عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

اوج و فرود شاهنشاهی پارس

اوج و فرود شاهنشاهی پارس‌

والتر هینتس/ امیر حسین اکبری شالچی

Shaalchy.persianblog.ir

منبع:

Walter Hinz, Aufgang und Untergang des Perserreiches, Bulletin of the Iranian culture Foundation.

 

جستاری که می‌خواهیم در باره‌اش گفتگو کنیم، اوج و فرود شاهنشاهی پارس‌ و زنده ماندن فرهنگ پارسی است. آهنگ ما از «شاهنشاهی پارس»، فرمانروایی جهانی هخامنشی- نخستین فرمانروایی جهانی تاریخ است- که به راستی شایستۀ چنین نامی است. زمان آن به خوبی روشن است: کورش در سال 550 پیش از میلاد آن را بنیاد می‌گذارد و تاخت الکساندر در سال 330 پیش از میلاد به آن پایان می‌دهد. پس شاهنشاهی هخامنشی 220 سال سر پا بوده است.

هرچند سرچشمه‌های پژوهشی در دست چندان کم نیستند، کم‌وکاستی‌های فراوانی نیز در آنها به چشم می‌خورد. دامنه‌دارترین گزارش‌هایی که در بارۀ پارس‌های کهن است، از یونانیان به ویژه هردودت بر جای مانده؛ البته یونان در پی ماراتن، دشمن پارس‌ها شد و دشمن هم ماند. از این جاست که آنچه را که بُنچاک‌های یونانی به دست می‌دهند، باید با اندیشناکی بسیار در نگر گرفت. سرچشمه‌‌های بومی با داریوش بزرگ و سال کم‌وبیش 520 پیش از میلاد آغاز می‌شوند. این فرمانروا از دفتر خود که تا آن زمان به زبان‌های بابلی، ایلامی و آرامی چیز می‌نوشت، خواست که دبیرۀ میخی ساده‌ای را برای نوشتن پارسی باستان به کار گیرد. دبیرۀ تازه بیشتر در نگارش‌های پیروزمندانۀ سنگ‌نبشته‌های صخره‌ها و دیوارها و بنچاک‌های بسیار پرارزش به کار برده شد؛ برای همین است که ما سرچشمه‌های پارسی چندانی در دست نداریم.

ارنست هرتسفلد، کاوش‌گر آمریکایی در سال‌های سیِ سدۀ کنونی [بیستم] هزاران لوحۀ گلی را از دل خاک تخت جمشید، در نزدیک شیراز امروزی بیرون کشید. باستان‌شناسان با شگفتی دیدند که کمابیش همۀ آنها نه به پارسی باستان، بلکه به زبان ایلامی نوشته شده است. لوحه‌های گلی، بُنچاک‌های کارآمد دیوان گنج‌خانۀ داریوش و خشایارشا بود، اما دریافت آنها با مانعی برخورد و آن این که واژه‌های ایلامی که ما تا آن زمان می‌دانستیم، چندان زیاد نبود.

متن‌هایی دینی هم هستند که در اوستا آمده‌اند. ما در بارۀ جستاری سخن می‌گوییم که ناچار باید از بخشی از اوستا نیز یاد کنیم. این بخش از اوستا همواره کار پژوهش را دشوار می‌کند، چون به بسیار هنرآلود است و به زبان بسیار کهن شمال خاوری ایران [ ِبزرگ] نگاشته شده و در بارۀ خود آنهاست.

پس با نگرش به آنچه گفتیم، جای شگفتی نیست اگر بسیاری از سخنانی که هم‌اینک خواهیم گفت، هنوز گمان‌آلود باشند. پژوهشگران در بارۀ بسیاری از جستارهای تاریخ، توده‌هایی از کاغذ را سپید کرده‌اند، و در بارۀ ایران نیز. آنچه من در اینجا می‌نویسم، برآیند 20 سال کار روی این جستارهاست، اما تا هنگامی که بحث روی سرچشمه‌هایی عینی پایان نیافته، می‌تواند ریشه در واقعیت‌های ذهنی داشته باشد.

