عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

قومیت و درگیری های قومی در افغانستان

 Conrad Schetter, Ethnizitaet und etnische Konfiliktein Afghanistan, Beitraege zur zeitgenoessischen Afghanistanforschung, Vortraege auf einer Taugung der Arbeitsgemeinschaft Afghanistan am 6. und 7. Juli 1995 in Bochum, Bochum 1997.


 

قومیت و درگیری‌های قومی در افغانستان

کنراد شِت‌تِر

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 

پیش‌سخن:

دگرگونی‌های سیاسی که در سال‌های فرجامین [تا 1995] در افغانستان پدیدار گشته، از نگاه بینندگان باختری آشفته بوده و پیوسته در باره‌اش گفته شده: «همه دارند با هم می‌جنگند!» اندیشۀ بنیادین نویسنده با این سخن همساز نیست. من بر آنم که جنگ در افغانستان روزگار درازی است که اعلام شده، چون جنگی‌ست که از ساختاری برمی‌خیزد که رشدی تاریخی داشته و هم‌اینک پیش از هر کجا همراستای مرزهای قومی خود را نشان می‌دهد. قومیت، یگانه کلید دریافت درگیری نیست، اما البته که یکی از بزرگ‌ترین کلیدهاست.

البته بسیاری از افغانستانیان واکاویِ درگیری در افغانستان از دیدگاه قومیت را، به دیدۀ بدگمانی می‌نگرند و بررسی آن را پس می‌زنند. آنان چنین استدلال می‌کنند که بینندگان بیرونی با واکاوی‌های خود، درگیری کنونی را عمداً سخت‌تر و شدیدتر می‌کنند و بس. نویسندۀ این جستار در ناهمسازی با آنان، بر این است که حل صلح‌آمیز مسئلۀ افغانستان برای زمانی دراز، تنها هنگامی شدنی است که به همۀ عامل‌ها و سرچشمه‌های جنگ، نگرشی بایسته شود، به ویژه از ساختارهایی که بر جنگ کنونی چیره‌اند، نمی‌توان گذشت، چون همان‌ها هستند که از بُن با صلح ناسازگارند. اهمیت روزافزون قومیت، از پایان جنگ سرد در درگیری‌های درونی کشورهایی چون یوگسلاوی پیشین، در رواندا یا در کشورهای بازمانده از اتحاد شوروی (برای نمونه قره‌باغ یا چچن) نیز بازتاب می‌یابد.

 

مفهوم قومیت

هنگامی که از قومیت در افغانستان سخن می‌گوییم، نخست باید مفهوم قومیت را روشن سازیم. فریدریش هِکمن تعریفی از آن را به دست داده است: «آگاهیِ هویتی و همگانی گروهی نسبتاً بزرگ از آدم‌ها که بر پایۀ باور داشتنِ سرچشمه‌های مشترک و مشترکات فرهنگی و دینی و تاریخی و تجربه‌های زمان حال است و در کردارهای فردی و جمعی پدیدار می‌گردد.» در این میانه، نیز باید در نگر گرفت که قومیت، ساختی موهوم است که با گذشت زمان از خود نیز گونه‌ای پویاییِ درونی می‌آفریند. ما دوست داریم خود را هم‌اکنون آلمانی احساس کنیم، در جایی که در سال‌های 20 و 30، این هویت- همان گونه که امروزه بسیار مورد بحث است- سخت زیر تأثیر هویت منطقه‌ای و گونه‌ای از هویت اروپایی بود. سرانجام به این نیز باید درنگریست که فردیت می‌تواند بیرون از گروه قومی نیز شمرده شود، اما نباید حتماً برابر با گروه مربوطه باشد. بر پایۀ تعریفی که گفتیم، قومیت، دو گونه بر سامان‌مندی اجتماعی کارگر می‌افتد:

بیشتر دولت‌ها‌ی امروزی، نام «دولت ملی» را بر خود می‌گذارند، یعنی دولتی که اشتراکاتی چون زبان، دین، فرهنگ یا تبار را با هنجار (نُرم)هایی معین در بر می‌گیرد، البته اگر سخن بر سر یکدستی همۀ مردم نباشد. بستن دست و پای هنجارها و معین دانستن‌شان در زمینه‌های فرهنگی، بی‌گمان شکل‌گیری اقلیت‌های قومی را شدنی می‌سازد.

اقلیت‌های قومی در هرم اجتماعی یک کشور به خاطر سرمشق‌های رفتاریِ انحرافی‌شان در جامعه ته‌نشین می‌شوند، یا در کناره‌های اقتصاد اجتماعی جای می‌گیرند. هنگامی که دولت از این اقلیت‌های قومی می‌خواهد که خود را با هنجارهای جامعه برابر سازند، یا در حالت بحرانی‌اش، هنگامی که اقلیت‌ها اجازه نداشته باشند از دستمایه‌ها و نعمت‌های اجتماعی بهره‌مند شوند، کار به درگیری می‌کشد.

اگر این گونه طرحِ درگیری در افغانستان را بپذیریم، آنگاه پرسش‌های زیر پیش می‌آید:

نیروی نهفتۀ درگیری‌های قومی در افغانستان تا چه اندازه است؟

آیا دولت افغانستان، هنجارهایی را تعیین می‌کند که در شکل‌گیری یک اقلیت قومی یا اقلیت‌های قومی کارگر افتد؟

قومیت در برش‌های زمانی گوناگون، چه ارزش و اهمیتی در جامعۀ افغانستان داشته است؟

قومیت در درگیری‌های کنونی افغانستان چه نقشی بازی می‌کند؟

 

نیروی نهفتۀ درگیری‌های قومی در افغانستان

در افغانستان گروه‌های بی‌شماری هستند که از نگاه دین، زبان، یا در مشخصه‌ای دیگر، بسیار با هم توفیر دارند. شمارمندیِ قوم‌ها در این منطقه از دو جا آب می‌خورد. یکی این که پهنۀ طبیعی افغانستان زیر چیرگی هندوکش و رشته کوه‌های همسایه‌اش است. نبودِ راه و گذرناپذیری و ساختار این کوهستان‌های بلند که گویی اتاق‌های کلان جداگانه‌ای را ساخته‌اند، زمینۀ هستیِ طاقچه‌های زیست‌محیطی پرشماری را به دست می‌دهند که گروه‌های باشندگانی که در اشتراکات فرهنگی و دینی خود با اکثریت جامعه هماهنگ نبوده‌اند، می‌توانسته‌اند و می‌توانند به درونشان واپس‌نشینی کنند. یکی هم آن که، هندوکش برشگاه پهنۀ فرهنگی ایران و هند و آسیای میانه است. از اینجاست که گروه‌هایی دینی‌ای از مردمان در آنجا به هم برمی‌خورند که سنت‌های فرهنگی، زبان و تبارهایشان از هم گوناگون است.

