عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

بوستان دل ها

شری چینموی/ امیر حسین اکبری شالچی

 

 

بوستان دل‌ها

 

(داستان‌هایی برای زندگی در شادی و هماهنگی)

 

 

 

Chinmoy, Sri, Garten der Seele, Geschichten für ein Leben in Freude und Harmonie, The Golden Shore, Nuernbreg 2003.

 

 

دیباچه

در کتابی که در پیش رو دارید، بوستانی نهفته است، بوستان دل. ما در آن می‌توانیم از بوی هر گلی سرمست شویم و زیبایی راستین و آزادی بی‌کرانِ درون خویش را ببینیم. با هر چیزی که در زندگی می‌آموزیم، گلزار جانمان بیشتر می‌روید و با روشنایی تازه‌تری می‌درخشد. روزی آشتی و آرامش و روشنایی و دوستی هر کدام از بوستان‌های ما، خود را بر همه‌ی جهان خواهد گسترد.

آموزش‌های این کتاب بسیار ساده است و به واقعیت‌های جاوید برمی‌گردد: شیفتگی به یزدان و دلدادگی او به آدمی؛ جُستن آرامش و آشتی درونی، راستی و درستی،  پاکی و فروتنی؛ با اینها آرامش را به خِرد لگام‌گسیخته‌ات درآور؛ دلت را بگشا. بسیاری از داستان‌ها، حکایت‌هایی از هند کهن‌اند. برخی دیگر برش‌هایی از زندگی چهره‌های بزرگ‌اند. این آموزش‌های خردمندانه‌ی خاورزمین، برای همه‌ی زمان‌‌ها درست‌اند و براستی همه‌ی کیهان را دربرمی‌گیرند. من با دلبستگی بسیار آنها را به خوانندگان غربی می‌رسانم.

اگر درون خویش را گسترش بخشیم، همه‌ی هستی‌مان مانند پرنده‌ای یزدانی که می‌شود که در آسمان جهان دیگر پرواز می‌کند و خود را چرخ و تاب می‌دهد. تا ما در قلمرو نیک‌بختی به پرواز درآییم، از همه‌ی محدودیت‌ها آزاد خواهیم شد. آنگاه از قفس نادانی رهایی خواهیم یافت، و آشتی و آرامی، شادی و دلباختگی بال‌های بزرگ ما خواهند شد. من در آغاز هر داستان با یکی از طرح‌هایم سرِ همان پرنده و پیام ویژه‌اش می‌روم. چنین باد که این پرنده‌ی سرخی سپیده‌دم در دل تو به پرواز و چرخ و تاب درآید!  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چاه خرَد

روزگاری مرد ناخن‌خشکی بود که همسر بسیار دست و دلبازی داشت. شوربختانه دست زن به دارایی‌های شوهر نمی‌رسید. مرد می‌توانست با داشته‌هایش به آدم‌های بسیاری یاری کند، به ویژه در روستای خودش، چون از چند ماه پیش‌تر خشک‌سالی شده بود و چنان تنگی افتاده بود که برخی از روستاییان گشنه مانده بودند. زن به دست و دامان شوهر افتاد که چند چاه بکند تا دست‌کم همسایگان خودش کمی آب خوردن داشته باشند، اما شوهر هیچ سر آن را نداشت که برای این گونه کارها پولی هزینه کند.

 

زن پیش خود اندیشید: "کسی چه می‌داند، شاید بخت یار من بشود و اگر کمی زمین را بکنم، به آب برسم؟" با امید بسیار به یکی از پیشکارانش دستور داد که در جایی ویژه چاهی بکند و خود نیز پرشور بالای سرش ایستاد. چندین روز با تکاپوی بسیار گذشت، اما هر چه کندند و کندند به هیچ آبی نرسیدند. شوهر با جیب پرش زن را به باد خنده گرفت و به ریشخند به او گفت: "اگر یک سال هم اینجا را بکنی، به هیچ دستاوردی نمی‌رسی. تنها چاه نادانی توست که ژرف‌تر می‌شود و بس!"

 

روزی پیشکار از کوره دررفت: "ای مادر! شوهرت چه بدسرشت و سنگ‌دل است! ما اینجا را به این دشواری می‌کنیم و او کاری جز خنده و شوخی برایمان نمی‌کند. بیا کمی او را به بازی بگیریم."

 

زن پرسید: "چه بازی؟"

 

"شوهرت هر روز خدا به اینجا می‌آید تا به ریش ما بخندد. بیا کمی روغن در خاک بریزیم. شوهرت روغن‌ها را که ببیند، خواهد اندیشید که ما به چاه نفت خورده‌ایم و به شادی کارگران بسیاری را به کار خواهد گمارد تا اینجا را بشکافند. کسی چه می‌داند، شاید اگر اینجا را ژرف شکافتند، به آب رسیدند!"

