عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

طالع بینی که پیشبینی هایش به دست خودش به وقوع می پیوست (داستان)

طالع‌بینی که پیش‌بینی‌هایش به دست خودش به وقوع می‌پیوست!

 

 

شری چینموی/ امیر حسین اکبری شالچی

 

 

پدر و مادر پسر جوانی درگذشتند و پول و دارایی انبوهی را برایش به جای گذاشتند. چنین بود که وی یک‌شبه پولدار شد و دیگر هیچ نیازی به کار کردن نداشت. به جای کار، دنبال سرگرمی‌هایی که خود دوست داشت، می‌‌رفت. یک روز به موسیقی دلبسته می‌شد، فردایش می‌خواست تنیس‌باز بزرگی بشود، و باز فردایش به سرگرمی دیگری کشش نشان می‌داد.

همواره سرگرمی دیگری می‌جست و در یک زمینه بند نمی‌ماند و توان پایداری و ماندن در هیچ کدام از رشته‌ها را نداشت. از فروختن دار و ندار خود، شاد می‌شد و پول بسیاری را هزینه می‌کرد و هیچ پروایی نداشت، چون هنوز دارایی کلانی در چنگش بود.

یک روز آغاز به ستاره‌بینی کرد و خواست آینده‌ی همه را برایشان پیش‌بینی کند. همه این کار او را شوخی می‌شماردند، چون می‌دانستند که ستاره‌بینی هم یکی از صدها سرگرمی اوست، با این همه مردم می‌خواستند چیزی از پیش‌بینی‌های او بشنوند. از سوی دیگر چون او دشواری برای کسی درست نمی‌کرد و مایه‌ی رنجش مردم نمی‌شد، آنها هم به او کاری نداشتند.

روزی عمویش به پیشش آمد. وی که عمو را سخت جگرخون دید، پرسید: "چرا چنین جگرخونی؟"

عمو گفت: "جگرخونم چون کیسه‌ام تهی است. سخت بی‌پول مانده‌ام!"

جوان به پیشنهاد گفت: "بگذار ستاره‌هایت را ببینم! تا ببینیم آینده‌ات چیست!"

پس از آنکه به ستاره‌بینی عمویش پرداخت، گفت: "می‌بینم که تا یک ماه دیگر درست همان اندازه پول که می‌خواهی به دست خواهی آورد!"
عمو با ناشکیبایی پرسید: "راست می‌گویی؟"

"راست راست! این را ستارگانت روشن و هویدا می‌گویند. تا یک ماه دیگر دشواری‌های پولی تو داستان فراموش‌شده‌ای بیش نخواهد بود!"
روشن است که عمو از این سخن بسیار شاد شد. هر روز چشم داشت تا چیزی روی دهد، اما هیچ گشایشی پیدا نشد. در واپسین روز به خانه‌ی برادرزاده‌اش رفت. دید وی آسوده در میان باغ نشسته، ناگهان یقه‌اش را گرفت و گفت: "یک ماه گذشت و من هنوز دستم تهی است. چرا تو گمان می‌کنی که مردم چنین نادانند؟ برای خدا هم که شده از این کارهایت دست بردار! ستاره‌بینی کار تو نیست!"
جوان با خونسردی پاسخ داد: "عموجان، من به تو گفتم یک ماه درنگ کنی. هنوز یک ماه نشده!"
"ای دیوانه! امروز واپسین روز است. که باید امروز به من پول بدهد؟ تو یا نادانی یا دروغگو. از ستاره‌بینی هم هیچ چیزی درنمی‌یابی!"

"چرا! برای من مانند روز روشن است که آن پول به دستت خواهد آمد. روز که هنوز به پایان نرسیده!"
ستاره‌بین خودگفته، بی‌درنگ به اتاق کناری رفت و در یک دم با پولی انبوه برگشت. شادی‌کنان پول‌ها را به دست و بال عمو ریخت و گفت: "دیدی پیش‌بینی من درست بود؟"
عمو چهره‌اش باز شد و گفت: "آری، درست بود! بسیار از تو سپاسگزارم!"
آموزگاری همان دم از آنجا می‌گذشت. وی تنها شنید که عمو در پایان برای پیش‌بینی درست از او سپاسگزاری بسیار کرد، اما نمی‌دانست که برادرزاده، خود پیش‌بینی‌اش را به واقعیت درآورده! این آموزگار دیرگاهی بود که می‌خواست پیش ستاره‌بینی برود تا وی نگاهی در ستاره‌های دخترش بیندازد، به او گفت: "من هم یک کاری دارم: دختر من هم سرانجام باید روزی عروس شود. آیا شما می‌توانید به من بگویید که وی به زودی شوهر شایسته‌ای پیدا می‌کند یا نه؟ شوهرش باید دارا و دانش‌آموخته باشد تا دخترم از آینده‌ی خود اندیشه‌ای در سر نداشته باشد!"

