عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

مانی دین آور ایرانی

مانی، دین‌آور ایرانی

میشاییل زولکا/ امیر حسین اکبری شالچی


«من، مانی، با این جنسیت و با این پیکر، تنها به این جهان آمده‌ام. من نه با شمشیر و جنگ‌افزار بلکه تنها با سخن خدا، شهرها و سرزمین‌های دور را شکست داده‌ام. شاهان با من درافتادند، و نیز فرمانروایانی که خواستند مرا از این راستی، گمراه سازند. آنان نتوانستند این کار را انجام دهند. من بنیاد پرستشگاهی را گذاشتم و آن را از آن خویش کردم. خوبی را کاشتم و تخم راستی را در همۀ سرزمین‌های دور و نزدیک افشاندم. حواریان و فرستادگانی را به همۀ سرزمین‌ها روانه کردم که حواریان پیشین، آن کارهایی را که من در این روزگار سخت کرده‌ام، نکرده‌اند، مگر عیسای پسر، آن بزرگ‌ترین، که پدر همۀ حواریان است.»

مانی، دین‌آور ایرانی در سدۀ سوم ترسایی می‌کوشد با این گفتار روشنایی راستی را در جهان برافروزد. وی همچون فرستادۀ روشنایی، می‌بیند که فرا خوانده شده تا همگان را به راه تازۀ آینده رهنمون گردد. دین او فرود آمده و فراموش شده است. نبرد یک‌صدساله با مانی‌گرایی کامیاب بوده. هواخواهان دین‌های دیگری که مانی می‌خواست باورهایشان را کامل کند، سخت از خود پدافند کردند. به ویژه ترسایان او را یکسره ازدین‌برگشته می‌شمردند. شاگردان مانی پیگرد شدند و نوشته‌هایش به کام آتش نهاده شد. تنها چند سند از خود مانی‌گرایان بر جای ماند. البته با کاوش‌های باستان‌شناسان در آغاز سدۀ بیستم در شمال باختری چین، نخستین بار متن‌های اصل مانی‌گرایان، پدیدار شد. این متن‌ها با نازک‌سنجی بسیار بر روی کاغذ پوستی نوشته شده بود و تا اندازه‌ای به نگاره‌های رنگی نیز آراسته بود. پس از آن، در سال‌های 1930 کتاب‌های پاپیروسی پرارزش مانی‌گرایان از دل خاک مصر بیورن برآمد. بخشی از داستان زندگی مانی که خُردترین کتاب روزگار باستان است، نیز در مصر یافته شد. برگ‌های پوستی آن، 5/3 در 5/4 سانتی‌متر است، چنان که برگ‌های آن به سادگی در یک قوطی‌کبریت جای می‌گیرد. هرچند بلندای هیچ کدام از حروف این کتاب کوچک که به دبیرۀ یونانی است، به یک میلی‌متر هم نمی‌رسد، آن را هنوز هم می‌توان بی ریزبین خواند. این کتاب خرد که باید در سدۀ پنجم نوشته شده باشد، باید در آغاز بسیار پربرگ بوده باشد، اما تنها 192 برگش در دست است. نوشته‌های مانی‌گرایان که از شمال باختری چین یافته شده هم نشان می‌دهد که مانی‌گرایان اندازه‌های خرد را دوست داشته‌اند و در آن ارزش ویژه‌ای می‌دیده‌اند.

روز زایش مانی را می‌توان 14 آوریل سال 216 ترسایی دانست. این که آیا تبار مادری وی چنان که در گزاره‌ها آمده براستی به فرمانروایان پارت می‌رسد، پرسش‌انگیز است. این که زادگاهش کجا بوده هم با داده‌های در دست، همچنان گمان‌آلود می‌ماند. مانی باید در روستایی کوچک در نزدیکی شهر کلان تیسفون نزدیک دجله زاده شده باشد. این شهر بزرگ به هنگام زایش او، جایگاه شاهان پارت بوده و ده سال پس از آن، ساسانیان فرمانروایی را از پارت‌ها ربوده‌اند. پاتیک، پدر مانی از شهر همدان ایران بود و در خواب به او گفته شد که باید به گروه خودشویان میان‌رودان که میان باتلاق‌زارهای دجله و فرات جای داشت، بپیوندد. پاتیک، زن و فرزند را فرو گذاشت، اما چون پسرش به چهارسالگی رسید، وی را به درون گروه برد. در میان‌رودان آن روزگار، گذشته از خودشویان، گروه‌های سریانی گوناگونی نیز بود، البته یهودیان و ترسایان نیز در آن سرزمین کم نبودند. از آنها هم که بگذریم، بسیاری از مردم میان‌رودان، زرتشتی و هواخواه آموزش‌های پیامبر کهن ایران بودند. اما این گروه شویش‌گر، دسته‌ای از از اِلِکسایی‌ها بودند که یوهانس شویش‌گر، عیسای نصاری و پیش از همه پیرو بنیادگذارشان، پیغمبری شگفت به نام اِلِکسای بودند. وی در کتاب مقدس خود نوشته بود:

«از آتش بپرهیزید که تنها دلسردی است و نیرنگ، هنگامی که دور از شماست، می‌نماید که نزدیک است، و هنگامی که نزدیک است، گویی دور است. گرد محراب‌هایی که آتش قربانی‌شان زبانه می‌کشد، انجمن نشوید، خود را از کسانی که می‌خواهند با بریدن سر آفریدگان، آفریدگار را خوشنود سازند، دور نگاه دارید، را خود را از کسانی که قربانی می‌کنند و جانور می‌کشند، جدا سازید. از چهرۀ آتش بگریزید، پی روانی آب بروید، چون هر چه آب با آن برخورد کند، پاکی آغازین خود را باز خواهد یافت.»

الکسایی‌ها بر آن بودند که با شست‌وشوی روزانه نه تنها پیکر را باید پاکیزه نگه داشت، بلکه از درون هم باید پاک شد. گذشته از این، می‌کوشیدند با قانون‌های سخت‌گیرانۀ ریاضت‌کشی در زمینۀ پرهیز از زناشویی، می‌خواری و خوردن گندم، پرهیزگارانه زندگی کنند. هموندان گروه، خوراکشان را از برداشت‌هایشان از باغ‌ها و کشتزارهای خود به دست می‌آوردند.

اما مانی جوان پس از چند سال از قانون‌های آنان برید و بر پایۀ قانون‌هایی که دوقلوی آسمانی‌اش به او داد، رفتار کرد. مانی در بارۀ این دوقلو که فرشتۀ نگهبان او بوده، می‌گوید:

«هنگامی که پدر آسمانی من خوشنود شد و دلش آگنده از دلسوزی و همدردی برای من گشت و مرا از لغزش‌های گروه‌بازان رهاند، آنگاه با مهربانی و از رهگذر چهره‌نمایی‌های چندین‌باره، مهر خود را بر من هویدا کرد و دوقلویم را سویم فرستاد. او امید آزادی رنجبران، راست‌ترین آموزش‌ها و بینش‌ها و نیز آن دست‌گذاری را که از پدرمان است، برایم آورد. آن زمان که آمد، رهایم ساخت، جدایم کرد، و مرا از قانونی که در آن بزرگ شده بودم، بیرون کشید. بدین گونه مرا فرا خواند، چیزهایی را برایم یادآوری‌ کرد، مرا بیرون کشید و از میان آنان دور ساخت. دوقلویم، رازها، اندیشه‌ها و کمال پدرم را به من آموخت، و نیز این که من کیستم و دوقلوی جدایی‌ناپذیر من کیست، و سپس این که روان من چیست، روان همۀ جهان‌ها کدام است و چگونه به هستی گام نهاده. از این گذشته، بلندی‌های بیکرانه و ژرفاهای باورنانپذیر را بر من نمود. او همه چیز را بر من هویدا کرد.» 

مانی که در این میان 24ساله شده بود، پیش از هر چیز شویش روزانه را در گروه، زیر سنجش کشید. از نگاه وی، شست‌وشو نمی‌توانست آدم‌ها را پاک‌تر سازد، چون تن که قالبی فیزیکی بود، نمی‌توانست با آب دگرگون گردد:

«چرا هر روز پس از آن که یک بار شویش کرده، پاکیزه گشتید، خود را باز می‌شویید؟ درست همین است که روشن می‌سازد شما هر روز از خود بیزار می‌شوید و برای همین بی آن که پاک شوید، شویش می‌کنید. درست همین است که ب روشن‌ترین گونه نشان می‌دهد که بیزاری‌انگیزی از تن است. شما هم آن را پوشیده‌اید.»

