عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

پارواتی و درخت آرزوها (داستان هندی کهن)

پارواتی و درخت آرزوها

 

نویسنده: شری چینموی 

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 

 

سرورْ شیوا و همسرش پارواتی بیشتر در کوه کایلاش به سر می‌‌بردند. آنان در آنجا مراقبه می‌کردند و نیایش نیک خود را به هواخواهانشان پیش‌کش می‌نمودند. بسیار خوشبخت بودند و هر چه می‌خواستند برایشان آماده بود.

روزی از روزها پارواتی داستان آرزوی تازه‌اش را پیش شوهرش شیوا بازگفت. وی می‌خواست به بیشه‌زاری که ناندان‌کانان نام داشت، برود.

شیوا گفت: "روشن است که من همراهت به آنجا خواهم آمد." چنین شد که آن دو با هم، راهی بیشه‌زار شدند. همه‌ی درخت‌های آن بیشه‌زار بسیار زیبا بودند. پارواتی شیفته‌ی زیبایی آنها شد. از سرورش پرسید: "خواهش می‌کنم بگو که آیا در این بیشه‌زار درختی هست که از همه‌ی این درخت‌ها سر باشد؟ من هر چه به این درخت‌ها نگاه می‌کنم، همه به چشمم به یک اندازه زیبا می‌آیند. می‌خواهم برایم بگویی آیا در اینجا درختی هست که چیز ویژه‌ای باشد یا به گونه‌ای با دیگر درخت‌ها یکسان نباشد؟"

هنگامی که پارواتی این سخنان را می‌گفت، خود به یکی از همان درخت‌ها تکیه داده بود. شیوا در پاسخ گفت: "همین درختی که بدان پشت کرده‌ای، چیزی ویژه است و کار بسیار ویژه‌ای از آن ساخته است." 

پارواتی گفت: "چه چیزش ویژه است؟"

شیوا گفت: "این درخت ویژه کالپاتارو نام دارد. کالپا یعنی هر آنچه تو دلت بخواهد و تارو یعنی درخت. این درخت هر چه تو دلت بخواهد، بی‌درنگ برایت آماده می‌کند."

پارواتی پرسید: "سرورم، راست می‌گویی یا شوخی می‌کنی؟"

شیوا پاسخ داد: "اگر باورت نمی‌شود، می‌توانی خودت چیزی از این درخت بخواهی!"
پارواتی اندکی اندیشید و سپس گفت: "ای درخت، من دختری بسیار زیبا را آرزو می‌کنم." ناگهان دختری زیبا و جوان از دل درخت بیرون آمد. پارواتی بسیار شاد و خورسند شد و آن دختر را آشوکاسون‌داری نام گذاشت.

آشوکاسون‌داری به ایزد پارواتی گفت: "تو به من جان بخشیدی. خواهش می‌کنم بگو باید برایت چه کاری را انجام بدهم."

پارواتی نگاهی مهرآمیز به او انداخته گفت: "هم‌اینک کاری ندارم که انجام دهی. اما دوست دارم چند سال دیگر زن شاهزاده‌ای به نام ناهوشا شوی. او هنوز زاده نشده و هنوز در آسمان است. اما پیکر انسانی خواهد یافت و من روزی زناشویی تو و او را خواهم دید. خود همه‌ی کارهای عروسی را روبراه خواهم کرد.

آشوکاسون‌داری از شنیدن این سخن بسیار شاد شد. سرور شیوا و پارواتی او را دوباره به دل درخت شگفت بیشه‌زار برگرداندند و به خانه‌شان در کوه کایلاش بازگشتند.

و اما دیوی به نام هوندا در نادان‌کانان زندگی می‌کرد. وی می‌گفت که نادان‌کانان پایتخت کشور اوست! روزی از روزها از میان نادان‌کانان می‌گذشت که چشمش به آن دختر زیبا افتاد. در یک دم یک دل نه صد دل به او داد!

پیش آشون‌کاسون‌داری رفت و گفت: "تو باید زن من بشوی! باید زن من بشوی!"

آشون‌کاسون‌داری گفت: "نه، من همسر تو نمی‌شوم. ناهوشا شوهر آینده‌ی من است. من تنها وتنها با او زناشویی خواهم کرد، نه با هیچ کس دیگر. تو هم از اینجا برو!"

