عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

تأثیر شعر پارسی بر ادبیات آلمان/werner sundermann/persische dichtung/deutsche li

werner sondermann/deutsche literatur/persische

 

 

تأثیر شعر پارسی بر ادبیات آلمان

ورنر زوندرمن

امیر حسین اکبری شالچی

 

 

گروه فرستادگان هول‌اشتاین-گوتورپ که به نمایندگی فریدریش سوم روانۀ ایران شده بود، پس از شانزده سال در روز 23 ژوئیۀ سال 1639 به آلمان بازگشت. این گروه به آن آماج اقتصادی که برایش راهی شده بود یعنی آوردن ابریشم از راه روسیه برای بهره‌گیری در صنایع دستی آلمان، دست نیافته بود، اما ارمغان دیگری را همراه خود آورده بود. پاول فلمینگ یکی از رهسپاران با سرافرازی بسیار گفت: «ایران همراه ما به هول‌اشتاین آمد.» البته ما امروز می‌توانیم سخن او را کامل کرده بگوییم: «و نیز به همۀ سرزمین‌های آلمانی‌زبان». این دستاورد پیش از هر کس به شایستگی و کوشش‌های آدام اولئاریوس، منشی گروه برمی‌گشت. وی زبان پارسی به آموخته بود و برداشتی از باورها، آموزش و دانش، فرمانروایی و سامان اجتماعی‌ای که تا آن روزگار چندان شناخته نشده بود به دست داد. وی آگاهی‌های اندوخته‌اش را در سفرنامه‌ای که در سال 1647 بیرون آورده، در دسترس همگان گذاشته است. ارزش بالایی که ایرانیان بر سرایش می‌گذاشتند، سخت بر وی کارگر افتاده بود. ایرانیان حافظ و فردوسی، و البته پیش از آنها سعدی را که نوشته‌هایش پس از قرآن، برجسته‌ترین آموزه‌نامۀ ساختار آموزشی را می‌ساخت، به عنوان سرایندگان آوازه‌مند خود به او شناس کرده بودند. اینها اولئاریوس را چنان تکان داد که پس از سفرنامه‌اش، برگردانی از گلستان را با نامگوی [عنوان] «گلستان پارسی شیخ سعدی» بیرون داد. نیز در سال 1696 برگردانی از بوستان را که از هلندی به آلمانی ترجمانی کرده بود، به چاپ رساند، نامگوی آن «بوستان پارسی» بود.

از سال 1636 به این سوی، چند برگردان دیگر نیز از گلستان بیرون آمد که همه ترجمانی از فرانسه بود، اما برگردان اصل اولئاریوس بیش از همۀ آنها بر ادبیات آینده کارگر افتاد. همان گونه که هامّر-پورگ‌اشتال در سال 1818 روشن ساخته بود، سرچشمۀ داستان‌های جانوران، لطیفه‌ها و گفتارهای کوتاه و نغز هاگه‌دورن، هِردِر و گوته و نیز بسیاری دیگر، به اندرزها و داستان‌های آموزندۀ سعدی برمی‌گردد، هرچند آنان اینها را بدون اشاره به سرچشمه‌هایشان به یغما برده بودند.

کار شناخت ادبیات خاورزمین در سدۀ نوزدهم با Mille et une Nuite [هزار و یک شب] (1704 تا 1717) کار گالاند، و نیز برگردان‌های فرانسوی و لاتین جونز و رویستسکی از دیوان حافظ بالا گرفت. آنها خوانندگان آلمانی‌زبان را با جهان رنگارنگ سرزمینی افسانه‌ای و دوردست، و سرورده‌های سراینده‌ای که با عشق‌ستایی و باده‌ستایی آن روزگار جور درمی‌آمد، آشنا می‌ساختند. همچنین نوشته‌های سرگرم‌کنندۀ سعدی نیز نزد روشن‌اندیشانی که ارزش سرایشی خاورزمین را با انجیل همسنجی می‌کردند، و گذشته از این دین خرد و دین طبیعیِ دورۀ ارزشمند باستان، زندگی پدرسالارانه و حتی سرچشمۀ زبان آدمی و هنر زبانی را در خاورزمین می‌جستند، نیز ستوده می‌شد. به ویژه هردر که از سال 1782 بخش‌های گوناگونی از ادبیات پارسی را بازسرایی کرده، در این میانه بسیار پذیرا بوده است. جُنگ چهارم او «برگ‌های پراکنده» (1792)، گلدسته‌ای از گل‌های سرایندگان خاوری است که بیشترشان در گلستان سعدی روییده‌اند. جنگ ششمش (1797) هم غزلی به نام «گل‌های بهشت» دارد که به روشنی از حافظ است. هردر در بارۀ سعدی و حافظ می‌گوید:

«از سروده‌های حافظ به اندازۀ بسنده داریم؛ سعدی برایمان آموزنده‌تر بوده است.»