جوان نگاهی به ستاره‌های آموزگار انداخته گفت: "شما تا دو ماه دیگر داماد نیکی خواهید یافت. ستاره‌ه‌ای شما می‌گویند که دخترتان از آموزش خوبی هم بهره‌مند است. بی‌گمان شوهر شایسته‌ای برایش پیدا خواهید نمود!"
این همان سخنی بود که آموزگار دوست داشت بشنود! بی‌درنگ زمینه را برای عروسی دخترش هموار کرد. حتی آشپز و پیشکاران خود را به کار برگزاری جشن گمارد. روزها سپری می‌شدند و هیچ خواستگاری برای دختر پیدا نمی‌شد، اما آموزگار چنان از ستاره‌بین مطمئن بود که امید خود را از دست نداد.

کم و بیش دو ماه به پایان رسیده بود که پدر کمی آشفته شد. به خانه‌ی جوان ستاره‌بین رفت و از او پرسید: "شما مطمئن هستید که دختر من عروس خواهد شد؟ من خود را برای برگزاری جشن آماده کرده‌ام. حتی برایش زیور و طلای عروس هم خریده‌ام، اما هنوز هم سر و کله‌ی هیچ دامادی پیدا نشده! اگر پیش‌بینی شما درست درنیامد، چه؟"

ستاره‌بین گفت: "چرا این گونه اندوه‌ها را به دل راه می‌دهید؟ مگر در این روستا کسی داراتر از من هم هست؟ تازه من خوش‌چهره و دانش‌آموخته هم هستم."

 آموزگار گل از گلش شکفت و گفت: "شما؟ من چگونه این چشمداشت را داشته باشم که شما دختر مرا بگیرید؟"

جوان گفت: "خب، چرا که نه؟"

آموزگار شاد گفت: "شما هم دارا هستید و هم خوش‌چهره و هم دل خوبی دارید، پس همه‌ی پیش‌گروها را دارید! می‌خواهید با دخترم عروسی کنید؟"

"روشن است که می‌خواهم! اندیشه‌تان آسوده باشد! فردا جشن را برگزار خواهیم کرد!"

چنین بود که ستاره‌بین جوان براستی با دختر آموزگار زناشویی کرد تا پیش‌بینی و سخنش درست درآمده باشد.

زنش بسیار خردمند از آب درآمد. از گوشه و کنار شنید که شوهرش پول کلانی به عموی خود داده بوده تا پیش‌بینیش درست درآید و او را هم برای همین گرفته! از اینجا بود که به  او روی کرده گفت: "من نمی‌گذارم تو این پیشه را دنباله‌گیری کنی. تو آن اندازه پول داری که هیچ نیازی به کار کردن نداری! از این کار ستاره‌بینی‌ات باید دست برداری، چون از آن هیچ چیزی نمی‌دانی. اگر براستی مرا دوست داری باید از دوز و کلک دست بشویی!

تو در این روستا از همه داراتری و چندین و چند پیشکار داری. اگر تو پیوسته سر زمین بروی و کار آنها را بالابینی کنی، آنها بیشتر و بهتر کار خواهند کرد و ما بهره‌ی بیشتری از زمین توانیم برد. این می‌تواند بهترین سرگرمی تو باشد!"
چنین شد که جوان از آن پس هر روز چند ساعتی را سر زمین به بالابینی کار کشاورزان خود می‌گذراند. زن، دلشاد بود که شوهرش خود را تکانی می‌دهد و دیگر چنان بی‌اندیشه نیست و جوان هم خورسند بود که هر روز کار پرارزشی دارد که به انجام رساند. اینک بامدادها برای کندن خود از بالین انگیزه‌ای داشت!

سه ماه گذشت و عمو باز به دیدارش آمد. "برادرزاده‌جان من به کمی پول نیاز دارم. می‌شود نگاهی به ستاره‌هایم بیندازی؟ شاید باز ببینی که پولی به خانه‌ام راه خواهد یافت!" امیدوار بود که خواهرزاده‌اش باز پول کلانی پیش‌کشش کند تا پیش‌بینیش درست درآید. اما جوان پاسخ داد: "برایت افسوس می‌خورم، زنم می‌گوید ستاره‌بینی کار من نیست. من هم آن را کنار گذاشته‌ام!"