 

رویارویی‌ها در ایران خاوری

نخست این که هنگامی که کورش بزرگ گام بر صحنۀ تاریخ جهان گذاشت، دوران سومین نسل خاندان هخامنشی، خاندان خودش، بود؛ دوم این که شهر اکباتانا، همدان در باختر ایران کنونی، پایتخت شاهان ماد بود. پارس‌ها که هندوجرمن و خویشاوند مادها بودند، در جنوب ایران جایگیر شده بودند و سرزمین خود را پارسَه می‌نامیدند، این همان جایی است که یونانیان آن را پرسیس می‌گفتند و امروزه روی دریایی از نفت جای دارد. آشوری‌ها و بابلی‌ها، ایلامی‌ها را با آن دین رازآمیز و فرمانروایی مادرسالارانه‌ و پیشینۀ چندهزارساله‌شان، ناتوان ساخته شکاری آماده برای کورش یکم، شاهنشاه پارس و پدربزرگ پایه‌گذار شاهنشاهی جهانی هخامنشی کرده بودند.

کورش دوم، نوۀ او، در سال 558 بر آن شد که فرمانروایی خود را از سوی خاور و شمال گسترش بخشد، اما همچنان زیر دست آستیاگ، شاه ماد بود. در شمال خاوری قلمرو آن زمان او که برابر با خراسان و باختر افغانستان امروز است، فرمانروایی دیگری به نام خوارزم هستی داشت که شاهش هیستاسپِس نام داشت و پایتختش جایی نزدیک مشهد امروز بود. 

این شاه هیستاسپس را نباید با پدر داریوش که همین نام را دارد، اشتباه کرد. آنچه ما امروزه می‌دانیم آن اندازه نیست که بتوانیم بگوییم فرمانروایی او چگونه به قلمرو کورش دوم پیوست شد. اما بسیار دلبسته به بدست آوردن آگاهی‌هایی موشکافانه در بارۀ آن دوره هستیم. لیکن آنچه که سخت زیر پردۀ تاریخ مانده، نقش کاشمر است. این شهری که چندان به آن نگرشی نمی‌اندازند، شاید دیدارگاه کورش دوم و زرتشت، پیامبر بزرگ ایران کهن بوده باشد، دیداری که از بالاترین ارزش در تاریخ جهان برخوردار تواند بود.

 

زندگی زرتشت

من بر آنم که زایش زرتشت در سال 630 [پیش از میلاد] روی داده است. زرتشت یک پیشوای دینی بود، شاید در باکتریا یا همان بلخ امروز می‌زیسته. وی در سی‌سالگی به پیامبری رسیده است. زرتشت که در سال کم‌وبیش 590  چهل‌ساله بوده در زمستان، ناچار راه گریز را در پیش می‌گیرد. پیامبر گله‌آمیز می‌گوید: «به کدامین سرزمین روی کنم؟ به کدامین سوی گریزم تا جان بدر برم؟ اشراف و پیشوایان دینی مرا از خود می‌رانند، انجمن‌ها مرا از خود دور می‌کنند، زمین‌داران ناخوب دشمن من‌اند.»

شاه هیستاسپس و همۀ دربارش در سال 588، دو سال پس از این هجرت، به آموزش‌های تازۀ او می‌گروند. آموزش‌های زرتشت در خوارزم با کامیابی ویژه‌ای روبرو می‌شود. پیامبر پس از رویارویی با آن همه سرخوردگی‌ها و تلخی‌ها، روی کامیابی را می‌بیند و سروی را در کاشمر مقدس همچون یادبود می‌کارد که تازه در سدۀ نهم میلادی و به دست یکی از خلیفه‌های متعصب از پای درمی‌آید. پهنه‌های دور شمال خاوری ایران، تازه در سال 588  باور به یزدان پیدا می‌کنند.