جدول یک که تنها ویژۀ معیارهای زبانی و دینی است، نشان می‌دهد که درآمیزۀ قومی مردم افغانستان تا چه اندازه رنگارنگ است. این جدول همچنین نمایی از گروه‌های قومی که از نگاه شمار، مهم‌ترند را نیز در بر می‌گیرد. در پایان سال‌های 70، پشتون‌ها بزرگ‌ترین قوم افغانستان بودند و در جایگاهی پیش از تاجیکان، ازبکان، و هزاره‌ها جای داشتند، هرچند که سرِ درستیِ این شمارها هم گفتگو و جنجال‌هایی هست.  جدول

پرسشی که فرارو می‌آید این است که با یک چنین گوناگونی قومی، چگونه کشوری توانسته است پدید آید. در اینجا باید به نقش قدرت‌های استعماری بریتانیایی-انگلیسی اشاره کرد که در اواخر سدۀ واپسین [نوزدهم] با آنچه بازی بزرگ (Great Game) نام گرفته کشور حائل افغانستان را بنیاد گذاشتند و با آن برای نخستین بار در این منطقه مرزهای استواری ساختند. این مرزگذاری تنها تولیدی از سیاست منافع استعماری بود و نیروی نهفتۀ درگیری‌های قومی بسیار سختی را در خود نهان داشت. آمودریا [جیحون] مرز شمالی افغانستان شد، کاری که به معنی تکه کردن پهنه‌های بودوباش ازبک‌ها، ترکمن‌ها و تاجیک‌ها بود. خط دیورند مرز میان افغانستان و هند بریتانیایی شد که پهنۀ بنیادین بودوباش پشتون‌ها را بدون نگرش به تعلقات قبیله‌ای دو بخش می‌کرد. درست همین خط دیورند بود که میان سال‌های 1955 و 1979 جستار پشتونستان را همیشه و هموار مایۀ درگیری با پاکستان می‌کرد، چون افغانستان خواستار یکی شدن همۀ قبیله‌های پشتو در زیر درفش خود بود. قدرت‌های استعماری، خود در همان آغاز سنگ بنای درگیری‌های قومی را در افغانستان گذاشته‌اند.

 

 

پیدایش دولت ملی در افغانستان

اگر بخواهیم ارزش و اهمیت قومیت را در جامعۀ افغانستان دریابیم، نخست باید ببینیم که مردم افغانستان پیش از بنیاد گرفتن دولت ملی، چه تعریفی از خود داشته‌اند.

مردمی که در میانۀ سدۀ هجدهم در افغانستان می‌زیستند، به قبیله‌ها و جامعه‌های روستایی بخش می‌شدند. در جامعه‌های روستایی- برای نمونه نزد تاجیکان- تنها یکان(واحد)‌های بومی مانند روستا یا دره، منطقۀ هویت یا منطقۀ کاروکرد را می‌ساختند (Orywal, 1986 b, S. 83). در جامعه‌های قبیله‌ای- برای نمونه نزد پشتون‌ها یا ترکمن‌ها- هویت و کارکرد به کلیت انتزاعی قومی که به تکه‌های سازندۀ قوم برمی‌گشت، بسته بود. اما اگر تعیین هویت خویش با کلیت جزءها رو به کاستی می‌نهاد، تعیین هویت با طایفه جان می‌گرفت، که البته قوم بزرگ از آن چندان تأثیری نمی‌پذیرفت Poullada, 1970, S. 8f)). از این روی برای دوره‌ای که تا به هنگام مرزگذاری استعماری می‌رسد، روشن است که یکان‌های کوچک قومی و یا روستاها یا دره‌ها، یگانه چیزهایی بودند که پیوندهای هویتی و کارکردی را نسبتاً هویدا می‌ساختند، اما در برابر، گروه‌های قومی با تعریفی که آوردیم، ارزشی نداشتند. عامل‌های قومی در فرمانروایی افغان‌ها که از سال 1747 هستی یافت و زیر چیرگی طایفۀ سدوزیی و محمدزیی از اتحاد قوم‌های پشتوی دُرّانی بود، نیز هماهنگ با آنچه یاد کردیم، نقشی دست دوم بازی می‌کرد. چون آن فرمانروایی، کشور موکّلانی بود که ناتوان، و فاقد مرزهای مشخص بود و در عمل از توان دولتیِ بایسته برای چیرگی بر خان‌نشین‌های باج‌پرداز و قوم‌ها برخوردار نبود (Shahrani, 1986. S. 29-36). از این روی چیره‌گران درانی توان آن را نداشتند که هنجارهای معین یا اندیشه‌های ملی را در همۀ سرزمین پیش برند. چنین بود که گروه‌های قومی پشتون‌ها که خانوادۀ فرمانروا را هم در بر می‌گرفت، جایگاه ممتازی نداشت. چیره‌گران به قوم کوچک و شیعی قزلباش متکی شدند، قومی که کارهای فرمانروایی را می‌گرداند و دری (پارسی) را زبان دربار و زبان میانجی گردانید (Rathjens, 1990, S. 188).

