن رانده شود. آوای ساریندوها طنین‌افگن شد و تارهای آنها نوازش یافت و آواهایشان در هم آمیخت و آنان به نمایش هنر خود درآمدند؛ سپس هنگامی که هنرنمایی خود را به پایان بردند، سخت تارها را به آواز درآوردند، چنان که تن من به لرزه افتاد. بامداد که شد، آوای تارها چنان بر من کارگر افتاد که از خود بیخود شدم و در خلسه فرورفتم و تلو تلو خوردم. نوازندگان که همین را می‌خواستند، فریاد برآوردند و مرا از آنجا راندند و گفتند: "برو و دست از گریبان این دختر بردار، از آن جام بنوش، برو و خواهش می‌کنیم دیگر هرگز برنگرد!" آنگاه باز فقیری سرش را برهنه کرد و موهایش را باز نمود و آغاز به چرخش سر کرد. آن فقیر به نواختن طبل درآمد و آغاز به داد و فریاد نمود و پشت سر هم فریاد کشید و جست و خیزکنان سوی من آمد و شاهدخت را زد. اما من پیش از آن به خود آمده بودم. سرانجام فقیر با سر و صداهای بسیار کنار رفت. اینک که شب شده به پیکر راستین خود درآمدم و به اینجا برگشته‌‌ام. این همۀ چیزهایی بود که امروز روی داد. روزم چنین گذشت!»

چند زمانی هر دو خاموش ماندند. سپس مار باز به سخن درآمد. از جن پرسید: «آیا دارویی هم هست که با مصرف آن تو دیگر به جان شاهدخت درنیایی؟ و او براستی تندرست تندرست شود؟» جن گفت: «آری. اگر برگ‌های این درختی را که من روی آن نشسته‌ام، بکنند و با آب این چاه بیامیزند و هفت دوشیزه آن آب را به شاهدخت بنوشانند، آنگاه من برای همیشه از آنجا خواهم رفت و خود را دور نگاه خواهم داشت.» سپس جن پرسید: «خب اینها درست، اما گنج‌های هفت پادشاه چه؟ چه کسی دارندۀ آنها خواهد بود؟» مار پاسخ داد: «ای برادر، این که پرسیدن ندارد. اگر در یک دوشنبه‌شب مهتابی، آهویی را از جنگل بگیرند و به هفت آب بشویند و آنگاه درست به جایی که من زندگی می‌کنم بیایند و باریک‌سنجانه درست بالای برآمدگی کوچک خاک بایستند و آهو را بکشند و خونش را به آنجا بپاشند، من برای همیشه از روی زمین زدوده خواهم شد.» آنها اینچنین سخن گفتند و گفتند و زمانی دراز سپری شد، سرانجام آرام گرفتند و به خواب رفتند. خوبی بیچاره که در ژرفای چاه خود را پنهان کرده بود، به زاری درآمد: «ای سرور من! مرا از دست این مار و جن رهایِش بده!» خدا آوای او را شنید و وی تا فردا دل‌آرام آنجا نشست. پیش از آنکه خورشید بالا بیاید، مار و جن باز به گفتار درآمدند و سپس با هم راهی شدند.       

پس از آنکه مار و جن رفتند، به خواست خدا یک دستۀ عروسی شادی‌کنان آمدند و زیر همان درخت ایستاد. مردی پایتلی آورد تا از چاه آب بکشد. چون پاتیل نخست در چاه فرو شد، خوبی آن را گرفت و به خواهش به آب‌کش گفت: «برای خوشنودی خدا هم که شده مرا بیرون بکش!» آب‌کش نخست به هراس افتاد. «این دیگر چه بدبختی است خدا؟» اما سپس خوبی را بیرون کشید و جامۀ خود را به او داد تا خودش را بپوشاند. خوبی همۀ سرگذشت را برای مردان دستۀ عروسی بازگو نمود، یکی از آنها به او پیرهن داد، یکی دستار داد، یکی شلوار داد و یکی کفش، و باز یکی دیگر با پول به او یاری کرد. باری، دو برابر آنچه را که بدی از او برده بود، از میهمانان عروسی بخشش یافت. سرانجام خوبی آنان را پدرود گفت، برگ‌های درخت را کند، رو به راه نهاد و رفت و رفت و سرانجام به همان شهری رسید که شاهدختش بیمار افتاده بود.

بامداد که شد، پادشاه جارکشان را راهی کرد تا نوای کوس سر داده جار زنند: «هر پزشک یا خردمندی که بتواند جان دختر مرا از بیماری رهایی بخشد، نیمی از قلمرو پادشاهی خویش را به او خواهم بخشید، نیمی از تاج را به او خواهم داد و دست شاهدخت را هم در دستش خواهم گذاشت!»

