عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

پیوندهای فرهنگی افغانستان و آسیای میانه در اواخر سدۀ نوزدهم و اوایل سدۀ بیستم/af

 

پیوندهای فرهنگی افغانستان و آسیای میانه در اواخر سدۀ نوزدهم و اوایل سدۀ بیستم

نویسنده: یری بچکا

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 

نخستینه‌های گویای اندیشه‌های نوین در کارهای نویسندگان برجستۀ آسیا میانه، در نیمۀ دوم سدۀ نوزدهم و آغاز سدۀ بیستم پدیدار گشته است. در آن زمان، گذشته از ترکستان روسیه، دو مرکز دیگر نیز هستی داشت: بخارا، و کابل؛ خیوه [خوارزم] پیش از آن زمان، در پشت این دو شهر جای داشت. روگَشت‌ها (رفرم‌ها) بیشتر از طریق لندن و استانبول و قاهره و بیشتر از راه گاهنامه‌های پارسی‌زبان بر بخارا و کابل کارگر می‌افتاد. در میان آنها گاهنامۀ «ترجمان» چاپ کریمه و «حبل‌المتین» چاپ کلکته از ارزش بیشتری برخوردارند. جمال‌الدین افغانی (اسدآبادی) که بخشی از زندگی خود را در افغانستان سپری ساخته، در این میانه نقش بزرگی بازی کرد. پیوندی پویا و پرشور میان امیرنشین‌های افغانستان و بخارای آن روزگار هستی داشت. در میان کسانی که در سدۀ نوزدهم به مدرسۀ «بخارای شریف» مرکز خداشناسی اسلامی خاورزمینی آمدند، بسیاری کسان از افغانستان بودند. جنیدالله حاذق هراتی که به سال 1802 به بخارا رفته بود، سال‌های سال زیور دربار بخارا بود. چون سرورده‌‌ای انتقادی برای امیر نصرالله گفت، ناچار گریخت و در سال 1843 کشته شد.

قاری رحمت‌الله واضح بخارایی در کتاب «تحفه الحباب فی تذکره الاصحاب» که در سال 1871 نگاشته، از پانزده سرایندۀ افغانستانی‌تبار دیگر یاد کرده است. یکی از ایشان جمال‌الدین جمالی است که سراینده‌ای از تاشقرجان بوده و در جنگ امیر بخارا با روس‌ها هنبازی گزیده و برادرش قوام‌الدین در نبرد جِزَّق جان باخته است. نیز ظهورالدین ظهوری کابلی و قاسم مخدوم متخلص به قاسمی و همچنین از ملا حاجی محی‌الدین قندهاری که در بخارا آموزه خوانده و سپس در خجند زیسته و به تاجیکی و ازبکی و حتی تازی سروده گفته یاد شده است.

رسول هادی‌زاده نویسنده و ویژه‌شناس تاریخ ادبیات تاجیکی سخن را به سه بلخی می‌کشاند: عبدالواحد سریر که به آهنگ آموزه‌خوانی به بخارا رفته بوده و تا به هنگام مرگ (سال 1896) در همان جا مانده است. و دیگر: ابوالفضل مخدوم سیرت (درگذشته به سال 1899) و عیسی مخدوم (1827 تا 1898). خال‌محمد خسته پژوهشگر تاریخ ادبیات افغانستان و نیز نویسنده که تبارش از بخاراست، در نوشتاری در «آریانا» گاهنامه‌ای که در کابل بیرون می‌آمد و به سال 1961، از سراینده‌ای به نام عزت مزارشریفی یاد کرده که در سال 1850 به امیرنشین بخارا کوچیده و تا هنگام مرگ خود در سال 1864 در مدرسه‌ای در شیربدن آموزه می‌داده است. نعمت‌الله محترم (درگذشته به سال 1920) در جُنگ خود «تذکره‌الشعرا» از یازده سرایندۀ دیگر افغانستانی یاد کرده که در میانشان اعلا پیرمستی، عزیز قندوزی، مهرماه کابلی، نادر هراتی و دیگرانی به چشم می‌خورند. در برخی دیگر از سرچشمه‌های پژوهشی نیز با کسانی چون سید محمد قاسم پنجشیری و میرزا قادری بلخی روبرو می‌شویم. این که میرزا سراج بخارایی («دکتر صابر» 1877 تا 1917) در سفری از افغانستان نیز دیدار کرده تصادفی نیست. این نشانگر آن است که دانشوران در آن روزگار بسیار میان کابل و بخارا رهسپار بوده‌اند.

