عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

تاریخ ایران در یک نگاه

تاریخ ایران در یک نگاه

والتر هینتس/ امیر حسین اکبری شالچی

 

منبع:

Walther Hinz, Aus der Geschichte Irans, MITTEILUNGEN, Institut für Auslandsbeziehungen, Juli-Dezember 1960.

 

تاریخ می‌تواند خسته‌کننده باشد، اما در بارۀ ایران بی‌گمان چنین نیست. چون تاریخ ایران بسیار گسترده است و برخوردار از ظرایف و چندگونگی بسیار؛ ژرفای معنوی دارد و حتی سطحش هم از رنگارنگی ویژه‌ای بهره‌مند است. و پیش از هر چیز: چنان که هم اینک خواهیم نمود بسیار هم با ما [آلمانی‌ها] پیوند دارد. شاید در تاریخ جهان تنها فلسطین ، از ارزش تاریخی هم‌تراز با ایران، برخوردار باشد. به‌هرروی ایران با تاریخ چندهزارسالۀ پیوسته و همواره کارگر خود، درخشش ویژه‌ای دارد.

فرهنگ ایرانی در حدود 3500 سال پیش از میلاد ناگهان با هنر کوزه‌گری نمایان می‌شود و بسیار پیشرفته به نگر می‌آید. یک اثر سفالین که در شوش پایتخت ایلام کهن در میدان نفتی ایران امروز- به دست آمده در همان آغاز نشان استواری از سرزمینی را نشان می‌دهد که کم‌وبیش 3000 سال پس از آن، با کوچ هندوژرمن‌های شمالی، نام ایران را به خود می‌گیرد.

اگر بخواهیم از شوش 3500 سال پیش از میلاد آغاز کنیم و به شمارش همۀ دوره‌های بزرگ پیشینۀ ایران بپردازیم، باید کتابی پربرگ بنویسیم. پس (ناچار) از همۀ دو هزار سال تاریخ ایلام، پهنۀ جنوب خاوری ایران که کمابیش استان فارس و خوزستان را در بر می‌گیرد می‌گذریم، و از پایه‌گذاری شاهنشاهی ایران در سال 539 پیش از میلاد می‌آغازیم.

 

شاهنشاهی هخامنشی (553 تا 330)

شاهنشاهی ایران به دست سه پدیدۀ بسیار بزرگ تاریخ جهان پدید آمده است: زرتشت، پیامبر ایران خاوری؛ کورش دوم شاه بزرگ پارس (زمان فرمان‌روایی: 559 تا 529) و داریوش یکم (زمان فرمان‌روایی: 522 تا 486).

دین تازۀ زرتشت که ریشه در مکاشفه داشت، پرستش ایزدان طبیعی و آسمانی ایران کهن، میترا آناهیتا و دیگران، را با باور به آفریدگاری که پیامبر وی را اهورَه‌مزدا «سرور همه‌دانا» نامید، به یک‌سو نهاد. من بر این گمانم که کوروش جوان شاید هنگامی که پهنه‌های خاوری ایران را به زادگاه خود فارس پیوند می‌داده، زرتشت پیر را دیده باشد. به‌هرروی آنچه در آن هیچ شکی نمی‌توان داشت این است که در سال 553 پیش از زایش مسیح که سال درگذشت پیامبر است، دوره‌ای تازه از تاریخ جهان آغاز شده است.

در آن زمانی که کوروش جنوب، اپاختر و خاور فلات را گرفت، پایه‌های چیرگی مادها (خویشاوندان خودش) را بر باختر ایران نیز لرزاند. این دوره از تاریخ با پایه‌گذاری شاهنشاهی جهانی پارس به اوج خود رسید. دوره‌های آن چنین بودند:

گشایش آسیای خرد. پیروزی کوروش بر کروسوس شاه لیدی که از دارایی‌هایی افسانه‌ای برخوردار بود، در سال 546 پیش از زایش مسیح؛

و گشایش بابل (میان‌رودان) در سال 539. با این گشایش همۀ سوریه و فلسطین در دست کوروش افتاد.

ایران از آن روزگار 2500 سال را پشت سر گذاشته است. ایرانیان هنوز می‌توانند با سربلندی بگویند که آن فرمانروایی که در آن زمان پایه‌گذاری شده با هستیِ تاخت‌های بی‌شمار بیگانگان، هنوز هم پا بر جاست. روحیۀ ملی ایرانی با خودباوری خویش توانسته خود را بارها از چنگال تاخت‌های یونانیان، تازیان، سلوکی‌ها، مغول‌ها، تاتارها و ترکمن‌ها رهایی دهد و توان آفرینشی فرهنگ خود را افزایش بخشد.