شوربختانه آن روح سرگردان از نیروی جادویی هم برخوردار بود. می‌توانست به هر چهره و هر پیکری درآید. پس از اینکه برخورد دشنام‌وار دختر را دید، از بیشه‌زار بیرون رفت. چند روز پس از آن چهره و پیکر زن بسیار زیبایی را به خود گرفت و به بیشه‌زاری که آشون‌کاسون‌داری در آن می‌زیست، برگشت. آن زن ماهروی، خود را بسیار درمانده و اندوهناک وانمود.

آشون‌کاسون‌داری پرسید: "چرا چنین اندوهناکی؟ چه زیبارو هم هستی. چرا باید دل‌آزرده باشی؟"

زن بیگانه گفت: "آری، روی من بسیار زیباست. اما بختم بسیار زشت است." 

آشون‌کاسون‌داری گفت: "چرا بختت زشت است؟"

زن با آهنگی که دل سنگ را هم به درد درمی‌آورد، گفت: "من بیوه‌ام. شوهرم مرد بسیار نیکی بود، اما هوندای دیو، او را کشت! اکنون من بسیار احساس تنهایی می‌کنم. می‌شود تو یک چند روزی به کلبه‌ی من بیایی؟ من کلبه‌ی ساده‌ای دارم، اما بسیار پاکیزه است."

آشون‌کاسون‌داری گفت: "آری، همراهت می‌آیم."

زن گفت: "خواهش می‌کنم چند روزی مهمانم بمان! بسیار خوش خواهم شد."

آشون‌کاسون‌داری پشت سر زن راه افتاد و از بیشه‌زار برآمد. به کلبه‌ی وی که رسید، زن یکباره همان دیو شد و گریبان او را چسپید. دختر چنان جگرخون و خشمگین شد که وی را نفرین کرد: "شوهرم ناهوشا ترا بکشد!" سپس توانست خود را از چنگال دیو رهایی بخشد و بگریزد.

دیو، دیگر نفرین ‌شده بود. می‌دانست که بی‌گمان کشته خواهد شد و نام کشنده‌اش هم ناهوشا خواهد بود. هر جایی در پی ناهوشا روان شد تا مگر بتواند به گونه‌ای سر وی را زیر آب کند و با این کار نفرین را برباد سازد. روشن است که به جایی نرسید، چون ناهوشا در آن هنگام هنوز زاییده نشده بود.

 پادشاهی بسیار نیک‌ و پرهیزگار بر کشور همسایه فرمان می‌راند. وی و همسرش سال‌های سال بود که نیایش می‌کردند و می‌کردند تا بچه‌دار شوند و سرانجام مهربانی یزدان آنان را هم دربرگرفت و زن آبستن گشت. بر آن شدند که نامش را ناهوشا بگذارند.

تا هوندا از زاییده شدن ناهوشا آگاه شد، به کاخ پادشاه رفت و بچه را ربود. ناهوشا تازه یک‌ساله شده بود. دیو او را به بیشه‌زار آورد و به آشپز دستور داد که پسر را بکشد و او را بپزد. هوندا به او گفت که باید از گوشت آن کودک خوراکی خوشمزه بپزد. پیش خود اندیشیده بود که اگر او را بکشد، ناهوشا بزرگ نخواهد شد و دیگر نخواهد توانست وی را بکشد.

آشپز گفت: "بی‌گمان او را خواهم کشت. هر چه باشد تو استاد من هستی."

اما مهر بچه چنان به دل آشپز افتاد که دلش نیامد سر آن بچه بی‌گناه را ببرد. به جای این کار بچه را به آشرام واشیستها برد و همان جا گذاشت. در راه بازگشت گوزنی را دید، آن را گرفت و پخت و به جای ناهوشا خوراک استاد خود کرد.

هوندا بسیار شاد و خورسند بود. گفت: "ها ها! اکنون دیگر هیچ شکی ندارم که ناهوشا مرده است! من او را خوردم."