مانی با خوردن نان گندم که الکسایی‌ها آن را خوراک شاهانه می‌دانستند و سخت پسش می‌زدند، جنجال دیگری آفرید. کارهای مانی بر بخشی از گروه‌بازان کارگر افتاد، اما شویش‌گران دیگر آن جوان را گمراه شمردند و وی را به گردهمایی فرا خواندند تا آگاهش سازند. هنگامی که مانی از بینش خود دست برنداشت، چند تن از الکسایی‌ها پیش آمدند و به زور دست یازیدند:

«آنان من را در میان خود استوار نگه داشتند و سرم ریختند. موهایم را دشمنانه گرفتند. با تلخی و خشم، گویی من بی‌دین باشم، تا می‌توانستند بلند سرم فریاد کشیدند، و از رشکی که بر ایشان چیره شده بود، خواستند خفه‌ام کنند. اما چون پدرم پاتیک، دست‌به‌دامانشان شد که از خشم، خود را در برابر کسانی که در میانشان هستند، گنهکار نسازند، ملاحضه کردند و گذاشتند بروم. پس از این کوشش، من کناره گزیدم. نیایش کردم و با زاری از سرورمان یاری جستم.»

بریدن از الکسایی‌ها، هراس بسیاری در دل مانی انداخت و وی را ناامید کرد. اما باز هم فرشتۀ نگهبانش پدیدار شد و او را دلداری داد و از وی خوستار شد که رهسپار گیتی گردد و پیام خود را به جهانیان برساند:

«تو تنها به این گروه فرستاده نشده‌ای، بلکه به هر ملتی، ره هر مدرسه‌ای، به هر شهری و به هر جایی؛ چون این امید تو برای همۀ پهنه‌ها و ناحیه‌های جهان گفته و اعلام می‌شود. بسیارند کسانی که سخن تو را خواهند پذیرفت. پس گام پیش گذار و به پیرامون برو؛ که من همچون یاری‌رسان و نگهبانت، در هر جایی که آنچه را که بر تو نمودم اعلام کنی، نزدت خواهم بود. دو مرد از آن قانون سوی تو خواهند گرایید و پیرو تو خواهند شد. همچنین پاتیک نخستین گزینش تو خواهد بود و پیروت خواهد گشت.»

همان گونه که فرشتۀ نگهبان گفته بود، دو شویش‌گر جوان به نام‌های آبیزاخیاس و سیسینیوس سوی مانی آمدند و همراهش شدند. پدرش پاتیک هم به او پیوست، البته با کمی درنگ. مانی پس از جدا شدن از انجمن شویش‌گران، آغاز به رهسپاری مبلغانه کرد، رهسپاری که او را به سرزمین‌هایی بسیار دور از میهنش کشاند. همان گونه که می‌توان گمان زد، نه به میان‌رودان، بلکه به هندوستان رفت. شاید این به اندیشه‌های اردشیر شاهنشاه ساسانی پیوند داشته باشد، چون وی به دنبال دینی تازه نبود. مانی در زمینۀ رهسپاری خود به هند می‌گوید:
«در سال‌های پایانی فرمانروایی اردشیرشاه راه افتادم تا اندرزگری کنم. با کشتی سوی سرزمین هندی‌ها رفتم. در بارۀ امید زندگی برایشان سخن گفتم. و در آنجا دستچین خوبی کردم.»

گویا این رهسپاری، مانی را به استان‌های توران و مکران ایران در درۀ سند کشانده باشد. این بخش از شبه‌قارۀ هند در سال‌های کمابیش 130 پیش از میلاد، به سختی زیر تأثیر فرهنگ ایرانی بود. مانی در آن پهنه‌ها توانسته است درست‌کم در میان حلقه‌های بالا، پیامش را به زبان مادری خود، پارتی باز گوید. کلیسای ترسایی، پیش از مانی به درۀ سند راه یافته بود. البته این به کامیابی مانی گزندی نرسانید. مانی به زبانی کهنه و فرسودۀ پیشگویان، ترسایان و بوداییان را از دریافت‌های آسمانی خود می‌آگاهاند:

«آن مستی را که خواب‌آلودت کرده، از سر دور کن، بیدار شو و به من بنگر! خود را از راه جهان شادی، از جایی که من برایت فرستاده شده‌ام، درمان ساز! من فرستادۀ روشنی‌ام، اما بسته به تن مادی، و از این روی گله‌مندم. هر کس از من پیروی کند، نیم‌تاج روشنایی را بر سرش خواهم نهاد.»