اما اینک باز به بنیادگذار شاهنشاهی جهانی پارس برگردیم. کوروش یک سال پس از گشایش بابل، یعنی در سال 538 یهودیانی را که بابلی‌ها به زور به میان‌رودان کوچانده شده بودند را به فلسطین برگرداند، درست همان رویدادی که پیامبری به نام جسایا به هم‌میهنان خود مژده داده بود. گویا کوروش در یهوه همان خدای آفریدگار همه چیز را می‌دیده که زرتشت با نام اهورَه‌مزدا می‌شناخت. داریوش چند سال پس از آن، یعنی در سال 516 فرمان به نوسازی پرستشگاه اورشلیم داد و فرمانروایان  هخامنشی پس از وی، دستور به ساختن دژ یهودیان در فلسطین را دادند.

تأثیر بسیار ژرف آموزش‌های زرتشت را می‌توان به روشنی در داریوش دید. وی در همۀ سنگ‌نبشته‌های خود، باور استوارش را به فرمان‌روایی «راستی برحق» را به گفتار می‌آورد، همان چیزی که از زرتشت آموخته بود. داریوش بر سنگ‌نبشته‌ای در تخت جمشید که سخنان خود وی را دربرمی‌گیرد، می‌گوید: «من به خواست اهوره‌مزدا چنینم که راستی را دوست دارم و از بیداد بیزارم.» «سرور همه‌دانا به من یاری می‌رساند، چون اهریمنی نیستم، چاکر اهریمن و دروغ نیستم، مستبد نیستم، حتی در خانۀ خویش!» خشایارشا (486 تا 465)، پسر و جانشینش هم گفتار همانندی دارد: «کسی که سرور همه‌دانا را می‌پرستد، به همان اندازه تواناست، در زندگی خود نیک‌بخت است و در مرگ هم کارش روبراه است.»

اما این فرمانروایی جهانی کهن پارس که دستگاهی سامان‌مند و والا بود و نخستین بار به آدمی دریاباند که بردباری و شکیبایی در برابر باورهای دیگران چیست، همان شاهنشاهی که بر پایۀ گفتار داریوش «از اسکیت‌های آن‌سوی سغد تا مصر، از سرزمین سند تا سارد» گسترش داشت، در سدۀ چهارم پیش از میلاد، در پی تباهی دینی، از درون از هم گسست. چون آموزش‌های ناب و والای زرتشت به دست پیشوایان دینی که خود را در این جایگاه جا زده بودند، همواره بیشتر و بیشتر خراش برمی‌داشت و از نهفتِ راستین خود بیرون می‌آمد و کار به جایی رسید که ایزدان بی‌دینان دوباره رو آمدند. چنین شد که ایران در سال 330 پیش از میلاد به سادگی شکار الکساندر شاه مقدونی گشت. با سرنگونی هخامنشیان در تخت جمشید، شاهنشاهی آنان نیز با خاک یکسان گردید.

 

شاهنشاهی پارت‌ (150 پیش از میلاد تا 224 پس از میلاد)

سلوکیان، جانشینان الکساندر در آسیا، نتوانستند فرمانروایی خود جهانی را نگه دارند. البته فرهنگ یونانی-هلنی در ایران سده‌های پس از آن، رخنه داشت؛ اما چندان ژرف نبود. حتی می‌توان چنین برداشت کرد که این رخنه، نیروی فرهنگ ایرانی را لنگ کرده بوده است. در میانۀ سدۀ سوم پیش از میلاد، اسکیت‌هایی جنگجو و دامدار به نام پارت‌ها  از راه استپ‌های دریای مازندران به درون ایران آمدند. سلوکیان همواره ناچار شدند بیشتر و بیشتر رخنۀ آنان را بپذیرند. پارت‌ها از سال‌های کم‌وبیش 150 پیش از میلاد تا 224 پس از میلاد، با تکیه بر خود بر ایران فرمان راندند. فرمان‌روایی روم به دشواری می‌توانست از پس پارت‌ها که مردمانی اسب‌سوار و دارای زره و کمان بودند، برآید. اما ایران از نگاه تاریخی در همۀ دورۀ دراز پارتی، در سایه‌روشن ماند و بی آن که از نگاه فرهنگی پیش رود، میراث کهن را نگاه داشت.