 

آموزش‌های زرتشت

آموزش‌های زرتشت را نمی‌توان در نوشته‌ای چنین کوتاه گنجاند. در اینجا تنها تا آن اندازه که برای دریافت مناسبات جهانی در آن روزگار بایسته است، بدان می‌پردازیم. زرتشت مانند همۀ پیامبران بر آن بود که فوق طبیعت را درمی‌یابد. با دیدۀ روشن به وهومنه می‌نگریست و با گوش باز آموزش‌های او را می‌نیوشید. زرتشت سراینده هم بود. تجربه‌های شهودی خود را در گات‌ها، سروده‌های هنرآگند خود آورد. شانزده سروده از گات‌ها گرچه چند سده پس از ابلاغ پیام او به صورت نوشته درآمده، اما دست‌نخورده و اصل باقی مانده است.

از نگاه من هستۀ بنیادین پیام گات‌ها که البته ما در دریافتنش گرفتار دشواری‌های فراوان زبانی و مفهومی هستیم، این است:

تنها یک یزدان و آفریننده هستی دارد، اهورَه‌مزدا، سرور همه‌دانا. در میان دو آفریدۀ نخست، ناسازگاری هنگفتی پیدا می‌شود: یکی‌شان روان مقدس (سپِنتا مَینْیو) می‌شود که کردارهای یزدان به دستش انجام می‌پذیرد؛ و دیگری مخالف او، یعنی روان بد (انگرَه مَینْیو) می‌گردد. وظیفۀ آدم‌ها این است که در جنگ میان روشنایی و تاریکی، در نبرد میان روان پاک و روان بد، به سود جهان روشنایی به پیکار درآیند. آن کسی که به خواست خود آزادانه به سوی روان مقدس می‌گراید، با این کار خود، به قلمرو سامان‌مندی یزدانی درمی‌آید. وی همچون کسی که به سود رْتَم، سامان‌مندی یزدانی، می‌رزمد، پس از مرگ به «خانۀ سروده‌های ستایشی» درمی‌آید؛ اما دشمن سامان‌مندی درست، وادار است همچون خدمت‌گذارِ دروغ در تاریکی فرو رود و در آنجا گرفتار ناله‌ها، خوراک‌های بیزاری‌انگیز و رنجی درازمدت گردد.

زرتشت با این آموزش‌های روشن، خشم و دشمنی مهرپرستان را که ریشه‌ای ژرف در ایران کهن دوانده بودند، برانگیخت. پیامبر در سرودۀ پنجم خود سخت با آنان تسویه حساب کرده است:

«کسی که با چشم خشم به خورشید و گاو می‌نگرد، پرهیزگاران را گمراه می‌سازد، چراگاه‌ها را خراب می‌کند، و بر روی درست‌کاران شمشیر می‌کشد، دشمن خونی فرمان یزدان است!»

پس دشمنان زرتشت از خورشید و گاو بیزار بوده‌اند. از میتراپرستی این را می‌دانیم که هواخواهان آن شب‌ها گاو قربانی می‌کرده‌اند. بر روی سنگ‌نگاره‌ای در موزۀ ویسبادن می‌بینیم که قهرمانی که دارد گاوی را می‌کشد، کسی جز میترا، ایزد کهن ایرانی نیست. همان کسی که در اندیشه‌های تک‌خدایی زرتشت جایی نداشت. این سنگ‌نگاره از آنِ لژیون یکی از پرستش‌گاه‌های رومی است و در جلوی یکی از پرستش‌گاه‌های زیرزمینی که مهرپرستان شب را در آن می‌گذرانده‌اند، جای دارد. پیشینۀ معنوی ایران کهن، تاریخ درگیری اندیشه‌های زرتشت و مهرپرستی و دیگر بت‌پرستان است.

 

پایه‌گذاری فرمانروایی جهانی

در سال 550، فصل تازه‌ای در تاریخ جهان آغاز شد. آن هنگامی آغاز گشت که کورش از پاسارگاد به سوی اکباتانا راه افتاد تا چیرگی مادها را بزداید.

