عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

حافظ و منتقدانش//annmarie schimmel/ hafez/hafiz/hafis/kritiker

حافظ و منتقدانش


آنماری شیمّل

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 

دیدار از شیراز و آرامگاه حافظ که در باغی افسانه‌ای جای دارد، یکی از دلپذیرترین تجربه‌هایی است که در ایران می‌توان کرد. به زیر سقف مرمرینی می‌رسی که بر فراز سنگ گور است، سنگ گوری که چند بند از سروده‌های دیوان حافظ به خط دلنشین نستعلیق بر رویش کنده شده، آمده‌ای تا به آیینی چندسده‌ای که همه‌اش می‌شناسند، دیوان حافظ را بگشایی و با آن فال بگیری. شاید دیدارکننده در چنین دمی به یاد یکی از پرشورترین سروده‌های یحیی کمال بیاتلی، سرایندۀ ترک (درگذشته به سال

چنان که گفتم چاپی که در دست من است از سال 1385 می‌باشد. بی‌گمان بخش‌هایی از آن قیچی شده. دوستانی که چاپ‌های کهن را در دست دارند، شاید روایت‌های دلچسپ‌تری در آن بیابند.
دنبالۀ نمونه‌هایی از حلیه‌المتقین نسک معتبر شیعه دوازده‌امامی:



زهره و سهیل ستاره نیستند، بلکه دو جانور هستند در دریای محیط مسخ شده‌اند. در روایات معتبره آمده است: هر یک از بنی‌امیه که می‌میرند، به صورت چلپاسه /مارمولک/ مسخ می‌شوند. هر گاه چلپاسه را می‌کشی، غسل کن. (برگ 350)

در حدیث معتبر دیگر (حضرت رسول) فرمود: بوی بهشت از پانصد سال می‌رسد، ولی عاق پدر و مادر و دیوث آن را نمی‌شنوند.
پرسیدند: دیوث کیست؟
فرمود: کسی که زنش زنا کند و او بداند و تغافل کند. (برگ 399)

در حدیث دیگر آمده است: هر کس در خانۀ او تنبور، عود، چیز دیگر از آلت‌های ساز، نرد یا شطرنج چهل روز بماند، مستوجب غضب الهی گردد و اگر در این چهل روز بمیرد، فاجر و فاسق مرده و جای او در جهنم باشد. (برگ 399)

از حضرت رسول (ص) منقول است: هر کس بر وطی دبر پسران مصر باشد، نمیرد تا آن که مبتلا شود به آن که مردم را تکلیف کند که با او این عمل قبیح بکنند. (برگ 400)

امام موسی (ع) فرمود: گرامی‌ترین شما نزد کسی‌ست که بیشتر تقیه کند. (برگ 275)

و از حضرت صادق (ع) پرسیدند که اگر کسی زن خود را عریان نموده و به او نظر کند، چگونه است؟ فرمود: باکی نیست؛ اما به غیر از اجزای بدن خود، چیزی در آن جا داخل نکند. (برگ 92)

از حضرت امیرالمؤمنین (ع) منقول است: خواندن این دعا برای دفع بواسیر نافع است: یا جواد یا ماجد یا رحیم یا قریب یا مجیب یا باری یا زاحم صل علی محمد و اله و اردد علی نعمتک واکفنی امر وجعی. (برگ 223)

در حدیث دیگر آمده است: شخصی به خدمت امام علی نقی (ع) نوشت: شخصی از شیعیان شما بولش بند شده است. حضرت در جواب نوشتند: بسیار آیات قرآن بر آن بخوان، تا شفا یابد. (برگ 222)

چنان که از حضرت امام رضا (ع) نقل شده: هر کس از روی فراموشی برابرِ قبله بول کند و بعد به خاطرش بیاید و برای تعظیم و اجلال قبله به جانب دیگر بگردد. از آنجا برنخیزد مگر آن که حق تعالی او را بیامرزد. (برگ 184)

از حضرت صادق (ع) نقل شده: هر کس ایستاده بول کند، بیم آن هست که دیوانه شود. همچنین از جای بسیار بلند به پایین بول نمودن مکروه است. (برگ 184)

در روایت معتبر دیگر نقل شده که محمد بن مسلم به خدمت حضرت /صادق/ عرض نمود: خواب دیدم که داخل خانه شدم، زنم آمد و گردکان /گردوهای/ بسیاری شکست و بر سرم ریخت.
حضرت فرمود: متعه خواهی نمود، زنت مطلع خواهد شد و رخت‌های تازه‌ای که پوشیده‌ای، بر بدنت پاره پاره خواهد نمود، زیرا پوست گردکان به منزلۀ جامه است.
محمد بن مسلم گفت: وقتی صبحِ جمعه شد، رخت‌های تازۀ عید را پوشیدم به تن کردم، و بر در خانه نشستم. دختری گذشت. او را طلبیدم و به خانه بردم و متعه /صیغه/ نمودم. زنم مطلع شد و بر سرِ ما آمد. آن دختر گریخت و من در خانه ماندم. زنم رخت‌های نُوَم را پاره پاره نمود. (برگ 178)

 

1958) بیفتد که یکی از بنیادین‌ترین مفهوم‌های سرایش‌های حافظ یعنی «رند» را به کار برده تا ستایش و ارج‌نهی خود را بر آن ایرانی بزرگ نشان داده باشد. سروده‌ای‌ست به نام Rinder Ölümü («مرگ سرمستان»):

در درختستان محصوری که آرامگاه حافظ در آن است،

هنوز هر روز گل‌هایی که تخم‌هایشان به سرخی خون است می‌شکفند،

صبح زود بلبل، شیرین در آن می‌گرید،

حال‌وهوای آنجا ما را به رویای شیراز کهن می‌برد،

سرزمینی پر از بهار،

برای می‌زدگان تنها مرگ است،

دلش همانند خم دودی است که سال‌هاست دود می‌کند،

آرامگاهی که سروهای تازه در زیرش غرق می‌شوند،

گلی زود از جا می‌پرد، بلبلی می‌خواند.

شیراز همیشه مرکز ارزشمند دانشوری، سرایش و صوفی‌گرایی بوده. با این که فرمانروایی‌ها بارها و بارها دیگرگون گشته‌اند، شهر همچنان به فرهنگ دیرپای خود می‌بالد. البته سدۀ چهاردهم که حافظ در آن می‌زیست دیگر نه دورۀ پارسای بزرگ ابن حنیف (درگذشته به سال 982) واپسین دیدارکنندۀ عارف شهید حلاج در زندان که در این شهر هم مانده بود، بود و نه روزگار روزبهان بقلی (درگذشته به سال 1209) استاد تفسیر بلندپروازانه و عرفانی شطحیات و رازهای «شیفتگان درست‌پیمان». نیز از زمان سعدی که به شکرانۀ سروده‌هایش، نام شیراز در باخترزمین بیش از هر شهر دیگر ایران برآمد، روزگاری دراز سپری شده بود. اما سنت دینی در چهرۀ یکی از رهبران اشعری خداشناسی، عضدالدین ایجی (درگذشته به سال 1335) تجسم می‌یافت که قاضی‌القضات ابواسحاق اینجو بود، اما پس از آن شیراز رفت. «مواقیف» او که گونه‌ای کلیات خداشناسی است، آموزه‌نامه‌ای معیار شد و این یعنی حافظ هم آن را خوانده بوده است. بارها آن را تفسیر کرده‌اند، یکی از مفسران آن- که در روزگار سرایندۀ ما [حافظ] می‌زیسته- سید شریف جرجانی (درگذشته به سال 1413) است که پس از گردش‌های بسیار در مصر و ترکیه، به سال 1377 به پایتخت مظفریان خوانده شده و در مدرسۀ دارالشفای آنجا به آموزه دادن درآمده؛ پس از آن که تیمور به سال 1378 او را به سمرقند آورده، وی باز به شیراز بازگشته است.

سراینده هم کم نبود. ا. گ. براون سدۀ چهاردهم را غنی‌ترین دورۀ ادبیات پارسی می‌نامد، چون در آن هنگام دربارهای پرشمار و خردی بوده‌اند که با هم همچشمی ورزیده می‌کوشیدند سرایندگان را سوی خود درکشند. سلمان ساوجی (درگذشته به سال 1376)، ستایش‌سرای جلایریان بغداد و تبریز، به خاطر طرز ظریف و روانش و تردستی در کاربرد ایهام (دومعنایی) شناخته شده؛ در جایی که کمال‌الدین خواجوی کرمانی، همروزگار وی که در شیراز می‌زیسته (درگذشته به سال 1352 یا 1361)، دیوانی با غزل‌هایی زیبا از خود به یادگار گذاشته. سنجشگران به همانندی‌های سروده‌های وی و حافظ درنگریسته‌اند. خواجو یک «خمسه» هم سروده که در میان داستان‌هایش «همای و همایون» دلبستگی پژوهشگران را سوی خود کشیده، چون کهن‌ترین نسخۀ خطی آن آراسته به مینیاتورهایی افسانه‌ای است. اندکی پس از این، کمال خجندی (درگذشته به سال 1391 یا 1400) را در تبریز می‌یابیم؛ گویا او و حافظ همدیگر را می‌شناخته‌اند، هرچند کمال که سخت اندیشۀ عرفانی «وحدت وجود» را باور داشت به خاطر اندیشه‌های «بیهوده»اش زیر پتک سرزنش سودی، مفسر خشک‌اندیش سدۀ هفدهم رفته باشد.

سرایش در خود شیراز با چهره‌ای چون عمادالدین فقیه کرمانی (درگذشته به سال 1371) مات ماند. وی که سروده‌های غنایی و پنج مثنوی عرفانی گفته، یکی از ستایش‌سرایان بنیادین مظفریان است. این یعنی پیوند او و حافظ ناگوار بوده، و این بند حافظ:

غزه مشو که گریبۀ عابد نماز کرد

در بارۀ گریۀ خوب، پروزدۀ عماد است. اما این بند حافظ چنان که ا. گ. بروان هم پیش از این روشن ساخته به بندی از منظومۀ کوتاه عبید زاکانی «موش و گربه» برمی‌گردد، که تا امروز هم هنوز خوانندگان بسیاری دارد؛ عبید طنزنویس (درگذشته به سال 1371) چهرۀ دلچسپی از فشارهای جامعۀ روزگارش را به دست داده است.

البته هنگامی که کسی از شیراز سدۀ چهاردهم سخن بگوید، یا حتی زمانی که نام شهر شیراز برده شود، همه به یاد محمد شمس‌الدین حافظ می‌افتند که در خاورزمین و باخترزمین همچون استاد سرایش پارسی شناخته شده. اگر جهان انگلوساکسون توانست به شکرانۀ تقلید آزاد ا. فیتس‌جرالد (1859) از خیام وی را بهتر بشناسد، نام حافظ در باخترزمین روی‌هم‌رفته، نمونۀ کامل همۀ زبان پارسی است، این در جایی است که توصیف‌های اسلامی او را به «لسان‌الغیب» و «هاتف اسرار الهی» می‌ستایند. نام حافظ در آلمان از روزگار گوته به خوبی شناخته شده است.

آنچه مایۀ شگفتی است این است که ما از زندگی زمینی او چیز چندانی نمی‌دانیم، وی چنین در خاور و باخترزمین پرآوازه است و مشخصاتی که از او در دست است چندان شبکۀ ارتباطی درستی را با هم نمی‌سازند؛ چند لطیفه در دست داریم که راست بودنشان گمان‌آلود است، و شاید چند یادکرد و اشاره در سروده‌های خودش- و این همه‌اش است.

سرسخن یکی از کهن‌ترین نسخه‌های خطی حافظ که قاسم غنی و محمد قزوینی (تهران 1320 خورشیدی/ 1941) از آن بهرۀ بسیاری گرفته‌اند، دست‌کم آگاهی‌هایی در بارۀ زندگی او به ما می‌بخشد. اما باز هم سال زایش او مطمئن نیست. قاسم غنی سال 717/1317/1318 را می‌پذیرد، م. معین و دیگران در برابر او از سال 725/1325/1326 سخن گفته‌اند، آنچه باید در نگر داشت این است که حافظ به هنگام مرگ 65 سال قمری داشته (این چیزی است که عبدالنبی در «میخانه»، 1626، نوشته است). بیشتر اروپایی‌ها سال 719/1319/1320 را پذیرفته‌اند.

پدر حافظ بازرگان بوده و از اصفهان به شیراز آمده بوده؛ وی زود مرده است. شمس‌الدین جوان در مدرسه‌ای بزرگ شده و داستان‌هایی در بارۀ بینوایی او در دست است. گویا زمانی دراز کاتب و رونویس بوده، چون کتابخانۀ تاشکند نسخه‌ای از «خمسه»ی امیرخسرو به خط او و به روزمه 9 فوریۀ سال 1355 دارد، این چیزی است که یان ریپکا بر پایۀ نوشتۀ ا. ای. برتلس گزارش کرده است. شناخت فراگیر حافظ از قرآن نه تنها از نامی که برای خود گزیده روشن است، بلکه از اشاره‌هایی که در سروده‌هایش هست نیز پیداست: یکی از بندهای سروده‌هایش اشاره‌ای بر تفسیر بزرگ زمخشتری «کشاف» دارد. همان گونه که ریپکا هم گفته چند نمونه از خط تازی وی نیز در دست است.

وی باید الهام سرایشی خود را در کنار گور باباکوهی در سراشیبی کوهی در نزدیکی شیراز گرفته باشد، امام علی ابن ابی‌طالب در آنجا در برابرش پدیدار می‌شود و خوراکی آسمانی را به او تعارف می‌کند. غزل زیبای:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

باید اشاره‌ای به همین باشد. این سروده به زودی شناخته شد و فرمانروایان گوناگونی از بیرون شیراز، وی را سوی خویش فرا خواندند. یکی‌شان احمد جلایر بود که خود سراینده و خوشنویسی نغز بود و می‌خواست او را سوی بغداد بکشاند- شاید این پس از مرگ شاه شجاع بوده باشد (1385). پیش از آن، فرمانروای قلمرو بهمنیان در گلبرگه (دکن) او را فرا خواسته بود (همان گونه که یک سده پیش از آن، شاهزاده محمئ این بالران، فرمانروای مولتان و پشتیبان امیرخسرو، از سعدی خواسته بود که از شیراز راهی هندوستان گردد). حافظ شهر و زادگاه خود را فرو نگذاشت؛ اما در یکی از غزل‌هایش می‌رساند در بنگال که دور بوده بر سروده‌هایش ارج می‌نهاده‌اند- سروده‌ای که مانند یک صوفی کامل «طی‌المکان» می‌کند، یعنی می‌تواند همزمان در چند جا باشد و هرچند وی کودکی یک‌شبه باشد، می‌تواند در یک دم راه یک سال را بپیماید. او در یان سروده با آن طرز بی‌همانندش و کاربرد «مراعات نظیر» سه مفهوم گیتاشناختی و پیوند سنتی بلبل شیرین سخن و شکر را به کار می‌گیرد:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

در اینجا می‌توان نشانه‌ای ظریف از برتری وی بر امیرخسرو را که به «طوطی هند» آوزاه بافته بود، باز یافت.

 از زندگی خصوصی حافظ چندان چیزی نمی‌دانیم. باید زن داشته بوده باشد و یکی از غزل‌هایش را سوگوارۀ پسرش می‌دانند که در سال 764/1462/1463 درگذشته بوده است.

این را نیز نمی‌دانیم که آیا حافظ وابسته به یکی از چندین سلسلۀ صوفیان روزگار خود بوده یا نه. در شیراز یکی از نخستین اخوت‌های صوفیان با سازماندهی سخت‌گیرانه، در آغاز هزارۀ تازه و به دست ابواسحاق کازرونی (درگذشته به سال 1035) پایه‌گذاری شد که میدان کاروکردش تا به چین و هند گسترش یافت.