 

شاهنشاهی ساسانی (224 تا 650 میلادی)

این وضع با روی کار آمدن ساسانیان ناگهان زیرورو شد. این دودمان باز از همان فارس کهن بود و تبار خود را بر پایۀ گزاره‌هایی، به هخامنشیان می‌رساند. ایران در روزگار ساسانی یک دورۀ نوزایی ملی را به خود دید. همزمان با نوسازی شاهنشاهی، جهشی معنوی هم پدیدار شد: زبان پارسی جنوبی همۀ ایران را برداشت و این همان زبانی است که پارسی امروزی (فارسی) از آن برآمده است.

شاهنشاهی ساسانی از همان آغاز از وحدت استواری برخوردار بود و پهنه‌هایی را گرفت که پیشتر فرمانبر پارت‌ها نبودند. این شاهنشاهی نه تنها ایران کنونی، بلکه افغانستان و بخشی از پاکستان، بخشی از شوروی تا آمودریا [جیحون] و نیز سرتاسر عراق (میان‌رودان) را نیز در برمی‌گرفت. پایتخت ثروتمند این شاهنشاهی، تیسفون در نزدیکی بغداد امروز بود.

پیشوایان دین زرتشتی در دورۀ فرمان‌روایی ساسانی، جایگاه روحانیت رسمی و دولتی را ویژۀ خود کردند و ترسایان و مانی‌گرایان را بی‌دین خواندند و سخت زیر پیگرد گرفتند. دین زرتشت همچنان به گونه‌ای از آموزه‌های ناب زرتشت برخوردار بود و روحیۀ دین را در خود زنده نگاه داشته بود که نیروی آفرینندۀ قوم پارس توانست به ویژه در زمینه‌های معماری و هنرهای تجسمی، کارنامۀ تازه و شگفت‌انگیزی از خود نشان دهد.

اردشیر، پایه‌گذار شاهنشاهی ساسانی در سال 241 میلادی درگذشت. شاپور یکم، پسرش بر تخت او نشست. سیاست برون‌مرزی از زمان او به گونه‌ای تعیین‌کننده، متأثر از رویارویی با روم و سپس بیزانس بود. در آن روزگار وضعیتی پدیدار شد که بنیادش تا امروز [1960] هم پا بر جا مانده است: ایران هم‌پیمان خاوری اروپای میانه گشت. ‌ژرمن‌ها در زمان جنگ‌های پارس‌ها و روم دمی آسوده برآوردند. چند سده پس از آن، هنگامی که ترک‌ها آلمان را تهدید می‌کردند، ایران هم‌پیمان آلمان شد. بزرگ‌ترین پیروزی بر روم، در زمان شاپور یکم به دست ایران آمد، در سال 260 هنگامی که پارس‌ها توانستند حتی خود قیصر روم، والرین را اسیر کنند. این رویداد که روحیه‌ای تازه به ایرانیان بخشید، بر روی چندین سنگ‌نگاره خودنمایی می‌کند. یولیان، قیصر دیگر روم هم در سال 363 در جنگ با شاپور دوم شکست سختی خورد.  

خسرو یکم (531 تا 579)، بزرگ‌ترین شاه ساسانی، درون شاهنشاهی را بازسازی کرد و پس از آشفتگی‌ای درازمدت، به آن سروسامانی بخشید. این آشفتگی را کسی به نام مزدک به راه انداخته بود که می‌خواست شکلی اجتماعی همانند کمونیسم را در ایران پیاده کند. هنگامی که خسرو یکم درگذشت، برای ایرانیان نمونه و سرمشق فرمانروایی دادگر گشت. ادبیات و فلسفه نیز در روزگار او دورۀ زرین خود را دید.

خسرو دوم (590 تا 628)، که نوۀ خسرو یکم بود، در نبرد با بیزانس به پیروزی‌های بزرگی دست یافت؛ پارس‌ها در زمان او حتی اورشلیم را هم گرفتند (سال 614). اما این پیروزی بی‌پاسخ نماند و قیصر هراکلیوس سوی ایران تاخت. ایران و بیزانس در آن زمان همدیگر را چنان ناتوان ساخته بودند که یک چهرۀ سومی پوزخندزنان روی صحنه آمد: تازیان که زیر درفش محمد نبی گام به گام پیروزمندانه پیش می‌آمدند. تازیان تا سال 650 سرتاسر ایران را گرفتند و کم‌وبیش همۀ ایرانیان را به دین خود درآوردند. این دگرگونی دینی تنها و تنها با زور انجام‌پذیر شد: اقدام‌های اقتصادی (باج‌‌های گوناگون)، در این زوروَرزی بسیار کارگر افتاد. در این نیز نباید شک کرد که نیروی تازشی باورهای تازه که توان پافشاری تازیان را بالا برده بود، در رویارویی با گونۀ کوته‌بینانه-تعصب‌آمیز دین زرتشت، دست بالا داشت.