نخست عبدالرحمان خان، یک محمدزیی که هنگام مرزگذاری یادشده به دستگاه رسید، بر آن شد که با یاری‌های مالی کلان هند انگلیسی‌ سازمان‌دهی فراگیری در کشور پدید آورد و هنجارهای معینی را استوار سازد. چنین بود که عبدالرحمان در پی عملیات نظامی پرشمار، بنیاد قدرت را در کشور گذاشت. عبدالرحمان خودگردانی پشتون‌ها، گروه‌ قومی خودش را بر ایشان واگذاشت و تنها هنگامی که تیره‌های پشتو نافرمانی می‌کردند، به سرکوبشان می‌رفت. این سیاست آزادی عمل دولت افغانستان در برابر قوم‌های پشتویی که در درازای خط دیورند می‌زیستند تا سال‌های 70 بر جای ماند. (Froehlich, 1969, S. 177-187, Barfield, 1978, S. 26-34) 

عبدالرحمان برای شکست دادن و پیرو ساختن منطقه‌های غیرپشتو، از قوم‌های پشتو یاری دریافت می‌داشت، چون خود نیز سپاهی خرد داشت. جنگ‌ها چه به عمد و چه نه، با احساس هویت مشترک پشتون‌ها، دستاویز خود را یافت، چرا که خودتعریفیِ پشتون‌ها از رهگذر همبستگی با تیره‌های دیگر نیرو برداشته بود. لیکن پیوست‌سازی زورآلود قوم‌های غیرپشتو که تا آن هنگام کیستیِ مشترکی نداشتند، به شکل‌گیری هویت‌های قومی انجامید. بهترین نمونۀ بررسی‌شدۀ آن هزاره‌ها هستند (Grevemeyer, 1985, Bindemann, 1987) چون تازه این شکست آنان در جنگ پشتون‌های سنی که جهاد در برابر هزاره‌های شیعه خوانده شد، بود که هزاره‌ها را هشیار ساخت از ارزش‌ها و هنجارهایی برخوردارند که دیگرانی از بیرون با آن سر جنگ دارند.

آماج سیاست عبدالرحمان این بود که در افغانستان دولتی ملی بر پا سازد. اما عبدالرحمان شالوده‌ای ویژه از دولت ملی در سر نداشت، بلکه همین برایش بس بود که ارزش‌هایی را که خود بدیهی می‌شمرد، هنجار همگان گردد. این ارزش‌ها تعلق به همبستگی سنی که وی مشروعیت دستگاه خود را از آن می‌جست، و نیز تعلق قومی به پشتون‌ها بود که تصمیم‌های سیاسی‌اش را پیش از هر چیز دیگر راهبری می‌نمود (Meier, 1984, S. 1013, Sharani, 1986, S. 38) این دو پارمتر بنیاد دولت ملی افغانستان و بزرگ‌ترین عامل‌های تعیین لایه‌های جامعۀ آن سرزمین را می‌ساخت. جانشینان عبدالرحمان تا داوود این هنجارها را در سیاست نگاه داشتند. چنین بود که هر کدام از قانون‌های اساسی افغانستان، مذهب سنی را دین ملی کشور شمرده، همان چیزی که میان سنی‌ها از یک سو، و هزاره‌ها و قزل‌باش‌ها و هندوها از سوی دیگر شکاف می‌اندازد. همزمان با آن، جایگاه برتری پشتون‌ها با تبصره‌هایی در قانون اساسی استوار شد، چنین بود که در عمل پشتون‌ها ملت افغانستان شمرده گشتند و در کمابیش همۀ کارهای سیاسی برتری داده شدند. ‌ 

 

ارزش قومیت در جامعۀ افغانستان پیش از سال 1978

اگر ساختار جامعۀ افغانستان پیش از تازش اتحاد شوروی را در نگر بکشیم، گونه‌ای از توزیع نعمت‌ها را همراستا با مرزهای قومی بازمی‌شناسیم. در اینجا خواهیم کوشید که با نگرش بر سیاست اسکان‌دهی و لایه‌های اجتماعی این جستار را روشن سازیم.

سیاست اسکان‌دهی در دگرگونی سیاست دولت ملی، دستاویزی مهم بود. زیرا چیره‌گران می‌پنداشتند که با اسکان‌دهی، جمعیت کشور را یکدست توانند ساخت. اسکان‌دهی پشتون‌ها در بیرون از پهنه‌های بودوباش جنوب و خاور افغانستان از روزگار عبدالرحمان یکی از بنیادهای سیاست افغانستان بود. از آن جایی که اداره‌ها در منطقه‌های مورد نگر، پیوسته پشتون‌ها را بر مردم بومی برتری می‌دادند، می‌توان از «پشتونیزه» کردن منطقه‌ها سخن گفت. منطقه‌ای که برای انجام این سیاست بهتر دیده می‌شد، شمال افغانستان بود که مردم بسیاری نداشت. در آنجا لایه‌ای از ازبک‌ها که سنتاً چیره بود، در پی سیاست استعماری آماجمندی از منطقۀ واحۀ خود به سوی زمین‌های دیم کم‌حاصل رانده شد. پهنه‌های تهی‌شده به پشتون‌ها داده شد (Groetzbach, 1972, S. 95, Shalinsky, 1982, S. 79). این سیاست اسکان‌دهی مایۀ آن شد که شمال افغانستان در پایان سال‌های 70 به یک قالی پُر از لک بماند، چون پشتون‌ها، ازبک‌ها، تاجیک‌ها و ترکمن‌ها اغلب روستا به روستا دیده می‌شدند.

یکی از چهره‌های سیاست اسکان‌دهی، گشایش چراگاه‌های هزاره‌جات به روی چادرنشینان پشتو بود. آنان با جایگاه برتری که داشتند، پهنۀ اقتصادی هزاره‌های بومی و کشاورز را تنگ ساختند و همان گونه که کلاوس فردیناند (1962) نخستین بار آگاهانده، حتی هزاره‌های بومی را از نگاه اقتصادی وابسته به خود نیز ساختند. پیامدش این بود که بسیاری از هزاره‌ها در پی تنگنای اقتصادی و اجتماعی به شهر کوچیدند.

هزاره‌ها در زمینۀ بهره‌مندی از نعمت‌های اقتصادی و امکانات سیاسی کشور نیز گرفتار محدودیت‌های قومی بودند.

