عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

خانه جن یا خانه توهم (خرافات)

خانه‌ی جن یا خانه‌ی توهم؟

 

 

نوشتۀ امیرحسین اکبری‌شالچی

 

 

سه مرد در خانه‌ای بسیار قدیمی گرد هم نشسته بودند و از هر دری سخن می‌گفتند. میهمان یکم نگاهش به حیاط و آن سوی حوض افتاد و خانه‌ای دیگر در آنجا دید. از میزبان پرسید: "من دنبال خانه می‌گردم، آن‌جا تهی است؟" میزبان گفت: "کسی در آنجا زندگی نمی‌کند، اما چندان هم تهی نیست. جن‌ها در آنجا زندگی می‌‌کنند!" میهمان ترسید و گفت: "جن؟ من که نیستم!" میهمان دوم که تا آن هنگام خاموش مانده بود، گفت: "حالا ما هیچ چیزی نمی‌گوییم، خودتان ببینید این چیزهایی که می‌گویید در قوطی کدام عطار پیدا می‌شود! جن دیگر چیست؟ من که قبولش ندارم. در همه‌ی زندگی‌ام هم جن ندیده‌ام!" میهمان یکم گفت: "تو جن را قبول نداری؟ نمی‌دانی در کتاب‌ها هم در باره‌اش سخنانی آمده؟ جن‌ها از آتش‌اند و ما از خاک." میزبان هم رو به او گفت: "یک‌باره بگو کافری! من که هر شب آوای جن‌ها را از آن خانه‌ی روبرو می‌شنوم. چهره‌شان هم همیشه دگرگون می‌شود. بلند، چاق، شکل جانورها، یک شب مانند گاو می‌شوند و یک شب مانند خر..." میهمان یکم کمی بیشتر ترسید و گفت: "پس ما امشب اینجا نمانیم. من که چندان دلبستگی به دیدن آنها ندارم!" میهمان دوم گفت: "من نمی‌خواستم اینجا بمانم، اما اکنون اینجا می‌مانم تا به شماها ثابت کنم اینجا جن ندارد و همه چیز ساخته و پرداخته‌ی پندارهای شماست و بس!" میزبان گفت: "خانه‌ی خودت است و می‌توانی بمانی. اما آنها بیشتر شب‌ها سوی من نمی‌آیند، چون من با یک بسم‌الله کارشان را تمام می‌کنم. بیشتر در همان خانه‌ی روبرو هستند، البته آواهایشان تا به اینجا می‌رسد." میهمان دوم با پوزخند گفت: "پس ما برویم دعوتشان هم بکنیم! چه جن‌های باحالی!" میهمان یکم خود را در میان گفتگوی آنها انداخته گفت: "ما که نمی‌خواهیم آنها را ببینیم. تو اگر می‌خواهی باید خودت به آنجا بروی." میزبان گفت: "هیچ کس چنین زهره‌ای ندارد. دوست ما هم بهتر است همین جا پیش ما بماند و از همین جا در خدمت آنها باشد. اگر آنجا برود شاید زهره‌ترک شود!" میهمان دوم از جا دررفت و گفت: "ارفاق نکن! من که مانند شماها خیالاتی نیستم. به لج شما هم که شده امشب به آنجا می‌روم و می‌خوابم تا ببینیم چه کسی راست می‌گوید." میزبان گفت: "نیازی نیست که آنجا بخوابی، همین که به آنجا بروی و بیایی خودش کلی کار است." میهمان دوم گفت: "خب ما چه می‌دانیم او براستی به آنجا رفته یا کلک زده؟ باید یک نشانه‌ای از خود در آنجا بر جای بگذارد." سپس روی به میهمان دیگر کرده افزود: "برای نمونه یک میخ آنجا بکوب و بیا!" میزبان در میان سخن او آمده گفت: "هان! میخ طویله! کفش هم چوبی است. یک چکش هم می‌دهیم!" میهمان دوم استوار گفت: "خب بدهید! هر زمان که بگویید با کله می‌روم!" میزبان گفت: "اینک زود است. آنها درست نیمه‌شب به جنب‌و‌جوش درمی‌آیند. بایستیم تا نیمه‌شب بشود!" میهمان دوم که اندک‌اندک داشت هراسی در دلش پیدا می‌شد، این پیشنهاد او را هم پذیرفت.