ایران بیش از دویست سال فرمان‌بر خلافت بود، نخست خلافت امویان دمشق (656 تا 750)، سپس عباسیان بغداد (از سال 750).

 

دورۀ چیرگی بیگانگان ترک-تاتار

ایران کوشید در برابر چیرگی تازیان ایستادگی کند، کوششی که به ویژه در سدۀ نهم با بنیادگذاری چند فرمان‌روایی ملی (طاهریان، صفاریان، بوییان و سامانیان) کامیاب گردید، اما این کامیابی تا پایان همان هزاره پایدار نماند. ترکان چادرنشین در سال 999 به دربار سامانی در بخارا رخنه کردند و ایران در سدۀ یازدهم در چنگال سلجوقیان افتاد.

هرچند این ترک‌ها استقلال نوپای ایران را برباد کردند، اما سرپرستی کارهای دولتی و دیوانی در دست ایرانیان ماند، آن هم در دست کسانی مانند نظام‌الملک که گزافه نیست اگر او را  یکی از بزرگ‌ترین وزیران ایران بنامیم. سیاست‌نامۀ او هنوز هم یکی از ارزشمندترین یادگارهای ادبیات کهن پارسی است. نام دانشگاه پرآوازۀ «نظامیۀ بغداد»، نیز به نام او برمی‌گردد که در سال 1067 کار پایه‌گذاری آن به پایان رسید. این دانشگاه بزرگ‌ترین دانشمندان زمان را گرد خود آورد که غزالی خداشناس هم در شمار ایشان بود. نظام‌الملک در سال 1092 در پی یک دسیسه‌ در کام مرگ افتاد، وی یکی از نخستین قربانیان گروه تندوری اسماعیلیان بود که اندکی پس از آن، باشتاب، رزمندگان صلیبی فلسطین شدند.

ایران سلجوقی در سدۀ سیزدهم شکار چنگیز مغول شد. و پیامدهایش: بغداد پایتخت خلافت در سال 1258 به کام آتش رفت و واپسین خلیفه، زیر سم‌های اسب‌های مغول جان داد. ارزش‌های فرهنگی بسیار بهامندی در آن زمان بر باد رفت. یکی از کتاب‌های تاریخ پارسی، از توفان مغول می‌گوید: «آمدند زدند و سوختند و بردند و رفتند... »

چیرگی مغول‌ها بر ایران از سال 1265 تا 1335 به گونۀ مستقیم، و نیم‌سدۀ دیگر به گونۀ غیرمستقیم دنباله یافت. آنچه مایۀ شگفتی است این است که ایران در روزگار مغول، بسیار بیشتر از روزگار سلجوقی دستاورد فرهنگی داشت. زبانزدهای «سلجوقی» و «مغولی» در تاریخ فرهنگی ایران، طنین خوشی انداخته... روشن است که خود سلجوق‌ها و مغول‌ها هنرهای تازه را پیشرفت نداند، این پیشرفت‌ها بسیار روشن به خود ایرانیان برمی‌گردند. البته گشایش‌گران آسیای میانه در ایران، با پدید آوردن فضایی باز، از فرهنگ پشتیبانی کردند و به استادان ایرانی سفارش‌های رنگارنگی دادند. گستردگی قلمرو و امنیت درونی راه را برای پیشرفت ذهن آفرینندۀ ایرانی در پهنه‌های دیوان‌سالاری، اقتصاد و هنر هموار کرد، آری حتی در زمینۀ اقتصاد که پس از ویران‌گری‌های دورۀ تاخت‌وتاز به شکوفایی چشمگیری رسید.

در روزگار سرنگونی فرمان‌روایی مغول، چندین قلمرو در ایران پدیدار شد که در میان آنها مظفریان از نگاه تاریخ فرهنگی از ارزش ویژه‌ای برخوردارند: حافظ، سرایندۀ بزرگ (درگذشته به سال 1389) نیز در پایتختشان شیراز، با دربار در پیوند بود.