مانی پیک‌های فرستاده‌شد در دین‌های دیگر را همچون پیشینیانِ خویش می‌بیند. هیچ کدام از آن پیامبران، به اندازۀ بسنده جهانی نبوده‌اند، آنان تنها بخشی از راستی (واقعیت) را دریافته‌اند. در انجیل یوهانس، به پاراکلت وحی می‌شود. مانی مانند عیسی بیماران را درمان می‌داده و ناباوران به دین می‌آورده. توان وی در کارگر افتادن بر شنوندگان باید بسیار بسیار پرنیرو و کلان بوده باشد، وی به هر جایی می‌رفته با سخنرانی‌هایش غوغا می‌کرده. مانی از همان آغاز در این اندیشه بوده که گفته‌هایش نوشته شوند، چون نمی‌خواسته سر گفتارش درگیری پیدا گردد. سخنان عیسی که این همه مایۀ درگیری شده، برایش نمونه‌ای هشدارآمیز بوده. دین و باورهای او باید چیزی بهتر از دین بودا، دین ترسایی و دین زرتشت می‌بودند. وی بی آن که گمانی به دل خویش راه دهد، می‌گوید:

«دین‌های پیشین خود را تنها به یک سرزمین و یک زبان کرانه‌مند کردند. دین من در پی کتاب‌های زنده، برگزیدگان و نیوشندگان و از راه خردمندی و کارها تا پایان جهان بر پا خواهد ماند.»

مانی‌گرایی بر خلاف بیشتر دین‌های باستانی، به جُستارهای بنیادین زندگی آدمی، پاسخ‌هایی داده که با دین ترسایی جور نیست. در این زمینه جستارهایی در بارۀ آدمی هست: بدبختی، رنج، و مرگ از کجا هستند؟ پاسخ مانی بسیار بینادگرایانه است: جهان و آدمی از دو بنیاد گوناگون‌اند که با هم در جنگ‌اند، خوبی و بدی یا روشنی و تاریکی. در دوگرایی زرتشتی، بدی هم روان است و هم ماده. آدمی باید خود را از راه سامان و اندیشۀ ژرف از بدی وارهاند. اما در مانی‌گرایی، هر چیز تنی و مادی، بد است و باید روان آدمی و جرقه‌های روشنایی از آن آزاد گردند. مانی بر آن است که خدا از راه خُردشماری تن و ماده، جهان را از گم‌شدگی خود رهایی خواهد بخشید. شناخت موقعیتی که آدمی در این جهان گرفتارش است، همان چیزی است که آدمی را به رهایی می‌رساند.

از همین روی، آماج زندگی مانی‌گرایان با آن سامان‌مندی ویژه‌ای که در آن نگه می‌داشتند، این بود که دو بنیادی که در پی پیش‌درآمد آفرینش در آدمی همبسته شده‌اند، از هم جدا گردند. مانی‌گرایی رهگذری بود که باورمندان باید برای رسیدن به کشور روشنایی از آن می‌گذشتند. مانی در زمینۀ سازماندهی، دنبال‌روی بودایی‌گری است. همان گونه که بودا هواخواهانش را به راهبان و ناویژگان بخش کرده بود، مانی هم هواخواهان خود را به برگزیدگان و نیوشندگان بخش می‌نماید. از آن جایی که مانی‌گرایان تعمید با آب را کار درست نمی‌دانستند، پذیرش در میان برگزیدگان از راه دست‌گذاری و روغن‌زنی انجام می‌گرفته. این گروه برگزیده می‌توانست با ریاضت‌کشی‌های بنیادین، جرقه‌های روشنایی خوب را از گرفتاری گوشت بد برهاند. خوردن الکل، گوشت و پیوند جنسی برای برگزیدگان ممنوع بود. دیگر آن که اینان نباید کارهای تنانی مانند کشاورزی یا پیشه‌وری را انجام می‌دادند. چون با این کارها پاره‌های روشنایی زندانی‌شده در ماده آسیب می‌دیدند. کار برگزیدگان این بود که موعظه کنند، سرود بخوانند و از کتاب‌های پاک رونویسی نمایند تا آموزش‌های مانی گسترش یابد. آنان هر روز در بزمی پرستشی گرد هم می‌آمدند و خوراک‌هایی می‌خوردند که خود در آماده‌سازی‌شان هیچ دخالتی نکرده بودند. کندن سبزی و چیدن میوه به پاره‌های روشنایی که در آن زندانی‌اند، گزند می‌رساند. از این روی، برگزیدگان از کارهایی که به پاره‌های روشنایی آسیب می‌زد، دوری می‌گزیدند. پس از هر بار خوراک خوردن نیایشی می‌خواندند که در آن گفته می‌شد:

«من ترا روی آتش نگذاشتم، یکی دیگر برایم آورد. من بی گناه ترا خوردم.»

برگزیده باید خوراک را بی گناه می‌خورد تا روان فرمانروایی روشنایی را آزرده نسازد. اگر چنین نمی‌کرد، پاره‌های ناب روشنایی به روان پاکی می‌رسیدند که پس از مرگ برگزیده به فرمانروایی روشنایی باز می‌شتافتند.

برگزیدگان به دست گروه دیگر مانی‌گرایان یعنی نیوشندگان نگهداری می‌شدند. نیوشندگان باید افزون بر این روزه می‌گرفتند، نیایش می‌کردند و خیرات می‌دادند، برای گر.ه تبلیغ می‌کردند و در ساختن کلیسا یا دیر همکاری می‌کردند. با انجام این کارها گناهانشان بخشیده می‌شد. گذشته از این می‌توانستند امید ورزند که پس از چند بار باززایی، اندک‌اندک به پختگی یک برگزیده دست یابند. گویا این که مانی‌گرایی، هواخواهانش را دو لایه می‌کرده، باورمندان را آزار نمی‌داده است.

مانی کم‌وبیش 12 ماه در درۀ سند ماند. پس از مرگ شاه بزرگ، اردشیر، در سال 241 به میان‌رودان بازگشت. رهسپاری‌ها او را بسیار به جنبش درآورده بود و چنین بود که وی با آگاهمندی بر توانایی اندیشگی و روانی خود، همراه چند تن از شاگردانش به دیدار شاه تازه، شاپور، در شهر بِلاپات رفت. دین‌آور با آزرم بسیار پیشواز شد. کتابی بزرگ را به زبان پهلوی به شاه بزرگ داد که دربرگیرندۀ آموزش‌هایش بود. اگر هم شاپور مانی‌گرا نشده باشد، کشش نیک‌خواهانه‌ای به وی نشان داده و گذاشته که مانی آموزش‌های خویش را بگستراند. پیشوایان زرتشتی از این رویداد به خود افتادند و کوشیدند وی را از این تصمیم برگردانند، اما شاه بزرگ خود را به چنگ لغزش ننهاد و پشتیبانی خود را از فرستادۀ روشنایی دریغ نداشت. از این گذشته این پروانه را هم به او داد که همراه همراهانش همراه شود. مانی با خودباوری فراوانی می‌گوید:

«من سال‌های آینده را با دوستی با او و در همراهی‌اش، سال‌ها در ایران، در سرزمین پارت‌ تا به بالا سوی آدیابِن و مرزهای امپراتوری روم سر آوردم.»

مانی در یکی از رهسپاری‌ها بااسقف کاتولیک، آرخِلائوس روبرو شد و این یگانه دیدار او با یکی از نمایندگان بزرگ کلیسای روم بود. از برآیندهای این گفتگو چیزی نمی‌دانیم، اما همۀ گواه‌ها نشان می‌دهند که تبلیغ مانی برای ترسایان

همسازی‌اش با آنان پس از این دیدار کمتر شد. یکی از شاگردان وی به نام گابرجاب که در ارمنستان بود، در این زمینه به کامیابی ویژه‌ای رسید. گابرجاب می‌گفت که ترسایان نمی‌توانند پیروان راستین مسیح باشند، چون وی درمان‌های شگفتی می‌کرده. ترسایان می‌پذیرفتند که چنین توانی ندارند، اما او به عیسی نیایش می‌کرد و بیمارها را پاک می‌ساخت:

«سپس وی آدم‌های بسیاری را به گروه برگزیدگان درآورد و کسان بسیاری بودند که از بی‌دینی ایشان روی‌گردان شدند.»

