عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

چرا در زمان ما یک فردوسی پیدا نمی شود؟ (طنز ادبی)

 

 

چرا در زمان ما یک فردوسی پیدا نمی‌شود؟

(طنز)

امیرحسین اکبری شالچی

 

هر چند بیشتر سرآمدان ادبیات ما در روزگار کهن از همراهی و یاری فرمانروایان برخوردار نشده‌اند، اما برخی از آنان مانند فردوسی نه تنها زنده مانده‌اند، بلکه با گذشت زمان، دست‌کم تا چند سده، همواره پرآوازه‌تر و نامدارتر گشته‌اند. اینان بزرگانی هستند که هر چند فرمانروایان پشتیبانشان نبوده‌اند، چه بسا با آنها دشمنی هم ورزیده‌اند، جاوید شده‌اند، اما چگونه؟ چون مردم روزگارشان، به‌هرروی توانسته‌اند ارزش سخن آنان را دریابند و این دریافتن شاید تا چند سده هم بیشتر و بیشتر شده بوده باشد. پس اگر از سرمایۀ پشتیبانی فرمانروایان برخوردار نبوده‌اند، دست‌کم پشتشان به مردم ژرف‌بین و اندیشمند زمانشان گرم بوده. اما اکنون بیایید ما هر کدام از آن بزرگان، چه فردوسی، چه خیام و چه مولانا را در همین دوره جای دهیم و بینگاریم که اگر آنان در روزگار ما پیدا می‌شدند و می‌خواستند نوشته و سروده و کار خود را بیرون بدهند و جا بیندازند، با چه دشواری‌هایی روبرو می‌گشتند! من که برآنم که این نسل‌های پیشین بوده که باور به ارزشمندی آنان را برای ما بر جای گذاشته، وگرنه ما در این روزگار خود، زمینۀ دریافت ژرفای کارهای آنان را نداریم، یعنی شمار کسانی که از چنین توانی برخوردارند، بسیار کمتر از آن است که بتوانند آنان را برای آیندگان زنده نگاه دارند. با این کار به پرسش بزرگی هم پاسخ خواهیم داد که من هزار بار آن را به گوش خود شنیده‌ام: «چرا در روزگار ما بزرگانی مانند فردوسی پدید نیامده و نمی‌آیند؟»

این کار یک برآیند دیگر هم دارد و آن این است که دریابیم تا چه اندازه وامدارِ نیاکان خود هستیم. نیاکانی که در دریافت ادبیات و سرایِش از ما پیشرفته‌تر بوده‌اند و این اندیشه را برای ما به یادگار گذاشته‌اند که ادبیات پارسی چیز بی‌ارزشی نیست! ما باید سپاسدار نیاکانمان باشیم که چون دلِ گرمی داشته‌اند، گرمای سروده‌های آن بزرگان را برای ما دریافته‌اند! این سرایندگان، در روزگاران پارینه خود را جا انداخته‌اند و اگر اکنون پیدا می‌شدند، به‌هیچ‌روی نمی‌توانستند سر از تخم بیرون کنند. فراموش نکنید که اینها یادگار است و بس، نسل جوان کنونی، میراث ادبی پیشین را درست احساس نمی‌کند و با دنباله‌رَوی کورکورانه از ادبیات امریکایی و اروپایی یا هر چه که در ینگۀ دنیا مطرح شده باشد، پشتیبانی چندانی از ارزش ادبی شاهکارهای خودی نمی‌کند.

من در اینجا سرِ آن را ندارم که طنز بنویسم، اگر برخی از نوشته‌هایم در این نوشتار، خنده‌دارند، به خاطر آن است که خود واقعیت‌ها هستند که خنده‌دارند و نوشته‌ام را خودبخود طنزآمیز ساخته‌اند!

 

براستی اگر فردوسی در روزگار ما پیدا می‌شد و می‌خواست شاهنامه‌اش را به چاپ بسپارد، چه می‌شد؟ اینک همه، چشم‌هایتان را ببندید و چند نفس ژرف بکشید و سرتان را از چه‌کنم‌چه‌کنم روزگار تهی سازید و انگار کنید که فردوسی در پیشینۀ ادبیات ما نبوده و نیاکان ما از او پشتیبانی نکرده‌اند و بر چیزی کارگر نیفتاده و تازه در روزگار ما پدید آمده و می‌خواهد شاهنامه را به چاپ بسپارد! اینک چه شکلی می‌شود؟

 

1)                   ناشرها از همان جای جایش از چاپ شاهنامه شانه خالی می‌کردند و می‌گفتند این کتاب، بزرگ است و سرمایۀ بسیاری می‌خواهد!