فرمان‌روایی آل مظفر هم مانند دیگر قلمروهای کوچک، در سال 1385 به دست تیمور لنگ برچیده شد. وی یکی از گشایش‌گران بسیار جایگاه‌پرست بود که با سنگدلی بیرون‌ازاندازه و همه‌کشی‌‌های خود، روی چنگیز را سفید کرد. تیمور دوهزار آدم‌ زنده را روی هم گذاشت و گل گرفت و اینچنین، برجی ساخت... اما باز هم رویدادی رخ داد که چندان دریافتنی نیست: ایران به هنگام چیرگی تاتارها که تا سدۀ پانزدهم پابرجا ماند، نیروی آفرینشی خود را گسترش داد و شگفتی‌های تازه‌ای در زمینۀ هنر معماری پدید آورد که زیبایی و یگانگی ویژۀ آن در کاشی‌سازی و موزاییک‌سازی خود را باز می‌نمایاند. پایتخت‌های تیموری سمرقند و هرات در زمینۀ معماری در آن زمان بسیار شکوفا شدند.

 

فرمان‌روایی ملی صفویه (1501تا 1722)

شاه اسماعیل یکم (1501 تا 1524) پس از میان‌پردۀ چیرگی ترکمن‌ها بر ایران، سنگ‌بنای فرمان‌روایی ملی ایران را نهاد که تا هنوز هم پابرجاست. برآمدن وی و فرمان‌روایی صفوی، وامدارِ پیوند دینی گروهی از مردان بود. شیخ‌های اسپند، زنجیروار دنباله پیدا کرده بودند و هواخواهان سرسپردۀ بسیاری یافته بودند. این جنبش درویشان که خانقاهشان در اردبیل و رهبرشان شیخ صفی بود، با قدرت عمل نبوغ‌آمیز اسماعیل گام بر پهنۀ سیاست نهاد. چنین شد که در آغاز سدۀ شانزدهم با شیعه شدن مردم، ایران کشوری ویژه شد و تا امروز هنوز نیز هست. اما این گونۀ دینی، کشور را ناگهان در ناهمسازی با سلطان‌های ترک عثمانی که سنی‌های متعصبی بودند، انداخت. به‌هرروی ایران با این دگرگونی، چنان که پیشتر هم گفتیم، هم‌پیمان دشمنان ترک‌ها [اروپاییان] گشت.

شاه عباس بزرگ (1587 تا 1629) نوه‌زادۀ اسماعیل، و بزرگ‌ترین شاه صفوی بود که دورۀ چهل‌سالۀ فرمان‌روایی‌اش، اوج توان سیاسی و نیز پیشرفت فرهنگی ایران است. شاه عباس جنگ‌های فراوانی با عثمانی‌ کرد و در آنها کامیاب بود و از این روی، قیصر رودولف دوم فون هابزبورگ با آغوش باز خواستار هم‌پیمانی با او شد. ایران در زمان شاه عباس به شکوفایی اقتصادی‌ای رسید که هرگز به خود ندیده بود. دانش و هنرها جهش‌های تازه‌ای کردند، نیروی پرزور زندگی در هر رشته‌ای روان گشت.

شاه عباس پایتخت را که در زمان شاه اسماعیل، تبریز و در زمان تهماسب، قزوین بود، به اصفهان در دل ایران برد. هر رهسپاری، همین امروز هم درخشندگی و شکوهمندی فرمان‌روایی صفوی را در اصفهان می‌بیند؛ چون سازه‌های شاه عباس بزرگ و جانشینانش با همۀ شکوه خود بر جای مانده‌ و اصفهان را بی اگر و مگر، زیباترین شهر کشور کرده‌ است. اصفهانی‌ها در آن زمان می‌گفته‌اند: «اصفهان نصف جهان!» چون آفرینندۀ روزگار زرین در 21 ژانویۀ سال 1629 درگذشت، همۀ ملت شیون‌کنان و افسوس‌خوران گرد برانکار شاه بزرگ خود پرپر می‌زد.

 

نادرشاه (1734 تا 1747)

واپسین شاهان صفوی سخت می‌کوشیدند که آنچه را که پیشتر به دست آمده، از دست ندهند. هنگامی که در منجلاب سستی و خمودی، دشمنی هم پدیدار شد، همه به اندیشه افتادند: یعنی یورش قوم‌های افغان [= پشتو] در سال 1722. اصفهان و همۀ ایران با یک تاخت به چنگ گشایندگانی افتاد که در اصل در اندیشۀ چیزی بیش از تاخت‌وتازی گذرا نبودند.

تازه هفت سال پس از آن بود که یکی از جنگاوران ایل ترکی‌تبار و ایرانی افشار، که پس از آن نادرشاه نامیده شد، افغان‌ها (= پشتون‌ها) را بیرون راند و نه تنها ایران را به گستردگی کهن خود رساند، بلکه با گشایش‌ها آن را تا به ترکستان و هندوستان نیز گسترش داد.