نبونید، شاه بابل که دید کورش چگونه آستیاگ را از تخت پایین کشید، واکنش سردی از خود نشان داد. هنگامی که کورش به سوی آسیای خرد روی کرد، بر آن شد- که پس از سرنگونی فرمانروایی ماد- به نبرد کروسوس شاه لیدی برود. کروسوس شکست خورد و کورش در سال 546 بر لیدی، پایتخت سارد هم چیره شد. پارس‌هایی که با آستیاگ ماد برخورد نرمی کرده بودند، نگذاشتند کروسوس خود را در آتش اندازد و بکشد.

 

یک پیش‌گویی

در میان اسیران یهودی آن زمان پیغمبری هم بود که ما او را به نام دویتْرو-جِسایا می‌شناسیم. پیش از این به او وحی شده بود که کورش رهایی‌گر مردمش خواهد شد. کورش بندیان را از زندان و خواری رهایی بخشید و به میهنشان بازگرداند تا آنان اورشلیم را دوباره بسازند و پرستش‌گاه‌هایشان را از نو بر پا دارند.

کورش پس از هشت سال از سرنگونی فرمانروایی لیدی، روی به بابل نهاد. گردیاس، سپهسالارش در ماه اوت سال 539 ولیعهدْ بِلاستْار را شکست بسیار سختی داد و بابل بدون هیچ پایداری مهمی گردن نهاد. شاه نبونید دستگیر شد و- مانند آستیاک و کروسوس- بخشوده گشت. همۀ شهر و پیشوایان دین، آمدن شاه پارس را جشن گرفتند و کورش بر پایۀ آیین کهن آنان با مردوک بیعت کرد. این ارج‌نهی بر ایزد بومی با اقدام‌های سیاسی نیز هماهنگ شد و کورش با شتاب به بازسازی پرستش‌گاه‌هایی که نبونید مخلوع بی‌ارجشان کرده بود، دست یاخت.

کورش دوم در سال 538 فرمان بسیار بزرگی داد و آن این بود که یهودی‌های تبعیدشده به بابل، می‌توانند به فلسطین برگردند. آنان می‌توانستند اشیای مقدسی که نبوکدنصر از آنان ربوده بود، را نیز همراه خود ببرند و پرستش‌گاه‌های خود را دوباره بسازند. این فرمان کورش، یهودیت را از مرگ رهایی بخشید. اگر یهودیان به فلسطین برنمی‌گشتند، شاید تاریخ جهان راه دیگری را در پیش می‌گرفت. چه چیزی می‌تواند کورش را بر آن داشته باشد که یهودیان تبعیدشده را به میهنشان برگرداند؟ این کاری است که یگانه و بی‌همانند بوده و مانده است. چون مردمانی که آشوری‌ها و بابلی‌ها به زور کوچ می‌دادند، هرگز اجازۀ بازگشت نمی‌یافتند. من گمان می‌کنم که کورش در چهرۀ یهوۀ یهودیان، همان خدای همه‌توانایی را می‌دیده که زرتشت وی را اهوره‌مزدا نامیده بود.

کورش تنها یک سپهسالار برجسته نبود، بلکه دولت‌مردی دوراندیش و انسانی ارجمند، جوان‌مرد، دادوَرز نیز بود و در برابر باورهای گوناگون بردبار و شکبیا. شاه بزرگ در واپسین سال‌های فرمانروایی‌اش آغاز به استوارسازی مرزهای ایران کرد. کورش دوم در سال 529 درگیر جنگ در استپ‌های خاور دریای مازندران و جنگ با اسکیت‌ها شد. آرامگاهش یاد او را در پاسارگاد زنده نگاه داشته است.

تاج‌وتخت به کمبوجیه رسید. وی که پسر بزرگ کورش بود مصر را هم گرفت. آنگاه از ایران آگاهی آمد که مغی به نام گوماتَه خود را به جای بردیا (به یونانی: Smerdis) برادر درگذشتۀ وی جا زده و تاج‌وتخت را فراچنگ کرده است. کمبوجیه بی‌درنگ راه بازگشت از مصر را در پیش گرفت و هنوز به آهنگ نرسیده درگذشت. این رویداد در سال 522 رخ داد و فرمانروایی جهانی پارس‌ها را ناگهان با بحرانی سخت روبرو ساخت.

