عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

ماتم گرفتن کودکان فرق دارد! (روانشناسی کودک)

ماتم‌گرفتن کودکان

فرق دارد!

 

   کریستل اشپرلیش/ امیر حسین اکبری شالچی

 

برگردان از:

 

Psychologie Heute, Januar 2006.

     

 

 

کودکان هم با مرگ دیگران،درگیر  آسیب‌های روانی و بی‌کسی می‌شوند: پدربزرگ یا مادربزرگشان می‌میرد، خانه‌ی تازه آنها را از دوستانشان جدا می‌کند، لاشه‌ی خرگوششان گوشه‌ای می‌افتد، یا خرس کوچکشان گم می‌شود. نمی‌توان آنها را از اندوه خوردن پرهیز داد، این کار شاید حتی به آنها آسیب هم برساند. کودکان باید بیاموزند با گذشته کنار بیایند و گره آن را برای خود باز کنند. آنها به روش خود ماتم می‌گیرند.  

 

 

*حس می‌کنم دیگران مرا از خود رانده‌اند.

*اندوهگین که هستم، دیگر نمی‌توانم با دیگران ورجه‌وورجه  کنم.

*بعدش صورتم کش می‌آید.

*تنم درد می‌گیرد، انگار بیمار باشم.

*دیگر به سرم نمی‌زند شعری بخوانم.

*دیگر به کودکستان نمی‌روم.

*دیگر  هیچ چیزی را نمی‌توانم بخورم.

 

بچه‌های یکی از کودکستان‌های برلین دارند می‌گویند که هنگام اندوهناکی چه احساسی دارند. در نگاه نخست، انگار اندوهناکیشان چندان فرقی با بزرگسالان ندارد. اما ماریانه فون کمپن، جامعه‌شناس می‌گوید: "ماتم گرفتن کودکان فرق دارد. دگرگونی‌ها و آسیب‌هایی که شاید از نگاه بزرگسالان بی‌گزند باشند، می‌توانند به کودکان آسیب‌های بزرگی بزنند." فون کمپن در یکی از مطب‌های برلین، روی کودکان ماتم‌گرفته کار می‌کند. وی این گونه بچه‌ها را گوناگون می‌بیند: "برخی‌شان خود را کنار می‌کشند و بی‌تفاوت می‌شوند و بدین گونه ماتم خود را نشان می‌دهند، می‌خواهند دیگران کار به کارشان نداشته باشند. برخی‌شان گریه می‌کنند، فریاد می‌کشند یا راه دیگران را بر خود می‌بندند و لال می‌شوند. دسته‌ی سوم پرخاشجو می‌شوند، خودشان را می‌زنند، به سر و کله‌ی بچه‌های دیگر می‌پرند یا همه‌ی خشم خود را یکسره به آن چیزی که از دست رفته برمی‌گردانند برای نمونه به کسی که مرده   یا حتی به خدا. حتی شاید آنچه را که به آنها نزدیک بوده و اینک از دست رفته، نفهم و بی‌شعور و خر بدانند: "برادر بی‌شعورم، سگ نفهمم، مادر خرم." هستند کودکانی که رفتارشان به سختی دگرگون می‌شود، اما این دگرگونی را از همه پنهان می‌کنند. برخی‌شان وانمود می‌کنند که انگار هیچ چیزی روی نداده، برخی دیگر خود را سراپا گناه می‌شمارند، برای نمونه گناه اینکه پدرشان خانه‌ی تازه‌ای خریده و از خانه‌ی پیشین رفته‌اند، را بر گردن خود می‌بینند. می‌ترسند که مبادا پدر، چندان دوستشان نداشته و اینک دارد آنها را پس می‌زند."

 

ماریانه فون کمپن بر این باور است که باید به هوش بود: "اگر هم آنها چندان اندوه‌زده به نظر نیایند، باز هم دگرگونی خوی، ترس‌ها، بی‌خوابی، ناکامی در آزمون‌ها، خودآزاری و دلسردی، نشانه‌های ماتم‌زدگی آنانند." این گونه‌های ماتم‌گیری آنها را از کمبود روانی عمری و رنجوری روانی دور می‌دارد. دور نگه داشتن کودکان از اندوه، پنداری بیش نیست. آنها می‌توانند به سادگی در موقعیتی جای گیرند که پرسش‌های بسیار ژرفی را برایشان زنده سازد و احساس‌هایشان را قربانی خود سازد.