نادرشاه خواستار آن بود که ایران را دوباره سنی کند و در این کار ناکام ماند؛ ایرانیان که به دست صفویان شیعه شده بودند تا امروز هنوز هم شیعه مانده‌اند. با این همه ایرانیان، نادرشاه را پادشاه بزرگی شمردند، چون کاروکردهای نظامی او فروغ تازه‌ای به ملت بخشید. ایران به ویژه پس از پیروزی در دهلی هندوستان (1739) سخت خودباور شد؛ الماس افسانه‌ای «کوه نور» در میان غنیمت‌ها بود، و نیز تخت طاووس که همین امروز هم در تهران است.

اما تابناکی و شکوه کشور سوی تاریکی رفت، ایران در پی لشگرکشی‌های نادر، تهیدست شده بود. رفتار و خوی شاه همواره بدتر و ناگوارتر می‌شد. نادر در پی کردارهایش که پیوسته سنگدلانه‌تر و سنگدلانه‌تر می‌شد، در 20 ژوئیۀ سال 1747 کشته شد.  

کریم‌خان که کردی از تیرۀ زند بود، در نیمۀ دوم سدۀ هجدهم همچون ظریف‌ترین و پخته‌ترین پرتو فرهنگ صفوی به فرمانروایی رسید، وی که «وکیل» نام گرفته بود بر جنوب و باختر ایران فرمان می‌راند. جایی که شاه عباس برایش ارزش ویژه‌ای می‌گذاشت، در شیراز جایگاه زندگی کریم‌خان شد. دورۀ سی‌سالۀ فرمان‌رانی این فرمانر‌وای نیک‌اندیش و مهرورز (1750 تا 1779) به کشور پس از سترونی دورۀ نادرشاه، آن آسایشی را بخشیدکه براستی ایران نیازمندش بود.   

 

قاجاریه (1790 تا 1925)

آقا محمد، سالار قجرهای ترکمن‌تبار، پس از دوره آشفتگی توانست در سال 1796 لگام دستگاه ایران را به چنگ آورد، لگامی که تا سال 1925 همچنان در چنگ قاجارها ماند. چون قوم آنان در تهران بودوباش داشت، آقا محمد آن را پایتخت کشور کرد، همان جایی که همه می‌دانند هم اینک (1961) با دومیلیون جمعیت، یکی از شهرهای بزرگ جهان است.

قاجارها به آرمان‌ها و آرزوهای ملی ملت ایران، کمترین نگرش را داشتند، براستی به پیشرفت و آینده نمی‌اندیشیدند. چنین شد که ایران در سدۀ نوزدهم هنوز از بند سده‌های میانه نرسته بود.

آنچه بر سر این افزون می‌آید، گزندهای فراوانی است که فرّ و شکوه ایران دید. بخش‌های باختری افغانستان و پاکستان (که در آن هنگام بلوچستان نامیده می‌شد) در سال 1857 با مداخلۀ بریتانیا از ایران جدا شد. پیش از آن، روسیۀ تزاری هم در سال 1826، پهنۀ ارزشمند قفقاز را از ایران پاره کرده بود. خوارسازی ایران در سپتامبر سال 1907، هنگامی که بریتانیای بزرگ و روسیه کشور را به دو بخش منطقۀ منافع خود تبدیل کردند، به اوج خود رسید. سقوط سیاسی، بی‌درنگ فرود فرهنگ ایران را در پی آورد. زیمبله‌‌زیمبوهای اروپایی به درون ایران راه یافت و امروز هم همچنان یکی از خطرهای بزرگی است که سلیقۀ مردم ایران را تهدید می‌کند. از سوی دیگر، اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی باخترزمین نیز به درون کشور آمد و بر روشن‌اندیشی ایرانی (که در هر دوره‌ای نمایندگان فراوانی داشت) کارگر افتاد و مایۀ ناآرامی‌های دورۀ نوین گشت.

ناصرالدین شاه (1848 تا 1896) که بارها رهسپار اروپا هم شده، روی‌هم‌رفته فرمانروای بدی نبود، اما چرخش‌های ره‌گشایانۀ ملت ایران را بد دید و با آن درافتاد. هنگامی که در یکم می 1896 در شاه عبدالعظیم در جنوب تهران کشته شد، روزگار کهنه به پایان رسید. مظفرالدین شاه (1896 تا 1906)، جانشین بیمارگونۀ ناصرالدین شاه که از قاطعیت هم هیچ بهره‌ای نداشت، در پی کوشش‌های ملت ایران به رهبری گروهی کوچک از خواستاران بهسازی، به بنیادگذاری مجلس ملی و در سال 1906 پسندِ قانون اساسی تن درداد.