 

به دستگاه رسیدن داریوش

در همین شرایط دشوار بود که پرارز‌ش‌ترین چهرۀ تاریخ کهن جهان به صحنۀ رویدادهای جهانی گام گذاشت: داریوش، یکی از هخامنشی‌های جوان. وی خود بر سنگ‌نبشتۀ بیستون به گزارش چگونگی به دستگاه رسیدن خویش می‌پردازد: شاهنشاهی که گوماتۀ مغ از چنگ کمبوجیه درآورده بود، از همان آغاز از آنِ دودمان ما بود. گوماته آن را از خود کرد و شاه شد. هیچ کس زهرۀ آن را نداشت که به گوماتۀ مغ چیزی بگوید، تا من آمدم.» داریوش، پیکارگر حق ازدست‌رفته می‌شود: «من به درگاه اهوره‌مزدا روی آوردم، اهوره‌مزدا به من یاری کرد. من در روز دهم ماه بَگَه‌جَدیش (29 سپتامبر سال 522) گوماتۀ مغ را شکست دادم.»

داریوش در آن هنگام هنوز به 20سالگی نرسیده بود و پدرش هیستاسپس، شاروان پارت، هنوز زنده بود و پدربزرگش آرشام نیز؛ اما «به خواست اهوره‌مزدا» تاج‌وتخت فراچنگ او شد. داریوش در سنگ‌نبشتۀ خود بارها و بارها می‌گوید که همه کار را به خواست و با یاری اهوره‌مزدا انجام داده است. داریوش در میان هخامنشیان، تعیین‌کننده‌ترین تاج‌ور زرتشتی است.

شورش‌هایی که پس از زدوده شدن بردیای فریب‌کار پیدا شد، سخت و پرنیرو بود. آتش آشوب از هر گوشه‌ای زبانه کشید. «داریوش شاه گوید: پس از آن که شاه شدم، نوزده بار جنگ کردم و به مهربانی اهوره‌مزدا بر دشمنان پیروز گشتم و نُه شاه را به بند کشیدم.»

کارهای داریوش در راه بازسازی سامان‌مندی درونی کشور، هم‌گام با نوسازی‌ها و پیشرفت‌ها و آرامی و امنیت در این شاهنشاهی جهانی، به خوبی پیش می‌رفت. گوماتۀ مغ در نُُه ماه فرمانروایی خود، پرستش‌گاه‌های زرتشتی را با خاک یکسان کرده بود. داریوش آنها را از نو ساخت. برای پاسداری از کشور باید کاری شتاب‌ناک انجام می‌گرفت، به گزارۀ دیگر: ساخته شدن نهادی یگانه در سایۀ نیزۀ پارسی که صلح را استوار سازد. این کار غول‌آسا، داریوش را بزرگ‌ترین دولت‌مرد روزگار کهن کرده است؛ تأثیر این اقدامش در ایران امروز نمایان است.

داریوش در سال 517 قانون‌های تازه‌ای را گذاشت. پهن‌دشت شاهنشاهی هخامنشی بر پایۀ مرزهای قومی، نخست به 20 و سپس به 28 شارستان بخش شد که بر چکاد هر کدامشان یک شاهزاده یا یکی از اشراف پارس جای داشت. شاروان‌ها‌ (ساتراپی‌ها) همچون بالاترین مقامات کشور، درست یک پله پایین‌تر از شاه بزرگ بودند. آنان می‌توانستند کسان را در سپاه به خدمت فرا خوانند و به کارهای نظامی رسیدگی کنند، اما نمی‌توانستند به سپاهیان دستور بدهند؛ مالیات را نیز باید برابر با ارزیابی آغازین گردآوری می‌کردند و به دربار می‌فرستادند و به اندیشۀ رفاه شارستان (ساتراپ) می‌بودند. 