می‌نمود که مانی‌گرایی دارد خود را در شاهنشاهی ساسانی بی آن که با سنگ راهی برخورد، خود را می‌گستراند، اما حال‌وهوای دربار ناگهان دگرگون شد. پسر شاه بزرگ به بستر بیماری سختی افتاد و شاپور برای هر کسی که می‌توانست تندرستی پسرش را به او برگرداند، پاداشی بالا گذاشت. مانی گفت که پسر را درمان می‌کند، اما وی زیر دست‌هایش مرد. دین‌آور بی‌درنگ زندانی شد. اما توانست به یاری یک زندان‌بان به فرارود، پهنۀ جنوب خاوری دریاچۀ آرال بگریزد. وی تا سال 271، زمان مرگ شاپور در همان جا ماند.

هنگامی که هرمزد یکم،  جانشین شاه بزرگ، به روشنی به دین مانی درآمد و پشتیبانی تازه‌ای از وی کرد، مانی به میان‌رودان برگشت. اما شاه تازه هم در همان سال تاج‌گذاری خود مرد، و بهرام یکم، برادر بزرگش و ولیعهد راستین، سر تخت او نشست. کرتیر، موبدان موبد، پرشتاب از این مناسبات بهره جست و کوشید با جایگاهی که دارد، رخنۀ مانی را برباد سازد و وی را پس راند. این دگرگونی در یکی از سروده‌های مانی‌گرایان چنین بازتاب یافته است:

«شاپورت ارج نهاد

هرمزد راستی‌ات را پذیرفت

اما بهرام راستی ترا استوار داشت

او گوش به دشمنانت سپرد

به دروغ‌شمارانِ امیدت»

اما مانی در آغاز توانست چند سال دیگر هم به انجمنش خدمت کند. در سال 276 یا 277 فرمانی از شاه بزرگ به دست او رسید که در آن آمده بود در شهر بلاپات با بات که یکی از فرمانروایان ارمنستان بود، دیدار کند. مانی با شتاب راه افتاد، اما فرمانروای بومی ارمنستان از ترس بهرام به او نپیوست. گویا مانی در همان جا دریافته بوده که به زودی کشته خواهد شد، چون در میان راه اشاره‌ای به سرنوشت پیش روی خود کرده:

«ای فرزندانم، در رده برایم بایستید و خود را از من سیر سازید. چون من از نگاه تنانی از شما دور خواهم شد.»

تا پای به شهر بلاپات گذاشت، کرتیر، موبد موبدان جویایش شد و آمدنش را به آگاهی شاهنشاه رسانید. مانی به پیشگاه بهرام خوانده شد، بهرام او را زیر باران سرزنش‌ گرفت و سرانجام از وی خواست که آموزش‌هایش را پس بگیرد، چون آموزش‌های مانی شایستۀ یک زمین‌دار بزرگ نخواهد بود. مانی‌گرا پروانه نداشت بجنگد یا شکار کند؛ بیشترین کارایی او به اندازۀ یک پزشک بود. مانی باورهای خود را پس نزد و دست از آنها نشست، بهرام دستور داد که او و چند تن از دوستانش را در بند اندازند. مانی در راه زندان، یاور کهن خود، سیسینیوس را جانشین خود کرد و به هشدار به هواخواهان خویش گفت:

«دلتان را پرنیرو و پرتوان نگه دارید، شیفتگی شما بسیار باد تا در شما خوبی را بیافریند. در کتاب‌ها فرو روید، سرودهای اسپند (مقدس) را همه‌ساله بخوانید و انجمن را خوب بگردانید. چون پس از مرگ من شما بی‌سرپرست خواهید بود و در جهان تنها خواهید ماند.»

گفته‌اند که مانی در زندان با یک ستون چلیپامانند سخت شکنجه شد. «چلیپا شدن» در اینجا باید درستی و حقانیت او را رسانده باشد، البته مانی‌گرایان این زبانزد را در معنایی همگانی به کار می‌بردند و هر شهیدی نزدشان «چلیپاشده» به شمار می‌آمده است. مانی هنگامی که خود را در آستانۀ مرگ می‌دید، واپسین ساعت‌ها را به نیایش گذراند. یکی از همراهانش واپسین سخنان او را برای ما به یادگار گذاشته که بی‌گمان یکی از ژرف‌ترین متن‌هایی است که از مانی‌گرایان بر جای مانده است:

«ای پدر من، آوای مرا بشنو، مرا، این درتنگناترین را! پوشش‌ها و چادرها با آرزو و نیایش من فرو خواهند افتاد. مسیح را با نامش و فرشتگان زمین، و در درخشش را صدا می‌کنم. همۀ نام‌هایتان را آوا می‌کنم. روان مرا از زندانش وارهانید، جامۀ اندوه را از تنم بکنید و مرا از این جهان روانه سازید. ای پدر من، دروازه‌های خواهش مرا که از راهش گله‌هایم به دوزخ می‌رسند، بگشای. ای دوشیزگان روشنایی بشنوید ،  ای فرشتگان آوای مرا بشنوید ، آوای خواهش مرا بشنوید و زنجیرهایم را بگشایید. من خود را در برابر چهره‌ات می‌افگنم، چون به بارگاه والای تو می‌آیم، ای دادور همۀ جهان‌ها! من به سرزمین روشنایی می‌آیم، تو همان کسی هستی که آوایش می‌کنم. از من شرم مکن! به من پاسخ ده ای جان‌بخش، روانم را از اندوه برهان.»

مانی‌گرایان خواستند آنان را وادار به تحویل مردۀ مانی کنند تا آن را در ساعت سوم یکشنبه به خاک سپارند، اما موبدان پیش روی انجام این کار را گرفتند. مردار او را در کوچه‌ای انداختند و فرستادۀ روشنایی را به ریشخند گرفتند. سپس فرمان دادند سر از تن مردار جدا گردد و سر مرده را از دروازۀ شهر بلاپات آویختند. زمانی این نمایش شرم‌آور گذشت تا گذاشتند هواخواهانش مردار تکه‌تکه‌شده و ناقص او را به خاک بسپارند.

ترسایان، چلیپا شدن عیسی را شرکت خدا در تاریخ آدمی و درد و رنج می‌دانند. اما مرگ مانی برای مانی‌گرایان، چیرگی بر همۀ جهانیان و هر چیز تنانی است. مانی شهید شد، و این همان چیزی بود که دینش را سخت به انگیزش درآورد. جانشینش سیسینیوس، ده سال نهان‌کاری کرد تا آن که دربار او را گناهکار خواند و پیش بهرام آورده شد. شاه بزرگ او را بد گفت، با شمشیر وی را ترساند و کوشید او را از باورهایش برگرداند. اما سیسینیوس در لغزش نیفتاد. بهرام بی‌درنگ او را با شمشیر زد و نقش بر زمین کرد. پس از مرگ سیسینیوس، کرتیر موبد موبدان، نبردش را با مانی‌گراین سخت‌تر ساخت. وی با سنگ‌دلی و بی‌گذشت، دستور پیگرد آنان و همۀ دگراندیشان را داد. کرتیر برای خود یادگاری سنگی ساخت که روی آن نوشته شده بود:

«یهودیان و برهمنان و ترسایان و مانی‌گرایان در کشور شکست خوردند و به شکرانۀ ویران شدن بت‌ها و شکسته شدن قفس‌های اهریمنان و نشست‌گاه‌ها و باششگاه‌های ایزدان، دیگر شیء بدباوری هستی ندارد.»

بسیاری از مانی‌گرایان که در پیگرد بودند، از شاهنشاهی ساسانی برآمدند و راهی خاور شدند، از آمودریا گذشتند و در فرارود جای گرفتند. در آنجا با انجمن کهن مانی‌گرایان و بوداییان و ترسایان نسطوری همنشین شدند. توانستند بی آن که با سنگ راهی روبرو شوند، آیین‌های دینی خود را به انجام رسانند. مانی‌گرایی در سدۀ هشتم، در قلمرو کوچک اویغورها در آسیای میانه، حتی دین رسمی شد. برخی از گروه‌های مانی‌گرا دنبالۀ راه را گرفتند و در چین انجمن‌هایی را بن افکندند. تازه این توفان مغول در سدۀ سیزدهم بود که توانست یر شکوفایی مانی‌گرایی در شمال چین، خزان آورد. واپسین جاپاهای بازمانده از دین مانی به سدۀ هفدهم برمی‌گردند. در یکی از جایگاه‌های اسپند بودایی در استان فوکی‌ین بر کنارۀ خاوری چین، بشقابی پیدا شده که بر آن نوشته «دین روشنایی»، نیز سنگ گوری پیدا شده که رویش نام‌های گوناگون «پدر روشنایی» نوشته شده است.