 

آنها شام خوردند و باز از هر دری سخن گفتند. گاه از روح و گاه از جن و گاه از پری. میهمان دوم ته دلش می‌لرزید اما شرم داشت زیر سخن خود بزند و به رویش نمی‌آورد. سرانجام ساعت دوازده بار نواخت. میهمان یکم گفت: "خب بلند شو! این گوی و این میدان!" میهمان دوم گفت: "می‌بینید که هنوز هم کوچکترین آوایی از آن خانه بیرون نیامده. من هم می‌روم تا شما دریابید که همه‌ی اینها خرافه‌ای بیش نیست!"

 

یک میخ طویله و چکش به او دادند و راه افتاد. میزبان و میهمان یکم که کمی نگران بودند، از پنچره‌های سرتاسری اتاق به پشت او می‌نگریستند. چکش از دست راست و میخ طویله از دست چپش آویزان بود. یکی از آن پیراهن‌های مردانه‌ی بلند و دامن‌دار را به تن داشت و شالی کلفت هم به میان خود بسته بود. تنش از ترس می‌لرزید و گام‌های آهسته و کوتاهی برمی‌داشت. میزبان گفت: "نگاهش کن! چه آرام راه می‌رود! انگار می‌ترسد جن‌ها از خواب بیدار شوند!" میهمان یکم گفت: "اکنون درمی‌یابد جن به چه می‌‌گویند!"

مرد سرانجام با گام‌های کوتاه خود گام به درون خانه گذاشت و دیگر دیده نشد. اما چند ثانیه پس از آن آوای کوبیده شدن میخ بلند شد. میهمان یکم نگاهی شگفت‌آلود به میزبان انداخت. هر دو بی آنکه سخنی بگویند، چشم‌براه ماندند تا او برگردد و باران سرزنش‌ها را بر سرشان فرو آورد. هر کدام از آنها به اینکه وی چه سرزنش‌هایی را بر زبان خواهد راند می‌اندیشید و می‌کوشید از پیش پاسخی را برایش آمده کند. اما شمار پرسش‌ها و پاسخ‌ها در پنداره‌ی آنان بالا رفت و رفت و از دوستشان نشانی هم پیدا نشد. میهمان یکم گفت: "حالا سر لجبازی آمده. ما که گفتیم نباید آنجا بماند. همین که یک ساک‌ساک هم بکند بس است. اما این کله‌خراب رفته همان‌جا نشسته!" میزبان گفت: "چه کار کنیم؟ نیم ساعت است که رفته. خوابمان می‌آید." میهمان یکم گفت: "خودش خسته می‌شود و می‌آید. ما می‌خوابیم. این را من از زمان کودکی می‌شناسم. در آن هنگام هم همین یک‌ دنده را بیشتر نداشت." میزبان گفت: "من می‌گویم دنبالش برویم!" میهمان گفت: "حالا که زنگوله را به گردن گربه ببندد؟" میزبان گفت: "من که می‌دانم آن خانه جن دارد!" میهمان گفت: "من هم همین را می‌گویم و جن را هم باور دارم." هر دو دلواپس خوابیدند.

 

خروس آوایش را سرداد و هوا کمی روشن شد. میزبان از بیدار شد و دید میهمان دوم نیامده! با ترس و لرز میهمان را از خواب بیدار کرده گفت: "او دیشب نیامده. جن‌ها آسیبی به او نزده باشند!" میهمان ناگهان خواب از سرش پرید و گفت: "اکنون که دیگر بامداد است و جن‌ها رفته‌اند. برویم او را بیاوریم." میزبان گفت: "آری. ما خودمان باعث شدیم که او شبی را به جای آنکه کنار ما باشد، در آن خانه‌ی ویران بگذارند." هر دو آرام آرام سوی خانه راه افتادند. پای در آنجا گذاشتند و همه جا را نگریستند. هیچ جنی آنجا نبود اما دوستشان درازبه‌دراز نقش بر زمین افتاده بود. میزبان نبضش را گرفت و گفت: "انگار نمی‌زند!" میزبان دستی به او زد و گفت: "نبض چیست؟ تنش سرد سرد شده!" چند دقیقه مات ماندند و سپس هر کدامشان یک سوی مردار او را گرفت و بلندش کردند. اما هنگام بردن دیدند که دامنش گیر است. او را زمین گذاشتند و دیدند آن میخ روی دامنش کوبیده شده! میزبان گفت: "همه‌اش گناه خود ماست! گفتگوی ما ترس را به دل او انداخته و وی در تاریکی ندیده میخ را به کجا می‌کوبد. هنگام برخاستن پنداشته جنی دامن او را گرفته و نمی‌گذارد برود و زهره‌ترک شده است!"