محمدعلی شاه، جانشین وی، خواست این همسازی پدرش را بر باد سازد، اما در سال 1909 برکنار شد. آنگاه احمدشاه دوازده‌ساله بر تخت قاجار نشست. ایران در این سال و سال‌های پس از آن، ژرف‌ترین نمودهای سرشکستگی ملی خود را به خود دید. کشور، در زمان جنگ جهانی (1914 تا 1918)، بازیچۀ دست بریتانیا و روسیه شد. دل ملت ایران همراه گروه‌های نظامی اسکار نیدومایر، هنتیگ، و واسموس شد و آنان از یاری‌های ملت ایران برخوردار گشتند.

پس از پایان جنگ و فروپاشی فرمانروایی تزارها، آلمان به جنب‌وجوش درآمد، پنداشته می‌شد که ایران باید یکسره تحت‌الحمایۀ بریتانیا شود. حال‌وروز ناگوار کشور، احمدشاه را بر آن داشت که رهسپار پاریس شود. تهران در سال 1919 پیمانی را با انگلستان امضا کرد که به پیامی جز بر باد شدن استقلال ایران نداشت. اما ملت چنان توفانی به راه انداخت که مجلس ملی از پسندِ پیمان سر باز زد. در همین زمان، خطر کهنه در مرزهای شمالی دوباره جان گرفت، جز این که این بار جامۀ بلشویکی به تن کرده بود. گویی نابودی ایران آن هم برای همیشه، گریزناپذیر بود.

 

پهلوی‌ (از 1925)

تاریخ، از دست نرفتن استقلال ملی ایران را وامدار رضاشاه پهلوی (1925 تا 1941) می‌داند. وی توانست خود را از زندگی پیش‌پافتاده‌ای، به سالاریِ «سپاه قزاق‌» برساند. سپاه قزاق، یگانه سپاه فرمانروایی قاجار، و آموزشش بر گردن روس‌ها بود. رضاخان در 21 فوریۀ 1921 سوی تهران رهسپار شد و سپاه قزاق نیز همراه او گشت. کودتا کامیاب شد، رضاخان فرماندۀ کل قوا و وزیر جنگ گشت. در 28 اکتبر 1923 صدر اعظم شد.

آوای مردم هرروز بلندتر و رساتر خواستار برکناری احمدشاه قاجار می‌شد. رضاشاه که نام پهلوی را بر خود گذاشته بود، در هفدهم سپتامبر 1925 در تهران بر تخت طاووس نشست؛ جشن باشکوه تاج‌گذاری در 25 آوریل 1926 برگذار شد. فرمانروایی دودمان پهلوی آغازید، رضاشاه در ناهمسازی با نادرشاه و قاجارها که از قوم‌های ترک ایران بودند، ایرانی ناب بود.

در سال 1936 هنگامی که بوستانِ همگانی تبریز بازگشایی شد، یادمان‌های چهار بزرگ‌مرد تاریخ ایران در گوشۀ آن خودنمایی می‌کرد. این چهار مرد اینان بودند: زرتشت پیامبر کهن ایران؛ خسرو یکم شاه دادگر ساسانی؛ عباسْ شاه بزرگ صفوی؛ و نادرشاه. من چنین برداشت کردم که این نشان می‌دهد که ایرانیان تا چه اندازه به ژرفای سرنوشت خود می‌اندیشند.

کارهای رضاشاه را در زمینۀ بهسازی نمی‌توان در اینجا به درستی به گفتار درآورد. از هیچ کدام از پهنه‌های زندگی اجتماعی نگذشته‌اند. رضاشاه پس از آن که برای استواریِ آرامی و امنیت درون کشور کوشید، بی آن که گرفتار لغزش شود، از آزمون‌های کمال آتاتورک در ترکیۀ همسایه بهره جست و همان راه را در پیش گرفت. همۀ مردم به زودی از فرمانروای زمخت خود ترسیدند و آموختند چگونه باید خاموش بمانند و از دستورهای وی با شتابی غیرشرقی [پرشتاب] پیروی نمایند. وزیران و سرداران نیز آیین‌ها را از اعلی‌حضرت می‌آموختند...