مانی‌گرایی در پهنه‌های باختری شاهنشاهی ساسانی هم گسترش شتاب‌ناکی یافت. مانی‌گرایان از میان‌رودان راهی سوریه، فلسطین و مصر، نیز گالین، ایتالیا و اسپانیا گشتند و به تبلیغ پرداختند. نباید شگفت آورد که چرا دینی چنین ریاضتی به چنان گسترشی دست یافته بوده است. پیام مانی که چیرگی بر درآمیختگی بدی و خوبی از راه پالودن روان است، آماج روشن زندگی آدمی است.

دیوکِلتیان، قیصر روم، آموزش‌های مانی را خطری بزرگ دانست و در سال 302 دستور تندوتیزی برای رویارویی با مانی‌گرایان داد. ترسایان ایتالیا که از چیرگی دیوکلتیان رنج می‌بردند، از همچشمی مانی‌گرایی به هراس افتادند. چنین شد که میلْتیادِس اسقف روم زبان به گله گشود که رم پر از مانی‌گرا شده. کلیسای کاتولیک از سال 377 رسماً با مانی‌گرایی درافتاده بود. قانون ازدین‌برگشتگان به کار داشته شد و در سال 385 یکی از اشراف ایبریایی و چند تن از همراهانش با شمشیر کشته شدند، تنها چون گمان برده شده بود که اندیشه‌های مانی را می‌گسترانند. هر کس مانی‌گرا دانسته می‌شد، وادار به کار اجباری در کان می‌گشت. دارایی‌هایش را به زور می‌گرفتند. کاتولیک‌ها مانی‌گریان را ناگوارترین بی‌دینان می‌دانستند، بی‌دینانی که روی آن را دارند که خود را دوستدار مسیح بخوانند و غسل تعمید را پس بزنند. مهر «مانی‌گرا» سرانجام بر پیشانی هر بی‌دینی زده شد، حتی اگر آن دگراندیش هیچ هواخواهی از مانی نکرده بود.

تأثیر مانی‌گرایان در رگوه‌های گوناگونی که بیش از هر کجا در بالکان بودند، هم نمایان گشت. مانی‌گرایی بیش از هر کجای دیگر، در میان رزمندگان پولیکیان ارزشی ویژه یافت، گروهی که فرقۀ دولتی شد و در میانه‌های سدۀ هشتم پایداری سختی در برابر بیزاس ورزید.

مانی‌گرایی بیش از هر کجا در آفریقای شمالی با پیشواز خوبی روبرو شد، چنان که در سال کمابیش 370 انجمن‌های پرشماری در کنارۀ دریای میانه پدیدار بود. مانی‌گرایان اپاختر آفریقا در انجام آیین‌های دینی خود، نخست چندان گزندی از سوی فرمانروایی روم ندیدند، اما در سال کمابیش 395 آگوستینوس که در میان آموزگاران کلیسا از دشمنان آتشین مانی‌گرایی بود، با زبان و خامه سخت به جان آنان افتاد. آگوستینوس در جوانی با چشمداشت بسیار به مانی‌گرایی روی کرده بود، اما سپس دین آنان را سخت پس زده بود. وی مانی‌گرایان را آدم‌های گستاخ و دیوانه‌ای می‌خواند که به دروغ گواهی می‌دهند.

آگوستینوس که در سخنرانی هم استاد بود، کامیابانه در برابر مانی‌گرایی لشکر کشید. این کار، با گذشت زمان مایۀ دشمنی ژرف ترسایان باختری با مانی‌گرایی شد. آگوستینوس با این کار خود نگذاشت که معنویت راستین خاورزمین بر باخترزمین کارگر افتد. وی توانست بر مانی‌گریان اپاختر آفریقا آسیب‌های بزرگی بزند، اما آرزوی پیروزی دین ترسایی بر دلش ماند. بدبختی بزرگ تازه آنگاه به سراغ انجمن‌های مانی‌گرایان آمد که ویرانگران به سال 428 به اپاختر آفریقا رفتند و به سپاه پادگان‌های روم گزند رساندند. اما پیروزی ویرانگران، تنها برابر با نابودی مانی‌گرایی در اپاختر آفریقا نشد، بلکه کار کلیسای رومی-کاتولیک را هم در آن پهنه یکسره ساخت.