2)               تنبل‌ها و راحت‌طلب‌ها یعنی اکثریت قریب به اتفاق، دادوهوار سر می‌دادند: «کاربرد واژه‌های اصیل پارسی، کار خواننده را دشوار می‌کند، مثلاً: ژوبین، فرخنده‌رای، گوهرشناس، و هزار تای دیگر که شاید مال لهجه‌های دهات اطراف مشهد باشد و به‌هرحال به ما مربوط نیست»؛ و شاهنامه را همان اول بوسیده کنار می‌گذاشتند و به دست فراموشی می‌سپردند، شاید هم نبوسیده کنار می‌گذاشتند!

3)             بررسان مؤسسات انتشاراتی بی‌آنکه لای شاهنامه را بازکنند، با دیدن نام آن می‌گفتند: «آقا دورۀ شاه و شاه‌‌بازی گذشته!» و زود شاهنامه را زیر بغل آقای فردوسی می‌زدند و روانه‌اش می‌کردند! اگر ناشر شاهنامه را می‌گرفت و برای بررسی به آنان می‌داد و دلیل ردّ آن را از آنان می‌خواست، کوتاه می‌نوشتند: «از نام کتاب پیداست که نامۀ یکی از شاهان به یکی از وزیران یا غیروزیران است و دانشگاه کمبریج در سال 1913 یک مشت از این گونه اسناد را بیرون داده و در نتیجه نیازی به چاپ این کتاب نیست. که البته در فارسی معیار و استاندارد، باید "نامۀ شاه" گفت و نه "شاهنامه"! پس اولین کاری که این گردآورندۀ نامه‌های تاریخی باید بکند این است که زبان روستای خود را کنار گذاشته به زبان استاندارد که زبان ما دانشگاه‌رفتگان و تحصیلکردگان است، چیز بنویسد.» 

4)              منتقدان ادبی، شاهنامه را محکوم می‌کردند که تقلید از هیچ اثر اروپایی نیست و از همین رو ارزش ادبی ندارد!

5)              دست‌اندرکاران ادبیات کودک می‌گفتند: «آقای فردوسی یک مشت افسانه‌های ساده و بچگانه را به زبانی سخت و بزرگ‌سالانه درآورده و کار نابجایی کرده است. برای مهار کردن افسانه‌های او، نخست باید همه را به نثر پیش‌پاافتاده و دست‌وپاشکستۀ تهرانی بازنویسی کرد تا کار کودکان سخت نشود! که آن هم کاری پردردسر است و بهتر از چاپ کتاب صرف‌نظر شود!»

6)                طرفداران شعر نو می‌گفتند: «آقا ما سال‌هاست از بند وزن و قافیه آزاد شده‌ایم و از همان روز همه را شاعر کرده‌ایم، حالا شما می‌خواهید باز سرِ ما را در کتاب‌های سختی‌ مانند المعجم فی معاییر اشعار العجم و دیوان ناصرخسرو فرو ببرید و موسیقی شعر را زنده کنید؟ شما فکر می‌کنید شعر بی ‌وزن و قافیه نمی‌شود، اما ما کردیم شد! مگر داستان عمه‌هه را نشنیده‌اید؟»

7)               طرفداران رایانه و فن‌آوری می‌گفتند: «با رایانه شعر را آسان‌‌تر و بهتر می‌توان گفت! کافی است که برنامۀ وزن و قافیه را به کامپیوتر شخصی خودتان بدهید، آنگاه خودش برایتان از این شعرها می‌گوید!»

8)                ناشرها می‌گفتند: «چون شاید ارشاد به شاهنامه مجوز ندهد، پس بهتر است در همین قدم اول از چاپ این کتاب پردردسر چشم‌پوشی شود و گرنه ممکن است زحمت حروف‌چینی و نمونه‌خوانی هم بیهوده به گردن ما بیفتد.»