 

فردایش چون چشم شوهر به نفت‌ها خورد، از شادی دست افشاند. اندیشید: "باید همه بپندارند که این شایستگی من بوده که به پیدا شدن نفت انجامیده!" از آنجایی که می‌خواست این کار خودش باشد، همسر و پیشکارش را دنبال نخودسیاه فرستاد: "می‌شود شما یک کاری برای من انجام دهید؟ به بازار بروید و این چند چیز را برایم بخرید و بیاورید! در برابر، هر چه می‌خواهید به شما خواهم داد." چنین بود که آن دو راهی بازار شدند تا آنچه را که وی خواسته بود، بخرند. در این میانه، شوهر بیست کارگر را فراخواند تا چاه کنده شده را بیشتر بکنند و بکنند و پس از چند ساعت، آنها براستی به آب خوردند!

 

کارگران بسیار دلشاد شدند، اما آن مرد ناخن‌خشک از کرده‌ی خود پشیمان شد. به دشنام گفت: "من باید با این آب‌ها چه کار کنم؟ من نفت می‌خواستم تا آن را به بهای بالایی بفروشم. این آب‌ها را به چه کسی بفروشم؟ تنها کاری که با اینها می‌توانم بکنم، این است که همه را به همسایگانم پیش‌کش کنم."

 

زن و پیشکار که به خانه برگشتند و آب را دیدند، داشتند از شادی بال درمی‌آوردند. اما مرد ناخن‌خشک انگار جهان روی سرش ویران شده بود. از زن پرسید: "چگونه چنین چیزی می‌شود؟ من امروز بامدادان نفت در این چاه پیدا کردم. زود به کارگران گفتم که فراهم آیند تا آن را خوب بکنند و اینک به آب خورده‌ام!"

 

زن لبخندزنان گفت: "پول و زور در برابر چاه خرد سر فرود می‌آورند!"

 

مرد، پریشان گفت: "خب یعنی چه؟"

 

"ما در این باره تنها وامدار خرد و هوش پیشکارمان هستیم. او دیده بود تو چه ناخن خشکی داری. ما آن همه تلاش کردیم تا به آب برسیم، اما در این زمینه هیچ برآیندی ندیدیم. وی می‌دانست که اگر تو نشانی از نفت در این چاه ببینی، آن را تا ته زمین خواهی شکافت. برای همین بود که کمی روغن در ته آن ریختیم. این خواست خدا بود که خوبی تو به نیازمندان هم برسد، نه اینکه با پیدا کردن نفت، داراتر و داراتر شوی!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق

راز یکی بودن است

پیشمرگ

توانایی یکی بودن است



گاندی بوری، پیشمرگ بی‌مانند

در زمان چیرگی بریتانیا بر هندوستان،  یک زن بسیار میهن‌دوست هم بود. وی یکی از آفرین‌گویان رهبر بزرگ هند، مهاتما گاندی بود. تنها نام او برایش، سرچشمه‌ی الهامات بزرگی بود. هر چند هفتاد و سه‌ساله بود، کارهای میهن‌پرستانه‌ی بسیار را به انجام می‌رسانید و دل مردم هند را برای بیرون راندن بریتانیایی‌ها نیرومندتر می‌کرد. آفرین‌گویی او به گاندی، مایه‌ی آن شد که "گاندی بوری" نام گیرد که بوری به معنی "پیرزن" است.

 

در سال 1942 مهاتما گاندی را گرفتند و خیزابی از سرکشی، در هند راه افتاد. در هر جای از کشور راهپیمایی‌هایی برگزار شد و مردم در آنها شعارهای "از هند بیرون بروید! به کشور خودتان بروید!" را سردادند. این چیزی بود که گاندی از فرمانروایی بریتانیایی‌ها خواسته بود.

 

گاندی بوری فردای روز دستگیری گاندی در تظاهرات روبروی ساختمان پلیس هنبازی کرد. تظاهرات‌کنندگان می‌خواستند درفش بریتانیا را که پیش روی اداره‌ی پلیس ایستانده شده بود، پایین بکشند و درفش هند را جایش بگذارند. پلیس آنها را پس می‌داند و می‌گفت که اگر پیش‌تر بیایند، شلیک خواهد کرد.

 

همه‌ی تظاهرات‌کنندگان سر جایشان میخ‌کوب ماندند، جز گاندی بوری. وی درفش هند را از دست یکی از مرد‌ها قاپ زد و سوی ساختمان پلیس رفت. پلیس‌ها نخست به او پوزخند زدند، اما سپس جدی شدند. فریاد زدند: "دیگر بس است! یک گام هم نباید پیش‌تر بیایی! از اینجا برو پیرزن! ما نمی‌خواهیم دستمان به خونت آلوده شود!"