پشتو‌ن‌ها قومی شدند که گویی باید فرمانروایی را بر دوش داشته باشند. آنان از روزگاری کهن و دور با خاندان درانی‌شان بر چکاد کشور جای داشتند. نخبگان سنتی هم بیشترشان از اشراف پشتو بودند. نهادهای دولتی عموماً کارکنان پشتو را به دیگران برتری می‌دادند، چنین بود که آنان بالاترین رده‌ها و کلیدی‌ترین جایگاه‌ها را در کارهای دولتی و نظامی در چنگال خود داشتند (Sawitzki 1972, S. 39 u. 62, Rubin 1991, S. 83).

تاجیک‌ها بیشینۀ لایۀ میانی را می‌ساختند. این را باید به آنجا برگرداند که آنان مردم شهرنشین روزگار کهن بودند و زبان مادری‌شان، دری، زبان میانجی بود، پشتون‌ها و مردمان ترک، دری را همچون زبان دوم می‌آموختند. تاجیکان در پهنه‌های اقتصادی و آموزشی در همسنجی با دیگر قوم‌ها از پیشی و برجستگی هنگفتی برخوردار بودند، از همین روی، ساخت زیرین اداره‌ها را شمار بالایی از تاجیک‌ها فرا گرفته بود و آنان بیش از نیمی از فروشندگان و دکان‌داران را هم در بر می‌گرفتند (Sawes, 1982, S. 186 f.). ازبک‌ها و ترکمن‌ها در ناهمسازی با تاجیکان، کمتر در دستگاه دولتی و جایگاه‌های قدرت یافت می‌شدند. تنها ازبکانی که زمین بسیار داشتند یا بازرگانی می‌کردند روزگار اجتماعی بهتری را به خود می‌دیدند. راه امکانات سیاسی و نعمت‌های اقتصادی به خاطر شیعه بودن بر هزاره‌ها یکسره بسته بود. آنان آشوب‌گر هم خوانده می‌شدند. اقلیت‌های قومی چون نورستانی‌ها، قزلباش‌ها، و هندوها جایگاه‌های ویژه‌ای را در اجتماع می‌داشتند که با آن گوشه‌های جداگانه‌ای از اقتصاد و اداره‌ها را می‌پوشاندند یا گاه همۀ بخش‌هایی از آنها را فرا می‌گرفتند (Wiebe, 1978, S. 108 u. 1982, S. 75 ff.).

لایه‌های اجتماعی، خود را در رفتار اجتماعی هم بازمی‌نمودند. پیوند زناشویی زیر تأثیر سلسله‌مراتب سخت‌گیرانه‌ای بود که اغلب با لایه‌های قومی هماهنگ و برابر بود (Froehlich, 1969, S. 187). برای نمونه پشتون‌ها کمتر به قوم‌های دیگر دختر می‌دادند و پیوند زناشویی، بیشتر در میان خودشان انجام‌پذیر می‌شد؛ دختر دادن به یک هزاره، نه تنها برای پشتون‌ها بلکه برای تاجیکان و ازبکان هم پنداشت‌ناپذیر بود. این آیین‌های زناشویی تنها در لایۀ میانی و بالای شهرنشینان درزی می‌یافت.

با ارزش‌یابی خودفهمی قومی افغانستان در اواخر سال‌های 70 می‌توان به این برآیند رسید که درآوردنِ آگاهانۀ مردم به یک سلسله‌مراتب اجتماعی به دست دولت، تکانۀ تعیین‌کننده‌ای را در روشن‌سازی هویت از رهگذر تعلق به قومی ویژه را پدید آورده. روی‌هم‌رفته می‌توان گفت که پیوستگی به قوم در جامعه‌های طایفه‌ای، برای نمونه جامعۀ پشتون‌ها یا ترکمن‌ها، بیش از جامعه‌های روستایی مثلاً جامعۀ تاجیکان، از تبارپرستی متأثر می‌باشد. روشن است که بیشتر افغانستانیان نیز آگاه بودند که جایگاه اجتماعی‌شان، برآیند وابستگی قومی‌شان است. اما سخن اینجاست که جایگاه قومی را از پیش، داده‌شده و تعیین‌شده می‌دیدند. یک قوم نمی‌توانست در این زمینه چندان کارگر باشد.

ریشۀ نبودِ سازماندهی فرامنطقه‌ای در پهنۀ قومی را باید در ذات طبیعت افغانستان جست. سخت‌گذریِ هندوکش و نبودِ یک زیرساخت که خود برآیند همان سخت‌گذری است، راه را بر کنش و واکنش‌های تعیین‌کننده می‌بست. از دیگرسوی، روستاها یا طایفه‌ها که همیشه با زندگی روزمره در پیوندند، همانند گذشته جایگاه ارزشمند دادوستد و هویت بودند و با پیوندهای مستقیمی که با مردم داشتند، بهتر برانگیخته می‌شدند. چنین بود که وابستگان یک گروه قومی که در منطقه‌ای قومی، همچشم شمرده می‌شدند، بی آن که با مخالفتی روبرو گردند، با گروه‌های منطقه هم‌پیمان می‌شدند. پی‌یر سانت لیوره و میشلین سانت لیوره-دوما (1988, S. 243) از شمال افغانستان آگاهی داده‌اند که یک روستای هزارگی، برای رویارویی با یک روستای هزارگی دیگر، با روستایی پشتو همبسته شده بوده است.

از اینجاست که قوم و قومیت در افغانستانِ پیش از دست‌اندازی شوروی، نقش بزرگی در کیستیِ انتزاعی مردم داشت که به خوبی دریافته می‌شد، اما بسیار اندک به برانگیختگی عملی می‌انجامید. لویی دو پره جامعۀ آن روز افغانستان را جامعۀ درون‌نگر (1973, S. 248) می‌نامد.

 

 

دورۀ اشغال از سوی شوروی (1979 تا 1989)

درآمدن ارتش شوروی در سال 1979 به چرخش‌های بنیادینی در جامعۀ افغانستان انجامید. ساختارهای سنتی هویت و رفتار به دشواری می‌توانستند همچنان سر پا بایستند، چون افغانستانیان در رفتارها و کاروکردهایشان- چه گریز بود، چه همدست شدن چه پایداری- وادار بودند که جنبش و تکاپو و پیوندهای خود را گسترش دهند. ساخت بجایی که تا آن زمان بنیادی برای همزیستی سازش‌آمیز افغانستانیان بود، به زور از میان برداشته شد. در اینجا می‌خواهیم کوشید نشان دهیم که قومیت در کوچ و نیز کاروکردهای سیاسی چه اهمیتی داشته است.