ناهوشا در آشرام واشیستها بزرگ شد. واشیستها به او آموزه‌ی معنوی می‌داد. نیز تیراندازی و دیگر هنرها را هم به او آموخت. وی با بینش درونی خود دید که ناهوشا یک شاهزاده است و پارواتی آرزو داشته وی روزی با آشوکاسون‌داری پیمان زناشویی ببندد.

سال‌ها سپری شد و ناهوشا آشوکاسون‌داری را گرفت. آن دو بسیار خوشبخت بودند. چون هوندا می‌پنداشت ناهوشا مرده، وی به سادگی توانست آن دیو را بکشد و نفرین همسرش را به انجام رساند.

اما داستان با مرگ هوندا پایان نپذیرفت. بدبختانه وی پسری به نام بیهوندا داشت. هنگامی که هوندا کشته شد، پسرش خود را بسیار خوار و زبون یافت. بر آن شد که ناهوشا را بکشد تا کین پدر را جسته باشد. برای همین آغاز به تمرین‌های معنوی بسیار دشواری کرد. به درگاه ایزدان آسمانی نیایش کرد و کرد تا نیرویی را به دست آورد که با آن بتواند ناهوشا را برای همیشه نابود سازد.

ایزدان آسمانی زمانی که دیدند وی با چه شور و سامانی تمرین می‌کند، گفتند چیزی نمانده که آرزوی وی برآورده گردد و بتواند ناهوشا را بکشد. از سرور ویشنو خواستند آنها را یاری کند.

سرور ویشنو به چهره و پیکر زنی بسیار مهروی درآمد و پیش روی بیهوندا نمایان شد. بیهوندا با همان نگاه نخست دل به او داد و از وی خواست که زنش شود. زن مهروی پاسخ داد: "من در گرو یک چیز همسر تو می‌شوم. باید گلی ویژه را برایم بیاوری. نام آن گل کامودا است. باید ده هزارهزار شاخه از این گل را برایم گرد آوری و پیش‌کش سرور شیوا کنی. اگر پس از این کار، دسته‌ای از آن گل را بر پایم بریزی، آنگاه من زنت خواهم شد و تو هم توان کشتن ناهوشا را خواهی یافت. این خواهشی است که من همسر آینده‌ات از تو خواهم داشت."

بیهوندا راه افتاد تا درخت گل کامودا را بیابد. در هر کجایی گشت زد و از هر کسی پرسید: "شما می‌دانید گل کامودا چه ریخت و قواره‌ای دارد؟ می‌دانید من آن گل را  کجا توانم یافت؟"

اما هیچ کسی نمی‌دانست آن گل را در کجا می‌شد یافت یا ریخت و قواره‌اش چگونه است. بیهوندا با سرافکندگی سراغ شوکراچاریا، آموزگار روح‌های سرگردان رفت. بریهاس‌پاتی آموزگار ایزدان آسمانی است و شوکراچاریا همین جایگاه را نزد دیوها دارد. بیهوندا برای شوکراچاریا بازگفت که چه شده و از او پرسید کجا می‌تواند گل کامودا را بیابد.

وی پاسخ داد: "آنچه آن زن گفته چندان هم درست نیست. گل کامودا سر هیچ درختی نمی‌روید. این گل ویژه، از دهان زنی بیرون می‌آید. آن زن زیبایی افسون‌آمیزی دارد. هر گاه بخندد، این گل از دهانش بیرون می‌پرد. رنگ آن گل زرد است و بسیار پربوست. اگر تو آن گل زرد خوشبو را برای سرور شیوا ببری، او هم بی‌شک ‌به مرگ ناهوشا خوشنود خواهد شد. اما اگر آن زن به جای خنده گریه کند، خواهی دید که گلی که از دهانش بیرون می‌پرد، سرخ است نه زرد، و بویی هم ندارد. آنگاه باید هشیار باشی! تو نباید به آن گل دست بزنی، وگرنه زندگیت را شومی آن فراخواهد گرفت. تنها باید گل‌های زردی را برداری که هنگام خندیدنش از دهانش بیرون می‌پرند و بس!"
بیهوندا با دلبستگی بسیار پرسید: "او را در کجا خواهم یافت؟"

شوکراچاریا گفت: "وی در کناره‌ی رود گنگ زندگی می‌کند. سرشب همیشه برای پیاده‌روی به کناره‌ی رود می‌آید و تو می‌توانی او را ببینی."