خواجو، همکار حافظ، هموند کازرونیه بود. اما در سروده‌های او نامی از استادان شناخته‌شدۀ صوفی نیست. این که آیا کاربرد بسیار واژگان پرآو او شورافکن، نشانۀ دلبستگی ژرف به مولانای رومی است، سخنی است پرسش‌آمیز. آن گونه که هلموت ریتر در دانشنامۀ اسلام گفته، اگر چنین باشد و استاد وی کسی به نام  پیرمحمد عطار بوده باشد، وی از سلسلۀ روزبهان بقلی بوده است. این با حال‌وهوای او خوب هماهنگ است. این آن معنی را نیز می‌دهد که سراینده در نشست‌های مولانا قوام‌الدین عبدالله هنبازی می‌کرده؛ این در سرسخن کهن‌ترین نسخۀ دیوانش نوشته شده، اما از گزارشی دیگر تأیید می‌شود که سلسلۀ عرفانی او به سید اشرف جهانگیر در اوذ خاوری برمی‌گردد، کسی که گویا در سال 1380/ 782 با حافظ دیدار کرده است.

اگر بازتاب‌های پیدا و نهان پدیده‌های سیاسی را گرد آورده به جستجو در آنها بپردازیم، شخ‌وبرگ‌های بیشتری را پیدا می‌کنیم و این همان کاری‌ست که هلموت ریتر در نوشتار بسیار ارزشمند خود در دانشنامۀ اسلام که به زبان ترکی است انجام داده. هنگامی که سراینده هنوز جوان بوده، ایلخان ابوسعید (درگذشته به سال 1335) جانشین او شرف‌الدین محمودشاه را که از سال 1325 در شیراز مستقلانه فرمان می‌راند، کشت. پس از نبردهایی که هفت سال به درازا کشید، ابواسحاق اینجو، پسر محمود دستگاه را به چنگ آورد و برخی از سروده‌های حافظ، ستایش فرمانروایان نرمش‌جو و هنردوستی چون وزیر وی، قوام‌الدین حسن است.

اما شیراز در سال 1353 در دست مظفریان افتاد که نخستین فرمانروایشان مبارزالدین، مردی عرف‌پرست و سرسخت بود. وی پس از پنج سال فرمانروایی به دست پسر خود، شاه شجاع برکنار شد و کور گردید. بیشتر کسان پذیرفته‌اند که در آن سروده‌هایی که حافظ «محتسب» بیزاری‌انگیز را به ریشخند می‌گیرد، آهنگش همین مبارزالدین است. پرآوازه‌ترین آن سروده‌ها اینهاست:

اگرچه باده فرح‌بخش و باد گلبیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

در واپسین بند می‌گوید:

بیا که نوبت بغداد و تبریز است

این هر دو پایتخت جلایریان، جای‌هایی شمرده می‌شوند که سراینده بهتر می‌تواند در آنها بسراید. دیگر آن که هر دوشان پس از آن به دست شاه شجاع گشوده می‌شوند. البته نه همۀ بندهای پیوسته به محتسب را می‌توان به این جستار پیوند داد.

با روی کار آمدن شاه شجاع روزگار دگرگون شد و حافظ سرود:

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

شاه، خود نیز سرایشی میانه می‌گفت: سرایندۀ دربارش، عمادالدین فقیه بود، اما حافظ نیز وی را ستوده و گویا زبانزد «شاه‌ سوار» که اغلب معنای «دلدار» را می‌رساند، بازتاب دلپذیری از لقب این فرمانروا ابوالفوارس باشد.

دشواری‌های سیاسی، ناکارگر نماند؛ برادر شاه شهر را در میان گرفت، یعنی به خاطر یک بند حافظ، پیوند فرمانروا و سراینده زمانی دراز ناگوار بود؛ حتی گزارش‌هایی در دست است که بر پایه‌شان حافظ در چنین زمانی به اصفهان و بزد رهسپار گشته بوده؛ اما نمی‌توان در این زمینه شکی روا نداشت.

در سال 1385 زین‌العابدین در جایگاه شاه شجاع نشست، پیش از وی شاه یحیی زمانی کوتاه جایگاه وی را داشت. دشمنی‌های درونی خانوادۀ مظفریان کار را بر تیمور آسان ساخت و وی 70000 کس را در اصفهان کشت و اندکی پس از آن شیراز را گرفت (سال 1378). لطیفۀ گفتگوی آن گشاینده با حافظ که می‌گویند سراینده را به خاطر بند «ترک شیرازی» سرزنش کرده بوده، بارها و بارها بازگفته شده است؛ این لطیفه در سرچشمه‌ای نسبتاً کهن، «انیس‌الناس» شجاع شیرازی 1426-1427/830 آمده است. دولتشاه آن را به مردم شناسانده و سپس همه جا آن را راست و درست شمرده‌اند.

سال درگذشت حافظ را در رویدادنگاری «خاک مصلا» 1389/791، و در سرسخن کهن رویدادنگاری b-s-dh، 1390/792 دانسته شده. یعنی تازه پس از رای‌خواهی از دیوانش بوده که خشک‌اندیشان به خاکسپاری ارجمندانۀ او راه داده بوده‌اند.

از آن جایی که حافظ به روشنی به آموزش و کارهای آموزشی سرگرم بوده، زمانی برای به سامان درآوردن دیوانش نداشته و دشواری بزرگ، یعنی در دست نبودن نسخۀ اصلی نیز از همین جا می‌آغازد. کسی نمی‌داند آن «دوستی» که در سرسخن کهن از آشنایی با او گفتگو شده، کیست. او را بیشتر محمد گل‌اندام نامیده‌اند. اِ. بولکه در سال 1958 چند تا از کهن‌ترین دست‌نویس‌های دیوان را به نظرخواهی گذاشت؛ روبرت م. رِدِر در سال 1974 و در نوشتاری کوتاه، اما بسیار مستند در Journal of the American Orient Society بار دیگر سراغ دست‌نویسی رفته که به سال 1423/827 سال متن غنی-قزوینی نوشته شده. در مجموعۀ سروده‌هایی که در زمان خود سراینده نوشته شده، چند غزل را بازمی‌یابیم، چنان که در جنگی از آنِ بغداد و پیوسته به سال 1379/1380/791 نیز چنین است. «سفینه»ای که از شیراز است و یک سال پس از آن، چهار غزل حافظ را در بر می‌گیرد. رمپیس در سال 1937 نگرش ایران‌شناسان را سوی دست‌نویسی کشانید که تاریخ سال 1417/810 را دارد و از آن ِ کسی به نام مظفر حسین، باشندۀ حیدرآباد/ دکن بوده، اما هیچ کسی نمی‌داند که آن دست‌نویس که در سال 1947 از آنِ پاکستان گشته، هم‌اینک کجاست؛ آن کتاب در کتابخانۀ میران خیرپور یعنی جایی که بیشتر کتاب‌های مظفرالدین حسین می‌باشند، نیست. موزۀ ملی دهلی دست‌نویسی حیدرآبادی با 385 غزل دارد که به سالمَهِ 1415/818 می‌باشد. پایۀ چاپ دکتر نظیراحمد و دکتر س. م. رضا نائینی که به سال 1971 بیرون آمده، دست‌نویسی است دیگر، که پیشتر در گاوانپور بود. این دست‌نویس 435 غزل را در بر می‌گیرد. هلموت ریتر در استانبول به بررسی دو دست‌نویس ارزشمند پرداخته (ایاصوفیه 3945 و 3857)، آنها به سال‌های 1410 و 1413 برمی‌گردند و یکی‌شان برای شاهزادۀ تیموری اسکندر ابن عمر شیخ نگاشته شده. دست‌نویس دیگر حافظ که از آنِ کتابخانۀ همان شاهزاده است و 152 غزل دارد و هم‌اینک در بریتیش موزیوم نگهداری می‌شود، در سال 1958 به دست دکتر خانلری بیرون داده شده است.

نیز روان کوشک در توپکاپی سرهای استانبول و آکادمی دانش‌های تاجیکستان، چند دست‌نویس کهن حافظ را دارند.

آن گونه که نویسنده‌ای به نام شرف‌الدین مروارید افسوس‌خوران می‌گوید، یک سده پس از مرگ آن سراینده، هنوز هم متن اصلی از دیوانش در دست نبوده است. وی می‌گوید که با رونویسی متن‌ها به دست کاتبان گوناگون و بی‌فهم، بسیاری از مرواریدها و گوهرهای سرمشقِ شایستگانِ ستایش و والایان (یعنی حافظ) شکار دستان یغماگر مشتی نادان گشته است. از این روی یکی از پسرهای حسین بایْقرا، آن سلطان هنردوست، که فریدون خان نام داشته، خواسته ویرایشی بهتر از آن را به دست بدهد 1501/1502/907، برآیند راهی که او پیموده هم‌اینک در بریتیش موزیوم جای دارد: (Rieu Catalogue, Suppl. Pers. Nr. 268)

کمابیش همۀ دیوان‌های پارسی با گذشت زمان کش می‌آمدند و ورم می‌کنند، این جستار در بارۀ حافظ بسیار مسلم‌تر است، چرا که کسان می‌کوشند از آن فالی بیرون کشند و سرایندگان و دانشوران و رونویسان کوشش می‌کنند که بیت‌ها یا سروده‌های خویش را قاچاقی به آن وارد کنند تا از برکت آن کتاب بهره‌ای ببرند یا به شکرانۀ نام حافظ، آوازه‌مند گردند. همچنین شاید برخی از رونویسان خواسته باشند بندهای سروده‌های وی را به فهم و خرد خود «بهتر« سازند. نیز شاید ثبت‌های گوناگونی از آنها هستی داشته باشد، چون حافظ یک سروده را به بیش از یک روایت می‌نگاشته یا خود، متن را ویرایش یا وارسی می‌کرده (این را هردر گمان می‌زند). یکی از چاپ‌های تفسیر سودی 574 سروده را در بر می‌گیرد، در چاپ بروک‌هاوس که به سال‌های 1854 تا 1860 برمی‌گردد با 574 سروده روبرو می‌شویم، و چاپ نخست «دیوان» در کلکته به سال 1791، بیش از 725 سروده دارد. پیش از هر کجای دیگر در هندوستان افزوده‌های بسیاری می‌یابیم.

شگفت‌آمیزی سروده‌های حافظ را در دست‌نویس‌‌های گران‌بها و پرشماری نیز بازمی‌یابیم که استادان خوشنویس سروده‌های او را بر کاغذ رنگینه یا خالرنگ نوشته‌اند و بیشتر، کناره‌هایی افسانه‌ای هم در پیرامونش افزوده‌اند. آیا آنان به هنگام انجام این کار بدین جستار می‌اندیشیده‌اند که بیت:

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

اشاره‌ای به دبیرۀ «مسلسل» است که در دیوان‌ها کاربرد داشته؟

همچنین دست‌نویس‌هایی از دیوان در دست است که آراسته به مینیاتور هم می‌باشد؛ هم‌اکنون زیباترین آنها در موزۀ فوگ آرت دانشگاه هاوارد نگاهداری می‌شود و می‌توان آن را یادگار سال 1527 دانست. شناخته‌شده‌ترین مینیاتور آن صحنه‌ای را نشان می‌دهد که در آن سرمستی آسمانی و زمینی، پایکوبی فرشتگان و موسیقی بیخودکنندۀ درویشان با هم همآواز گشته‌اند. نگاره‌گر آن، سلطان محمد، همان کسی است که تصویرهای شگفت معراج پیامبر در دست‌نویس نظامیِ بریتیش موزیوم را کشیده است.

به هنگام مرگ حافظ در پی جنگی که در دشت توکاها درگرفته بود، بخش بزرگی از بالکان به فرمانروایی عثمانی پیوست گشته بود، و کارگر افتادن سرایش حافظ بر نخستین ترکی‌سرایانی چون شیخی (درگذشته به سال 1451)، و یا بیش از آن بر احمد پاشا (درگذشته به سال 1496) که سراینده‌ای خوش‌نمک بوده، به خوبی احساس می‌شود. البته سرایش آن شیرازی را بنیز باید همراه با بدگمانی گونۀ رسمی دین دید و شکی در آن نمی‌توان کرد؛ اگر چنین نباشد، چه نیازی بوده که مفتی بزرگ ابومسعود (درگذشته به سال 1578) خواستار فتوای فقهی گردد، همان چیزی که گوته زمانی پس از آن، در دیوان باختری-خاوری خویش باز آن را بازتاب می‌دهد: مفتی گفت که سخنی در ناهمسازی با آن سروده‌ها نمی‌توان گفت، اما شاید برخی از خوانندگان پاره‌ای از بندها را بد دریابند- وی با این فتوا جنجالی به راه انداخته که سده‌ها به‌روز مانده. فتوای ابومسعود در زمانی داده شده که سه تفسیر شناخته‌شده برای سروده‌های حافظ پدیدار گشته بوده. شمعی و سُروری پایۀ تفسیر عرفانی آن را ریختند، و سودی بوسینایی به بازگشایی خشک و دستوری آن پرداخت. بازگشاییِ خشک اما کارآمد او، پس از آن بر بیشتر خاورشناسان اروپایی کارگر افتاد، در جایی که در ایران و سرزمین‌های خاوری آن، معنای عرفانی از آن بیرون کشیده می‌شد. سروده‌های این سراینده تعبیری نمادین یافت، این تعبیرها هماهنگ با اصل‌هایی بود که نویسندگانی مانند محسن فیض کاشانی گزاره می‌کردند، در این کار، هر کدام از زلف‌های یار، جلوه‌ای مبهم از هستی حادث بود، اما می‌توانست اشاره‌ای بر «جلال» خدا نیز باشد؛ هر میخانه‌ای یگانگیِ آغازین و سادۀ یزدان است و جز اینها. از همین جاست که گاه پیش می‌آمده که صوفیان هندی تنها سه کتاب را نزد خویش نگه می‌داشتند: قرآن، مثنوی مولانای رومی، و دیوان حافظ.

گویا اروپا نخستین بار از زبان پی‌یترو دلا واله که کتابش Viaggi (سفرنامه) در سال 1650 در ونیز بیرون آمده، نام حافظ را شنیده باشد. کم‌وبیش 50 سال پس از آن، در سال 1697، فرانتس منینسکی، ترجمان اتریشی و نویسندۀ نخستین دانشنامۀ ترکی، یکی از غزل‌هایش را برگردان کرد. هرچند اندکی پیش از وی، در سال 1690، توماس هاید در آکسفورد نخستین غزل حافظ را برگردان کرده بود، اما برگردان او تازه یک سده پس از آن بیرون آمد. گام بعدی را گراف رویتستسکی، دیپلمات جوان اتریشی برداشت، و نیز دوستش سر ویلیام جونز که پس از آن به کار در فورت ویلیام درآمد. آنها با نامه‌نگاری کارهایشان را هماهنگ می‌ساختند، جونز در سال 1770، سیزده غزل را به فرانسوی لطیفی بیرون داد، در حالی که رویتستسکی یک سال پس از او، برگردان بیت به بیت لاتین شانزده غزل را همراه یادداشت‌هایی در «نمونۀ سرایش آسیا»ی خود به چاپ رساند. سه سال پس از آن Poeseos Asiatice Commentariorum libri sex جونز بیرون آمد که نخستین نگاه گذرا به ادبیات تازی و پارسی است و جونز در این کار در برابر تعبیر عرفانی از حافظ موضع گرفته. جونز سروده‌های سرایندۀ ما را به لاتین و یونانی برگرداند و در Persian Song خود به بازسرایی آزادی از «ترک شیرازی» پرداخت:

Sweet maid, if thou would’st charm my sight…

در همان هنگام زندگی وی در کلکته بود که آپچان نخستین چاپ سنگی دیوان حافظ را بیرون داد، چاپی که هرچند بسیار خودستایانه بیرون داده شده بود، اما برای نخستین بار متنی چاپ‌شده را در دست پژوهشگران می‌نهاد. هنوز سال 1800 نشده بود که یک انگلیسی به نام ج. ه. هیندلی «سروده‌های پارسی» خود را بیرون داد، اما چون مشکل غزل را به گوش اروپایی‌ها ناآشنا می‌دانست، از به کار بردن آن پرهیزید؛ از همین هنگام است که بیشتر کسان به ویژه انگلیسی‌ها، برگردان‌هایشان را به روش آزادی می‌نویسند که در آن بیشتر، هر مصرع یک سطر سرایشی می‌شود، این جستاری است که آ. ج. آربرری در فهرست نغزش Hafiz ain his English translations (Islamic Culture, 1946) به آن نگرش انداخته و آن را بازشناخته است. اما با این کار آن سبک بلورین و درخشانی که جذابیت ویژه‌ای به سروده‌های وی می‌بخشید، از دست رفته است.