 

ماتم گرفتن یعنی رها کردن. کاری که برای بزرگسالان هم آسان نیست، چه رسد به خردسالان. گرترود فینگر از دانشکده‌ی علوم تربیتی فرایبورگ می‌گوید: "کودکان اغلب نمی‌توانند راه درازمدتی برای این گونه رهایی بیابند و باید به آنها یاری شود تا بتوانند با آسیب‌هایی که دیده‌اند، کنار بیایند."

 

چیزهایی که می‌توانند به ماتم‌گیری بینجامند، بسیارند. فینگر در کتابش بیایید با بچه‌ها ماتم بگیریم می‌نویسد: "هنگامی که تخت بزرگ‌تری برای خواب کودک در نظر گرفته می‌شود، هنگامی که خانواده خانه‌ی دیگری می‌خرد، هنگامی که عروسک گم می‌شود، یا هنگامی که عمه به سفر می‌رود، کودکان می‌توانند با ماتم و آشفتگی از خود واکنش نشان دهند." برای نمونه اگر خرگوشی که کودک، عمر خود را همراه آن سپری کرده، بمیرد، مهم است که بگذارند او در سوگ آن جانور مرده بنشیند. باز همین نویسنده می‌گوید: "اگر هم بزرگسالان از این از‌دست‌رفتگی و رنجش کودک برنجند، باز هم نباید زود جای خرگوش مرده را با چیز دیگری پر کنند. برخی از پدر و مادرها حتی پنهانی خرگوشی دیگر می‌خرند تا شاید کودک در آغاز، مرگ خرگوشش را درنیابد. به‌هرروی آنچه در این کار در چشم می‌زند، دست کم گرفتن پیوند مهرآگند بچه‌شان با خرگوش است." آنها حتی هستی این گونه احساس‌ها را باور نمی‌کنند و به فرزند خود می‌آموزند که همیشه می‌توان چیزی را جانشین چیز دیگر کرد. اما این چشمداشت بیجایی از یک کودک است. تنها از یک راه می‌توان بر چنین رویداد دردناکی چیره شد. چون یک زمانی شاید بسیار پیش از آنکه پدر و مادر دوست دارند به یاد بیاورند دیده بوده باشند که چیزهایی هست که جای تهی‌شان هرگز با چیزی دیگر پر نمی‌شود، تنها باید برایشان افسوس خورد و بس."

 

*اندوهگین که می‌شوم، همیشه به درون کمد جامه‌هایم می‌روم و درهای آن را از درون می‌بندم.

*من خودم را روی تخت می‌اندازم و پتو را روی گوش‌هایم می‌گیرم. آنگاه دیگر کسی از من نخواهد پرسید که چم است.

*من هم نمی‌خواهم کسی مرا آزار دهد. آنگاه می‌خواهم تنها باشم، روی پدر و مادر و خواهر و برادرهایم را هم نمی‌خواهم ببینم.

*اندوهگین که می‌شوم، می‌خواهم گریه کنم، سگم را سخت در آغوش می‌گیرم و نوازشش می‌کنم.

*اغلب درها را می‌کوبم و می‌بندم، چنان استوار که همه‌ی خانه می‌لرزد. سپس آهنگ را بلند بلند می‌کنم و همه چیز را برای خرگوشم بازگو می‌نمایم.

*بسیار آرام می‌شوم، نمی‌خواهم هیچ سخنی را بازگویم و به گونه‌ای رفتار می‌کنم که انگار هیچ چیزی نشده.

 

ماریانه کمپن دیده که برخی از خردسالان نمی‌خواهند به بزرگسالان نشان بدهند که اندوه‌زده هستند. در آن هنگام است که پدر و مادر نمی‌توانند مستقیما از درد دل آنها آگاه گردند. بسیار دیده می‌شود که آنها ماتم خود را به گونه‌ای همانند بزرگسالان هم نشان می‌دهند، گاه آن را از نگاه زمانی واپس می‌اندازند یا آسیب و گزند خواب‌رفته‌ای را با آن بیدار می‌کنند. ماریانه کمپن می‌گوید: "برای نمونه مردن خوکچه‌ی هندی می‌تواند یاد از دست رفتن برادری را که چند ماه پیش مرده، زنده کند. اگر این ازدست‌رفتن در آن زمان درست دریافته نشده باشد و کودک به سوگ آن ننشسته باشد، شاید وی هم‌اینک ناگواری آن را دریابد، چون بچه هنوز نمی‌تواند مرگ را رخدادی برگشت‌ناپذیر بداند."