چون این پیام به گوش خوبی رسید، بی‌درنگ پیش وزیر بزرگ رفت و پس از درود به او گفت: «اگر بگذارید من کار درمان را آغاز کنم، تندرستی را به جان شاهدخت بر خواهم گرداند.» وزیر وی را بی‌درنگ پیش پادشاه برد و وی به درخواست خوبی آری گفت و او آغاز به درمان نمود. خوبی به پیشکاران دستور داد: «هفت پاتیل نو و هفت ریسمان بیاورید، آنها را از آب تازۀ هفت چاه پر کنید!» 

چون این کار به انجام رسید، برگ‌های درختی را که جن در آن زندگی می‌کرد برداشت، در هاونی گذاشت و کوبید. سپس آب هفت چاه را سر آن پاشید، و آب آن را کشید و آن را با شیر و انگبین و دیگر چیزها آمیخت. سپس دستور داد هفت دوشیزه بیاورند. زود به دستور و کنِش ورزیده شد و هفت دوشیزه در برابرش ایستادند و این هفت آب هفت چاه را به شاهدخت دادند. شاهدخت گفت: "به نام خدا" و آب را نوشید. نوشیدن همان و خوب شدن همان، جن و ارواح دیگر سوراخ موش می‌خریدند! دختر خوب خوب بود و تندرستی خود را باز یافته بود و مانند هلوی تازه شده بود.

فردایش، خوبی وزیر را به یاد سخن پادشاه انداخت. وزیر به پادشاه گفت، وی فرمود: «بسیار خوب، بگذارید شب چهاردهم ماه بگذرد، تا ببینیم بیماری براستی دست از گریبان او برداشته یا نه، آنگاه آنچه را که گفته بودم، خواهم کرد.»

واژ‌ه‌ها زود آمدند و رفتند، روزها با شتاب خود سپری گشتند، سرانجام یک ماه گذشت و شاهدخت روبراه بود. دو ماه و سه ماه و چهار ماه گذشت و شاهدخت به مهربانی خدا همیشه تندرست‌تر و تندرست‌تر شد. آنگاه خوبی، باز سخن پادشاه را به وزیر یادآوری نمود. وزیر بی‌درنگ رفت و جستار را با شاه در میان گذاشت. پادشاه به کاخش رفت و با شاهبانو به گفتگو درآمد و کنیزی را فرستاد تا همسازی شاهدخت را بگیرد. آنگاه پادشاه وزیر را فراخوانده دستور داد: «زمینه را برای عروسی آماده کنید!» درهای گنج‌خانه‌ها بی‌درنگ باز شد و همۀ مردم مهمان دسترخوان پادشاه شدند. هفت روز به همه نان داده شد و آیین‌های عروسی به انجام رسید؛ آنگاه پادشاه دستور داد در کنار کاخش کاخی زیبا بسازند، آن را به دختر و دامادش داد و آن زن و شوهر آغاز به زندگی شیرینی کردند.

بدی به خواست خدا پس از چند روز آفتابی شد و پرسه‌زنان و گدایی‌کنان به کاخ خوبی رسید. چون چشم خوبی به او افتاد، وی را در آغوش کشید و رفتار بسیار دوستانه‌ای با او نمود و پس از آنکه وی را از روزگار خود آگاه کرد، به او گفت: «آفرین، آقاجان، آفرین! تو از آن روز دیگر هیچ نکوشیدی از حال دوستت که در چاه افتاده بود، آگاهی بیابی، هیچ نگفتی او زنده است یا مرده؟» بدی شرم کرد و به زبان آمده خود را گناهکار خواند. خوبی از آنجایی که سرشتش خوب بود، در پایان باز رفتار شاهانه‌ای با او کرد و او را یک ماه نزد خود نگاه داشت. سپس هفت خلعت به او بخشید و هنگام رفتن، خورجین‌های اسبش را پر از گوهر کرد.

بدی خوبی را پدرود گفت و با آن همه پول و دارایی به شهری دیگر رسید و به مردم گفت: «آیا می‌دانید این خوبی که می‌گویند کیست؟» همه به او گفتند: «داماد پادشاه است و اینک خودش پادشاه است.» بدی به همه گفت: «دیگر چه؟ از کجا باید شاه باشد؟ او کفشگر روستای ماست؛ به اینجا آمده و خود را پسر یک پزشک جا زده و به دروغ گفته شاه است. او همۀ این چیزهای گران‌بها را به من باج داده تا این را به کسی نگویم و راستی‌ها را برای پادشاه، ناگفته بگذارم...!»  