9)                مردم می‌گفتند: «ولمان کنید آقا! کم بدبختی داریم بیاییم بدبختی‌های رستم و دیوهای مازندران و هفت خوان رستم و سودابه را هم بخوانیم؟ به ما چه؟ مگر خودمان کاروزندگی نداریم؟ بگذارید به کاسبی‌مان برسیم! دو سال است ماشینمان را عوض نکرده‌ایم! همسایه‌مان هر روز با ماکسیمایش جلویمان ویراژ می‌دهد و می‌رود! این کم بدبختی است؟ حالا آقای فردوسی خان می‌خواهد پول ماشین نو و ویلا و1360 سکۀ طلا مهریۀ زن پسر ما را بدهد؟»

10)                طرفداران زبان استاندارد یا بهتر بگوییم استاندارد زبان می‌گفتند: «چون در شاهنامه واژه‌های مرده‌ای چون مهمیز، گَو و دادار به کار رفته، پس شاهنامه نوزادی است که مرده زاییده شده است! لاشه‌ی این گونه بچه‌ها را باید هر چه زودتر به خاک سپرد و گرنه بوی تعفنش همه جا را می‌گیرد!»

11)                 داروخانه‌چی‌ها می‌گفتند: «آقای فردوسی خان! شصت هزار بیت شاهنامه را گفتی، یک قرص آسپیرین هم برای مردم نمی‌شود!»

12)             کاسب‌ها و بقال‌ها می‌گفتند: «آقای ابوالقاسم! برای شاهنامه مگر چه‌قدر پول گرفته‌ای که سی سال خودت را اسیر آن کرده‌‌ای؟ من که یک میلیون می‌گیرم تا فقط این را بخوانم!»

13)           سیاست‌زده‌‌ها می‌گفتند: «آقای فردوسی از طرف سیا پشتیبانی مالی شده و طرح شاهنامه از سدۀ هجدهم در دستور کار استعمار پیر بوده است!»

14)            برخی از منتقدان می‌گفتند: «چون در ادبیات یونان کهن هم داستان‌های پهلوانی هست، پس کار آقای فردوسی اضافی است و ایشان بیهوده خود را سال‌ها آزار داده، اگر ما بخواهیم حماسه بخوانیم، چرا حماسه‌های اروپایی را رها کنیم و دک‌وپز خودمان را به هم بزنیم و دنبال آقای فردوسی برویم که مال دهات اطراف مشهد است؟»

15)        فمینیست‌ها می‌گفتند: «وا! دیگه چی؟ این گردآفرید را به جنگ فرستاده‌اید که چی؟ منظور آقای فردوسی این است که جنگ هم شد، ما زن‌ها باید جلو بریم و سینه سپر کنیم؟»

16)              دستگاه‌های تبلیغاتی جمهوری آذربایجان می‌گفتند: «آقای فردوسی هم کار بزرگی کرده، پس ترک است!» سپس دوهزاریشان می‌افتاد که شاهنامه به درد تبلیغاتشان نمی‌خورد، به خود آمده می‌گفتند: «نه، فارس شویینیست است!»

17)             زن فردوسی به جای آنکه سی سال کنار فردوسی بنشیند، همان سال اول مهریه‌اش را می‌خواست و او را روانۀ زندان می‌کرد و شاهنامه هرگز به پایان نمی‌رسید! تازه خود فردوسی را هم معتاد می‌کردند و بیرون می‌دادند!

18)              ناشرها می‌گفتند: «بازار شعر در ایران راکت (راکد) است و کتاب شعر جواب نمی‌دهد» و شاهنامه را در نطفه خفه می‌کردند!

19)              فسیل‌های ادبی می‌گفتند: «شاهنامه از ارزش ادبی تهی است، چون واژه‌های دخیل تازی در آن به کار نرفته و این نشانه‌ی بی‌سوادی شاعر است!»

20)            اما لبوفروش‌ها خوشحال می‌شدند و شاهنامه را کیلویی ده تومان می‌خریدند!

21)             نوپردازها می‌گفتند: «شاعر تعصب شوینیستی داشته و به جای آنکه مانند احمد شاملو به شعر ناب نزدیک شود، به گزارش تاریخ و واقعیت و حکمت پهلوانی و ستایش خرد پرداخته که در شأن شعر مدرن و آدم‌های اینترنتی مانند ما نیست!»

22)          دانشجوها می‌گفتند: «این آقای فردوسی چه از خودش راضی است! چرا وقت بگذاریم شاهنامه را بخوانیم؟ به جای آن درس خودمان را می‌خوانیم و مدرک می‌گیریم و پول درمی‌آوریم و اگر هم جایی استخداممان نکردند، دست‌کم مدرکمان را داریم و آن را در سر هر کس رسیدیم می‌کوبیم!»

23)        بچه‌مدرسه‌ای‌ها می‌گفتند: «حالا همین مانده بود که این کتاب نره‌غول را هم به درس ما اضافه کنند! از همین شعر نو که نه وزن دارد و نه قافیه و نه معنی و نه پیام که بهتر می‌شود نمره گرفت!»