اندکی پس از بیرون آمدن برگردان‌های جونز و رویستسکی، ج. گ. هردر که خواب ادبیات جهانی را می‌دید، نوشت: «از ترانه‌های حافظ به اندازۀ بسنده دیده‌ایم، سعدی برای ما کارآمدتر بوده است»، چون این خداشناس و پژوهشگر آلمانی برگردان گلستان را که در سدۀ هفدهم انجام پذیرفته بود (برگردان آلمانی آن به کلک آدام اولئاریوس بوده، 1651) با آن اخلاق کاربردی‌اش، به روشنی برتر و بهتر از حافظی که پی بند و افسار نبود، می‌دید. اما با هستیِ این، حافظ بیشتر و بیشتر اروپایی‌ها را سوی خود کشید؛ حتی خاورشناس بزرگ فرانسه سیلوستر دو ساسی هم یادداشت‌هایی در باره‌اش دارد. اما این یوزف فون هامّر (-پورگ‌اشتال) (1774 تا 1856) خاورشناس نستوه اتریشی بود که کار برگردان همۀ دیوان را بر گردن خویش گذاشت. هامّر حافظ را در سال 1791 در استانبول خواند و خود را تا اندازۀ بسیاری به تفسیر سودی سپرد. برگردان وی در سال 1812/ 1813 در دو پوش و در اشتوتگارت از چاپ برآمد، شوربختانه لغزش‌های چاپی بسیاری دارد که البته اگر کسی متن پارسی را بشناسد، نادرستی‌های خط ناخوانای هامر را به سادگی باز تواند شناخت.

هامر برگردان خود را سرایش شمرده، هرچند که بسیار خشک است؛ البته به گوته هم الهام بخشیده. سرسخن هامر هم ارزشمند است، چون وی اشاره‌ای به یکپارچگی سبک‌شناختی دارد، برای نمونه سخن از تکرار عوض کردن شخص‌ها می‌گوید، همان چیزی که به حساب «کاستیِ یکپارچگی» فرضی انگاشته می‌شود. همچنین هامر مفعول عشق را مذکر برگردان می‌کند تا گرفتار تناقض نشود و ناچار نگردد «دخترها را به خاطر سبیل باریکشان» بستاید. هامر پنج سال پس از آن باز در «تاریخ سخنوری در ایران» خود دگرباره به این سرایندۀ شیرازی روی کرد و او را «زیباترین و سرزنده‌ترین گل خوشبو... در دسته‌گل سرایندگان پارسی» شمرد و نیز وی را «نه تنها حافظ قرآن... ، بلکه آتش مقدس روی محراب هنر سرایش» خواند. سروده‌های حافظ برای او «انفجار روحیۀ یالای کامجویی و می‌پرستی» است.

این تعبیر در سدۀ نوزدهم بر بسیاری از سرایندگان آلمان کارگر افتاد. اما پراستعدادترین ترجمان سرایش پارسی هم از مکتب هومر بیرون آمد، فریدریش روکّرت (1788 تا 1866) که گل‌های خاوری (1822) او، به خاطر چند خودآزمایی در برگردان به روش هامر و البته نیز به خاطر خوانش ویژۀ پارسی، یگانه حافظی را که با زبان و فرهنگ آلمانی سازگاری خوبی یافته، به دست داده است. حال‌وهوا و هماهنگی کامل تصویرها، تأثیرگذاری را بر این سروده‌های آلمانی‌زبان بخشیده‌اند که با تأثیر سروده‌های حافظ بر یک پارسی‌زبان پهلو می‌زند. از این گذشته روکرت با برگردان غزل‌های مولانای رومی، قالب غزل را به ادبیات آلمان درآورده و در «گل‌های خاوری» خود استادانه از آن بهره جسته، اما چند دهه پس از آن همان قالب را در برگردان سروده‌های حافظ نیز به کار بسته است. این برگردان‌ها- بهتر از همۀ برگردان‌های پیشتر و پس‌تر خود- رمانی دراز پس از مرگش شناخته شدند؛ شاگرد روکرت، پل دو لاگارد در سال 1877، 42 غزل و 28 رباعی بیرون داد؛ هرمان کِرِیِن‌بورگ در سال 1926، 45 غزل دیگر را به چاپ رساند، ویلیام آیلرز در سال 1940 رباعیات حافظ را بیرون برآورد.

در زمان روکرت دو کار بزرگ در بارۀ حافظ و به زبان آلمانی بیرون آمد: ویرایش ارزشمند متن به دست هرمان بروک‌هاوس (1854 تا 1860) و چاپ سه‌پوشی با برگردان موزون به خامۀ وینسنتس هون روزن‌تْسوایگ-شوان‌نا که تا امروز هنوز کارآمد مانده است.

در اینجا میدان آن را نداریم که سراغ جستار کارگر افتادن حافظ بر گوته برویم، اما همیشه باید در نگر داشت که افسون‌آمیزیِ سرایش غنایی پارسی تنها در دیوان باختری-خاوری پژواک نیافته، بلکه تفاهم شگفت‌انگیز گوته نسبت یه تاریخ، دین، و هنر یرایندگی خاورزمین در «یادداشت‌ها و نوشتارهایی در بارۀ دیوان باختری-خاوری» نیز خود را پدیدار ساخته. کار هانس هاینریش شِدِر «ماجرای گوته از خاورزمین» (1938) هنوز هم بهترین درآمد در این جستار می‌باشد.

تأثیر روکرت را می‌توان در سرودۀ گراف پلاتن دید که ساخت غزل و نام حافظ را در سرایش دلپذیرش «آینۀ حافظ» به کار گرفته و دشواری‌های خویش را زیر جامۀ شیک قالب برون‌مرزی فرو پوشانده. بیت آغازین وی:

برخیز، برخیز ای حافظ- ما می را دوست داریم، مانند تو...

در برداشت این‌جهانیِ ناب از سروده‌های سرایندۀ شیراز مسئولیتی ندارد. یکی از سرایندگان پرشماری که راهِ ازمُدافتادۀ او را دنبال کرده‌اند و بیزاری خود از پیشوایان دینی و سرکشی خویش از کلیسا را به نام حافظ به گفتار درآورده‌اند، گ. ف. دامر (درگذشته به سال 1875) می‌باشد و البته وی سرآمد ایشان نیز به شمار است. از آن جایی که او- که خود خداشناس بوده- از خداشناسان بریده بود، بیزاری خود از کلیسا را بار غزل‌هایش کرد. در کنار دامر که بر تفسیر حافظ خود، هنرمندانه چیزهایی نیز از برامز افزوده (گل‌های خاوری روکرت هم چند متن زیبای شوبرت را در بر گرفته)، می‌توان فریدریش بودِن‌اشتدت را نیز از میان شمار بالای پسروان آلمانی حافظ برجسته ساخته بیرون کشید. «سرایندۀ شیراز» (1880) کتابی است برای شهروندان ساده، در حالی که هانس بتگه در آن رویاانگیزی را نوآوری کرده Lieder des Hafiz, Leipzig, Insel-Verlag, 1938 و نیز در Persische Spruchgedichte (Leipzig 1944) از ارنست برترام، حافظ دل‌آویز و روشن‌زبان را زیر جامۀ سنگین و غربی پنهان کرده. پژواک شگفتی از سرایش حافظ در جایی پیدا می‌شود که به دشواری می‌توان گمانش را برد. نیچه بوی فراجهانی سرایش حافظ را می‌شنود و رو به او می‌گوید:

میکده‌ای که تو برای خود ساخته‌ای،

از هر سرایی بزرگ‌تر است،

آشامیدنی‌هایی که تو در آن می‌نوشی،

جهان هم تا ته نمی‌نوشد...

تو سر به اندیشه فرو بردنِ همۀ بلندی‌هایی،

تو درخشش همۀ ژرفناهایی،

تو مستیِ همۀ مستانی-

چرا، چرا ترا می؟

نیز بسیاری از خاورشناسان به دنبال تفسیر این‌جهانیِ ناب از حافظ رفتند. هرمان اته یکی از سرآمدان ویژه‌شناسان ادبیات پارسی در آغاز سدۀ بیستم، حافظ را «یکی از بزرگ‌ترین سرایندگان غنایی همۀ زمان‌ها» می‌نامد و تأییدکنان گفتاری از یوهانس شر ویژه‌شناس تاریخ ادبیات می‌آورد که گفته بوده حافظ سروده‌هایی را آفریده که هر گونه تعصب را شوخی‌کنان به باد ریشخند می‌گیرد. اته خود در حافظ چهرۀ سراینده‌ای را می‌بیند که جشن لذت میانه‌روانۀ زندگی را گرفته و با تظاهر و دورنگی پیوسته پیکار می‌کرده، و نستوه خواستار ارزش‌های والای آدمی بوده است.

گویا روی این سخن به سرهنگ ه. وبلبرفورس کلارک باشد که در سال 1891 «دیوان» حافظ را به نثر برگردان کرده بوده و تفسیر عرفانی بغرنجی از سروده‌های او را پیش کشیده بوده، همچنین این سخنان می‌تواند در برابر آدالبرت مرکس نیز باشد که در سال 1893 در سخنرانی پرآوازۀ دورۀ ریاستش، در شهر هایدلبرگ «ایده‌ها و خطوط بنیادین تاریخ همگانی عرفان» گفته بود که در خاورزمین همه حافظ را یک عارف می‌شمارند.

دلبستگی به حافظ در آلمان پایان سده اندکی کاستی گرفت، اما باز در انگلستان نیرو برداشت، همان جایی که نوشتاری برجسته از کتاب «تاریخ ادبیات ایران، پوش سوم، 1920» از خامۀ ا. گ. براون برون تراوید. آ. ج. آربرری داستان پذیرش حافظ در بریتانیای بزرگ را بنیادین بازگفته، وی در این کار، برگردان آزاد گرترود بل را به گونه‌ای ویژه برتر از کارهای دیگر شمرده و بر آن است که آن را بهتر از برگردان هرمان بیک‌نل که زمانی دراز را در شیراز گذرانده بود تا جوّ آن را در دل بپذیرد، می‌توان خواند. واگر ج. ه. هیندلی در سال 1800 به خوانندگانش در بارۀ کاربرد قالب‌ غزل هشدار داده بود، 18 غزل والتر لیف (1898) نشان می‌دهند که او هشدار به‌جایی داده است. جان پاین چهار سال پس از او، گزاره‌ای دیگر از سروده‌های حافظ در قالب غزل را به دست داد که اندکی خوشنودی برمی‌انگیخت، بازسرایی ر. لو گالین (1905) نیز چندان کام‌آمیز نبود. همین سخن را می‌توان در بارۀ آ. گویز (1927) گفت، چنان که از نام آن نیز برمی‌آید:

Les poèmes érotiques ou ghazals de Chems ad-Din Mohammad Hafiz en calque rhythmique et avec rhyme á la persane.

نگاهی فهرست‌وار به چگونگی پذیرش حافظ در باخترزمین را آ. کریمسکی در سال 1924 و در کیف، زیر عنوان Khafiz to yoho pisni بیرون داده که یان ریپکا هم در «تاریخ ادبیات ایران» خود بارها به آن استناد نموده است.

حافظ همواره شناخته‌تر می‌گشت: در سال 1881 نخستین برگردان آن به زبان چکی از چاپ برآمد، در سال 1891 راسموسن دانمارکی پژوهش خود را وقف وی کرد، و بسیار

پس از او در سال 1927 گزارۀ نروژی آن بیرون آمد. شمار برگردان‌های کوچک‌تر انگلیسی و آلمانی نیز بالا رفت و میان دو جنگ و نیز پس از سال 1945 برگردان‌های روسی و لهستانی گوناگونی از دیوان بیرون آمد؛ در سال 1960 گزاره‌ای محارستانی به چاپ رسید، و در سال 1944 کوششی شد تا حافظ به درون جهان تازی آورده شود.

هویداست که در منطقه‌هایی که حافظ از روزگار کهن ستوده می‌شد، برگردان‌های شمارمندی- شاعرانه یا میان‌سطری- انجام پذیرفته بود؛ برخی چاپ‌ها حتی یک «فالنامه» هم در پایان خود دارند. ستایندگان هندوستانی حافظ، ویرایش‌ها یا گزیده‌هایی را از دیوان بیرون دادند؛ برگردان‌های اردو را نیز هیچ نباید فراموش کرد. یک روایت میان‌سطری به هندی و برگردان‌های پنجابی گوناگونی در دست است، نیز به سندی هم کوشش‌هایی در راه گشودن حافظ گشته. در ترکیه برگردان پرارزشی از خامۀ عبدالباقی گل‌پینارلی برون ترواید، این برگردان به سال 1944 در استانبول بیرون آمده و برگرداننده‌اش به پُردانشی شناخته می‌شود.

دلبستگی به حافظ پس از جنگ جهانی دوم دنباله یافت. آ. ج. آربرری در «پنجاه سروده از حافظ» خود (1945 و 1953) به‌گزینی دلپسند از کارهای پیشین بریتانیایی‌ها به دست داده و پیش‌سخنی بر آن افزوده؛ از آن هنگام بازسرایی‌هایی به چاپ رسیدند که برخی کم و برخی بسیار به متن اصلی وفادار بودند و بیت‌های حافظ حتی یک کتاب آشپزی پارسی چاپ آمریکا را نیز آراست.

آنچه که آربرری در انگلستان کرد، هانری ماسه در فرانسه کرد. «جُنگ پارسی» (1950) او، کتابی است کارآمد. دکتر خانلری نوشتاری در «دل ایران» (1951) دارد، و ونسا مونتی برگردان گزینشی خود «نه غزل از حافظ» (1954) را به او پیشکش نموده است.

در آلمان سرایش حافظ گئورگ یاکوب را که همیشه به چنین چیزهایی دلبستگی داشت، به نگاشتن نوشتاری دلچسب در بارۀ میخانه و لوازم آن در «جشن‌نامۀ نولدکه» (1906) برانگیخت، پس روشن است که چرا هلموت ریتر بازسرایی زیبای خود را از سروده‌های حافظ در «جشن‌نامۀ یاکوب» (1932) بیرون داده است. واپسین برگردان ارزشمند حافظ به آلمانی به دست رودولف کایْل (1957) انجام یافته. سپس ی. کریستوف بورگل جنگی کارآمد در کتابفروشی رکلام بیرون داد (1972) که می‌توان آن را با «پنجاه سروده»ی آربرری همسنجی نمود، این کتاب نگاهی فهرست‌وار و نغز به پژوهش‌های پیوسته به حافظ و ویژگی‌ها و چگونگی سرایش غنایی پارسی نیز انداخته است. بورگل در کتاب باریکی به نام «سه پژوهش در بارۀ حافظ» (1975) کاروکرد خود را در زمینه‌های برگردان و نفسیر دنباله گرفته و در این کار به مفهوم «رندی» نگرشی ویژه انداخته و آن را با یکی از زبانزدهای گوته در دیوان باختری-خاوری یکسان دانسته، به خاطر چاپ تازه‌ای از برگردان روکرت از حافظ که به در سال 1988 بیرون داده، وامدارش هستیم. پس از آن که پژوهشگران یرآمد ایران روی بازسازی متن‌ها کار کردند، پژوهندگان اروپایی و آمریکایی کوشیدند دوباره سراغ مسئلۀ حافظ بروند. از آنجایی که نامه‌نگاری در زمان جنگ چندان ساده نبود، کار دوچندان شد. ظاهراً یکی از دشواری‌های بنیادین همان کاستی یکپارچگی غزل‌های وی بود که همروزگارانش هم او را زیر چنین سنجشی برده بودند. هیندلی در سال 1880 نوشت: «حافظ... این آزادی را به خود می‌دهد که با چشمان بیخود الهام، از زمین به آسمان و از آسمان به زمین بنگرد که با جستار سرودۀ ترکیبش جور باشد.» گرترود بل که در سرسخن برگردان خود کوشیده حافظ را از چشم‌انداز باختری تفسیر کند، از خویش می‌پرسد که چرا «کمابیش هیچ پژواکی» از رویدادهای سیاسی ایران در سروده‌های وی نمی‌توان یافت. وی با این گفتار نکته‌ای را پیش کشیده که 50 سال پس از آن بحث‌های آتشینی را به راه انداخته است. فریدریش فایت که در سال 1908 پایان‌نامۀ دکتری خود را در بارۀ «بازسرایی‌های از افلاتون در دیوان حافظ» نوشته، گونه‌ای «یکپارچگی اندیشگی» را در سروده‌های او یافته. هانس هاینریش شدر در کار استادانه‌اش «ماجرای گونه و خاورزمین» (1938) با پافشاری می‌گوید که حافظ جستارهای گوناگون را مانند بخش تکرارشوندۀ یک آهنگ با هم ترکیب کرده، این رایی است که پس از وی آ. ج. آربرری نیز نمایندگی کرده، وی طرحی می‌دهد که پیشرفت از گونه‌ای سادگی یادآور سعدی، به سوی ساختاری مانند یک آهنگ چندآوایی می‌باشد.