سروده‌های وی را نیز چنین می‌بیند:

«انگار زیباترین سخنان انجیل جامۀ تازه‌ای به بر کرده باشند.»

اندیشه‌های هردر رومانتیک‌ها را تکان سختی داد. هنگامی که وی در نوشته‌های خاوری، چهرۀ ایده‌آل آدمی‌گرایی ناب و زیبایی را می‌جست، فریدریش اِشلِگِل در پی آن بود که با به کار داشتن نیروهای رازآگند افسانه‌های خاورزمینی، به اشتیاق هنری خود پاسخ خوبی دهد. فراخوان وی «اوج رومانتیک را در خاور بجویید» (1800)، دلبستگی همگانی شهروندان دانش‌آموخته به خاورزمین را در آن سال‌ها به اوج خود رساند. البته آهنگ اشلگل پیش از هر چیز فرزان و خرد هندوستانی‌ها بود، اما رومانتیست‌ها با آغوش باز پذیرای ادبیات پارسی هم بودند. و اما این پذیرایی از آنجا شدنی گشته بود که دلبستگی مردم در نیمۀ دوم سدۀ هجدهم به گونه‌ای بود که بررسی ژرف زبان‌های زندۀ خاور نزدیک را می‌خواست. در این جا باید در کنار «مدرسۀ زبان‌های خاوری ویوانت» که در پاریس به سرپرستی دو ساسی، پدر خاورشناسی فعالیت می‌کرد، از «آکادمی خاورشناسی» نیز نام برد. یوزف هون هامّر پورگ‌اشتال، یکی از پربارترین ترجمان‌های سروده‌های پارسی، تازی و ترکی از چنین آکادمی برآمد. بازدۀ زندگی وی بیش از صد برگردان را در بر می‌گیرد: هامّر بیشتر برای برخی از لغزش‌ها و سهوها، اقتباس بی‌چون‌وچرا و ناشی‌گری‌های سبک‌شناختی، زبان بیش‌ازاندازه آراستۀ برگردان‌هایش، به گونه‌هایی رنگارنگ محکوم شده و سخت سرزنش گشته است. امروزه روشن شده است که برگردان‌های او و نیز یگر کارهایش را نمی‌توان چندان کامیابی ویژه‌ای برای ادبیات آلمان دانست. نخستین برگردان کامل دیوان حافظ در سال 1813/ 1812 به کلک او بیرون آمد. جُنگ‌هایی که وی از سال 1809 به این سوی، با نام «گنجینه‌های خاورزمین» بیرون آورد، آزمون‌های تازه‌ای در راه شناخت هنر سرایشی پارسی بودند، نیز در سال 1818 «تاریخ شیوایی سخن در ایران همراه با گلچینی از سروده‌های 200 سرایندۀ ایرانی» را از چاپ برآورد. وی در این کتاب با به‌کارگیری سه جنگ پارسی، نخستین بار کوشیده تا شرحی دامنه‌دار از ادبیات چکادی پارسی را به زبان آلمانی به دست دهد. در آن می‌گوید:

« از باغ بهاری سرایش پارسی، بوی گلِ همۀ هنر سرایشی خاورزمین می‌آید. شمشیر خوش‌سخنی پارسی، هندی‌ها، تازیان و ترکان را بر زمین افگنده است.»