افغانستانی‌های بی‌شماری در فرجام سدۀ نوزدهم و آغاز سدۀ بیستم به امیرنشین بخارا و ترکستان روسیه رفتند تا در آنجا پیشۀ خود را ورزند یا کار یابند. برخی‌شان ماندگار شدند. روزنامه‌های تاشکند نوشته‌اند که تنها در دسامبر سال 1888 دو کاروان بزرگ به بخارا رسیده‌اند. افغانستانی‌هایی که در آنجا می‌زیسته‌اند در کتاب‌های ژوزف آول پزشک چکسلواکیایی بارها و بارها یاد شده‌اند. وی از سال 1915 تا 1920 در امیرنشین بخارا می‌زیسته. یک کاروان‌سرای افغانستانی هم هستی داشته است. فیلو ماتوش در سال 1904 در گزارشی در روزنامه‌ای که در سمرقند بیرون می‌آمده می‌نویسد: «در آن سوی آسیاب ما باغ‌هایی است که از آن افغانستانی‌هاست. در اینجا کم‌وبیش 500 خانواده افغانستانی می‌زیند که پس از برتخت‌نشینی عبدالرحمان خان در ی امیر یعقوب به اینجا کوچیده‌اند». این نیز یادکردنی است که امیر افغانستان، عبدالرحمان (1880 تا 1901) با دسته‌ای از همراهانش بیش از 10 سال در سمرقند زیسته. روگشت‌های گسترده‌ای که وی پس از آن کرد، باید به احتمال بسیار، به همنشینی او با نمایندگان روشن‌اندیشی و روگشت‌گرایی (رفرمیسم) در این شهر پیوند داشته باشد. حق‌نظر نظروف، دانشمند تاجیک، سندی به دست داده که می‌نمایاند در فرارود (ماوراءالنهر) یک هستۀ جمهوری‌خواه هستی داشته و نیز حکومتی جمهوری به رهبری حاجی یعقوب روستاقی و به وزارت جعفر رفیق و خال‌محمد میمنگی.

عبدالحی حبیبی (درگذشته به سال 1985) پژوهشگر افغانستانی در یادبودی که در بارۀ صدرالدین عینی، نویسنده و دانشی‌مرد تاجیک نوشته، آورده که به هنگام دیدار از ازبکستان بیش از هر کجا آرزوی دیدن سمرقند را داشته، چون این شهر با تاریخ کشورش پیوند تنگاتنگی دارد و مکتب‌های هنری سمرقند و هرات چه در روزگار کهن و چه در سده‌های میانه سرچشمه‌های یگانه و سبکی یکتا داشته‌اند و مردم افغانستان و فرارود ریشه‌های معنوی مشترکی دارند. صدرالدین عینی در گفتگو با حبیبی می‌گوید که به هنگام بُن‌گشت (اتقلاب) افغانستانی‌های بسیاری در سمرقند و بخارا می‌زیسته‌اند و وی شیوۀ سخنگویی ایشان را نغز می‌شناخته و زبان یگانه در چنین پیوندها و شناسایی‌هایی نقشی کلان بازی می‌کند.