شدر به تفسیر کلاسیک سروده‌های غنایی حافظ وفادار می‌ماند و با کارل شولتس که در سال 1941 در نوشتاری گفته بود پیشرفت معنوی حافظ سراینده WZKM را می‌توان از راه عوض شدن تأکیدها و نام‌های اشخاص بازشناخت، مخالفت می‌ورزد، شولتس در آن نوشتار به گفتاری از محمود هومن به نام «حافظ چه می‌گوید» می‌پردازد. شدر در ناهمسازی با شواتس- که ندانسته- به برآیندهایی مانند آنچه که ر. لِسکو در کتابش Chronologie de loeuvre de Hafiz (1944) رسیده، دست یافته، می‌پردازد. وی دوره‌هایی را مانند نخ‌هایی که دانه‌های گوهر بیت‌های غزل را به هم پیوسته می‌دارند به گامه‌های گوناگون زندگی سراینده نسبت می‌دهد. نخستین بار این اندیشه به میان کشیده می‌شود که حافظ ستایش‌سرایی بوده که تردستانه بخش آغازین چگامه یعنی بخش کام‌گرایانه‌اش را ارابۀ اندیشه‌های «سیاسی» خود کرده، چنین است که معشوق مورد خطاب وی، در واقع ممدوح، فرمانروا یا وزیری است که سراینده به ستایشش درآمده است.

هنگامی که ه. ر. رومر متن آموزه‌نامۀ دانشگاهی خود «مسائل حافظ‌پژوهی» را در سال 1951 بیرون داد، به اندیشه‌های لسکو نزدیک شد و از این رای پدافند کرد که تاریخ دست‌کم برخی از سروده‌ها را می‌توان روشن ساخت. شوربختانه بارها می‌بینیم که یک غزل نزد آربرری و لسکو به دو گروه کاملاً دیگرگونه نسبت داده می‌شود و بر این پایه می‌توان گفت که تا راه حل هنوز راه درازی در پیش است.

یک سال پس از چاپ نگاه فهرست‌وار اما کارآمد رومر، دو نوشتار از گ. م. ویکنز در «بولتن مدرسۀ پژوهش‌های خاوری و آفریقایی» بیرون آمد که حافظ‌دوستان را برآشفته ساخت. وی پافشاری بسیاری ورزید که در پیشرفت سرایش پارسی، جای «نمایشنامه» تهی مانده و این چیزی است که از جهان‌بینی همگانی اسلامی آب می‌خورد؛ البته نفسیر وی مانند مبالغه‌ای است در صنعت ادبی «مراعات نظیر»، از یک مصرع به سرتاسر غزل. با این می‌توان هم‌آوا شد، اما او در «واکاوی معنی‌های نخستین و دومین غزل سوم حافظ» می‌کوشد در هر هنگام از واژگان پیوسته به ترکان شیرازی که اغلب مورد آزار بوده‌اند، هرگونه پیوند شدنی و ناشدنی را با احساس «ترکی» سراینده پیدا کند. می بویس در نوشته‌ای سخت با او رویارویی کرده، چون بر آن است که آن پژوهشگر بسیار پی چندمعنایی بودن واژگان نوشته‌شده رفته و خواندن شفاهی، ترانه و سرود را یکسو نهاده است. و براستی که هزاران‌هزار نیوشندۀ دانش‌نیاموخته از سخن حافظ لذت برده‌اند، بی آن که به اندیشۀ متن نوشته‌شده باشند. مری بویش می‌پذیرد که هر کسی می‌تواند برای هر واژه‌ای یک یا چند معنی دوم بیابد و از بازتاب‌های پشت پردۀ آن دم زند، معنی‌ها و بازتاب‌هایی که نمی‌توان به سادگی از کنارشان گذشت. نظریۀ ارزشمند ویکنز می‌تواند اندکی به دریافت مسئله‌ یاری رساند، اما نمی‌تواند آن را حل کند.

این دیدگاه‌های شدر را آ. بازانی، پژوهشگر ایتالیایی با دگرگونی‌هایی اندک، اقتباس نمود. وی نخستینۀ «غیراحساسی، اندکی خردگرایانه»ی حافظ را که غزل پارسی را از سروده‌های رومانتیک اروپا (و پیش از هر چیز از «بازسرایی‌ها»ی سرایش پارسی!) جدا می‌سازد، پیش روی همگان کشید. اما او پافشاری ویژه‌ای روی «غزل‌های وحشی» و «ساقی‌نامه» می‌کند و در ناهمسازی با شدر، آنها را در شمار دلنشین‌ترین و شخصی‌ترین سروده‌های سراینده می‌آورد.

خاورشناسان آمریکایی نیز به حافظ روی کرده‌اند؛ میشاییل هیلمن در سال‌های 70 به سنجش چاپ انتقادی غزل‌های حافظ مسعود فرزاد پرداخته و در سال 1976 نوشتار «یکپارچگی در غزل‌های حافظ» را نگاشته که گرنوت ویندفور آن را پس زده است. ایرج بشیری مانند هیلمن باز به تفسیر ترک شیرزای پرداخته، اما از نگاه ساخت‌گرایانه. در فنلاند هم هنری برومز خواسته گونه‌ای خویشاوندی میان حافظ و برخی نحله‌های نمادگرایی فرانسه بیابد، اما نخستین گام‌ها را نیز در راه نگارش کتاب‌شناسی حافظ برداشته است.

در برابر نفسیرهای غزل‌های حافظ در باختر که پیوسته انتزاعی‌تر می‌شوند، چند پژوهشگر ایرانی و روس می‌کوشند پیام «سیاسی» حافظ را کشف کنند. باده، دلدار، و محتسب را باید از نو شناخت؛ ای. س. براگنیسکی دنباله‌روی محمد بهار می‌شود و بر آن است که هراس از رخدادهای سیاسی را می‌تواند در زیر استعاره‌ها دریابد، و حافظ از نگاه او خواستار و مشتاق به آزادی شخصی بوده و در این راه خود را در جایگاه خطر نهاده، یک «رند» راستین بوده، این واژه از دیدگاه او «تجسم قهرمانیِ مبهم» حافظ است. یکی دیگر از پژوهشگران شوروی، شاایسلام شامحمدوف در نوشتاری در جشن‌نامۀ یان ریپکا می‌نویسد که حافظ استعداد خود را در خدمت آدم‌های ساده گذاشته؛ این همان «رند» ناب است که از زندگی روی زمین مزه می‌جوید و به خواب بهشت فروو نمی‌رود. بیت پرآوازۀ حافظ:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آگاه است

نشان می‌دهد که وی اهل «تدخیر دینی» است، هرچند که واژۀ همت و نیز همۀ درآمیزۀ بیت، به ایده‌آل ناب صوفیانه برمی‌گردد. اما حافظ از چشم‌انداز شامحمدوف آدم دورۀ نوزایی و سراینده‌ای پیشرفته می‌شود.

در اینجا باید از تاخت‌های اقبال به حافظ در چاپ نخست «اسرار خودی» (1915) نیز یادی کرد. این تاخت‌ها خود از ارزش پژوهشی ویژه‌ای برخوردارند، در بارۀ احمد کسروی نیز چنین است، وی بر آن است که سنجشگران باختری از این روی حافظ را بسیار دوست دارند که وی چهره‌ای متعادل از خاورزمین کامجو و نامولّد را به نمایش می‌گذارد.

اما براستی چه چیزی حافظ را چنین همسنجی‌پذیر ساخته است؟ در ایران به اندازۀ بسنده سرایندۀ برجسته هست، اما نام وی بسیار درخشنده‌تر از دیگر سرایندگان غنایی است. شدر و بازانی به‌حق به این نکته اشاره می‌کنند که ما برای دریافت درست بزرگی حافظ باید پندارۀ معمول باختری خود از سرودۀ غناییِ عشق‌های زودگذر را یک‌سوی نهیم. حافظ یک سرایندۀ دانش‌آموخته است و آدم باید پیش از بازگشایی همۀ زیبایی هر کدام از بندهایش، نخست تاروپود پیچیدۀ پیوندها و بازی‌های پیوسته به فن سخنوری را به سامان درآورد- ریپکا اشراۀ ویژه‌ای بر اهمیت این بازی‌های واژگانی و معنایی دارد. تازه هنگامی که ریشه‌های سخنورانه خوب دریافته شوند، می‌توان به بررسی پایه‌های گوناگون فهم و برداشت وی پرداخت یا امید به دریافت آنها داشت. سروده‌های حافظ آن تاریکی رومانتیک را ندارند، آنها الماس‌هایی تراش‌خورده‌اند، چنان خوش‌تراش که همواره به رنگ‌های تازه‌ای به نگر می‌آیند. روکرت یگانه برگردانندۀ آلمانی بوده که چیزی از این رنگ «غیررومانتیک» سروده‌های حافظ دریافته، اگر ریلکه در غزل‌واره‌هایی برای اوفِئوس می‌گوید:

ای حافظ من، گلزارهایی را ترانه کن که نمی‌شناسی-

مانند گلزارهای اصفهان و شیراز که در جام ریخته شده‌اند...

این را از راه احساسی شهودی، این ویژگی بسیار شفاف سرایش پارسی دریافته است. نمی‌توان چشم داشت که سراینده احساس‌های خود را از دست ما فرو ریزد؛ بالاترین هنر این است که احساس‌ها چنان پالوده شوند و نرم و بیخته گردند که در پایان بند بی‌نقصی بماند که همچون سرشک گلاب، بوی هزاران گل پیشین را بدهد. آنگاه آن بند به خوانندگان چنان می‌نماید که آنان با روحیات خود آن را نفسیر کنند و نقل نمایند.

شاید زیباترین بیان را ایران‌شناس دانمارکی آرتور کریستن‌سن کرده باشد که نوشتارش در ارج‌نهی به حافظ در کتاب شدر «ماجرای گوته و خاورزمین» (برگ 177)، به زبان آلمانی بیرون آمده؛ این نوشتار یکی از بهترین نوشته‌هایی است که در بارۀ حافظ نگاشته شده و به همسنجی سرایش وی با زیورهای آبگینۀ پارسی می‌پردازد، «با بهره‌گیری از بیکرانگی شکل‌های آرایشی و هندسی که با تناسب خوبی به سامان درآورده شده‌اند و طرح‌های خوش‌سبک گیاهان و گل‌هایی که در میانشان باندی آراینده همراه با گفتارهای قرآن و فریادهای پرهیزگارانه و نوشته‌شده به حروفی پیچ‌درپیچ و برجسته». ما می‌توانیم سخنی را به این بیفزاییم و آن این که چنین مجموعه‌ای رنگ خود را هر دم، بسته یه این که در زیر کدام روشنایی نگریسته شود، دگرگون می‌سازد. در اینجا به رویکرد ویکنز در زمینۀ «ویژگی غیرنمایشی بودن» سرایش پارسی نزدیک می‌شویم و نیز می‌توانیم از گوته یادی کنیم که در سروده‌ای که در دیوان برای حافظ گفته، می‌سراید:

این که هرگز به فرجام نمی‌رسانی،

ترا بزرگ می‌کند،

و این که هرگز نمی‌آغازی،

بخت توست!

چرا؟ چون گوته دانسته که قالب‌ غزل تا اندازۀ بالایی ویژگی‌های سرایش پارسی را تعیین می‌کند. قافیۀ تکرارشونده، سروده را اندکی آشفته و رنگارنگ بازمی‌نمایاند، و روح سراینده به جای آن که خود را روی یک نکته تمرکز دهد، به سوی‌های گوناگون می‌رود، چنان که گوته هم در دنبالۀ گفتارش می‌گوید: «برای سراینده‌ای که وزن، رعایت هجاها و قافیه بزرگ‌ترین سنگ‌های سر راهش می‌باشند، همین خود امتیازی بزرگ است که وی گره معماهایی که بر گردنش گذارده‌اند یا خود به گردن گرفته را بگشاید؛ به خاطر یک قافیۀ غیرمنتظره از یک استعارۀ خوب می‌گذریم و از هوش سراینده‌ای که توانسته در تنگاتنگی چنان، پایدار بماند، خورسند می‌شویم.» گوته در دنباله «چیرگی راهبر بالا» را در سروده‌های حافظ بازمی‌شناسد و می‌گوید که چنین سروده‌ای می‌تواند روان را آزاد سازد، در گرو این که آن به سطح روح ناب و پاک برسد. وی می‌دانست که نمی‌توان از تنها برون به داروی سر حافظ نشست؛ گوته می‌گوید که سخن مانند بادبزنی است که چشم زیبا را گذر می‌دهد و گاه هم به آن گمانی می‌بخشد.

باید به عرفان ایرانی و عرفان عاشقانه و ممتازی که احمد غزالی و روزبهان بقلی، همشهری حافظ به پیش برده‌اند برگردیم تا بتوانیم «شاهد» زیبایی باشیم و معنای زیبایی را به عنوان بالاترین تجلی یزدان دریابیم. آنگاه می‌توان سروده‌های وی را از هر پایه‌های درنگریست و تفسیر نمود- معشوق یک ساقی مهروی تواند بود، و فرمانروای سنگدل، سروری خدایی و دست‌نیافتنی: در هر کدام از حالت‌ها همۀ نام‌هایی که سراینده بر دلدار می‌گذراد، درست است- ترک زیباروی و سنگدل هر سه افق را در بر می‌گیرد. چون سراینده در برابر مفعول مهر خود، ارج‌نهی و پرستش او، همواره یک بنده می‌ماند و بس، بنده‌ای که پی خواست یار است. و اگر به سروده‌ای مانند ترک شیرازی که بارها و بارها نقل شده درنگریم، آن ترک را مورد آزار نمی‌بینیم، چنان که یک ترجمان مدرن آمریکایی در یان باره گفته: «این بیت پیش از هر چیز جذابیتی دارد که از کاربرد چیره‌دستانۀ صنعت «مراعات نظیر» به دست آورده: ما سه مفهوم گیتاشناختی داریم: شیراز، سمرقند و بخارا؛ سه مفهوم پیوسته به جهان اعضای تن داریم: دل، دست، و خال؛ یک ناهمسازی داریم که از سدۀ ایزدهم هستی یافته: ترک و هندو که در سنت کلاسیک سرورِ سپیدپوست، زیباروی و ستکار، و بردۀ سیاه، تهیدست و فرودست را نشان می‌دهند (در پیوند با این می‌توان به معنای اخترشناختی بهرام همچون «ترک آسمان» و کیوان همچون «هندوی آسمان» نیز اندیشید.) این بیت بی‌نقص و سخنورانه به سادگی این آرزو را به گفتار درمی‌آورد که در برابر خردتترین نشانۀ لطف یار/ فرمانروا/ یزدان باید بهترین دارایی‌هایی زمینی را پیشکش نمود.