24)         کتاب‌فروش‌ها می‌گفتند: «میز مغازه‌ی ما جا ندارد این کتاب نکره را رویش بگذاریم! آقای ابوالقاسم خان خودش برود روبروی دانشگاه آن را کنار جوب بگذارد و بفروشد!»

25)         و اما از حال‌وروز بچه‌های شرّ بشنوید که بی‌شک شاهنامه را برای شب چهارشنبه‌سوری آماده نگاه می‌داشتند!

26)          دختر فردوسی به جای اینکه سی سال بنشیند تا پدرش برایش جهاز جور کند، خودش راهی دبی می‌شد و دست‌به‌کار می‌گشت!

27)         دکترها می‌گفتند: «شاعر در بارۀ به دنیا آمدن رستم چاخان‌پاخان سر هم کرده، اولاًً که سزارین کار اروپایی‌هاست و نه عقب‌افتاده‌های دورۀ پادشاه وِزوِزه. بزرگ‌ترین برهان اصالت اروپایی سزارین این است که اگر نام اروپا روی این عمل نباشد، مردم هم برای آن پول کمتری به ما خواهند داد! دوماً در شاهنامه از دستمزد کسی که سزارین می‌کند هم سخنی نیست، حال آنکه ما دکترها جداندرجد، مفتکی کسی را از دنیا هم نبرده‌ایم، چه رسد به اینکه مفتکی او را به دنیا بیاوریم!» 

28)           تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها می‌گفتند: «آقا الان عصر اینترنته! حالا شما داستان ده هزار سال پیش را برای ما می‌گین؟ آدم باید با زمان پیش بره. مثلاً همین فیلم 300 مگه چه عیبی داره؟ ببینید با چه تکنولوژی پیشرفته‌ای ساخته شده. الان این مسئلۀ تعصبات ملی حل شده، حالا در اروپا که در اروپا! مگه همین فیلم‌های هری پاتر سرگرمتون نمی‌کنه که رستم دستان را از گور درآوردین؟ عقب‌افتاده نباشین!»

29)           ته‌مانده‌های چپی‌ها در گوش مردم می‌خواندند: «نگاه کنید از سرتاسر این کشور بزرگ یک وجبش هم مال شما نیست، حالا این آقای ابوالقاسم آمده برایتان تبلیغات میهن‌پرستی بکند! همان‌هایی که زمین و منافع دارند بروند از ایران دفاع کنند و دوستش داشته باشند، به شما زحمت‌کشان که چیزی نمی‌رسد! اگر هم خارجی‌ها حمله کردند، به قول مارکس و انگلس شما چیزی ندارید از دست بدهید مگر زنجیرهای پایتان را! پس اگر هم تورانی پیدا شد و به آب و خاکتان حمله کرد، به پیشوازش بروید! به حرف این مَشتیِ فئودال گوش نکنید!»

30)          منقلی‌ها می‌گفتند: «اون قشمتش که می‌گه تریاک پادژهره خوبه، اما بقیه‌ش حال می‌خواد داشی!»

31)           نویسندگان بی‌کس‌وکار می‌گفتند: «آدم مشهدی به این سادگی ندیده بودیم. بگو آخه مشتی! در این مملکت اگه سی سال بشینی کتاب بنویسی، سی سال هم باید دنبال چاپش بُدویی، اونم که دیگه به عمر تو قد نمی‌ده!» 

32)        پشتون‌های افغانستان می‌گفتند: «باز این ایرانی‌ها کتاب نوشتند و همه چیز ما را به نام ایران‌زمین خودشان کردند! این پهلوان‌هایی که فردوسی‌صاحب می‌گوید، همه پشتون قندهار ما بوده‌اند! نام پشوتن نشان می‌دهد که رستم هم پشتون بوده و ایرانی‌ها طبق معمول او را از ما کش رفته‌اند!»

33)      دخترهای چکمه‌پوش می‌گفتند: «اِوا ابوالقاسم؟! این شاهنامه‌ت که همش بُکش‌بکشه! چه خشن! خب تورانی‌ها حمله می‌کردن، باهاشون ازدواج می‌کردین، نباید می‌کُشتینِشون که!»

34)       جغرافی‌دانان‌ دانشگاه‌های امروزی می‌گفتند: «در کار آقای فردوسی‌خان اشتباهات جغرافیایی بسیار است، مثلاً ایشان از رودی به نام جیحون و جایی به نام بلخ و شهری به نام کابل سخن گفته‌اند که در نقشه‌های اروپایی وجود ندارد! به جای آن می‌توانستند از رود دن، لاس‌وگاس و شهر سانفرانسیسکو سخن بگویند که براستی وجود دارند و مردم ما هم ارادت خاصی به آنها دارند!»