 

"تو هنوز برای دریافت این گونه چیزها بسیار کوچکی" یا "پس از این برایت خواهم گفت، بزرگ‌تر که شدی" بسیاری از پدر و مادرها خود هم هنگام کودکی خویش، در پی مرگ نزدیکان، چنین سخنانی را شنیده‌اند. اینها به زندگی کودکان گام می‌گذارد و آنها را مات می‌کند. گرلینده اونفرتساگت، مادر چهار بچه، بسیار دیده که بچه‌هایش در باره‌ی مرگ از او می‌پرسند. اگر چشمشان به پای مرغ در خوراک، ماهی و یا حتی سوسیس بیفتد، به این اندیشه فرومی‌روند که آنچه هم‌اینک مرده و در بشقاب افتاده، یک زمانی جان داشته. "برایم از مرگ بگو"، این نام کتابی است که اونفرتساگت در آن چند نمونه از برخوردهای کودکان را بازگویی نموده. این کتاب به ما یاری می‌کند که در برابر پرسش‌های پیوسته به مرگ، پاسخی داشته باشیم و با کودکان در این زمینه به گفتگو درآییم. بچه‌ها نمی‌خواهند تازه پس از مرگ یکی از عضوهای خانواده یا یکی از خویشان نزدیکشان دریابند که مردن چیست و پس از آن چه خواهد شد. از این روی نویسنده می‌خواهد پیشاپیش فضایی را پدید بیاورد که چنین جستارهایی در آن به گونه‌ای میانه‌روانه و بااحساس به گفتگو گذاشته شوند.

 

البته مرگ را توصیف و تحریف کردن و با این دستاویز، نام آن را نبردن، کاری خطرناک است. بزرگسالان باید هشیار سخن‌هایی که بر زبان می‌آورند، باشند. هنگامی که به فیلیپ گفته بودند: "مادربزرگ خواب است"، وی پنداشته بود که مادربزرگ می‌خواسته کمی آسوده بخوابد و خواسته بود خاکش را در گورستان بکند و او را بیدار کند. از آن هنگام می‌ترسد که مبادا خود هم بامداد از خواب برنخیزد. یانه‌ته می‌گوید: "عمو هانسم در جنگ زمین خورده". از همان گاه هر زمان زمین می‌خورد، گمان می‌کند که به زودی خواهد مرد. پل می‌گوید: "خدای مهربان، پدربزرگم را پیش خودش برده". پس چه جای گله است که او دیگر خدا را به هیچ می‌انگارد. به پتر گفته‌اند: "عمه لیزل از پیش ما رفته". وی همواره می‌پرسد: "پس چرا عمه لیزل برنمی‌گردد؟" هنگامی که مادری که در بستر مرگ افتاده، برای آرام ساختن پسرش به او می‌گوید: "من برخواهم گشت"، احساس ناامنی بچه را می‌افزاید. به دشواری می‌توان گفت که شاید مادر در آینده در دل فرزند، چهره‌ی همراهی مثبت را داشته باشد.

 

اینکه کودک چه پنداشتی از مرگ دارد به اندازه‌ی رشد و آنچه در زندگی دیده برمی‌گردد. هر چه کمسال‌تر باشد، برگشت‌ناپذیری مرده را کمتر درمی‌یابد. اما می‌ترسد که کنار گذاشته شود. حتی اگر پدر و مادر یک تشر ساده به کودک بزنند یا دل او را تنها بگذارند، بسیار او را آزرده‌اند. کودکان سه تا شش ساله اندک‌اندک درمی‌یابند که مرگ هم هستی دارد، اما تا پیش از آن، مرگ را غیبتی گذرا می‌دانند.

 

هر چه بچه بزرگ‌تر باشد، بهتر می‌تواند برای مرگ فلسفه‌بافی کند. شش تا نه‌سالگی، دوره‌ی پنداشت‌های جادویی از شیطان و آل و سایه و جن است، چیزهایی که می‌توانند به سادگی با مرگ هم ارتباط داده شوند. گرترود فینگر می‌گوید: "هر چند آنها یک چیزهایی در باره‌ی مرگ می‌دانند، اما همچنان آن را رازآلود می‌بینند. تن مرده چه بلایی سرش می‌آید؟ روان چه می‌‌شود؟ بچه‌ها در دوره‌ی دبستان می‌آموزند که مرده برنمی‌گردد و مرگ امری نهایی است." هر چه سن بچه‌ها بیشتر می‌شود، دلبستگی‌شان به پشت‌پرده‌ی مرگ هم بیشتر می‌گردد: بیماریش دقیقا چه بود؟ آن تصادف چگونه روی داد؟ گناهش گردن که بود؟ مرده که می‌پوسد، چه می‌شود؟ لاشه‌ها چه‌ریختی می‌گردند؟ اگر هم بچه‌های کوچک بخواهند در باره‌ی ازدست‌رفته بسیار سخن بگویند و با این کار بیشتر لگام احساس‌های خود را در دست گیرند، بچه‌های بزرگ‌تر از گفتگو می‌پرهیزند و در این زمینه تنها با خود یا با همسالان خویش سخن می‌گویند.