می‌توان هر کدام از بیت‌های حافظ را چنین تفسیر نمود و تاروپودی شگفت از تصویرها را دید که می‌گذارند بسیار گوناگون تفسیر و تعبیر شوند. آنچه بر سر این افزون می‌آید، دلنشینی زبان است، که فین تیزن در دیباچۀ کارآمدش بر وزن‌شناسی پارسی بدان اشراه نموده- واژه‌ها ملودیک به هم پیوشته می‌شوند، هیچ درزی میانشان نیست، گروهای وزن‌شناسی به روشنی و بازی‌کنان و ساده برآورده می‌گردند، این در حالی است که هنگام بررسی کارهای سرایندگان دیگر معمولاً احساس می‌کنیم که آنان کوشیده‌اند و کار ذهنی دشواری را بر خود گمارده‌اند تا معنا و وزن را با هم پیوسته سازند. ویکنز در دانشنامۀ اسلام درست نوشته که حافظ «چند تا از ظریف‌ترین و از نگاه فنی ممتازترین سروده‌ها» را گفته. تا اندازه‌ای به بازی با مروارید می‌ماند و چنین به نگر می‌آید که جهان محسوس و جهان فرای آن با ترازِش و تعادلی کامل در آن هستی دارند. هیچ کس نمی‌تواند راز سرایش حافظ را بهتر از آن خاورشناس و سرایندۀ آلمانی که ما را با وفادارانه‌ترین برگردان غزل‌های حافظ سپاسگزار خویش ساخته، به گفتار درآورد، یعنی همان فریدریش روکرت که در «روزنوشت‌های شاعرانه»، بیش از صد سال پیش نوشته:

حافظ آن جایی که به نظر می‌آید،

تنها از محسوسات سخن می‌گوید،

دارد از فرامحسوسات می‌گوید،

یا آن جایی که گویا،

در بارۀ محسوسات چیزی می‌گوید،

مگر تنها از فرامحسوسات نمی‌گوید؟

راز وی فراتر از محسوسات نیست،

چون محسوسات او،

فرای محسوسات است.

 

گور است، سنگ گوری که چند بند از سروده‌های دیوان حافظ به خط دلنشین نستعلیق بر رویش کنده شده، آمده‌ای تا به آیینی چندسده‌ای که همه‌اش می‌شناسند، دیوان حافظ را بگشایی و با آن فال بگیری. شاید دیدارکننده در چنین دمی به یاد یکی از پرشورترین سروده‌های یحیی کمال بیاتلی، سرایندۀ ترک (درگذشته به سال 1958) بیفتد که یکی از بنیادین‌ترین مفهوم‌های سرایش‌های حافظ یعنی «رند» را به کار برده تا ستایش و ارج‌نهی خود را بر آن ایرانی بزرگ نشان داده باشد. سروده‌ای‌ست به نام

Rinder Ölümü («مرگ سرمستان»):

در درختستان محصوری که آرامگاه حافظ در آن است،

هنوز هر روز گل‌هایی که تخم‌هایشان به سرخی خون است می‌شکفند،

صبح زود بلبل، شیرین در آن می‌گرید،

حال‌وهوای آنجا ما را به رویای شیراز کهن می‌برد،

سرزمینی پر از بهار،

برای می‌زدگان تنها مرگ است،

دلش همانند خم دودی است که سال‌هاست دود می‌کند،

آرامگاهی که سروهای تازه در زیرش غرق می‌شوند،

گلی زود از جا می‌پرد، بلبلی می‌خواند.

شیراز همیشه مرکز ارزشمند دانشوری، سرایش و صوفی‌گرایی بوده. با این که فرمانروایی‌ها بارها و بارها دیگرگون گشته‌اند، شهر همچنان به فرهنگ دیرپای خود می‌بالد. البته سدۀ چهاردهم که حافظ در آن می‌زیست دیگر نه دورۀ پارسای بزرگ ابن حنیف (درگذشته به سال 982) واپسین دیدارکنندۀ عارف شهید حلاج در زندان که در این شهر هم مانده بود، بود و نه روزگار روزبهان بقلی (درگذشته به سال 1209) استاد تفسیر بلندپروازانه و عرفانی شطحیات و رازهای «شیفتگان درست‌پیمان». نیز از زمان سعدی که به شکرانۀ سروده‌هایش، نام شیراز در باخترزمین بیش از هر شهر دیگر ایران برآمد، روزگاری دراز سپری شده بود. اما سنت دینی در چهرۀ یکی از رهبران اشعری خداشناسی، عضدالدین ایجی (درگذشته به سال 1335) تجسم می‌یافت که قاضی‌القضات ابواسحاق اینجو بود، اما پس از آن شیراز رفت. «مواقیف» او که گونه‌ای کلیات خداشناسی است، آموزه‌نامه‌ای معیار شد و این یعنی حافظ هم آن را خوانده بوده است. بارها آن را تفسیر کرده‌اند، یکی از مفسران آن- که در روزگار سرایندۀ ما [حافظ] می‌زیسته- سید شریف جرجانی (درگذشته به سال 1413) است که پس از گردش‌های بسیار در مصر و ترکیه، به سال 1377 به پایتخت مظفریان خوانده شده و در مدرسۀ دارالشفای آنجا به آموزه دادن درآمده؛ پس از آن که تیمور به سال 1378 او را به سمرقند آورده، وی باز به شیراز بازگشته است.

سراینده هم کم نبود. ا. گ. براون سدۀ چهاردهم را غنی‌ترین دورۀ ادبیات پارسی می‌نامد، چون در آن هنگام دربارهای پرشمار و خردی بوده‌اند که با هم همچشمی ورزیده می‌کوشیدند سرایندگان را سوی خود درکشند. سلمان ساوجی (درگذشته به سال 1376)، ستایش‌سرای جلایریان بغداد و تبریز، به خاطر طرز ظریف و روانش و تردستی در کاربرد ایهام (دومعنایی) شناخته شده؛ در جایی که کمال‌الدین خواجوی کرمانی، همروزگار وی که در شیراز می‌زیسته (درگذشته به سال 1352 یا 1361)، دیوانی با غزل‌هایی زیبا از خود به یادگار گذاشته. سنجشگران به همانندی‌های سروده‌های وی و حافظ درنگریسته‌اند. خواجو یک «خمسه» هم سروده که در میان داستان‌هایش «همای و همایون» دلبستگی پژوهشگران را سوی خود کشیده، چون کهن‌ترین نسخۀ خطی آن آراسته به مینیاتورهایی افسانه‌ای است. اندکی پس از این، کمال خجندی (درگذشته به سال 1391 یا 1400) را در تبریز می‌یابیم؛ گویا او و حافظ همدیگر را می‌شناخته‌اند، هرچند کمال که سخت اندیشۀ عرفانی «وحدت وجود» را باور داشت به خاطر اندیشه‌های «بیهوده»اش زیر پتک سرزنش سودی، مفسر خشک‌اندیش سدۀ هفدهم رفته باشد.

سرایش در خود شیراز با چهره‌ای چون عمادالدین فقیه کرمانی (درگذشته به سال 1371) مات ماند. وی که سروده‌های غنایی و پنج مثنوی عرفانی گفته، یکی از ستایش‌سرایان بنیادین مظفریان است. این یعنی پیوند او و حافظ ناگوار بوده، و این بند حافظ:

غزه مشو که گریبۀ عابد نماز کرد

در بارۀ گریۀ خوب، پروزدۀ عماد است. اما این بند حافظ چنان که ا. گ. بروان هم پیش از این روشن ساخته به بندی از منظومۀ کوتاه عبید زاکانی «موش و گربه» برمی‌گردد، که تا امروز هم هنوز خوانندگان بسیاری دارد؛ عبید طنزنویس (درگذشته به سال 1371) چهرۀ دلچسپی از فشارهای جامعۀ روزگارش را به دست داده است.

البته هنگامی که کسی از شیراز سدۀ چهاردهم سخن بگوید، یا حتی زمانی که نام شهر شیراز برده شود، همه به یاد محمد شمس‌الدین حافظ می‌افتند که در خاورزمین و باخترزمین همچون استاد سرایش پارسی شناخته شده. اگر جهان انگلوساکسون توانست به شکرانۀ تقلید آزاد ا. فیتس‌جرالد (1859) از خیام وی را بهتر بشناسد، نام حافظ در باخترزمین روی‌هم‌رفته، نمونۀ کامل همۀ زبان پارسی است، این در جایی است که توصیف‌های اسلامی او را به «لسان‌الغیب» و «هاتف اسرار الهی» می‌ستایند. نام حافظ در آلمان از روزگار گوته به خوبی شناخته شده است.

آنچه مایۀ شگفتی است این است که ما از زندگی زمینی او چیز چندانی نمی‌دانیم، وی چنین در خاور و باخترزمین پرآوازه است و مشخصاتی که از او در دست است چندان شبکۀ ارتباطی درستی را با هم نمی‌سازند؛ چند لطیفه در دست داریم که راست بودنشان گمان‌آلود است، و شاید چند یادکرد و اشاره در سروده‌های خودش- و این همه‌اش است.

سرسخن یکی از کهن‌ترین نسخه‌های خطی حافظ که قاسم غنی و محمد قزوینی (تهران 1320 خورشیدی/ 1941) از آن بهرۀ بسیاری گرفته‌اند، دست‌کم آگاهی‌هایی در بارۀ زندگی او به ما می‌بخشد. اما باز هم سال زایش او مطمئن نیست. قاسم غنی سال 717/1317/1318 را می‌پذیرد، م. معین و دیگران در برابر او از سال 725/1325/1326 سخن گفته‌اند، آنچه باید در نگر داشت این است که حافظ به هنگام مرگ 65 سال قمری داشته (این چیزی است که عبدالنبی در «میخانه»، 1626، نوشته است). بیشتر اروپایی‌ها سال 719/1319/1320 را پذیرفته‌اند.

پدر حافظ بازرگان بوده و از اصفهان به شیراز آمده بوده؛ وی زود مرده است. شمس‌الدین جوان در مدرسه‌ای بزرگ شده و داستان‌هایی در بارۀ بینوایی او در دست است. گویا زمانی دراز کاتب و رونویس بوده، چون کتابخانۀ تاشکند نسخه‌ای از «خمسه»ی امیرخسرو به خط او و به روزمه 9 فوریۀ سال 1355 دارد، این چیزی است که یان ریپکا بر پایۀ نوشتۀ ا. ای. برتلس گزارش کرده است. شناخت فراگیر حافظ از قرآن نه تنها از نامی که برای خود گزیده روشن است، بلکه از اشاره‌هایی که در سروده‌هایش هست نیز پیداست: یکی از بندهای سروده‌هایش اشاره‌ای بر تفسیر بزرگ زمخشتری «کشاف» دارد. همان گونه که ریپکا هم گفته چند نمونه از خط تازی وی نیز در دست است.

وی باید الهام سرایشی خود را در کنار گور باباکوهی در سراشیبی کوهی در نزدیکی شیراز گرفته باشد، امام علی ابن ابی‌طالب در آنجا در برابرش پدیدار می‌شود و خوراکی آسمانی را به او تعارف می‌کند. غزل زیبای:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

باید اشاره‌ای به همین باشد. این سروده به زودی شناخته شد و فرمانروایان گوناگونی از بیرون شیراز، وی را سوی خویش فرا خواندند. یکی‌شان احمد جلایر بود که خود سراینده و خوشنویسی نغز بود و می‌خواست او را سوی بغداد بکشاند- شاید این پس از مرگ شاه شجاع بوده باشد (1385). پیش از آن، فرمانروای قلمرو بهمنیان در گلبرگه (دکن) او را فرا خواسته بود (همان گونه که یک سده پیش از آن، شاهزاده محمئ این بالران، فرمانروای مولتان و پشتیبان امیرخسرو، از سعدی خواسته بود که از شیراز راهی هندوستان گردد). حافظ شهر و زادگاه خود را فرو نگذاشت؛ اما در یکی از غزل‌هایش می‌رساند در بنگال که دور بوده بر سروده‌هایش ارج می‌نهاده‌اند- سروده‌ای که مانند یک صوفی کامل «طی‌المکان» می‌کند، یعنی می‌تواند همزمان در چند جا باشد و هرچند وی کودکی یک‌شبه باشد، می‌تواند در یک دم راه یک سال را بپیماید. او در یان سروده با آن طرز بی‌همانندش و کاربرد «مراعات نظیر» سه مفهوم گیتاشناختی و پیوند سنتی بلبل شیرین سخن و شکر را به کار می‌گیرد:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

در اینجا می‌توان نشانه‌ای ظریف از برتری وی بر امیرخسرو را که به «طوطی هند» آوزاه بافته بود، باز یافت.

 از زندگی خصوصی حافظ چندان چیزی نمی‌دانیم. باید زن داشته بوده باشد و یکی از غزل‌هایش را سوگوارۀ پسرش می‌دانند که در سال 764/1462/1463 درگذشته بوده است.

این را نیز نمی‌دانیم که آیا حافظ وابسته به یکی از چندین سلسلۀ صوفیان روزگار خود بوده یا نه. در شیراز یکی از نخستین اخوت‌های صوفیان با سازماندهی سخت‌گیرانه، در آغاز هزارۀ تازه و به دست ابواسحاق کازرونی (درگذشته به سال 1035) پایه‌گذاری شد که میدان کاروکردش تا به چین و هند گسترش یافت.

خواجو، همکار حافظ، هموند کازرونیه بود. اما در سروده‌های او نامی از استادان شناخته‌شدۀ صوفی نیست. این که آیا کاربرد بسیار واژگان پرآو او شورافکن، نشانۀ دلبستگی ژرف به مولانای رومی است، سخنی است پرسش‌آمیز. آن گونه که هلموت ریتر در دانشنامۀ اسلام گفته، اگر چنین باشد و استاد وی کسی به نام  پیرمحمد عطار بوده باشد، وی از سلسلۀ روزبهان بقلی بوده است. این با حال‌وهوای او خوب هماهنگ است. این آن معنی را نیز می‌دهد که سراینده در نشست‌های مولانا قوام‌الدین عبدالله هنبازی می‌کرده؛ این در سرسخن کهن‌ترین نسخۀ دیوانش نوشته شده، اما از گزارشی دیگر تأیید می‌شود که سلسلۀ عرفانی او به سید اشرف جهانگیر در اوذ خاوری برمی‌گردد، کسی که گویا در سال 1380/ 782 با حافظ دیدار کرده است.

اگر بازتاب‌های پیدا و نهان پدیده‌های سیاسی را گرد آورده به جستجو در آنها بپردازیم، شخ‌وبرگ‌های بیشتری را پیدا می‌کنیم و این همان کاری‌ست که هلموت ریتر در نوشتار بسیار ارزشمند خود در دانشنامۀ اسلام که به زبان ترکی است انجام داده. هنگامی که سراینده هنوز جوان بوده، ایلخان ابوسعید (درگذشته به سال 1335) جانشین او شرف‌الدین محمودشاه را که از سال 1325 در شیراز مستقلانه فرمان می‌راند، کشت. پس از نبردهایی که هفت سال به درازا کشید، ابواسحاق اینجو، پسر محمود دستگاه را به چنگ آورد و برخی از سروده‌های حافظ، ستایش فرمانروایان نرمش‌جو و هنردوستی چون وزیر وی، قوام‌الدین حسن است.