در میان مردم آوازه افتاد که داماد پادشاه، کفشگری بیش نیست! سرانجام این به گوش خود پادشاه هم رسید. وی به وزیرش دستور داد خوبی را بیاورند و از او پرسید که داستان چیست. خوبی کرنشی کرده گفت: «زندگی شما دراز باد ای بلندجایگاه! من تا هفت پشت از زَهزاد شاهانم، اگر این را باور ندارید، می‌توانم به شما نشان بدهم و برایتان استوار سازم.» پادشاه به او گفت: «اگر راست می‌گویی، خب نشان بده!» خوبی گفت: «ای سرور! من یک خواهش هم دارم و آن اینکه فرمان دهید از جنگل آهویی زنده گرفته آورند تا بتوانم سخن خود را بر شما استوار سازم.»

پادشاه همین دستور را داد و تا چند روز، چندین آهو گرفته و به آنجا آورده شد. او یکی از آنها را پسندید و آن را داد تا با آب هفت چاه بشویند. سپس آن را بالای یک برآمدگی کوچک زمین برد و نام یزدان را بر زبان آورد. آهو را کشت و خونش را درست سرِ همان برآمدگی خاک ریخت، همان جایی که گنج‌ها زیرش خاک شده بود. سرشک‌های خون که بر خاک ریخت، زمین بالای خاک‌توده چاک خورد و ماری بزرگ فش‌فش‌کنان از آن بیرون جست و به سویی راهی شد. آنگاه خوبی گفت: «من باید اینجا را بکَنم!» شب و روز آنجا را کند و کند تا گنج هفت پادشاه را به چنگ آورد. آنها را به کاخ پادشاه برد و پیش روی او بر هم نهاد. چون شاهدخت و پادشاه و دیگر کسان آن گنج شایگان را دیدند، روشن دانستند که وی جز پادشاهی راستین نتواند بود. پادشاه و شاهدخت از او بخشش خواستند و همه به هم باز خوب و خوش زندگی کردند.

چند روزی گذشت و پای بدی هم به شهر رسید و با خود اندیشید: "من باید با چشم‌های خود ببینم روزگار خوبی، سیاه شده" و یکسره سوی کاخ رفت. چون به کاخ رسید، باز شگفت‌زده شد، و دید همه چیز مانند گذشته سر جایش است! چیزی نگفت و یکسره پیش خوبی رفت و به دست و پایش افتاد و آه و ناله سر داد و گفت: «ای دوست، من همیشه به تو بد کردم و تو همیشه به من خوبی کردی. شاید بتوانی اینک مرا برای خوشنودی خدا هم که شده ببخشی، اما بگو این همه دارایی انبوه و این خانه‌زندگی پر و پیمان از را از کجا یافته‌ای!"

خوبی گفت: «اگر براستی می‌خواهی این را بدانی، باید بگویم که همۀ اینها از همان چاهی درآمده که تو مرا به درونش انداختی و در آن وانهادی و رفتی» و هر آنچه را که از سر گذرانیده بود، برایش بازگو کرد.     

سرانجام بدی چه کرد؟ رهتوشه‌ای برداشت و سوی همان چاه رفت، همۀ جامه‌هایش را کند و به درونش پرید. خورشید که فرورفت، جن و مار سر جای خود آمدند و مانند همیشه آغاز به گفت و گزار رویدادهای روز کردند. نخست مار از چاه آواز داد و پرسید: «بگو ببینم تو اینک در تن چه کسی می‌روی؟"

 جن پاسخ داد: «دوست من، بار پیش که من و تو در این باره سخن گفتیم، گویا یک آدمی در اینجا پنهان بوده و گفتگوی ما را شنیده و تو خودت هم می‌دانی که پس از آن چه رخدادهای ناگواری سرمان آمد. برای همین امروز بهتر است، نخست همه جا را بگردی، مبادا آدمی‌زادی اینجا باشد!"

آنگاه مار به او گفت: «تو نخست بالای درخت را خوب بگرد، سپس من درون چاه را خواهم گشت!» جن لابلای همۀ شاخ و برگ‌های درخت‌ها را گشت و چیزی نیافت، به مار گفت: «اینجا که چیزی نیست، تو درون چاه را بگرد!» مار دمی برآورد و سرش را برگرداند و دید که براستی آدمی در آنجا نشسته! آن را با یک زدن، خرد خرد کرد و خورد.

 

چون داستان وزیر به اینجا رسید، به پادشاه گفت: «زندگانی شما دراز باد ای بلندجایگاه! خوبی همیشه خوبی می‌ماند و بدی همیشه بدی. شما خوبی بکنید، خواهید دید که بدی هم سزای خود را دریافت می‌دارد.» پادشاه که این را شنید بسیار شاد شد و به وزیر گفت: «درست است. ما توان ریشه‌کن کردن بدی را نداریم؛ اما پیکار با آن، بایسته است و بایسته هم می‌ماند. پس تو هم نام‌های بدکاران را در دسترس من بگذار تا پس از این اندیشه‌ای در باره‌شان بشود.»