 

ماتم گرفتن خوب است، هر چند دردآور باشد. بیماری نیست که با دارو، درمان شود، بلکه احساسی است که باید احساس شود. گرترود فینگر در سرسخن کتابش می‌نویسد: "پاک کردن صورت مسئله‌ی ماتم، پاک کردن درمان آن است." آنچه برای کودک ناگوار است این است که به احساس خود نگرشی نیندازد و سوگواری خود را به روی خویش نیاورد. کودک تنها هنگامی می‌تواند بر این درد چیره شود که آن را به رسمیت بشناسد.

 

در مطب ماریانه فون کمپن، دختری شش‌ساله دو سال آزگار ادای تصادف پدر و مادرش را درمی‌آورد. گاهی با سر زخمی خود، مانند گیج‌ها می‌ایستاد، سپس ادای پدر ازدست‌رفته‌اش را درمی‌آورد و سرانجام یاد مادرش می‌افتاد که در این تصادف یک پای خود را از دست داده بود." فون کمپن دل مادر را نیرو بخشید تا وی بتواند همراه بچه ایده‌های ناگهانی و برساخته‌ی او را بازی کند، برای نمونه با او بازی خاکسپاری کند، عروسک یا خرس و سگ بازی را پیش پزشک خیالی ببرد و داروهایی را که کودک خود ساخته به آنها بدهد. این بازی مشترک و آیین‌ها گونه‌ای از چیره شده بر اندوه سوگ است. شاید بچه بخواهد برای سر خاک، گل بچیند، گیاهان روی گور را آب بدهد، سروده بگوید، عکس‌های کهنه‌ی مرده را به سامان درآورد یا به یادبود وی محرابی درست کند.

 

ماتم گرفتن کودکان فرق دارد. معمولا آدم را به شگفتی وامی‌دارد، اغلب آنها خود، راهی ویژه را پیدا می‌کنند و آن را با شتاب خویش می‌پیمایند. اگر کودکان بزودی دریابند که هیچ چیزی را نمی‌توانند استوار در دست خود نگاه دارند و هر چیزی زمان و دوره‌ی خود را دارد، آنگاه این امکان را خواهند داشت که با آنچه که پیش می‌آید، کنار بیایند. آنها برای اینکه این را بی‌گزند، پشت سر گذارند، نیاز به همراهان خوبی دارند، دوستان، خویشان، آموزگاران، و مربیان تربیتی.

 

هر چه بزرگسالان آگاهانه‌تر با مرگ برخورد کنند و بیشتر گزندها را پذیرا شوند، با فرزندان خود هم در این زمینه آسان‌تر به گفتگو درخواهند آمد. اما از همه چیز مهم‌تر، باور داشتن اطمینان‌پذیر بودن غمخواری پدر و مادر و مراقبت روانی آنان است. گرترود فینگر می‌گوید: "اگر کسی بخواهد به کودکان سوگوار یاری کند، باید خود سوگوار گردد." سوگ سرکوب‌شده‌ی پدر و مادر می‌تواند سایه‌ی خود را بر زندگی کودک بیندازد. نویسنده  در کتاب خود بیایید با بچه‌ها ماتم بگیریم می‌کوشد به پدر و مادرها زهره‌ای تازه بخشد تا آنان سوگواری خود را سرکوب نکنند. یک گره روانی بازنشده در این زمینه می‌تواند گردابی شود و کودک را به درون خود فروکشد. وی دیگر امکانی نخواهد یافت تا برخوردی آگاهانه با آن آسیب بکند. با این همه هر کسی خواهد پنداشت که حال دیگری خوش نیست، اما نخواهد خواست با کار خود، حال وی را بدتر کند. این تنها همراهی پدر و مادر است که دل کودک را آرام خواهد ساخت.  

 

سرچشمه‌ها:

Gerlinde Unverzagt: Erzaehl mir was vom Sterben. Mit Kindern ueber den Tod sprechen. Kreuz Verlag, Stuttgart 2004.

Antje Bostelmann, Thomas Metze: Zwischen Himmel und Erde, Philosophieren und Nachdenken mit Kinder ueber Leben und Tod. Beltz, Weinheim 2005.

Elisabeth Kuebler-Ross: Kinder und Tod. Kreuz, Stuttgart 1998.