اما شیراز در سال 1353 در دست مظفریان افتاد که نخستین فرمانروایشان مبارزالدین، مردی عرف‌پرست و سرسخت بود. وی پس از پنج سال فرمانروایی به دست پسر خود، شاه شجاع برکنار شد و کور گردید. بیشتر کسان پذیرفته‌اند که در آن سروده‌هایی که حافظ «محتسب» بیزاری‌انگیز را به ریشخند می‌گیرد، آهنگش همین مبارزالدین است. پرآوازه‌ترین آن سروده‌ها اینهاست:

اگرچه باده فرح‌بخش و باد گلبیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

در واپسین بند می‌گوید:

بیا که نوبت بغداد و تبریز است

این هر دو پایتخت جلایریان، جای‌هایی شمرده می‌شوند که سراینده بهتر می‌تواند در آنها بسراید. دیگر آن که هر دوشان پس از آن به دست شاه شجاع گشوده می‌شوند. البته نه همۀ بندهای پیوسته به محتسب را می‌توان به این جستار پیوند داد.

با روی کار آمدن شاه شجاع روزگار دگرگون شد و حافظ سرود:

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

شاه، خود نیز سرایشی میانه می‌گفت: سرایندۀ دربارش، عمادالدین فقیه بود، اما حافظ نیز وی را ستوده و گویا زبانزد «شاه‌ سوار» که اغلب معنای «دلدار» را می‌رساند، بازتاب دلپذیری از لقب این فرمانروا ابوالفوارس باشد.

دشواری‌های سیاسی، ناکارگر نماند؛ برادر شاه شهر را در میان گرفت، یعنی به خاطر یک بند حافظ، پیوند فرمانروا و سراینده زمانی دراز ناگوار بود؛ حتی گزارش‌هایی در دست است که بر پایه‌شان حافظ در چنین زمانی به اصفهان و بزد رهسپار گشته بوده؛ اما نمی‌توان در این زمینه شکی روا نداشت.

در سال 1385 زین‌العابدین در جایگاه شاه شجاع نشست، پیش از وی شاه یحیی زمانی کوتاه جایگاه وی را داشت. دشمنی‌های درونی خانوادۀ مظفریان کار را بر تیمور آسان ساخت و وی 70000 کس را در اصفهان کشت و اندکی پس از آن شیراز را گرفت (سال 1378). لطیفۀ گفتگوی آن گشاینده با حافظ که می‌گویند سراینده را به خاطر بند «ترک شیرازی» سرزنش کرده بوده، بارها و بارها بازگفته شده است؛ این لطیفه در سرچشمه‌ای نسبتاً کهن، «انیس‌الناس» شجاع شیرازی 1426-1427/830 آمده است. دولتشاه آن را به مردم شناسانده و سپس همه جا آن را راست و درست شمرده‌اند.

سال درگذشت حافظ را در رویدادنگاری «خاک مصلا» 1389/791، و در سرسخن کهن رویدادنگاری b-s-dh، 1390/792 دانسته شده. یعنی تازه پس از رای‌خواهی از دیوانش بوده که خشک‌اندیشان به خاکسپاری ارجمندانۀ او راه داده بوده‌اند.

از آن جایی که حافظ به روشنی به آموزش و کارهای آموزشی سرگرم بوده، زمانی برای به سامان درآوردن دیوانش نداشته و دشواری بزرگ، یعنی در دست نبودن نسخۀ اصلی نیز از همین جا می‌آغازد. کسی نمی‌داند آن «دوستی» که در سرسخن کهن از آشنایی با او گفتگو شده، کیست. او را بیشتر محمد گل‌اندام نامیده‌اند. اِ. بولکه در سال 1958 چند تا از کهن‌ترین دست‌نویس‌های دیوان را به نظرخواهی گذاشت؛ روبرت م. رِدِر در سال 1974 و در نوشتاری کوتاه، اما بسیار مستند در Journal of the American Orient Society بار دیگر سراغ دست‌نویسی رفته که به سال 1423/827 سال متن غنی-قزوینی نوشته شده. در مجموعۀ سروده‌هایی که در زمان خود سراینده نوشته شده، چند غزل را بازمی‌یابیم، چنان که در جنگی از آنِ بغداد و پیوسته به سال 1379/1380/791 نیز چنین است. «سفینه»ای که از شیراز است و یک سال پس از آن، چهار غزل حافظ را در بر می‌گیرد. رمپیس در سال 1937 نگرش ایران‌شناسان را سوی دست‌نویسی کشانید که تاریخ سال 1417/810 را دارد و از آن ِ کسی به نام مظفر حسین، باشندۀ حیدرآباد/ دکن بوده، اما هیچ کسی نمی‌داند که آن دست‌نویس که در سال 1947 از آنِ پاکستان گشته، هم‌اینک کجاست؛ آن کتاب در کتابخانۀ میران خیرپور یعنی جایی که بیشتر کتاب‌های مظفرالدین حسین می‌باشند، نیست. موزۀ ملی دهلی دست‌نویسی حیدرآبادی با 385 غزل دارد که به سالمَهِ 1415/818 می‌باشد. پایۀ چاپ دکتر نظیراحمد و دکتر س. م. رضا نائینی که به سال 1971 بیرون آمده، دست‌نویسی است دیگر، که پیشتر در گاوانپور بود. این دست‌نویس 435 غزل را در بر می‌گیرد. هلموت ریتر در استانبول به بررسی دو دست‌نویس ارزشمند پرداخته (ایاصوفیه 3945 و 3857)، آنها به سال‌های 1410 و 1413 برمی‌گردند و یکی‌شان برای شاهزادۀ تیموری اسکندر ابن عمر شیخ نگاشته شده. دست‌نویس دیگر حافظ که از آنِ کتابخانۀ همان شاهزاده است و 152 غزل دارد و هم‌اینک در بریتیش موزیوم نگهداری می‌شود، در سال 1958 به دست دکتر خانلری بیرون داده شده است.

نیز روان کوشک در توپکاپی سرهای استانبول و آکادمی دانش‌های تاجیکستان، چند دست‌نویس کهن حافظ را دارند.

آن گونه که نویسنده‌ای به نام شرف‌الدین مروارید افسوس‌خوران می‌گوید، یک سده پس از مرگ آن سراینده، هنوز هم متن اصلی از دیوانش در دست نبوده است. وی می‌گوید که با رونویسی متن‌ها به دست کاتبان گوناگون و بی‌فهم، بسیاری از مرواریدها و گوهرهای سرمشقِ شایستگانِ ستایش و والایان (یعنی حافظ) شکار دستان یغماگر مشتی نادان گشته است. از این روی یکی از پسرهای حسین بایْقرا، آن سلطان هنردوست، که فریدون خان نام داشته، خواسته ویرایشی بهتر از آن را به دست بدهد 1501/1502/907، برآیند راهی که او پیموده هم‌اینک در بریتیش موزیوم جای دارد: (Rieu Catalogue, Suppl. Pers. Nr. 268)

کمابیش همۀ دیوان‌های پارسی با گذشت زمان کش می‌آمدند و ورم می‌کنند، این جستار در بارۀ حافظ بسیار مسلم‌تر است، چرا که کسان می‌کوشند از آن فالی بیرون کشند و سرایندگان و دانشوران و رونویسان کوشش می‌کنند که بیت‌ها یا سروده‌های خویش را قاچاقی به آن وارد کنند تا از برکت آن کتاب بهره‌ای ببرند یا به شکرانۀ نام حافظ، آوازه‌مند گردند. همچنین شاید برخی از رونویسان خواسته باشند بندهای سروده‌های وی را به فهم و خرد خود «بهتر« سازند. نیز شاید ثبت‌های گوناگونی از آنها هستی داشته باشد، چون حافظ یک سروده را به بیش از یک روایت می‌نگاشته یا خود، متن را ویرایش یا وارسی می‌کرده (این را هردر گمان می‌زند). یکی از چاپ‌های تفسیر سودی 574 سروده را در بر می‌گیرد، در چاپ بروک‌هاوس که به سال‌های 1854 تا 1860 برمی‌گردد با 574 سروده روبرو می‌شویم، و چاپ نخست «دیوان» در کلکته به سال 1791، بیش از 725 سروده دارد. پیش از هر کجای دیگر در هندوستان افزوده‌های بسیاری می‌یابیم.

شگفت‌آمیزی سروده‌های حافظ را در دست‌نویس‌‌های گران‌بها و پرشماری نیز بازمی‌یابیم که استادان خوشنویس سروده‌های او را بر کاغذ رنگینه یا خالرنگ نوشته‌اند و بیشتر، کناره‌هایی افسانه‌ای هم در پیرامونش افزوده‌اند. آیا آنان به هنگام انجام این کار بدین جستار می‌اندیشیده‌اند که بیت:

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

اشاره‌ای به دبیرۀ «مسلسل» است که در دیوان‌ها کاربرد داشته؟

همچنین دست‌نویس‌هایی از دیوان در دست است که آراسته به مینیاتور هم می‌باشد؛ هم‌اکنون زیباترین آنها در موزۀ فوگ آرت دانشگاه هاوارد نگاهداری می‌شود و می‌توان آن را یادگار سال 1527 دانست. شناخته‌شده‌ترین مینیاتور آن صحنه‌ای را نشان می‌دهد که در آن سرمستی آسمانی و زمینی، پایکوبی فرشتگان و موسیقی بیخودکنندۀ درویشان با هم همآواز گشته‌اند. نگاره‌گر آن، سلطان محمد، همان کسی است که تصویرهای شگفت معراج پیامبر در دست‌نویس نظامیِ بریتیش موزیوم را کشیده است.

به هنگام مرگ حافظ در پی جنگی که در دشت توکاها درگرفته بود، بخش بزرگی از بالکان به فرمانروایی عثمانی پیوست گشته بود، و کارگر افتادن سرایش حافظ بر نخستین ترکی‌سرایانی چون شیخی (درگذشته به سال 1451)، و یا بیش از آن بر احمد پاشا (درگذشته به سال 1496) که سراینده‌ای خوش‌نمک بوده، به خوبی احساس می‌شود. البته سرایش آن شیرازی را بنیز باید همراه با بدگمانی گونۀ رسمی دین دید و شکی در آن نمی‌توان کرد؛ اگر چنین نباشد، چه نیازی بوده که مفتی بزرگ ابومسعود (درگذشته به سال 1578) خواستار فتوای فقهی گردد، همان چیزی که گوته زمانی پس از آن، در دیوان باختری-خاوری خویش باز آن را بازتاب می‌دهد: مفتی گفت که سخنی در ناهمسازی با آن سروده‌ها نمی‌توان گفت، اما شاید برخی از خوانندگان پاره‌ای از بندها را بد دریابند- وی با این فتوا جنجالی به راه انداخته که سده‌ها به‌روز مانده. فتوای ابومسعود در زمانی داده شده که سه تفسیر شناخته‌شده برای سروده‌های حافظ پدیدار گشته بوده. شمعی و سُروری پایۀ تفسیر عرفانی آن را ریختند، و سودی بوسینایی به بازگشایی خشک و دستوری آن پرداخت. بازگشاییِ خشک اما کارآمد او، پس از آن بر بیشتر خاورشناسان اروپایی کارگر افتاد، در جایی که در ایران و سرزمین‌های خاوری آن، معنای عرفانی از آن بیرون کشیده می‌شد. سروده‌های این سراینده تعبیری نمادین یافت، این تعبیرها هماهنگ با اصل‌هایی بود که نویسندگانی مانند محسن فیض کاشانی گزاره می‌کردند، در این کار، هر کدام از زلف‌های یار، جلوه‌ای مبهم از هستی حادث بود، اما می‌توانست اشاره‌ای بر «جلال» خدا نیز باشد؛ هر میخانه‌ای یگانگیِ آغازین و سادۀ یزدان است و جز اینها. از همین جاست که گاه پیش می‌آمده که صوفیان هندی تنها سه کتاب را نزد خویش نگه می‌داشتند: قرآن، مثنوی مولانای رومی، و دیوان حافظ.

گویا اروپا نخستین بار از زبان پی‌یترو دلا واله که کتابش Viaggi (سفرنامه) در سال 1650 در ونیز بیرون آمده، نام حافظ را شنیده باشد. کم‌وبیش 50 سال پس از آن، در سال 1697، فرانتس منینسکی، ترجمان اتریشی و نویسندۀ نخستین دانشنامۀ ترکی، یکی از غزل‌هایش را برگردان کرد. هرچند اندکی پیش از وی، در سال 1690، توماس هاید در آکسفورد نخستین غزل حافظ را برگردان کرده بود، اما برگردان او تازه یک سده پس از آن بیرون آمد. گام بعدی را گراف رویتستسکی، دیپلمات جوان اتریشی برداشت، و نیز دوستش سر ویلیام جونز که پس از آن به کار در فورت ویلیام درآمد. آنها با نامه‌نگاری کارهایشان را هماهنگ می‌ساختند، جونز در سال 1770، سیزده غزل را به فرانسوی لطیفی بیرون داد، در حالی که رویتستسکی یک سال پس از او، برگردان بیت به بیت لاتین شانزده غزل را همراه یادداشت‌هایی در «نمونۀ سرایش آسیا»ی خود به چاپ رساند. سه سال پس از آن Poeseos Asiatice Commentariorum libri sex جونز بیرون آمد که نخستین نگاه گذرا به ادبیات تازی و پارسی است و جونز در این کار در برابر تعبیر عرفانی از حافظ موضع گرفته. جونز سروده‌های سرایندۀ ما را به لاتین و یونانی برگرداند و در Persian Song خود به بازسرایی آزادی از «ترک شیرازی» پرداخت:

Sweet maid, if thou would’st charm my sight…

در همان هنگام زندگی وی در کلکته بود که آپچان نخستین چاپ سنگی دیوان حافظ را بیرون داد، چاپی که هرچند بسیار خودستایانه بیرون داده شده بود، اما برای نخستین بار متنی چاپ‌شده را در دست پژوهشگران می‌نهاد. هنوز سال 1800 نشده بود که یک انگلیسی به نام ج. ه. هیندلی «سروده‌های پارسی» خود را بیرون داد، اما چون مشکل غزل را به گوش اروپایی‌ها ناآشنا می‌دانست، از به کار بردن آن پرهیزید؛ از همین هنگام است که بیشتر کسان به ویژه انگلیسی‌ها، برگردان‌هایشان را به روش آزادی می‌نویسند که در آن بیشتر، هر مصرع یک سطر سرایشی می‌شود، این جستاری است که آ. ج. آربرری در فهرست نغزش Hafiz ain his English translations (Islamic Culture, 1946) به آن نگرش انداخته و آن را بازشناخته است. اما با این کار آن سبک بلورین و درخشانی که جذابیت ویژه‌ای به سروده‌های وی می‌بخشید، از دست رفته است.

اندکی پس از بیرون آمدن برگردان‌های جونز و رویستسکی، ج. گ. هردر که خواب ادبیات جهانی را می‌دید، نوشت: «از ترانه‌های حافظ به اندازۀ بسنده دیده‌ایم، سعدی برای ما کارآمدتر بوده است»، چون این خداشناس و پژوهشگر آلمانی برگردان گلستان را که در سدۀ هفدهم انجام پذیرفته بود (برگردان آلمانی آن به کلک آدام اولئاریوس بوده، 1651) با آن اخلاق کاربردی‌اش، به روشنی برتر و بهتر از حافظی که پی بند و افسار نبود، می‌دید. اما با هستیِ این، حافظ بیشتر و بیشتر اروپایی‌ها را سوی خود کشید؛ حتی خاورشناس بزرگ فرانسه سیلوستر دو ساسی هم یادداشت‌هایی در باره‌اش دارد. اما این یوزف فون هامّر (-پورگ‌اشتال) (1774 تا 1856) خاورشناس نستوه اتریشی بود که کار برگردان همۀ دیوان را بر گردن خویش گذاشت. هامّر حافظ را در سال 1791 در استانبول خواند و خود را تا اندازۀ بسیاری به تفسیر سودی سپرد. برگردان وی در سال 1812/ 1813 در دو پوش و در اشتوتگارت از چاپ برآمد، شوربختانه لغزش‌های چاپی بسیاری دارد که البته اگر کسی متن پارسی را بشناسد، نادرستی‌های خط ناخوانای هامر را به سادگی باز تواند شناخت.