گوته در سال 1814 از راه برگردان‌های هامّر، با حافظ آشنا شد. این آشنایی وی راه به چرخشی در سروده‌هایش انگیخت، وی کوشید جامۀ خاوری بر سروده‌هایش بپوشاند و در «دیوان غربی‌شرقی» خود که در سال 1819 بیرون آمد، چنین کرد. روشنگری‌های گوته در «یادداشت‌ها و نوشتارهایی برای دریافت بهتر دیوان غربی-شرقی» پیش از هر کس به هنر شیوایی هامّر نگاه کرده است. گرچند روحیۀ گوته در آلمان روزگار جنگ آزادی با رواج و کشش‌های زمانه هماهنگ بود، اما وی مانند سرایندگان رومانتیست برای دلجویی از خویش به عرفان خاوری روی نکرده بود. اتفاقاً وی درست همان‌ها را به خاطر جهان‌گریزی و تاریک سروده‌هایشان، سخت زیر پتک سرزنش گرفته بود. گوته حافظ را خویشاوند نزدیک خود می‌دانست، او را دوقلوی معنوی خود می‌شمرد و می‌خواست تنها با او همنشینی کند. وی به روشنی با ما در میان گذاشته که ارزش ویژۀ سروده‌های حافظ را بسته به چه چیز آن می‌داند:

«چون مزۀ آن را می‌چشند و خود را با آن هماهنگ می‌سازند.»

بی‌گمان آنچه که وی را به حافظ نزدیک می‌ساخته، همانندیِ چگونگی استادی آن دو در سرایش و یکی بودن بسیاری از بینش‌هایشان است.

گوته هم مانند حافظ می‌توانست خود را سراینده‌ای عامی بشمارد، که از مهربانی فرمانروای روزگار خود بهره‌ور گشته و به خواست خود کمر خدمت به او بسته است. او نیز همانند حافظ که قرآن را از بر می‌دانسته، از دورۀ آغازین خردسالی خود با انجیل آشنا شده بود و در خاورزمین آفتابی زندگی کرده بود و آن را دوست داشته بود. همراستایی زندگانی آن دو را می‌توان با بررسی بسیاری از چهره‌هایی که در دیوان غربی-شرقی نام برده شده‌اند، درست‌تر دریافت. تیمورِ حافظ، ناپلئونِ گوته است؛ شاه شجاع وی، همان کارل آگوست گوته است. گوته در غزل‌های حافظ مرام میانه‌روانه شادی‌آمیزی را می‌دید که به غنای گیتی یاری می‌رساند، از دور به رازهای یزدان نگاه می‌انداخت، خشک‌مذهبی را هم مانند لذت جنسی به دیگرسوی پرتاب می‌کرد و با تکانی شک‌آمیز، خود را از میان خیزاب‌های رویدادهای زمانه بیرون می‌کشید و پیوندی هماهنگ از شادابی جوانی و فرزان و خرد دورۀ سالمندی پدید می‌آورد، درست همان چیزهایی که ایده‌آل گوته بود.

این که آن سراینده تا چه اندازه می‌توانسته زیبایی غزل‌های حافظ را حس کند، تاریک خواهد ماند. مفهوم‌هایی که او یاد می‌کند (اندوه‌گریزی رندانه، حال‌وهوایی که حافظ جاودانه و ناب و شادی‌آمیز از خود متصاعد می‌کند)، گسترده‌تر و همگانی‌تر از آن هستند که بتوان در باره‌شان چیزی گفت. ناسازگاریِ میانِ حافظِ آزاداندیشی که سروده‌هایش از کنار قرآن می‌گذرد، و آموزگار مدرسۀ خداشناسی بودنش در نوشته‌های گوته هم بازتاب می‌یابد، در بخش غنایی به گونۀ شکافی کلان میان دو دوقلو، و از دیگرسوی در یادکردی در «یادداشت‌ها و نوشتارها»، گوته بر آن است که حافظ از سر مهر دوستانه‌اش به آدم‌هاست که می‌سراید:

«یک چیزی که آنان از دل‌وجان، سبک و ساده بشنوند، چیزی که بر دشواری‌ها و مسائل و ناگواری‌ها چیره شود.»

وی نباید در این کار، همۀ آنچه را که می‌گوید باور داشته باشد و بر پایه‌اش زندگی کند:

«سرایندۀ ما [حافظ] خود ارزش بالایی بر سروده‌های بسیار روانش نمی‌نهد، چون شاگردانش تازه پس از مرگش دورش را گرفتند.»

این حکم شگفت در بارۀ سروده‌های حافظ روشن می‌سازد که گوته که سرایش‌هایش پاره‌های دینی بزرگ است، به‌هیچ‌روی با سرایندۀ شیراز یکسان نیست و آشکار می‌نماید که چرا وی پیوسته پافشاری می‌کند که حافظ را تنها می‌توان در چارچوب ملی و زمانی‌اش درست شناخت. به‌هرروی حافظ نزد گوته همچنان دوست‌داشته‌ترین سرایندۀ پارسی‌گوی می‌ماند. آبرویی که گوته در ادبیات آلمانی به حافظ بخشیده، تاکنون دستیافتِ هیچ‌کس دیگر، حتی خیام هم نشده است.