گرچند باورش ساده نیست اما پشتون‌ها از همه بیشتر پناهنده شده‌اند. بزرگ‌ترین قوم در میان پنج هزارهزار پناهنده به کشورهای بیگانه، جایگاه یکم را، آن هم با فاصله‌ای زیاد از نزدیک‌ترین همچشم خود داراست. پیامدش این شد که در افغانستانِ میانۀ دهۀ 80 تاجیکان دست‌کم از نگاه شمار، با پشتون‌ها برابر شدند. کوچ گستردۀ پشتون‌ها از افغانستان از سال‌های 80 بزرگ‌ترین استدلال در برابر برتری پشتون‌ها بود.

گریز پشتون‌ها به پاکستان در ناهمسازی با همۀ گروه‌های قومی دیگر، بیشتر «یک تخلیۀ برنامه‌ریزی‌شده بود (... ) تاگریزاندنی به زور» (Grevemeyer, 1992, S. 58) ، چون یکان‌های قبیله‌ها پیوسته به پاکستان می‌کوچیدند. پشتون‌های با این گریز سازمان‌یافته، سامان اجتماعی خود را به اردوگاه‌های پناهندگان بردند و کیستی و یکان‌های سازندۀ ایل و قبیله‌شان را همچنان استوار نگه داشتند.

کوچ پشتون‌ها بیشتر از منطقۀ سنتی قبیله‌ها به دیگر جای‌ها انجام گرفت، هرچند بیشتر پشتون‌هایی که در پی سیاست استعماری در شمال افغانستان باشِش داده شده بودند، نیز به پاکستان گریختند. پشتون‌های شمال افغانستان، بیشتر ناامنی را ریشۀ کوچ خود شمرده‌اند و از واکنش همسایگان غیرپشتون خود در وضعیت سیاسی تازه یاد کرده‌اند (Roy, 1985, S. 76, Pohly, 1992, S. 81). چادرنیشنان پشتو نیز وادار شدند دست از چراگاه‌های تابستانی خود در مرکز افغانستان بشویند، چون همۀ افغانستان مین‌گذاری شده بود و دیگر نمی‌شد راه دوری را در پیش گرفت.

از آغاز سال‌های 80 پناهندگان هم‌تبار در چادرگاه خود جای داده شدند. از آنجایی که از زمان پدیدار شدن این سامان تازه، در هر اردوگاهی تنها یک حزب پایدار (مقاومت‌کننده) توان و دستگاه داشت، این خود به معنی هماهنگی گستردۀ ساخت‌های قومی و حزب‌های سیاسی بود (Pohly, 1992, S. 405, Wiebe, 1987, S. 143).

 

پای گرفتن حزب‌ها

قومیت‌ در میان پشتون‌ها روزبه‌روز نقش مهم‌تری می‌یافت. چنین بود که نیروهای بیگانه، پیش از همه شوروی، آمریکا و پاکستان کوشیدند از نیروی نهفته در قومی‌گری افغانی بهره جویند و آن را برای منافع خود فعال سازند. آنان آگاهانه می‌کوشیدند، قومی‌گری را در میان برخی از قوم‌های غیرپشتو بپرورند، و در میان قبیله‌های پشتو هم خواستار جستنِ هویت خویش در مقوله‌های قبیله‌ای شوند.

شوروی در پی از هم گسستن دولت ملی افغان بود تا دست‌کم به بخش شدن افغانستان به منطقۀ شمالی، منطقۀ شوروی، جنوبی، و پاکستانی دست یابد، یا اصلاً درگیری را تا پاکستان گسترش دهد. بزرگ‌ترین دستاویزِ رسیدن به این آماج، سیاست ملیت‌پروری بود. چنین بود که فرمانروایی کابل از لایۀ قومی جامعۀ افغانستان بهره گرفت و به قوم‌هایی چون ازبک، بلوچ، و هزاره که همیشه پس زده شده بودند، تأیید هویت بخشید. این کار از رهگذر ارزش‌گذاری بر زبان آنان تا به جایگاه زبان ملی، راه‌اندازی روزنامه به زبان ایشان، یا بزرگ داشتن فرهنگ و تاریخشان انجام پذیرفت (Bhattacharay, 1984) . فرمانروایی کابل افزون بر این از برخی از قوم‌ها پشتیبانی کرد که یکان‌های جنگی خود را بسازند، این یکان‌های جنگی پس از آن هم همچون پایگاه‌های سازمانی قومی کاروکنش می‌کردند، یکی از نمونه‌هایشان میلیشیای ازبک ژنرال دوستُم است (Freigang, 1992). از آن‌سوی، فرمانروایی کابل در میان پشتون‌ها خواستار آن بود که اختلافات قبیله‌ای نیروی بیشتری بگیرد تا کیستیِ پشتون‌ها و از راه آن مقاومت در منطقه‌های مرزی و استراتژیک پاکستان سست گردد (Roy, 1989, S. 75).

گروه‌های پایدار هم در راستای مرزهای قومی و تیره‌ای پای گرفتند. هزاره‌ها حزب‌هایی از خود داشتند که از نگاه اندازۀ وابستگی‌شان به ایران از همدیگر متمایز می‌گشتند، اما در سال 1989 در حزب وحدت به هم پیوستند. حزب‌‌سازی برای

پایداری برون‌مرزی پیش‌ازهرچیز از تولیدات اندیشه‌های پاکستانی‌ها برای امنیت خود بود: پاکستان برای آن که مسئلۀ پشتونستان را برای همیشه یکسره کند و پرونده‌اش را ببندد، در پی سست ساختن هویت پشتو بود. از این روی بیدرنگ حزب‌های پرشماری پدید آمدند که پشتون‌ها بر آنها چیره بودند. این حزب‌ها در اصل به خاطر تباری که در طایفه‌ای داشتند از هم بازشناخته می‌شدند (Pohly, 1992). نیز باید راه به دستگاه رسیدن دوبارۀ پشتون‌های درانی که جستار پشتونستان پیش از دیگران به ایشان برمی‌گشت، بسته شد. از‌این‌روی در رهبری هیچ حزبی در برابر درانی‌ها شکیبایی و بردباری ورزیده نمی‌شد. «جمعیت اسلامی» همچون انبار همۀ غیرپشتون‌ها پایه گرفت، اما به زودی «حزب برتری تاجیک‌ها» (Roy, 1988, S. 205) گشت. ازبک‌ها، ترکمن‌ها، نورستانی‌ها و بلوچ‌ها حزب‌ ویژه‌ای برای پایداری نداشتند. این ریشه در پایین بودن خودآگاهی قومی آنان یا برداشت مثبت‌شان از فرمانروایی افغانستان نداشت، بلکه ریشۀ آن بیشتر در این نهفته بود که برون‌مرز، دلبستگی چندانی به چنین سازمان‌هایی نشان نمی‌داد.