35)       نقادان غرب‌زده می‌گفتند: «بعله، در ادبیات اروپا هم یک هرکول هست که گویا آقای فردوسی خواسته یک رستم‌نامی را به جای او جا بزند. اما اینکه چرا یک خراسانی خواسته یک سیستانی را قهرمان بزرگ کند، ما هم نفهمیدیم!»

36)        آکادمیک‌ها می‌گفتند: «این آقای فردوسی اگر به جای اینکه سی سال بنشیند این شعرها را بگوید، یک آشنا پیدا می‌کرد و خودش را یک جوری در هیئت علمی یک دانشگاهی می‌انداخت، برایش بهتر نبود؟ می‌توانست راحت پشت یک میز بنشیند و سر هر ماه نزول مدرکش را بی‌بروبرگرد دریافت کند!»

37)       دخترهای افغانستانی می‌گفتند: «این دفعه این آقای ایرانی شعر بگوید، من که دیگر می‌روم شُو می‌کنم!» (شو کردن در اصطلاح زنان افغانستان به کنایه چیزی در مایه‌های خودکشی کردن است.)

38)         اگر فردوسی از چاپ شاهنامه در ایران پشیمان می‌شد و می‌خواست آن را در بیرون از ایران چاپ کند، ناشران ایرانی برون‌مرز می‌گفتند: «آقای فردوسی! کتاب شعر را هیچ‌کس نمی‌خرد. چون هر کسی به خارج آمده و یک چیزهایی سر هم کرده و اسمش را شعر نو گذاشته و کمی پول گذاشته و در 50 صفحه و تیراژ صد نسخه چاپ کرده و می‌گوید شاعر شده، اما هیچ کسی کتابش را نمی‌خرد و خودش راه می‌افتد آن را به همه هدیه می‌کند و می‌گوید من شاعر و نویسنده‌ام. حتی اگر شعر کهن هم باشد، خریدار ندارد، چون مردم توجه نمی‌کنند چگونه شعری است، نام شعر که رویش بیاید، دیگر آبرو ندارد! کتاب تاریخ بهتر فروش دارد. شما برعکس کتاب تاریخ را برداشته‌اید، کتاب شعر کرده‌اید؟ همان "خدای‌نامه" را که می‌گویید بیاورید شاید کسی بخرد.»

39)         مدرنیست‌ها می‌گفتند: «بابا اسب‌سواری پیشکشت، زین را بگیر نیفتی! این زبان پارسی را نمی‌خواهد زنده کنی، بپا همین تبدیل به انگلیسی نشود که آخرش هم می‌شود، خیلی کار کرده‌ای!»

40)           توده‌ای‌ها می‌گفتند: «این آقای فردوسی هم از آن دهاتی‌های ساده است! کدوهه را ندیده! فکر کرده هر کسی بنشیند کار فرهنگی بکند و جان بکند، نتیجه‌اش را هم می‌بیند! نمی‌داند که همۀ کسانی را که در دهه‌های پیش جا افتاده‌اند، «ما» مشهور کرده‌ایم و سال‌های سال تا کَسی (تاکْسی نخوانید!) در سیاست حزب ما نبوده، مطرح نشده و کارش به جایی نرسیده. حالا این آقای فردوسی‌خان ساده کجایش به سیاست حزب ما می‌خورد؟ میهن‌دوستی کیلو چند است که می‌خواهد تبلیغ کند؟ به‌هرروی اگر ایشان باز هم سری پُرباد دارد و می‌خواهد اسم درکند، پیشنهاد می‌کنیم اول نامش را در حزب ما بنویسد و سپس کتاب‌های نیما و شاملو و دیگر بچه‌هایی که مستقیم یا غیرمستقیم با تبلیغات حزب ما بت شده‌اند، را بخواند و شش تا عکس 4×3 و شش تا فتوکپی شناسنامه بیاورد تا ببینیم چه کار می‌توانیم برایش انجام دهیم.»

 

نتیجۀ اخلاقی اینکه اگر هم شاهنامه در روزگار ما از چاپ بیرون می‌آمد، تنها به درد لبوفروش‌ها و بچه‌های شرّ می‌خورد! البته خیلی بیشتر امکان داشت که اصلاً چاپ نشود و همان‌ها هم خوشحال نشوند.