دیگر نمایندگان سرایش کلاسیک پارسی «هفت اختران» یعنی فردوسی، انوری، نظامی، مولانا، سعدی، و جامی در همسنجی با حافظ نقش فروتری داشته‌اند. در «کتاب رویکرها» و «کتاب آزادگی‌ها»، شمار بالایی از گفتارهای نغز سعدی به دست داده شده که به آزمون‌های زندگی و هوشمندی کارآمد وی بر می‌گردد. دیگران همه در پشت سر او می‌مانند. آنچه درخور نگرش است این نکته است که انوری برای درباری بودنش از میان دیگران ویژه گشته و تا اندازه‌ای به خاطر پیوندهای شخصی خود، پشتیبانی می‌شود، در جایی که واکنش پرشور فردوسی در برابر سلطان محمود، پذیرشی نمی‌یابد.

سرایندۀ دیگری که به چشم می‌آید، عطار است که با برگردان آزادی از پندنامه‌اش به نامگوی «کتاب سخنان نغز» بادآور سخت‌گیری‌های اخلاقی کانت گردیده است.

دیوان غربی-شرقی همچون بخشی از آفرینش‌های ادبی گوته در آگاهی خوانندگان آلمانی بسیار کارگر افتاده و به آنان دریابانده که یک ادبیات پارسی هستی دارد که دیگرگونه، اما همتراز می‌باشد. اما دیوان به آن توده‌پسندی که گوته آرزو داشت، نرسید. برخی از نسخه‌های چاپ یکم دیوان تا آغاز سدۀ بیستم هنوز هم به فروش نرسیده بود. لیک در میان دسته‌ای از سرایندگان که از رومانتیک متءثر بودند، پذیرش کلان‌تری یافت. از میان آن سرایندگان باید هاینریش هاینه را به نام یاد کرد. دیوان گوته از راه نوشته‌های فریدریش روکّرت که نزد هامّر پارسی آموخته بود، ژرف‌تر کارگر افتاد. آن گونه که روکرت خود در جُنگ «گل‌های خاوری» (1822) ستایش‌آمیزانه گفته، پس از خواندن دیوان گوته خود را با حافظ همدل یافته و جنگ خود را سروده است. استعداد وی در فراگیری پرشتاب زبان‌های بیگانه، چیرگی‌اش بر زبان مادری، احساس سرایشی‌‌ای که با آن توانست حال‌وهوا و تصویرهای بسیار گوناگون شخصیت‌های رنگارنگ را مانند خودشان دریابد و بازگوید، آمادگی فداکارانه‌اش برای ویژه ساختن استعداد خود برای استادان بیگانه، همه و همه دست به دست هم داد و وی را بزرگ‌ترین بازسرای ادبیات خاوری در گسترۀ زبان آلمانی کرد و او را میانجی ناب و بی‌غش ادبیات آدمی نمود. روکرت در سال 1820 با بازسرایی‌هایی از دیوان مولانا خود را نشان داد. گذشته از این که وی با این کار، خوانندگان پرشماری را با سرایش عرفانی پارسی آشنا ساخت، برای نخستین بار قالب غزل را از ادبیات پارسی به زبان آلمانی آورد. در سال 1824 هم بخش‌های برگزیده‌ای از اسکندرنامۀ نظامی بیرون آمد. روکرت در نخستین کارهایش بیشتر می‌کوشید ساخت سرایش بیگانه را درست انتقال دهد و به درونۀ آن چندان درنمی‌نگریست. در سال 1819 نوشت که هر کس بخواهد روح سرایش پارسی را دریابد باید دیوان گوته را بخواند و برای دریافت سرایش پارسی باید روی به نوشته‌های هامر و بازسرایی‌های وی نماید. روکرت در زمینۀ گونه‌های دیگر سرایش، قصیده و رباعی، تناوب‌های دشوار سرایشی، کوشش‌هایی ورزیده است و حتی کوشیده وزن‌های شعر پارسی را با گونه‌ای هماهنگ در زبان آلمانی برگردان کند. در برگردان‌های آینده‌اش که چون در گاهنامه‌های فنی و پژوهشی و پس از مرگش بیرون آمدند، کارگر نیفتادند، کوشید در برابر از دست دادن اندکی از زیبایی زبانی به نازک‌سنجی بیشتر در برگردان و نیز «تنۀ سرایش» دست یابد. سرآمد آنها می‌تواند برگردان بوستان سعدی باشد. اما کلاً باید گفت که ارزش زبان‌شناختی برگردان‌های روکرت با تأثیر وی بر خوانندگانش نسبتی منفی دارد. این بیشتر بازسرایی لطیف سروده‌های مولانا و سرایش‌هایی که در پی و هم‌احساسی با سرایندگان دیگر سروده، بوده که وی را به آوازه‌ای رسانیده است.