 

گاندی بوری فریاد زد: "مرا بکشید! من ترسو نیستم. من می‌خواهم سرزمین مادری‌ام هندوستان را آزاد کنم!"

 

سوی پله‌ها رفت و به سپاهیانی که بر بام ساختمان پلیس بودند، نزدیک شد. اما پیش از آنکه پایش به پله‌ها برسد، پلیس‌ها به او شلیک کردند. وی در حالی که درفش هند را در دست داشت، با واپسین نفس‌هایش، فریاد جنبش استقلال هند را سر داد: "بانده ماتارام، بانده ماتارام، بانده ماتارام: ای مادر ]میهن[! من در برابر تو سر فرود می‌آورم." سپس مرد.

 

این پیرزن چنان دلیر بود که زندگی‌اش را برای کشورش داد. از آن روز به بعد بسیاری از کسانی که در آن تظاهرات بودند، جان خود را برای آزادی هندوستان دادند.   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هستیِ دوستی یزدانی:

یکی را از دست می‌دهد

دل دیگری را می‌شکند.

یکی را می‌برد

دل یگانگی دیگری را پر می‌کند

همان که خود برده است

 

ترا از جان خود دوست‌تر دارم

رامش پسر کوچکی بود، خانواده‌اش نه تنها دارا، که بسیار نیکودل هم بودند. رامش شاگردمدرسه‌ی بسیار خوبی بود. هر روز از ساعت نه تا دوازده آموزه داشت. از دوازده تا یک آزاد بود و از یک تا سه، باز سر آموزه و کتاب‌هایش می‌نشست.

 

در مدرسه بچه‌ها نهارشان را از خانه می‌آوردند. روزی رامش دید که چند روز است دوستش گُپال نهار نخورده است. از او پرسید چرا چنین است.

 

گُپال گفت: "مادرم چیزی نمی‌دهد بیاورم. می‌گوید در خانه چیزی نداریم."

 

رامش دوستش را دلداری داد: "تو اندوهش را نخور! من خوراکم را با تو نیم خواهم کرد."

 

گُپال سرش را این سوی و آن سوی تکان داد. "نه. من نمی‌توانم این را بپذیرم."

 

رامش با پافشاری گفت: "چرا نتوانی؟ پدر و مادرم همیشه بسیار بیش‌تر از اندازه‌ی شکم من خوراک بارم می‌کنند. تو تازه کار مرا هم ساده‌تر می‌کنی." سرانجام گُپال خوشنود شد و آنها چند هفته دو نهارشان را با هم می‌خوردند.

 

روزی گُپال به مدرسه نیامد. رامش بسیار به اندیشه فرورفت. از آموزگار پرسید که وی چرا نیامده و او پاسخ داد: "آنها تهیدستند، پدر و مادرش دیگر از پس شهریه‌ی مدرسه برنمی‌آیند.

 

رامش در اندوه دوست خود رفت. تعطیل که شد، آدرس گُپال را از آموزگار خواست. سپس سراغ دوستش رفت و به خواهش از او خواست که به مدرسه برگردد و دل او را آرام ساخت: "به پدر و مادرم خواهم گفت که شهریه‌ات را بدهند!" پدر و مادر گپال از نیک‌دلی او در شگفتی فرورفتند و وی از همان روز توانست باز به مدرسه برود.

 

پدر گپال پیر بود و پس از چند سال مرد. در پی این رویداد، خانواده‌ی آنان تهیدست تهیدست شد و رامش با پول خود به آنها یاری می‌کرد. بیماری سختی به جان خواهر گپال افتاد و خانواده‌اش توان پرداخت هزینه‌ی درمان او را نداشت، و باز این رامش بود که دستگیر آنان شد. او از هر نگاهی دوست و پشتیبان خانواده‌ی گپال بود.

 

پس از آنکه رامش و گپال مدرسه را به پایان بردند، هر دو به دانشگاه رفتند. روزی گپال کنار رامش نشست و گفت: "اگر بگویم که دلم مالامال از سپاسگزاری از توست، کم گفته‌ام. ترا از جان خود دوست‌تر دارم!"

 

رامش پاسخ داد: "دوست من، همین که تو مرا دوست داری، بس است. نیازی نیست که مرا از جان خودت بیشتر دوست داشته باشی!"

 

"اما این راست است و آن را برایت نشان خواهم داد." گپال این را گفت و چاقوی تاشویی را بیرون آورد و دستش را برید. خون ناگهان بیرون جست. آنگاه چند سرشک آن را گرفت و به پای رامش زد.