هامر برگردان خود را سرایش شمرده، هرچند که بسیار خشک است؛ البته به گوته هم الهام بخشیده. سرسخن هامر هم ارزشمند است، چون وی اشاره‌ای به یکپارچگی سبک‌شناختی دارد، برای نمونه سخن از تکرار عوض کردن شخص‌ها می‌گوید، همان چیزی که به حساب «کاستیِ یکپارچگی» فرضی انگاشته می‌شود. همچنین هامر مفعول عشق را مذکر برگردان می‌کند تا گرفتار تناقض نشود و ناچار نگردد «دخترها را به خاطر سبیل باریکشان» بستاید. هامر پنج سال پس از آن باز در «تاریخ سخنوری در ایران» خود دگرباره به این سرایندۀ شیرازی روی کرد و او را «زیباترین و سرزنده‌ترین گل خوشبو... در دسته‌گل سرایندگان پارسی» شمرد و نیز وی را «نه تنها حافظ قرآن... ، بلکه آتش مقدس روی محراب هنر سرایش» خواند. سروده‌های حافظ برای او «انفجار روحیۀ یالای کامجویی و می‌پرستی» است.

این تعبیر در سدۀ نوزدهم بر بسیاری از سرایندگان آلمان کارگر افتاد. اما پراستعدادترین ترجمان سرایش پارسی هم از مکتب هومر بیرون آمد، فریدریش روکّرت (1788 تا 1866) که گل‌های خاوری (1822) او، به خاطر چند خودآزمایی در برگردان به روش هامر و البته نیز به خاطر خوانش ویژۀ پارسی، یگانه حافظی را که با زبان و فرهنگ آلمانی سازگاری خوبی یافته، به دست داده است. حال‌وهوا و هماهنگی کامل تصویرها، تأثیرگذاری را بر این سروده‌های آلمانی‌زبان بخشیده‌اند که با تأثیر سروده‌های حافظ بر یک پارسی‌زبان پهلو می‌زند. از این گذشته روکرت با برگردان غزل‌های مولانای رومی، قالب غزل را به ادبیات آلمان درآورده و در «گل‌های خاوری» خود استادانه از آن بهره جسته، اما چند دهه پس از آن همان قالب را در برگردان سروده‌های حافظ نیز به کار بسته است. این برگردان‌ها- بهتر از همۀ برگردان‌های پیشتر و پس‌تر خود- رمانی دراز پس از مرگش شناخته شدند؛ شاگرد روکرت، پل دو لاگارد در سال 1877، 42 غزل و 28 رباعی بیرون داد؛ هرمان کِرِیِن‌بورگ در سال 1926، 45 غزل دیگر را به چاپ رساند، ویلیام آیلرز در سال 1940 رباعیات حافظ را بیرون برآورد.

در زمان روکرت دو کار بزرگ در بارۀ حافظ و به زبان آلمانی بیرون آمد: ویرایش ارزشمند متن به دست هرمان بروک‌هاوس (1854 تا 1860) و چاپ سه‌پوشی با برگردان موزون به خامۀ وینسنتس هون روزن‌تْسوایگ-شوان‌نا که تا امروز هنوز کارآمد مانده است.

در اینجا میدان آن را نداریم که سراغ جستار کارگر افتادن حافظ بر گوته برویم، اما همیشه باید در نگر داشت که افسون‌آمیزیِ سرایش غنایی پارسی تنها در دیوان باختری-خاوری پژواک نیافته، بلکه تفاهم شگفت‌انگیز گوته نسبت یه تاریخ، دین، و هنر یرایندگی خاورزمین در «یادداشت‌ها و نوشتارهایی در بارۀ دیوان باختری-خاوری» نیز خود را پدیدار ساخته. کار هانس هاینریش شِدِر «ماجرای گوته از خاورزمین» (1938) هنوز هم بهترین درآمد در این جستار می‌باشد.

تأثیر روکرت را می‌توان در سرودۀ گراف پلاتن دید که ساخت غزل و نام حافظ را در سرایش دلپذیرش «آینۀ حافظ» به کار گرفته و دشواری‌های خویش را زیر جامۀ شیک قالب برون‌مرزی فرو پوشانده. بیت آغازین وی:

برخیز، برخیز ای حافظ- ما می را دوست داریم، مانند تو...

در برداشت این‌جهانیِ ناب از سروده‌های سرایندۀ شیراز مسئولیتی ندارد. یکی از سرایندگان پرشماری که راهِ ازمُدافتادۀ او را دنبال کرده‌اند و بیزاری خود از پیشوایان دینی و سرکشی خویش از کلیسا را به نام حافظ به گفتار درآورده‌اند، گ. ف. دامر (درگذشته به سال 1875) می‌باشد و البته وی سرآمد ایشان نیز به شمار است. از آن جایی که او- که خود خداشناس بوده- از خداشناسان بریده بود، بیزاری خود از کلیسا را بار غزل‌هایش کرد. در کنار دامر که بر تفسیر حافظ خود، هنرمندانه چیزهایی نیز از برامز افزوده (گل‌های خاوری روکرت هم چند متن زیبای شوبرت را در بر گرفته)، می‌توان فریدریش بودِن‌اشتدت را نیز از میان شمار بالای پسروان آلمانی حافظ برجسته ساخته بیرون کشید. «سرایندۀ شیراز» (1880) کتابی است برای شهروندان ساده، در حالی که هانس بتگه در آن رویاانگیزی را نوآوری کرده Lieder des Hafiz, Leipzig, Insel-Verlag, 1938 و نیز در Persische Spruchgedichte (Leipzig 1944) از ارنست برترام، حافظ دل‌آویز و روشن‌زبان را زیر جامۀ سنگین و غربی پنهان کرده. پژواک شگفتی از سرایش حافظ در جایی پیدا می‌شود که به دشواری می‌توان گمانش را برد. نیچه بوی فراجهانی سرایش حافظ را می‌شنود و رو به او می‌گوید:

میکده‌ای که تو برای خود ساخته‌ای،

از هر سرایی بزرگ‌تر است،

آشامیدنی‌هایی که تو در آن می‌نوشی،

جهان هم تا ته نمی‌نوشد...

تو سر به اندیشه فرو بردنِ همۀ بلندی‌هایی،

تو درخشش همۀ ژرفناهایی،

تو مستیِ همۀ مستانی-

چرا، چرا ترا می؟

نیز بسیاری از خاورشناسان به دنبال تفسیر این‌جهانیِ ناب از حافظ رفتند. هرمان اته یکی از سرآمدان ویژه‌شناسان ادبیات پارسی در آغاز سدۀ بیستم، حافظ را «یکی از بزرگ‌ترین سرایندگان غنایی همۀ زمان‌ها» می‌نامد و تأییدکنان گفتاری از یوهانس شر ویژه‌شناس تاریخ ادبیات می‌آورد که گفته بوده حافظ سروده‌هایی را آفریده که هر گونه تعصب را شوخی‌کنان به باد ریشخند می‌گیرد. اته خود در حافظ چهرۀ سراینده‌ای را می‌بیند که جشن لذت میانه‌روانۀ زندگی را گرفته و با تظاهر و دورنگی پیوسته پیکار می‌کرده، و نستوه خواستار ارزش‌های والای آدمی بوده است.

گویا روی این سخن به سرهنگ ه. وبلبرفورس کلارک باشد که در سال 1891 «دیوان» حافظ را به نثر برگردان کرده بوده و تفسیر عرفانی بغرنجی از سروده‌های او را پیش کشیده بوده، همچنین این سخنان می‌تواند در برابر آدالبرت مرکس نیز باشد که در سال 1893 در سخنرانی پرآوازۀ دورۀ ریاستش، در شهر هایدلبرگ «ایده‌ها و خطوط بنیادین تاریخ همگانی عرفان» گفته بود که در خاورزمین همه حافظ را یک عارف می‌شمارند.

دلبستگی به حافظ در آلمان پایان سده اندکی کاستی گرفت، اما باز در انگلستان نیرو برداشت، همان جایی که نوشتاری برجسته از کتاب «تاریخ ادبیات ایران، پوش سوم، 1920» از خامۀ ا. گ. براون برون تراوید. آ. ج. آربرری داستان پذیرش حافظ در بریتانیای بزرگ را بنیادین بازگفته، وی در این کار، برگردان آزاد گرترود بل را به گونه‌ای ویژه برتر از کارهای دیگر شمرده و بر آن است که آن را بهتر از برگردان هرمان بیک‌نل که زمانی دراز را در شیراز گذرانده بود تا جوّ آن را در دل بپذیرد، می‌توان خواند. واگر ج. ه. هیندلی در سال 1800 به خوانندگانش در بارۀ کاربرد قالب‌ غزل هشدار داده بود، 18 غزل والتر لیف (1898) نشان می‌دهند که او هشدار به‌جایی داده است. جان پاین چهار سال پس از او، گزاره‌ای دیگر از سروده‌های حافظ در قالب غزل را به دست داد که اندکی خوشنودی برمی‌انگیخت، بازسرایی ر. لو گالین (1905) نیز چندان کام‌آمیز نبود. همین سخن را می‌توان در بارۀ آ. گویز (1927) گفت، چنان که از نام آن نیز برمی‌آید:

Les poèmes érotiques ou ghazals de Chems ad-Din Mohammad Hafiz en calque rhythmique et avec rhyme á la persane.

نگاهی فهرست‌وار به چگونگی پذیرش حافظ در باخترزمین را آ. کریمسکی در سال 1924 و در کیف، زیر عنوان Khafiz to yoho pisni بیرون داده که یان ریپکا هم در «تاریخ ادبیات ایران» خود بارها به آن استناد نموده است.

حافظ همواره شناخته‌تر می‌گشت: در سال 1881 نخستین برگردان آن به زبان چکی از چاپ برآمد، در سال 1891 راسموسن دانمارکی پژوهش خود را وقف وی کرد، و بسیار

پس از او در سال 1927 گزارۀ نروژی آن بیرون آمد. شمار برگردان‌های کوچک‌تر انگلیسی و آلمانی نیز بالا رفت و میان دو جنگ و نیز پس از سال 1945 برگردان‌های روسی و لهستانی گوناگونی از دیوان بیرون آمد؛ در سال 1960 گزاره‌ای محارستانی به چاپ رسید، و در سال 1944 کوششی شد تا حافظ به درون جهان تازی آورده شود.

هویداست که در منطقه‌هایی که حافظ از روزگار کهن ستوده می‌شد، برگردان‌های شمارمندی- شاعرانه یا میان‌سطری- انجام پذیرفته بود؛ برخی چاپ‌ها حتی یک «فالنامه» هم در پایان خود دارند. ستایندگان هندوستانی حافظ، ویرایش‌ها یا گزیده‌هایی را از دیوان بیرون دادند؛ برگردان‌های اردو را نیز هیچ نباید فراموش کرد. یک روایت میان‌سطری به هندی و برگردان‌های پنجابی گوناگونی در دست است، نیز به سندی هم کوشش‌هایی در راه گشودن حافظ گشته. در ترکیه برگردان پرارزشی از خامۀ عبدالباقی گل‌پینارلی برون ترواید، این برگردان به سال 1944 در استانبول بیرون آمده و برگرداننده‌اش به پُردانشی شناخته می‌شود.

دلبستگی به حافظ پس از جنگ جهانی دوم دنباله یافت. آ. ج. آربرری در «پنجاه سروده از حافظ» خود (1945 و 1953) به‌گزینی دلپسند از کارهای پیشین بریتانیایی‌ها به دست داده و پیش‌سخنی بر آن افزوده؛ از آن هنگام بازسرایی‌هایی به چاپ رسیدند که برخی کم و برخی بسیار به متن اصلی وفادار بودند و بیت‌های حافظ حتی یک کتاب آشپزی پارسی چاپ آمریکا را نیز آراست.

آنچه که آربرری در انگلستان کرد، هانری ماسه در فرانسه کرد. «جُنگ پارسی» (1950) او، کتابی است کارآمد. دکتر خانلری نوشتاری در «دل ایران» (1951) دارد، و ونسا مونتی برگردان گزینشی خود «نه غزل از حافظ» (1954) را به او پیشکش نموده است.

در آلمان سرایش حافظ گئورگ یاکوب را که همیشه به چنین چیزهایی دلبستگی داشت، به نگاشتن نوشتاری دلچسب در بارۀ میخانه و لوازم آن در «جشن‌نامۀ نولدکه» (1906) برانگیخت، پس روشن است که چرا هلموت ریتر بازسرایی زیبای خود را از سروده‌های حافظ در «جشن‌نامۀ یاکوب» (1932) بیرون داده است. واپسین برگردان ارزشمند حافظ به آلمانی به دست رودولف کایْل (1957) انجام یافته. سپس ی. کریستوف بورگل جنگی کارآمد در کتابفروشی رکلام بیرون داد (1972) که می‌توان آن را با «پنجاه سروده»ی آربرری همسنجی نمود، این کتاب نگاهی فهرست‌وار و نغز به پژوهش‌های پیوسته به حافظ و ویژگی‌ها و چگونگی سرایش غنایی پارسی نیز انداخته است. بورگل در کتاب باریکی به نام «سه پژوهش در بارۀ حافظ» (1975) کاروکرد خود را در زمینه‌های برگردان و نفسیر دنباله گرفته و در این کار به مفهوم «رندی» نگرشی ویژه انداخته و آن را با یکی از زبانزدهای گوته در دیوان باختری-خاوری یکسان دانسته، به خاطر چاپ تازه‌ای از برگردان روکرت از حافظ که به در سال 1988 بیرون داده، وامدارش هستیم. پس از آن که پژوهشگران یرآمد ایران روی بازسازی متن‌ها کار کردند، پژوهندگان اروپایی و آمریکایی کوشیدند دوباره سراغ مسئلۀ حافظ بروند. از آنجایی که نامه‌نگاری در زمان جنگ چندان ساده نبود، کار دوچندان شد. ظاهراً یکی از دشواری‌های بنیادین همان کاستی یکپارچگی غزل‌های وی بود که همروزگارانش هم او را زیر چنین سنجشی برده بودند. هیندلی در سال 1880 نوشت: «حافظ... این آزادی را به خود می‌دهد که با چشمان بیخود الهام، از زمین به آسمان و از آسمان به زمین بنگرد که با جستار سرودۀ ترکیبش جور باشد.» گرترود بل که در سرسخن برگردان خود کوشیده حافظ را از چشم‌انداز باختری تفسیر کند، از خویش می‌پرسد که چرا «کمابیش هیچ پژواکی» از رویدادهای سیاسی ایران در سروده‌های وی نمی‌توان یافت. وی با این گفتار نکته‌ای را پیش کشیده که 50 سال پس از آن بحث‌های آتشینی را به راه انداخته است. فریدریش فایت که در سال 1908 پایان‌نامۀ دکتری خود را در بارۀ «بازسرایی‌های از افلاتون در دیوان حافظ» نوشته، گونه‌ای «یکپارچگی اندیشگی» را در سروده‌های او یافته. هانس هاینریش شدر در کار استادانه‌اش «ماجرای گونه و خاورزمین» (1938) با پافشاری می‌گوید که حافظ جستارهای گوناگون را مانند بخش تکرارشوندۀ یک آهنگ با هم ترکیب کرده، این رایی است که پس از وی آ. ج. آربرری نیز نمایندگی کرده، وی طرحی می‌دهد که پیشرفت از گونه‌ای سادگی یادآور سعدی، به سوی ساختاری مانند یک آهنگ چندآوایی می‌باشد.

شدر به تفسیر کلاسیک سروده‌های غنایی حافظ وفادار می‌ماند و با کارل شولتس که در سال 1941 در نوشتاری گفته بود پیشرفت معنوی حافظ سراینده WZKM را می‌توان از راه عوض شدن تأکیدها و نام‌های اشخاص بازشناخت، مخالفت می‌ورزد، شولتس در آن نوشتار به گفتاری از محمود هومن به نام «حافظ چه می‌گوید» می‌پردازد. شدر در ناهمسازی با شواتس- که ندانسته- به برآیندهایی مانند آنچه که ر. لِسکو در کتابش Chronologie de loeuvre de Hafiz (1944) رسیده، دست یافته، می‌پردازد. وی دوره‌هایی را مانند نخ‌هایی که دانه‌های گوهر بیت‌های غزل را به هم پیوسته می‌دارند به گامه‌های گوناگون زندگی سراینده نسبت می‌دهد. نخستین بار این اندیشه به میان کشیده می‌شود که حافظ ستایش‌سرایی بوده که تردستانه بخش آغازین چگامه یعنی بخش کام‌گرایانه‌اش را ارابۀ اندیشه‌های «سیاسی» خود کرده، چنین است که معشوق مورد خطاب وی، در واقع ممدوح، فرمانروا یا وزیری است که سراینده به ستایشش درآمده است.