آگوست فون پلاتن-هالرمونده نیز نیز در پی خواندن دیوان [گوته] کششی به سوی ادبیات پارسی پیدا کرد. اگر روکرت نخستین بار غزال‌های زبان آلمانی را بیرون داد، پلاتن هم نخستین کسی بود که آنها را به قالب اصیل سرایش آلمانی درآورد (1821). شایان نگرش، جنگ سرایشی «نوشته‌های آمیخته» است که وی در سال 1822 بیرون داده. در آنجا یک زنجیره غزل را با نام «آینۀ حافظ» می‌یابیم که روکرت در آنها بهتر از هر آلمانی دیگری از احساسات آزادی که آهنگشان دستیابی به زیبایی ایده‌آل است، و به ویژه از گونۀ خاص عشق در سرایش پارسی، بهره‌مند است. اما در جنگ دیگرش «غزل‌های تازه» (1823) جامۀ خاوری خود را باز فرو می‌اندازد. «خاورزمین گذشت اکنون این قالب‌ها را از ما ببینید.» گذشته از اندک کسانی چون گوته و روکرت که هنر زبانی پلاتن را در اوج دیده می‌ستایند، واکنش تودۀ خوانندگان در برابر این کوششِ تاب‌فرسا در راه کاشتن یکی از قالب‌های سرایش پارسی در زبان آلمانی، پس‌زنانه بود. شکوهناک شمردن زیبایی‌دوستی پذیرفته نگشت و ادعاهای بالایی که قالب غزل را گونۀ نغزی از سرایش می‌شمرد به این انجامید که غزل، ساختگی و بی‌احساس دانسته شود. سخن هجوآمیز ایمرمن در بارۀ قالب‌های ادبی خاورزده را بسیاری کسان شنیده‌اند:

«بدبخت‌ها! شماها میوه‌های باغ شیراز را می‌دزدید و می‌خورید و می‌خورید و سپس غزل استفراغ می‌کنید.»

آنچه کمتر کسی شنیده، این است که پلاتن در سال 1820 به کار بررسی و پژوهش زبان پارسی درآمده، گزیده‌ای از 223 سرودۀ حافظ را که با دست خود نگاشته بوده همیشه همراه خود داشته، پنجاه غزل او را به آلمانی برگردان آزاد کرده که البته پس از مرگش یعنی تازه در سال‌های 1839 و 1880 بیرون آمده، و نیز این که حتی در سال 1821 برنامۀ چاپ یکی متن پارسی را در سر پرورانده است.

اگرچه رمانتیک، ادبیات خاوری را بزرگ‌ترین بخش آموزش معنوی می‌شمرد، ارزش آن به زودی گزند کلانی دید، چون دشواری‌های بزرگ برگردان سرایش خاوری و بیگانگی بنیادین هنجارهای زیباشناختی آن پدیدار شد. پیامد آن از یک سوی این بود که کاخ جستارهای سرایشی فرو ریخت و بگردان ادبی نازک‌سنجانه‌ای خواستاری شد تا در بازسرایی‌ها به درستی زبان‌شناختی نگرش شایسته‌ای شود، و از دیگرسوی، اندیشه‌ها و تصویرهای وام‌گرفته کم‌ یا بیش در سرایش‌های خاورمانند ماند. تودۀ خوانندگان را تنها هنگامی می‌شد برای زمانی دراز نگاه داشت که به هر دو سوی گفته شده، درنگریسته شود.