 

رامش داد کشید: "چه کار می‌کنی؟" بریدگی دست گپال را گرفت و چند سرشک خون را روی قلبش مالید. گفت: "خون و جان تو در اینجا جای دارد! من گنج خاکی‌ام را در به صورت دارایی مادی به تو پیش‌کش می‌کنم. اما تو مهر دلت را به من می‌دهی، این دارایی، آسمانی و بی‌اندازه ارزشمند است!"   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها یک جا

دوست دارم زندگی کنم:

جایی که عشق فرمانروای جاویدش باشد

 

پول قرض دادن زن تیزهوش

روزگاری مرد دارایی بود که با اینکه زر و خواسته‌ی فراوان داشت، بسیار نامهربان و خسیس بود. زنش درست برعکس بود: نیکودل و سرشار از مهر و کشش به همه‌ی آدم‌ها. از همین رو هم همه وی را بسیار دوست می‌داشتند، اما از شوهرش دامن برمی‌چیدند. زن پیش خود می‌اندیشید: "یزدان تنها یک مرد به من داده و آن هم همین است. اگر سویش کششی هم نداشته باشم، باز هم باید به او مهر بورزم!" با وی رفتار خوبی داشت و شب و روز به اندیشه‌اش بود.

 

زمانی شد که در منطقه‌شان قحطی افتاد و بسیاری از روستاییان خواستار یاری آن زن و شوهر شدند. زن با مهر و دلبستگی برخورد کرد و به همه‌شان پول داد. شوهر هرچند هیچ دستش در جیبش نمی‌رفت، چیزی نگفت. پیش خود اندیشید: "تا من از کیسه‌ی خودم چیزی ندهم، برایم یکسان است که از دارایی چه کسی به باد می‌رود."

 

مردم به خاطر یاری زن، بسیار او را سپاس گزاشتند و گفتند که پول‌ها را پس از آن به او پس خواهند داد. اما او نمی‌خواست چنین کاری بکند. گفت: "نه، چندان هم بایسته نیست. پیش‌کش بود. پیش خودتان نگه دارید!"

 

اما مردم روستا پایشان را در یک کفش کردند که: "نه. این روزگار سختی که بگذرد، ما بی‌شک پولت را پس خواهیم داد."

 

زن گفت: "اگر می‌خواهید صددرصد، پول را پس بدهید، در روز مرگ شوهرم چنین کنید!"

 

این سخن او به بسیاری کسان برخورد. برخی دیگر هم گمان بردند که وی به اندیشه‌ی هزینه‌ی نشست سوگواری و دیگر هزینه‌هایی است که پس از مرگ شوهرش پیدا خواهند شد.

 

این گفتار زن، به گوش یکی از پسرهایش نیز رسید. وی که هم مادر و هم پدرش را بسیار دوست می‌داشت، سخت دلخون شد. بی‌درنگ سوی پدر دوید و برایش گفت: "می‌توانی به پنداشت درآوری مادر چه گفته؟ از مردم خواهش کرده که پول‌هایش را در روز مرگ تو پس بدهند!"

 

این در کله‌ی پدر فرونمی‌رفت. "وی چگونه می‌تواند چنین سخنی را بر زبان آورد؟ او که همیشه مفت پول به مردم می‌دهد. چرا اینک به سرش زده و ناگهان می‌خواهد آن را روز مرگ من پس بگیرد؟ چرا یک‌کاره پس از مرگ من باید این کار به انجام رسد؟"

 

سوی زنش شتافت و او را به سخن گرفت. از وی پرسید: "چرا از مردم خواسته‌ای پولت را در روز مرگ من به تو برگردانند؟"

 

زن پاسخ داد: "تو خودت درنمی‌یابی؟ مردم تاب ترا ندارند؛ از تو هیچ خوششان نمی‌آید و همه‌شان آرزو می‌کنند هر چه زودتر بمیری. اما اینک همه‌شان پول کلانی از من وام گرفته‌اند وآدم‌ها به گونه‌ای هستند که در زمان پس دادن وام، دستشان در کیسه‌شان نمی‌رود. آنها به جای آنکه مرگ ترا روزی صد بار آرزو کنند، رو به درگاه خدا خواهند نمود و از او خواهند خواست که ترا برایشان زنده نگاه دارد تا پول را دیرتر برگردانند. من هم می‌خواهم تو سال‌های سال زنده بمانی. کسی چه می‌داند؟ شاید تو هم روزی پرمهر و نیک‌دل و دلسوز بشوی!

 

من هیچ فریبی به کار نبسته‌ام. می‌خواهم مردم هر روز دست نیایش برآرند و برای تو زندگی دراز آرزو کنند. آنگاه من خورسند خواهم بود. پول به اندیشه‌ی چه کسی است؟ می‌خواهم تو زمانی دراز زنده بمانی!"

 

مرد از تیزهوشی و شوهردوستی زنش در شگفت ماند و به او قول داد که در آینده با مردم رفتار دلسوزانه‌ای داشته باشد.