ایزدان آسمانی داشتند همه‌ی اینها را از آن بالا می‌دیدند. دیدند چه شد و باز به اندوه و اندیشه افتادند. از نارادا، نوازنده‌ی آسمان خواستند به یاریشان بیاید. نارادا همیشه در کنار و همراه ایزدان بود. آنها وی را آگاه ساختند که: "اگر بیهوندا هزارهزار شاخه از آن گل را گردآورد، بی‌شک خواهد توانست شاه ناهوشا را بکشد. تو باید به ما یاری برسانی!"
نارادا با درخواست یاری آنها همساز شد. پیش بیهوندا رفت و به آن دیو گفت: "تو بسیار بزرگ‌تر از آنی که بگویی خودم پیش آن زن می‌روم و برای یک گل دست به سوی وی دراز می‌کنم. من خودم از او خواهم خواست که آن گل را با دست خود برایت بفرستد. نیازی نیست که خود ت بروی و آن را بگیری. از آن بانو خواهم خواست که آن را در رود گنگ اندازد و آب یکسره آن را دم کاخ خواهد آورد. تو بالاتر از آنی که بخواهی خودت بروی و از بانویی که کسی و چیزی نیست گل گدایی کنی. من خودم می‌توانم این کار را به سامان درآورم. اگر این را از او بخواهم، رویم را زمین نخواهد زد."

باد در سر بیهوندا افتاد، به او گفت: "راست می‌گویی. چرا من خود باید دنبال وی بروم؟ می‌ایستم تا آب آن گل را برایم بیاورد."

نارادا به کناره‌ی گنگ رفت و آن زن را یافت. با آزرم و ارج بسیار وی را درود گفت و سپس گفت: "اینک از تو خواهش می‌کنم که گریه کنی و آن گل سرخ بی‌بو را از دهان خود بیرون اندازی. می‌خواهم آن را در رود بیندازم تا آب آن را ببرد."

وی با شادی از سخن او پیروی کرد و آغاز به گریستن نمود. هزاران‌هزار گل سرخ از دهانش بیرون آمد و همه‌شان را به رود انداخت.

آب آنها را یکسره به کاخ بیهوندا برد، خود وی نا‌شکیبانه کنار رود ایستاده بود. چون گل‌ها رسیدند، چنان دست و پایش را گم کرد که دیگر از رنگ آنها فراموشش شد و نیز نگرش نکرد که آنها بویی هم ندارند. تنها هزاران‌هزار گل را دید که آب همراه خود می‌آورد و دلش از شادی آکنده بود. بلند فریاد کشید: "او راست گفته بود. گل‌ها دارند خودشان سوی من می‌آیند."

بیهوندا چنان خود را گم کرده بود که هشدار آموزگارش را هم به چنگال فراموشی سپرد. نه به رنگ اندیشید و نه خواست ببیند گل‌ها بو دارند یا نه! وی به چشم پنداربین خود همه‌ی آنها را زرد و خوشبو و پربو می‌دید. شادی بی‌اندازه، وی را به جهان دیگر برده بود.

همه‌ی گل‌ها را گرد آورد و آغاز به ستایش سرور شیوا نمود. پارواتی دید که کسی دارد روی زمین، گل‌هایی را که بو ندارند به شیوا پیش‌کش می‌کند. تازه گل‌ها هیچ رنگ و بویی هم در خود ندارند. گفت: "اینها آن گل‌هایی نیستند که سرور شیوا دوست دارد. چه کسی می‌تواند به شوهر من چنین گستاخی بورزد؟"

پارواتی روی زمین آمد و با چشم سوم خود بیهوندا را کشت. برای این کار از هیچ گونه جنگ‌افزاری بهره نگرفت.

اکنون باز سراغ پارواتی برویم. او دارنده‌ی درخت کالپاتارو بود، همان درختی که آن دختر جوان را به او بخشیده بود. چنین بود که  نفرین دختر گرفت، چون پارواتی جان پسر هوندای دیو را هم ستاند، همان‌هایی که چنان سنگدلانه دل بی‌گناهان را آزرده ساخته بودند.