آگاهی‌هایی در دست است که می‌رساند روزنامۀ افغانستانی «سراج‌الاخبار» محمود طرزی در میان هوشمندان بخارا خوانندگان بسیار دلبسته‌ای داشته. یک بازرگان پشم، به نام غلام‌نبی در آن شهر، پاسخوَر دریافت آبونمان بوده و میان 50 تا 60 مشترک در بخارا و سمرقند داشته است. گذشته از این وی نسخه‌های این گاهنامه را با گاهنامه‌ای چاپ فرارود عوض می‌کرده است. سامسونف، کارگزار سیاسی روسیه در سن‌پترزبورگ گفته که در بخارا 120 نفر روزنامۀ سراج‌الخبار را آبونه‌اند و هر شمارۀ آن دست به دست گشته چند ده کَس می‌خوانده‌اند. حسن عرفان نویسندۀ تاجیک در نوشتاری می‌نویسد که عطاالله خان به خواهش باشندگان تاجیک منطقۀ مزار شریف و میمنۀ افغانستان- در سال 1919 و 1920 در سمرقند خواستار فرستاده شدن یک‌صد نسخه از گاهنامۀ «شعلۀ انقلاب» گشته و آن را سفارش داده است. این همان گاهنامه‌ای است که صدرالدین عینی چند نوشتار پرارزش آن هنگام خود «برخیز شرق محروم!» یا «مسئلۀ شرق» را در آن بیرون داده و در همان‌ها به میهن‌دوستی رایج در میان مردمان آسیای آن زمان پرداخته بود. وی در جای دیگر از روگشت‌های امان‌الله خان پیشواز می‌کند و در نوشتار «مناسبت حکومت عالیۀ افغانستان و حکومت بخارا» به ستایش پیوندهای خوب افغانستانی‌ها و جمهوری بخارا می‌پردازد. به گفتۀ عبدالحی حبیبی، صدرالدین عینی ادبیات همروزگار افغانستان را به خوبی می‌شناخته و گفته که ادیبان بخارا از آن سرچشمۀ زلال جان می‌گیرند. صدرالدین عینی همچنین با کارهای محمود طرزی نویسنده و اندیشمند افغانستانی آشنایی داشته و سرودۀ تمثیلی‌اش «قصۀ کرمک و پروانه» (1917) پاسخی است به «پروانه» داستانی از طرزی که در جُنگ سرایش «از هر دهن سخنی و از هر چمن سمنی» بیرون آمده بوده است.

محمود طرزی با نگرش بر رئالیسم ادبی چنین سروده:

وقت شعر و شاعری بگذشت و رفت

وقت سحر و ساحری بگذشت و رفت

صدرالدین عینی به دنبال وی سروده:

عینی به یک غزل نتوان شرح حال کرد

باید از انقلاب نوشتن کتاب سرخ

جلال اکرامی نثرنویس شناخته‌شده یادآوری می‌کند که برگردان‌های طرزی از مهداستان (رمان)‌های ژول ورن، دریچه‌ای تازه را به روی او به جهان گشوده است.

در چنین حال‌وروزی بسیار ناممکن است که اندیشه‌های روشن‌گرانۀ بخارا و سمرقند بر چهره‌های راهبر افغانستان کارگر نیفتاده بوده باشد. بسیار ممکن است که سروده‌های عبدالقادر سَودای بخارایی خوانده شده باشد، وی طنزسرایی بود که کار و کردار و اندیشه‌های دغلکارانۀ کارمندان دولت را زیر سنجش می‌کشید و پیروی بی‌روح از بیدل را در پهنۀ ادبیات محکوم  می‌ساخت. نیز سروده‌های شمس‌الدین مخدوم شاهین همچنین در کابل خریدار داشت. کار منثور وی «بدایع‌الصنایع» اندیشه‌های جهان‌بینانۀ پیشرفته‌ای را در بر می‌گیرد. خوانندگان در مثنوی او «لیلی و مجنون» با چهرۀ بسیار تازه‌ای از زن بر می‌خورند که تا آن هنگام هیچ معمول نبوده است. محمدصدیق هراتی که در زندگی کوتاه خود در سروده‌هایش به حق‌کشی اجتماعی اشاره نموده و در نثر نوین خویش مجازها و استعاره‌های غیرطبیعی و کوچک را پس زده را نیز باید در اینجا یاد کرد. یکی از چهره‌های دلچسپ خوقند و فَرغانه سرایندۀ مردمی تاش خواجه اسیری (1864 تا 1916) است که پیشۀ راستین‌اش سنگ‌تراشی بوده. وی همانند محمود طرزی در افغانستان، گرم و پرشور خواستار پیشرفت‌های فن‌آورانه و نیز فرهنگ جهانی بود. اسیری از «روش‌های نوین آموزش» در برابر مکتب‌ها و مدرسه‌های سنتی و اسکولاریستی آسیای میانه پشتیبانی می‌کرد. وی در کار اخلاقی خود «مثنوی خطاب به مسلمانان» دانش و آموزش را می‌ستاید.