 

عملیات نظامی

پافشاری روی نخستینه‌های قومی در ساختارهای سازمانی در کاروکنش‌های نظامی به روشنی خود را پدیدار ساخت. جنگ‌ها- با هستیِ پافشاری روی ایدئولوژی در این جنگ- بیشتر میان وابستگان قوم‌های گوناگون، در مورد پشتون‌ها میان تیره‌های بدخواه هم، انجام می‌گرفت. به ویژه شوروی خوب دریافت که باید میلیشیای افغانستان را در جای‌های بیگانۀ کشور درنشاند. میلیشیای ازبک در استان‌های خاوری افغانستان، بیشتر با مجاهدین پشتو درگیر می‌شد (Adam, 1992, Steele, 1992). گروه‌های گوناگون پایداری با یکدیگر خانه‌جنگی راه انداختند و با این کار، پیش‌ازپیش دشمنی قومی و تیره‌ای را پیش روی همه به نمایش درآوردند. نمونۀ شناخته‌شدۀ آن درگیری دورودراز جمعیت اسلامی تاجیکان و حزب اسلامی حکمتیار که بیشتر پشتون‌های غیلزیی بودند می‌باشد که به ویژه به سال‌های 80 برمی‌گردد. تاخت ازبک‌ها به یک روستای پشتو، این فشار قومی جنگ‌ها، دشمنی قوم‌ها و یا دشمنی قبیله‌های پشتو را به خوبی نشان می‌دهد:

«آنان باشندگان را از بسترهایشان بیرون کشیدند. پول، ساعت، و گوهریشان را گرفتند. قالی و سامان خانه و چند بز را بار زدند و سپس سوی یگان خود برگشتند (... ) مردان جوان روستای تاخته‌شده که همه پشتون بودند، تفنگ‌های تازه‌ای فراهم نمودند و سوگند خوردند از آن ازبکان کینی خونین بجویند (Doerler, 1992)».

می‌توان به روشنی دید که قومیت در دورۀ تصرف شوروی رشد کلانی کرد. در پی پدیدار شدن حزب‌های نظامی که از آنِ قومی ویژه بودند، نیز در پی سیاست ملیتی و سیاست جنگیِ همراستای مرزهای قومی، در میان هموندان (اعضا) همۀ قوم‌های بزرگ ناپشتو مانند تاجیکان، هزاره‌ها و ازبکان، گونه‌ای هویت و آمادگیِ به کنش درآمدن در زمینه‌های قومی پدیدار گشت. عامل دیگر این بود که شمار بالایی از ناپشتون‌ها سر کشتزار‌ها ماندند، چنان که در هزاره‌جات یا در بدخشان ساختارهای اداری و سازماندهی خود را ساختند (Janata, 1990, S. 69).

آگاهی به برای نخستین بار تصمیم‌گیرنده و صاحب‌اختیار خود بودن، احساس یگانگی با قبیله را فراهم آورد. سندهای نیرو گرفتن هویت قومی در کالاهای ساختۀ قوم‌ها خود را نشان می‌دهند. رولف بیندمن (1988) بر ما هویدا می‌‌سازد که ترانه‌های هزاره از آغاز جنگ، نشانه‌های ملی‌گرایی را بر خود پدیدار ساخته‌اند. اولیور رُی در بارۀ آگاهی قومیِ روبه‌رشد تاجیک‌ها می‌نویسد: «پارسی‌زبانان سنی پیش از این واژۀ تاجیک را که هم شوروی‌ها و هم قوم‌شناسان باختری در موردشان به کار می‌بردند بر زبان نمی‌آوردند، اما هم‌اینک گرایش به تعریف خود همچون یک گروه قومی پیدا کرده بودند (1989, S. 760. روشن است که پشتون‌ها نیز خود را از دیگر قوم‌ها جداتر می‌یافتند. اما پشتون‌ها هویت قومی را در برابر احساس یگانگی با تیره، در پایۀ دوم می‌دیدند. ازاین‌روی ساختارهای قومی سنتی در اردوگاه‌های پناهندگان، روی رهایی را دیدند. مجاهدان پشتو برای هویت طایفه‌ای خود، هواخواه حزبی ویژه بودند. پشتون‌هایی که با فرمانروایی کابل همکاری می‌کردند نیز به خاطر دشمنی‌های طایفه‌ای با رژیم همدست می‌شدند. نشانه‌های دیگر از سستی همبستگی پشتون‌ها آن است که پشتون‌های پاکستانی از پشتون‌های افغان تنها تا آن جایی پشتیبانی می‌کردند که پشتون‌والی، ساختار ارزش‌های سنتی و هنجارهای پشتو از ایشان می‌خواست.

در این جا باید اندکی هم سر اهمیت اسلام در پایداری سخن بگوییم. اسلام از نگاه بسیاری از افغانستانیان مترادف با ساختاری اجتماعی و سنتی است، در جایی که اشتراک‌گرایی (کمونیسم) دگرگونیِ سامان‌مندیِ اجتماعی می‌باشد. خواست بنیادین مجاهدان افغانستان در جنگ، تنها پدافند از خودگردانی‌ و روش سنتی زندگی‌شان بود که با اعلام جهاد مشروعیت دینی هم یافت. پیش کشیدن ذهنیت اسلامی-بنیادگرایانه عاملی دست دوم بود و نیازمند به پشتیبانی مالی و نظامی عربستان سعودی و ایران. این که جبهه‌های ایدئولوژیک براستی تا چه اندازه درز داشتند، از اینجا روشن می‌شود که میان فرمانروایی کابل و حزب‌های پایدار پیوندهای بسیاری بود که از ارتباطات خویشاوندی، طایفه‌ای یا قومی آب می‌خوردند (Pohly, 1992, S. 323 f, u. 333 f.).