خط یکم که به دست فریدریش روکرت بنیادگذاری شده بود، در سه‌یکِ دوم و سوم سدۀ نوزدهم هواخواهان و نمایندگان بسیاری پیدا کرد. گراف آدولف فریدریش فون شاک سخن‌گستری هنرمند چون خود روکرت بود و چنان خوش‌قریحه که می‌توانست هر سخنی را به نظم درآورد، در این زمینه بسیار کامیاب گشت و بسیاری کسان ارزش او را شناختند. با این همه وی قالب‌های خاوری‌مانند و آزمودۀ روکرت را که دیگر سنت شده بود، پس زد و کوشید تا درونه‌ها را نازک‌سنجانه‌تر برساند و به زبانی دلپذیرتر سخن گوید. برگردان‌های وی از بخش‌های شاهنامه که در سال‌های 1851 و 1835 و 1865 بیرون آمد، وی را محبوب‌تر از روکرت ساخت. خواست سراینده این بود که تودۀ مردم آلمان شاهنامۀ فردوسی را در کنار حماسۀ نیبلونگن لیدر بنشانند. هرچند این کام وی برآورده نشد، اما سرایندۀ شاهنامه در نیمۀ دوم سدۀ نوزدهم، پس از حافظ بیش از هر نویسندۀ پارسی‌زبانی شناخته گشت. به ویژه داستان نبرد رستم و سهراب که یادآور حماسۀ هیلده‌براندزلید بود، فردوسی را نامدار ساخت. به برگردان آیندۀ شاک، برای نمونه 47 رباعی خیام که در سال 1878 بیرون آمد، چندان نگرشی نشد. اما سروده‌هایی که خود وی در جامۀ خاوری گفته بود، با پیشواز بسیار خوبی روبرو شد. جای پای خیام را به روشنی می‌توان در این سروده‌ها دید.

سرایندگانی که انگیزۀ کار خود را در ادبیات پارسی یافته بودند، بسیار پرشمار بوده‌اند. کار بیشترشان گذرا بود، مانند سروده‌های حافظِ گوتفرید کللر، یا کسانی که به پسروی از پلاتن خواستار گونۀ آلمانی قالب غزل بودند که از میانشان می‌توان از گایبل، لیلین‌کرون، هوفمانزتال و گئورگه نام برد. گئورگ فریدریش دامر را می‌توان پرارزش‌ترین سرایندۀ خاورگرا شمرد، هرچند که کوشش‌های او کمابیش فراموش گشته. دامر در برگردان خود، سروده‌های وی «حافظ، جنگی از سروده‌های پارسی (1848)» را بنیاد کار خود نهاد. اما این نویسنده سرچشمه‌های دردست را بسیار آزاد به کار درمی‌آورد، آنها را بلندکوتاه می‌کرد، و چنان از پاره‌های سروده‌های گوناگون، سرایش‌های تازه‌ای می‌ساخت که ناچار یابد آنها را کار خود دامر انگاشت. اگر وی حافظ را نویدگر دوستی ناب و ایده‌آل این‌جهانی و آدم‌دوستی دانسته و سروده‌هایی چون

از هر آنچه دلت را شاد می‌کند، لذت ببر

اما دل برادرت را میازار!

گفته، شایستگی و حق آن را هم داشته است. وی بسیار کامیاب شد، اما زمانی به درازا نکشید که «سروده‌های میرزا شفیع» فریدریش بودن‌اشتدت از او پیشی گرفت. این سروده‌ها نخستین بار در سال 1851 بیرون آمد و تا سال 1921، 168 بار چاپ شد. وی آهنگ (لحن) ساده و مردم‌پسند سخن، شادی و جدیت، عواطف و خرد را به هم پیوند می‌دهد، و کام‌آمیز به هم باز می‌رساند، و در این کار رهرو راه ذهنیات و روش دامر است. بودن‌اشتدت در پی رهسپاری به ایران آغاز به آموختن زبان پارسی کرد و توانست پیشرفت ادبی خود را در سال 1877 با کامیابی در برگردان سروده‌های حافظ و خیام (1881) به نمایش گذارد. برگردان سروده‌های خیامش به زودی کارهای دیگرش را زیر سایۀ خود گرفت.