هنگامی که ه. ر. رومر متن آموزه‌نامۀ دانشگاهی خود «مسائل حافظ‌پژوهی» را در سال 1951 بیرون داد، به اندیشه‌های لسکو نزدیک شد و از این رای پدافند کرد که تاریخ دست‌کم برخی از سروده‌ها را می‌توان روشن ساخت. شوربختانه بارها می‌بینیم که یک غزل نزد آربرری و لسکو به دو گروه کاملاً دیگرگونه نسبت داده می‌شود و بر این پایه می‌توان گفت که تا راه حل هنوز راه درازی در پیش است.

یک سال پس از چاپ نگاه فهرست‌وار اما کارآمد رومر، دو نوشتار از گ. م. ویکنز در «بولتن مدرسۀ پژوهش‌های خاوری و آفریقایی» بیرون آمد که حافظ‌دوستان را برآشفته ساخت. وی پافشاری بسیاری ورزید که در پیشرفت سرایش پارسی، جای «نمایشنامه» تهی مانده و این چیزی است که از جهان‌بینی همگانی اسلامی آب می‌خورد؛ البته نفسیر وی مانند مبالغه‌ای است در صنعت ادبی «مراعات نظیر»، از یک مصرع به سرتاسر غزل. با این می‌توان هم‌آوا شد، اما او در «واکاوی معنی‌های نخستین و دومین غزل سوم حافظ» می‌کوشد در هر هنگام از واژگان پیوسته به ترکان شیرازی که اغلب مورد آزار بوده‌اند، هرگونه پیوند شدنی و ناشدنی را با احساس «ترکی» سراینده پیدا کند. می بویس در نوشته‌ای سخت با او رویارویی کرده، چون بر آن است که آن پژوهشگر بسیار پی چندمعنایی بودن واژگان نوشته‌شده رفته و خواندن شفاهی، ترانه و سرود را یکسو نهاده است. و براستی که هزاران‌هزار نیوشندۀ دانش‌نیاموخته از سخن حافظ لذت برده‌اند، بی آن که به اندیشۀ متن نوشته‌شده باشند. مری بویش می‌پذیرد که هر کسی می‌تواند برای هر واژه‌ای یک یا چند معنی دوم بیابد و از بازتاب‌های پشت پردۀ آن دم زند، معنی‌ها و بازتاب‌هایی که نمی‌توان به سادگی از کنارشان گذشت. نظریۀ ارزشمند ویکنز می‌تواند اندکی به دریافت مسئله‌ یاری رساند، اما نمی‌تواند آن را حل کند.

این دیدگاه‌های شدر را آ. بازانی، پژوهشگر ایتالیایی با دگرگونی‌هایی اندک، اقتباس نمود. وی نخستینۀ «غیراحساسی، اندکی خردگرایانه»ی حافظ را که غزل پارسی را از سروده‌های رومانتیک اروپا (و پیش از هر چیز از «بازسرایی‌ها»ی سرایش پارسی!) جدا می‌سازد، پیش روی همگان کشید. اما او پافشاری ویژه‌ای روی «غزل‌های وحشی» و «ساقی‌نامه» می‌کند و در ناهمسازی با شدر، آنها را در شمار دلنشین‌ترین و شخصی‌ترین سروده‌های سراینده می‌آورد.

خاورشناسان آمریکایی نیز به حافظ روی کرده‌اند؛ میشاییل هیلمن در سال‌های 70 به سنجش چاپ انتقادی غزل‌های حافظ مسعود فرزاد پرداخته و در سال 1976 نوشتار «یکپارچگی در غزل‌های حافظ» را نگاشته که گرنوت ویندفور آن را پس زده است. ایرج بشیری مانند هیلمن باز به تفسیر ترک شیرزای پرداخته، اما از نگاه ساخت‌گرایانه. در فنلاند هم هنری برومز خواسته گونه‌ای خویشاوندی میان حافظ و برخی نحله‌های نمادگرایی فرانسه بیابد، اما نخستین گام‌ها را نیز در راه نگارش کتاب‌شناسی حافظ برداشته است.

در برابر نفسیرهای غزل‌های حافظ در باختر که پیوسته انتزاعی‌تر می‌شوند، چند پژوهشگر ایرانی و روس می‌کوشند پیام «سیاسی» حافظ را کشف کنند. باده، دلدار، و محتسب را باید از نو شناخت؛ ای. س. براگنیسکی دنباله‌روی محمد بهار می‌شود و بر آن است که هراس از رخدادهای سیاسی را می‌تواند در زیر استعاره‌ها دریابد، و حافظ از نگاه او خواستار و مشتاق به آزادی شخصی بوده و در این راه خود را در جایگاه خطر نهاده، یک «رند» راستین بوده، این واژه از دیدگاه او «تجسم قهرمانیِ مبهم» حافظ است. یکی دیگر از پژوهشگران شوروی، شاایسلام شامحمدوف در نوشتاری در جشن‌نامۀ یان ریپکا می‌نویسد که حافظ استعداد خود را در خدمت آدم‌های ساده گذاشته؛ این همان «رند» ناب است که از زندگی روی زمین مزه می‌جوید و به خواب بهشت فروو نمی‌رود. بیت پرآوازۀ حافظ:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آگاه است

نشان می‌دهد که وی اهل «تدخیر دینی» است، هرچند که واژۀ همت و نیز همۀ درآمیزۀ بیت، به ایده‌آل ناب صوفیانه برمی‌گردد. اما حافظ از چشم‌انداز شامحمدوف آدم دورۀ نوزایی و سراینده‌ای پیشرفته می‌شود.

در اینجا باید از تاخت‌های اقبال به حافظ در چاپ نخست «اسرار خودی» (1915) نیز یادی کرد. این تاخت‌ها خود از ارزش پژوهشی ویژه‌ای برخوردارند، در بارۀ احمد کسروی نیز چنین است، وی بر آن است که سنجشگران باختری از این روی حافظ را بسیار دوست دارند که وی چهره‌ای متعادل از خاورزمین کامجو و نامولّد را به نمایش می‌گذارد.

اما براستی چه چیزی حافظ را چنین همسنجی‌پذیر ساخته است؟ در ایران به اندازۀ بسنده سرایندۀ برجسته هست، اما نام وی بسیار درخشنده‌تر از دیگر سرایندگان غنایی است. شدر و بازانی به‌حق به این نکته اشاره می‌کنند که ما برای دریافت درست بزرگی حافظ باید پندارۀ معمول باختری خود از سرودۀ غناییِ عشق‌های زودگذر را یک‌سوی نهیم. حافظ یک سرایندۀ دانش‌آموخته است و آدم باید پیش از بازگشایی همۀ زیبایی هر کدام از بندهایش، نخست تاروپود پیچیدۀ پیوندها و بازی‌های پیوسته به فن سخنوری را به سامان درآورد- ریپکا اشراۀ ویژه‌ای بر اهمیت این بازی‌های واژگانی و معنایی دارد. تازه هنگامی که ریشه‌های سخنورانه خوب دریافته شوند، می‌توان به بررسی پایه‌های گوناگون فهم و برداشت وی پرداخت یا امید به دریافت آنها داشت. سروده‌های حافظ آن تاریکی رومانتیک را ندارند، آنها الماس‌هایی تراش‌خورده‌اند، چنان خوش‌تراش که همواره به رنگ‌های تازه‌ای به نگر می‌آیند. روکرت یگانه برگردانندۀ آلمانی بوده که چیزی از این رنگ «غیررومانتیک» سروده‌های حافظ دریافته، اگر ریلکه در غزل‌واره‌هایی برای اوفِئوس می‌گوید:

ای حافظ من، گلزارهایی را ترانه کن که نمی‌شناسی-

مانند گلزارهای اصفهان و شیراز که در جام ریخته شده‌اند...

این را از راه احساسی شهودی، این ویژگی بسیار شفاف سرایش پارسی دریافته است. نمی‌توان چشم داشت که سراینده احساس‌های خود را از دست ما فرو ریزد؛ بالاترین هنر این است که احساس‌ها چنان پالوده شوند و نرم و بیخته گردند که در پایان بند بی‌نقصی بماند که همچون سرشک گلاب، بوی هزاران گل پیشین را بدهد. آنگاه آن بند به خوانندگان چنان می‌نماید که آنان با روحیات خود آن را نفسیر کنند و نقل نمایند.

شاید زیباترین بیان را ایران‌شناس دانمارکی آرتور کریستن‌سن کرده باشد که نوشتارش در ارج‌نهی به حافظ در کتاب شدر «ماجرای گوته و خاورزمین» (برگ 177)، به زبان آلمانی بیرون آمده؛ این نوشتار یکی از بهترین نوشته‌هایی است که در بارۀ حافظ نگاشته شده و به همسنجی سرایش وی با زیورهای آبگینۀ پارسی می‌پردازد، «با بهره‌گیری از بیکرانگی شکل‌های آرایشی و هندسی که با تناسب خوبی به سامان درآورده شده‌اند و طرح‌های خوش‌سبک گیاهان و گل‌هایی که در میانشان باندی آراینده همراه با گفتارهای قرآن و فریادهای پرهیزگارانه و نوشته‌شده به حروفی پیچ‌درپیچ و برجسته». ما می‌توانیم سخنی را به این بیفزاییم و آن این که چنین مجموعه‌ای رنگ خود را هر دم، بسته یه این که در زیر کدام روشنایی نگریسته شود، دگرگون می‌سازد. در اینجا به رویکرد ویکنز در زمینۀ «ویژگی غیرنمایشی بودن» سرایش پارسی نزدیک می‌شویم و نیز می‌توانیم از گوته یادی کنیم که در سروده‌ای که در دیوان برای حافظ گفته، می‌سراید:

این که هرگز به فرجام نمی‌رسانی،

ترا بزرگ می‌کند،

و این که هرگز نمی‌آغازی،

بخت توست!

چرا؟ چون گوته دانسته که قالب‌ غزل تا اندازۀ بالایی ویژگی‌های سرایش پارسی را تعیین می‌کند. قافیۀ تکرارشونده، سروده را اندکی آشفته و رنگارنگ بازمی‌نمایاند، و روح سراینده به جای آن که خود را روی یک نکته تمرکز دهد، به سوی‌های گوناگون می‌رود، چنان که گوته هم در دنبالۀ گفتارش می‌گوید: «برای سراینده‌ای که وزن، رعایت هجاها و قافیه بزرگ‌ترین سنگ‌های سر راهش می‌باشند، همین خود امتیازی بزرگ است که وی گره معماهایی که بر گردنش گذارده‌اند یا خود به گردن گرفته را بگشاید؛ به خاطر یک قافیۀ غیرمنتظره از یک استعارۀ خوب می‌گذریم و از هوش سراینده‌ای که توانسته در تنگاتنگی چنان، پایدار بماند، خورسند می‌شویم.» گوته در دنباله «چیرگی راهبر بالا» را در سروده‌های حافظ بازمی‌شناسد و می‌گوید که چنین سروده‌ای می‌تواند روان را آزاد سازد، در گرو این که آن به سطح روح ناب و پاک برسد. وی می‌دانست که نمی‌توان از تنها برون به داروی سر حافظ نشست؛ گوته می‌گوید که سخن مانند بادبزنی است که چشم زیبا را گذر می‌دهد و گاه هم به آن گمانی می‌بخشد.

باید به عرفان ایرانی و عرفان عاشقانه و ممتازی که احمد غزالی و روزبهان بقلی، همشهری حافظ به پیش برده‌اند برگردیم تا بتوانیم «شاهد» زیبایی باشیم و معنای زیبایی را به عنوان بالاترین تجلی یزدان دریابیم. آنگاه می‌توان سروده‌های وی را از هر پایه‌های درنگریست و تفسیر نمود- معشوق یک ساقی مهروی تواند بود، و فرمانروای سنگدل، سروری خدایی و دست‌نیافتنی: در هر کدام از حالت‌ها همۀ نام‌هایی که سراینده بر دلدار می‌گذراد، درست است- ترک زیباروی و سنگدل هر سه افق را در بر می‌گیرد. چون سراینده در برابر مفعول مهر خود، ارج‌نهی و پرستش او، همواره یک بنده می‌ماند و بس، بنده‌ای که پی خواست یار است. و اگر به سروده‌ای مانند ترک شیرازی که بارها و بارها نقل شده درنگریم، آن ترک را مورد آزار نمی‌بینیم، چنان که یک ترجمان مدرن آمریکایی در یان باره گفته: «این بیت پیش از هر چیز جذابیتی دارد که از کاربرد چیره‌دستانۀ صنعت «مراعات نظیر» به دست آورده: ما سه مفهوم گیتاشناختی داریم: شیراز، سمرقند و بخارا؛ سه مفهوم پیوسته به جهان اعضای تن داریم: دل، دست، و خال؛ یک ناهمسازی داریم که از سدۀ ایزدهم هستی یافته: ترک و هندو که در سنت کلاسیک سرورِ سپیدپوست، زیباروی و ستکار، و بردۀ سیاه، تهیدست و فرودست را نشان می‌دهند (در پیوند با این می‌توان به معنای اخترشناختی بهرام همچون «ترک آسمان» و کیوان همچون «هندوی آسمان» نیز اندیشید.) این بیت بی‌نقص و سخنورانه به سادگی این آرزو را به گفتار درمی‌آورد که در برابر خردتترین نشانۀ لطف یار/ فرمانروا/ یزدان باید بهترین دارایی‌هایی زمینی را پیشکش نمود.

می‌توان هر کدام از بیت‌های حافظ را چنین تفسیر نمود و تاروپودی شگفت از تصویرها را دید که می‌گذارند بسیار گوناگون تفسیر و تعبیر شوند. آنچه بر سر این افزون می‌آید، دلنشینی زبان است، که فین تیزن در دیباچۀ کارآمدش بر وزن‌شناسی پارسی بدان اشراه نموده- واژه‌ها ملودیک به هم پیوشته می‌شوند، هیچ درزی میانشان نیست، گروهای وزن‌شناسی به روشنی و بازی‌کنان و ساده برآورده می‌گردند، این در حالی است که هنگام بررسی کارهای سرایندگان دیگر معمولاً احساس می‌کنیم که آنان کوشیده‌اند و کار ذهنی دشواری را بر خود گمارده‌اند تا معنا و وزن را با هم پیوسته سازند. ویکنز در دانشنامۀ اسلام درست نوشته که حافظ «چند تا از ظریف‌ترین و از نگاه فنی ممتازترین سروده‌ها» را گفته. تا اندازه‌ای به بازی با مروارید می‌ماند و چنین به نگر می‌آید که جهان محسوس و جهان فرای آن با ترازِش و تعادلی کامل در آن هستی دارند. هیچ کس نمی‌تواند راز سرایش حافظ را بهتر از آن خاورشناس و سرایندۀ آلمانی که ما را با وفادارانه‌ترین برگردان غزل‌های حافظ سپاسگزار خویش ساخته، به گفتار درآورد، یعنی همان فریدریش روکرت که در «روزنوشت‌های شاعرانه»، بیش از صد سال پیش نوشته:

حافظ آن جایی که به نظر می‌آید،

تنها از محسوسات سخن می‌گوید،

دارد از فرامحسوسات می‌گوید،

یا آن جایی که گویا،

در بارۀ محسوسات چیزی می‌گوید،

مگر تنها از فرامحسوسات نمی‌گوید؟

راز وی فراتر از محسوسات نیست،

چون محسوسات او،

فرای محسوسات است.