اوج کُنندگی سیاست رضاشاه خود را در پیمان سعدآباد که در سال 1937 در تهران بسته شد و ایران، ترکیه و عراق را با هم همبسته می‌کرد، نمایان گشت. اما وی باز هم از کارهای برون‌مرزی به سوی کارهای درون‌مرزی برگشت. البته که قانون اساسی سال 1906 برای او تکه‌کاغذی بیش نبود. دیوان‌سالاری، سازمان‌دهی ریشه‌ای و تازه‌ای یافت، کشور در شال 1938 به 10 استان بخش شد، دادگستری و مسائل قضایی به‌روز شد (بیشتر بر پایۀ سرمشق فرانسوی و البته کمی هم بر پایۀ حقوق آلمانی و سوییسی). بانک ملی در سال 1927 پایه گرفت و در سال 1930 حق انحصاری چاپ اسکناس را از بانک امپریال پاریس دریافت داشت. مدرسه‌های کشاورزی و نمونه‌های صنعتی به آهنگ بالا بردن بازدۀ کشاورزی به کار درآمدند. رضاشاه با هستیِ دشواری‌های طبیعی و مالی، توانست هزینۀ راه‌آهن را از راه مالیات شکر و چای تأمین کند و آن را در سال 1939 به بهره‌برداری برساند. راه 1394کیلومتری این راه‌آهن، خلیج پارس را به دریای مازندران پیوند می‌داد.

رضاشاه در همۀ بهسازی‌های خود، در اندیشۀ همگامی با پیشرفت‌های اروپا بود. اما خود کار را به آنجا نرساند و کسی هم از وی پشتیبانی چندانی نکرد. بیشتر بهسازی‌هایی که او آغازید، هنوز هم همچنان دنباله می‌یابد. پیشگامی برای برابری زنان ایران که در سال 1936 با کشف حجاب زوری به اوج خود رسید، تا اندازه‌ای در برابر شیوۀ زندگی کهنه نرم شد. این واکنش با جان گرفتن پیشوایان مذهبی پیوسته بود که از رضاشاه رفتار مهرآمیزی ندیده بودند. اما هر پیشگامی‌ای که در زمینۀ آموزش و پرورش آغاز شده بود، همچنان استوار ماند:

پایه‌گذاری مدرسه‌ها و آموزشگاه‌های گوناگون،

راه انداختن رادیو،

بنیادگذاری فرهنگستان ایران،

و پایه‌گذاری نخستین دانشگاه ایران. هم‌اینک [1966] چهار شهر ایران (تبریز، مشهد، شیراز، و اهواز) نیز دانشگاه دارند.

رضاشاه در جنگ دوم جهانی بسیار کوشید بی‌طرف بماند. در این یک کار کامیاب‌تر از سال‌های 1914 تا 1918 نبود. نیروهای شوروی در روز 25 اوت 1941 از راه شمال به ایران درآمدند، و نیروهای بریتانیا نیز از جنوب به خاک ایران نیرو آوردند. رضاشاه در سال 1941 برکنار شد. بریتانیایی‌ها وی را راهی آفریقای جنوبی کردند و او در روز یکم اوت 1944 در یوهانس‌بورگ درگذشت.

چنان که یادآور شدیم، رضاشاه همۀ دستگاه را در چنگال خود گرفت و در دورۀ فرجامین فرمانروایی خود مستبد شده بود، تاج بی آشفتگی و پایداری دشمنان بر سر ولیعهد وی، محمدرضا شاه پهلوی گذاشته شد.

پس از جنگ دوم جهانی در ماه می سال 1946، شوروی هم نیروهای خود را از ایران پس کشید (بریتانیایی‌ها و آمریکایی‌ها پیش از آن رفته بودند)، کوشش‌های کرملین برای ازخودکردن استان آذربایجان ایران نیز با شکست روبرو شد. توده که حزبی چپ و بنیادگراست با سوءقصدی که در 4 فوریۀ 1949 به جان شاه کرد، ممنوع اعلام شد.

در همان سال 1949 برنامه‌ای هفت‌ساله به آهنگ سروسامان بخشیدن به کشور، روی دست گرفته شد، اما این برنامۀ بازسازی در همان آغاز از بحران نفت سیلی خورد، چون مصدق نخست‌وزیر آن هنگام، شرکت نفت انگلیس و ایران را وادار به پذیرش ملی شدن نفت ایران کرد. درافتادن مصدق با انگلیس به برکناری وی در 22 اوت 1953 به دست شاه شد و آشوبی به راه افتاد که شاید بتوان آن را «جنگ درونی» نامید. اما یک کامیابی بر جا ماند: ملی شدن نفت ایران. اقتصاد به‌زانودرآمدۀ کشور با یاری آمریکایی‌ها دوباره راه افتاد.

ایران امروز از گودال بیرون آمده است؛ اما هنوز باید کارهای فراوانی را در زمینه‌های اجتماعی انجام داد. ملت باید برای باز کردن این گره‌ها بیشترین کوشش خود را بکند.