پس می‌توان گفت از زمان گوته و سدۀ نوزدهم تاکنون تنها یک سرایندۀ پارسی‌گوی در ادبیات آلمان حق اقامت یافته: حافظ. ستارۀ بخت او را هم پس از آن که فیتس‌جرالد در پایان سده، برگردانی از سروده‌های خیام را در دسترس جهان انگلیسی‌زبان گذاشت، اندک‌اندک تاریک گشت. خیام در آلمان همچنان برادر کوچک سرایندۀ شیراز ماند. حافظ توانست به عنوان نویدگر اندیشه‌های مردان لیبرالی چون کللر، شاک، دامر، بودن‌اشتدت نزد شهروندان آزاداندیش ارج و جایگاهی یابد. البته این را هم نباید فراموش کرد که دم‌دوستی او را می‌توان به عنوان زمینۀ زندگی بی‌دردسر، از نگاه سیاسی پارسایانه، و امروزبینانه دریافت.

سدۀ بیستم دنبالۀ سنت‌ سدۀ نوزدهم را گرفت. پژوهشگران و ترجمان‌های پارسی‌دان کوشیدند با برگردان دوبارۀ متن‌های ورجاوند، چهره‌های سرایندگان پارسی‌گو و برداشت حال‌وروز و اندیشه‌هایشان را در ادبیات آلمان کامل‌تر کنند و در برخی موردها لغزش‌های پیشین را بزدایند. هرچند ایشان خدمت‌های بسیاری در این زمینه کرده‌اند، اما گسترۀ کارهایشان هرگز به میراث کلان سدۀ پیشین نمی‌رسد.

در زمینۀ کاربرد آزاد انگیزه‌های خاوری در سرایش آلمانی نیز توهین است. بی‌گمان پس‌سرایی‌های کلابوند از سروده‌های حافظ (1991) و خیام (1921) بیش از کارهای دیگر شناخته شده‌اند. سراینده به درستی می‌گوید که شناخت ارزش راستین ادبیات پارسی که «زیبایی و ژرفایش با بزرگ‌ترین دستاوردهای همۀ دوره‌ها برابری می‌کند.» به هر روی به اندازۀ شایستۀ خود نتواند رسید، از این روی سخن و گفتار خویش را به آن دو ایرانی پیشکش می‌کند و ناچار به همین بسنده می‌نماید. وی آنان را خویشاوند معنوی خود می‌بیند. سروده‌های حافظ را از جان و دل بازمی‌سراید. «درد او درد من است، لبخندش لبخندم.» خیام کلابوند بر خلاف خیام فیتس‌جرالد که در برگردان انگلیسی او چهره‌ای اخلاقی بود، خیامی است سرکش و پر از شور شیدایی که شهوداً بازسازی شده، خیامی که کمتر دیده شده، اما بی‌گمان هستی داشته است. در میان برگردان‌های کلابوند پاره‌هایی یافته می‌شوند که توان بیان بسیار بالایی دارند. البته سراینده به برگردان زبان، بسنده نمی‌کند. وی سرایندگان پارسی‌گوی را در جهان آزمون‌های آلمانی می‌نهد.

گرچند هانس بتگه چهرۀ حافظ (1917) و خیام (1921) را در چارچوب برگردان‌های خود به پنداشت درمی‌آورد، با آهنگ و اندیشه‌ای بسیار دیگرگونه به سرایش خاوری روی کرده بود. وی می‌خواست همانند هرمان هسه و ماکس دوتندی در دلِ رازآلودیِ پرتب‌وتاب اروپایی که صنعتی شده اما خویشتن را گم کرده و از همین روی مردود است، و نیز در گیرودار پیامدهای آن، ماشینی شدن و ازخودبیگانگی، از چنگ نابودگنندگان همۀ دستاوردهای فرهنگی و ریشه‌مند بگریزد.

اگر چینی موضعی به معنای ستایش آن اندیشه در ادبیات پارسی باشد که همراه سرزنش، اندرز و هشدار، مردم را به شرکتی پرتکاپوتر و نیکوتر در جامعه فرا می‌خوانند، آنگاه این رای باز هم درست‌تر خواهد بود، چنان که تنها تفسیرپذیری عرفانی سروده‌های پارسی (برگردان یاکوب از حافظ) یا متنی بیگانه برای نگهداشت از هنر زبانی غنیمت شمرده می‌شود («سروده‌های کوتاه و پرمعنای پارسی» ارنست برت‌رام، 1943)، یا اگر این هر دو کار با هم به انجام رسند هم آن رای درست‌تر خواهد بود.

افزون بر این زیباگرایی زبانی باید میدان گسترش شروده‌ها را محدود سازد، همچنان که کاربرد بلندپروازانۀ غزل نیز باید در سرایش غنایی آلمانی کرانه‌مند گردد.