احمد مخدوم دانش که «کلّه» نیز نام گرفته، در بخارا چهرۀ کلیدی و آموزگار معنوی کمابیش همۀ کسانی است که نام بردیم. دانش در سال 1897 درگذشته. صدرالدین عینی بر این باور است که دانش ستارۀ فروزان آسمان تاریک بخارا بوده است. رسول هادی‌زاده نویسنده و پژوهشگر تاجیک، دانش را پیشروترین اندیشمند ادبیات تاجیکی از سدۀ پانزدهم تاکنون می‌داند.

دانش، (در نگارش امروزی «دونش» [سیریلیک:  шиноД]) دانشوری چندسویه بود: اخترشناس، ریاضی‌دان، نگاره‌گر، موسیقی‌دان و خوشنویس، وی حتی سرایش نیز می‌گفت و همچون نثرنویس و سنجشگر سامان سیاسی و اجتماعی آن روزگار از دیگران پیش افتاد. این چیزی است که در یادداشت‌ها و سفرنامه‌هایش بسیار با آن روبرو می‌شویم. برای نمونه می‌گوید که امیر باید خادم مردم باشد و قانون باید برای همگان به یک اندازه نافذ باشد. وی می‌نویسد که ستم، زوال و مرگ و تنگدستی می‌زاید. او خواب آن هنگامی را می‌بیند که چیره‌مندان توپ‌ نسازند و به سرزمین‌های بیگانه دست نیندازند. وی خواستار آموزش‌ همگانی است و روش آموزشی سنتی را محکوم می‌کند. بسیاری از اندیشه‌های چنینی وی را می‌توان در «نوادرالوقایع» او باز یافت. دانش در کنار کارهای دیگرش نوشتاری به نام «ترجمۀ حال امیران بخارای شریف» دارد که پنهانی دست به دست می‌گشت و دودمان منقیت‌های چیره‌گر در آن سخت زیر سنجش کشیده شده بود. این کار تا اندازۀ بالایی با سنجش تندوتیزی که محمد کاتب روشن‌اندیش افغانستانی در «فیضی از فیوضات» بر عبدالرحمان، امیر افغانستان کرده بود، خویشاوندی دارد. دیدگاه دانش در بارۀ بیدل و روشش نیز شایان نگرش است: وی آن سراینده را مایۀ سرافرازی تاریخ ادبیات پارسی می‌داند، اما همزمان پسرَوی از او را که در آن هنگام در بهارا و افغانستان بسیار روایی داشت، پس می‌زند. 

زمانی نگذشت که اندیشه‌های نوین در میان اندیشه‌وران بخارا چون صدرالدین عینی، عبدالرؤوف فطرت، محمود خواجه بهبودی و جدیدیان بی‌شمار دیگر- در میانشان کسان بسیاری که بخاراییان جوان نام گرفته‌اند- نقش مهمی یافت. همان هنگام جنبش حوانان در افغانستان سرکوب شد! اگر کلا فیض محمد کاتب برای گرایش به مشروطه‌خواهان کابل بازداشت شد، صدرالدین عینی هم در سال 1917 به گناه اندیشه‌هایش تا دم مرگ تازیانه خورد. اگر ملا کاتب در «سراج‌التواریخ» خود از ستم سپاه امیر بر هزاره‌جات افغانستان نوشت، عینی هم در خاطرات بزرگ خود «یادداشت‌ها» به روشنگری ستم‌های چیره‌گران منقیت بخارا پرداخت.