 

جنگ درونی افغانستان از سال 1989

با برآمدن ارتش شوروی در سال 1989 بند ایدئولوژیک از هم گسست. جنگ روزبه‌روز بیشتر و بیشتر از سوی قدرت‌طلبیِ هر کدام از رهبران حزب‌ها، چون دوستم، مسعود، یا حکمتیار و یا خریده شدن مجاهدین تعیین می‌شد. اما اینها برای بررسی ساختار کاروکرد در درگیری‌های افغانستان بس نیست. باید به این نیز درنگریست که کاروکنش رهبران نام‌برده با اندیشه و احساس قومی تعیین می‌شد. از این گذشته به این نیز باید اندیشید که ساختارهای سازمان سیاسی تاجیکان، هزاره‌ها و ازبک‌ها با گروه‌های قومی‌شان کم‌وبیش یکسان بود و حزب اسلامی، حزب اسلامی 2 (خالص)، اتحاد اسلامی (سیاف) و حرکت انقلاب اسلامی (محمدی) تنها نمایندۀ طایفه‌هایی ویژه از پشتون‌ها بودند. البته حزب‌های گوناگون کیستیِ قومی خود را به نمایش نمی‌گذاشتند- آری، حتی اغلب آن را با جنجال پس هم می‌راندند. ریشۀ این رفتار آن است که پول‌دهندگان برون‌مرزی‌ای که حزب‌ها به آنها وابسته بودند، می‌خواستند تنها خط‌های دینی یا غیردینی را در درگیری افغانستان ببینند، اما دلبستگی به اظهارات قومی نداشتند. از این گذشته هر حزب با فراخوانی قومی ویژه‌ای در دامان این خطر می‌غلتید که در کشور چندمردمۀ افغانستان راه رسیدن به دستگاه مرکزی را ببندد. قومی کردن درگیری افغانستان در شش سال واپسین، خود را در درگیری‌های نظامی و نیز درگیری‌های سرِ تقسیم منطقه‌ای قدرت نشان می‌دهد. چون کم‌وبیش همۀ نبردهای شش سال واپسین، در راستای مرزهای قومی و طایفه‌ای هستند، این جنگ را می‌توان نخست «جنگ قومی» نامید. این را باید در دو رویداد کلیدی درنگریست. نجیب‌الله، رییس دولت اشتراک‌گرا، پشتونی از تیرۀ احمدزیی بود که در آوریل سال 1992 از تخت فرو آورده شد، چون گمان برده شده بود که وی سرِ برپایی دوبارۀ سلسله‌مراتب پشتون‌ها با حکمتیار غیلزیی به گفتگو پرداخته (Saeed, 1993, S. 125). میلیشیای ازبکی دوستم در کودتا در برابر نجیب‌الله دست داشت، دوستم بزرگ‌ترین پشتیبان نظامی فرمانروایی کابل بود، جز وی جناح تاجیک فرمانروایی کابل و نیز مجاهدان تاجیکِ مسعود هم در این کار دست داشتند. این که در سقوط نجیب‌الله، تنها همبستگی گذرای تاجیکان و ازبکان را می‌توان دید، از نمونۀ دوم روشن می‌گردد. دوستم در ژانویۀ سال 1994 پیمان خود را با ربانی و مسعود، رهبران تاجیک گسست. دوستم این جبهه‌گردانی خود را با اشاره به قوم‌مداری تاجیکان و آرزوی جمعیت اسلامی در پاگرفتن «تاجیکستان بزرگ» مستدل ساخت (Danesch, 1995).

روی‌هم‌رفته می‌توان بازشناخت که جنگ قدرت سر چیرگی بر افغانستان در کابل تمرکز یافت، چون این شهر مرکز قدرت کشور بود. پیش از همه تاجیک‌ها، پشتون‌ها و هزاره‌ها با هم درگیر می‌شدند، چون کابل برخوردگاه جایگاه‌های باشندگی این قوم‌ها بود. افغانستان با سرنگونی نجیب‌الله به منطقه‌های خودگردانی تبدیل شد که آمیزۀ ساختار قدرت قومی و طایفه‌ای در هر کدام از بخش‌ها با مردم مربوطه هماهنگ بود. چنین بود که دژ بزرگ مسعود در پهنه‌های بودوباش تاجیکان، به ویژه در بدخشان و دره‌های شمالی کابل جای داشت. دوستم پهنۀ میان میمنه و قندوز را که مردمش بیشتر ازبک‌اند در دست داشت. مرکز افغانستان از سال 1979 به خاطر هستیِ پیمانی با فرمانروایی کابل، استوار در دست هزاره‌ها بود. باختر افغانستان حالتی ویژه داشت، چون مردم آنجا خود را پیش از هر چیز هراتی می‌دانستند. هراتی‌ها چون تاجیکان‌اند و اغلب در شمار آنها می‌آیند و به خاطر زبان و فرهنگشان، بسیار به ایشان نزدیک‌اند. اسماعیل خان رهبر سیاسی باختر افغانستان- که سر پشتون و تاجیک بودنش بحث است- در جمعیت اسلامی است. حزب اسلامی 2 بر منطقه‌های پشتون‌نشین خاور افغانستان چیره است. هواخواهان آن تنها از طایفه‌های پشتوی منطقۀ مرزی پاکستان‌اند. اما رهبران حزب اسلامی 2 در عمل در مرکزهای استان‌ها توان و قدرت دارند، چون قبیله‌ها در منطقۀ خود می‌توانستند خودگردانی سنتی خویش را نگه دارند. در جنوب افغانستان تا خزان سال 1994 گونه‌ای خلاء  قدرت منطقه‌ای، هستی داشت. همین وضعیت مایۀ پیشروی و جهش طالبان شد، حزبی که می‌نماید هواخواه اسلام‌گرایی بنیادگرایانه‌ای است. می‌نماید که پاسخوَران طالبان بیشتر پشتون‌های درانی باشند، هموندان همان اتحاد تیره‌های پشتو که خانوادۀ فرمانروایان افغانستان را ساخته بود و به خاطر وتوی پاکستان تا آن هنگام پایگاه سازمانی در جنگ نداشت. نشانۀ تأثیر بسیار درانی‌ها بر طالبان این است که این حزب، نخست در قندهار که منطقۀ بنیادین بودوباش درانی‌هاست، پدیدار شد و توانست از همان جا پرشتاب خود را در پهنۀ درانی بگستراند، اما نتوانست بر پهنۀ بودوباش تاجیکان، هزاره‌ها و نیز در منطقۀ تیره‌های پشتون‌های خاوری گام نهد. طالبان در میان پشتون‌های غیلزیی با پیشواز خوبی روبرو شدند که این می‌تواند نشانۀ بالارَوی احساس هویت بسیاری از غیلزیی‌ها باشد. در اینجا باید جویا شد که جنبش طالبان تا چه اندازه براستی دینی است، و آیا پیش کشیدن اسلام کوششی برای نیروبخشی به پشتون‌والی، سنت پشتون‌ها نیست؟ باید شکیبید و دید که آیا طالبان می‌توانند پاسخوران ناسیونالیسم پشتو شوند یا نه؟

 

چشم‌انداز آینده

در بخش واپسین، در پی برآورد اهمیت قومیت در آیندۀ افغانستان هستیم. آماج تاجیک‌ها و ازبک‌ها و هزاره‌ها این است که برای گروه‌های قومی خود حق قدرتی تا می‌شود زیاد، را اعتبار بخشند تا وادار نشوند دوباره در کشور افغانستان جایگاه دست دوم و سوم را داشته باشند. از آن‌سوی، پشتون‌ها تا هم‌اینک نتوانسته‌اند برخورد و برنامه‌ای مشترک را در رویارویی با اختلافات طایفه‌ای‌شان در پیش گیرند، این چیزی‌ست که خود را در درگیری‌های میان خودشان و همدست شدن با ناپشتون‌ها (برای نمونه همبستگی اتحاد اسلامی با جمعیت اسلامی) پدیدار می‌نماید. اما اگر پشتون‌ها بتوانند با هم همکاری قومی کنند، دوباره خواستار قدرت مرکزی خواهند شد. آنگاه چیرگی 150ساله و بالاییِ جمعیت‌شان نسبت به جمعیت کل افغانستان را دلیل مشروعیت خود خواهند دانست. سرانجام باید درنگریست که بسیاری از قوم‌های کوچک مانند نورستانی‌ها، آیماق‌ها یا قزل‌باش‌ها از افغانستان آینده، پنداره‌ای ویژۀ خودشان دارند. این قوم‌ها دست‌کم خواستار برابرحقوقیِ قضایی و اقتصادی و نیز خودگردانی در زمینه‌های فرهنگی خواهند بود.

در اینجا بسیار دشوار می‌توان گفت که همزیستی این گروه‌های قومی چگونه شدنی خواهد گشت. اگر جنگ در آینده هم پرهیزناخواهانه دنباله یابد- چیزی که هیچ بعید نیست- به دشواری می‌توان پیش روی فروپاشی افغانستان و تبدیل آن به کشورهایی کوچک که خود را با مناسبت‌های قومی تعریف کنند، گرفت. بیگانه شدن از کشور افغانستان می‌تواند پیش از هر کجا در شمال این کشور رونما شود، چون ازبک‌ها هم‌اینک در آنجا گذرنامه‌هایشان را پس می‌دهند و دوستم هم پیوسته با به میان کشیدن بنیادگذاری کشوری مستقل به تهدید برمی‌خیزد. گُدازِش (ذوب) افغانستان در میان کشورهای همسایه یا پیوستن آنها به منطقه‌های همسایه را می‌توان نشدنی دانست، چون قدرت‌های منطقه خود می‌دانند که پیوستن بخش‌های افغانستان به آنها با نگرش بر خودسری افغانستانی‌ها بیشتر زیان دارد تا سود. از نگاه باختری اگر بخواهیم به راه حلی صلح‌آمیز در افغانستان دست یابیم، دولتی فدراتیو یا کنفدراسیونی که بتواند حق چندگونگی قومی را بپردازد، بخت‌آمیزترین راه حل است. اما اگر افغانستان بخواهد همچنان اینچنین پا بر جای بماند، باید پرسید که آیااصلاً ارزشی مشترک هست که همۀ افغانستانیان باورش داشته باشند تا بتواند سنگ بنای احساس هویتی مشترک شود یا نه؟ نویسنده بر آن است که تنها ارزشی که هستۀ بنیادین اندیشه‌های مردم افغانستان را می‌سازد این است که هیچ نیروی بیرونی نمی‌تواند همچون بیگانه، چیرگی همیشگی بر افغانستانیان داشته باشد.

 

نگرش فرجامین

این نوشتار کوشید درگیری افغانستان  و پشت‌پرده‌اش را از نگاه قوم‌پژوهی روشن سازد. بی‌درنگ دست به کمان پیش درآمد تئوریک قومیت برده شد. روشن گشت که قومی‌گری در افغانستان و اشتراکیت‌های برآمده از آن، تازه پس از ساخته شدن دولت ملی پدید آمده. نشان داده شد که پیداییِ جنبش‌های قومیتی بسته به هستیِ ساختارهای مرکزی است. قومیت، خود زیر تأثیر پروسه‌های پویایی است که از دخالت‌های برون‌مرزی تأثیر می‌پذیرند. نمونۀ افغانستان نشان داد که چگونه قومیت در دورۀ دگرگونی که بی‌گمان در پی دست‌اندازی شوروی آغازید، به توزیع تازۀ نعمت‌ها و دستمایه‌ها آن هم در اندازه‌ای گسترده، به انگیزه‌ای برای درگیری‌های جنگی، و به شکافی چیره بر طرف‌های جنگ تواند انجامید.