هر شاروان یک صدراعظم داشت که همانند خودش تنها یک پله از شاه بزرگ فروتر بود و باید گزارش همۀ کارهای شاروان را به دربار می‌داد. «چشم‌وگوش»ها که فرستادگانی ویژه بودند همه‌ساله به آهنگ برقراری پیوند بهتر میان کارهای کشوری و شاه به شارستان‌ها می‌رفتند، اما روانه شدن آنان به چند شارستان، به ویژه آن‌هایی که دور بودند، چندان مرتب نبود. این فرستادگان مستقیماً خواسته‌ها و شکایت‌های مردم را می‌پذیرفتند و کارکرد شاروان را می‌آزمودند. یکی از سرداران گارد هم باید همراهشان می‌بود و امنیت‌شان را تأمین می‌کرد.

سازماندهی کارهای کشوری نیازمند به راه‌های رفت‌وآمد و پست شاهنشاهی بود. راه‌هایی که به دستور روشن خود داریوش ساخته شد، شارستان‌های دور را به هم نزدیک کرد. «راه شاهی» که شوش را به سارد، یعنی ایلام را به لیدی پیوسته می‌کرد، از راه‌های دیگر پرآوازه‌تر بود. در هر کجای این راه 2683کیلومتری ساختمان‌های پست فراوانی بود که شمارشان به 111 می‌رسید. پیک‌ها بسیار خوب کار می‌کردند. هر پیک سواره بدون ایست و نگرش به وضع آب‌وهوا و چه روز و چه شب، چیز فرستاده‌شده را به پیک بعدی می‌رساند.

دفتر شاه برای هر کدام از شاخه‌های اداری کشور، یک کتاب داشت که برخی از آنها به آرامی و روی پوست، و برخی به ایلامی و روی لوح گلی نوشته می‌شد. پارسی، زبان فرمان‌ها و گزارش‌های شفاهی دبیران بود، اما در نوشتن چندان کاربردی نداشت. تنها شاه حق سکه زدن داشت، شاروان‌ها می‌توانستند در شرایطی ویژه سکۀ سیم بزنند.

 

کشاورزی به عنوان وظیفه‌ای سنتی

شاه بزرگ و گونۀ برخورد وی با کارهای درونی کشور، مردم را به تقلید برانگیخت. هیچ کدام از مردمان خاورزمین کهن به اندازۀ ایرانیان دورۀ داریوش برای افزایش جمعیت و پیشرفت کشور و گسترش باغ‌ها کار نکرده است. دلبستگی ملی ایرانیان به هنر باغ‌داری و پارک‌سازی (این را هم نباید فراموش کرد که واژۀ Paradies  [بهشت] هرچند از یونانی به زبان ما [آلمانی] راه یافته، پارسی است) در همۀ شاهنشاهی بازتاب تابناکی یافت. فرمانی از داریوش در دست است که در آن یکی از شاروان‌های خود را ستوده که چند گونه گیاه را از بابل به باغستانی آورده است.

روشن است که داریوش در کوشش‌هایی که در راه بالا بردن و پیشرفت کشور می‌کرد، وظیفه‌ای خدایی را بر دوش خود می‌دید و آن را تأیید سامان‌مندی درست می‌دانست، همان چیزی که زرتشت به ستایشش می‌پردازد.

آنچه همراه چنین اندیشه‌ای می‌شود،  برداشتی از فرمانروایی است که از یک سو کشوری غول‌آسا را به میان‌گاه خود پیوسته می‌کند و از سویی دیگر به زندگی خصوصی مردمان گوناگون کاری ندارد. داریوش نخستین بار آدمان را با شکیبایی و بردباری در برابر دگراندیشان آشنا کرد.

در بارۀ داریوش- همانند کورش- باز گرایش چشمگیر شاه بزرگ را به مردمی یکتاپرست، یهودیان می‌بینیم. ساختن پرستش‌گاه‌های آنان پس از مرگ کورش با درنگ فراوانی روبرو شد؛ با این که شاروان سوریه همساز نبود، داریوش دستوری داد و پرستش‌گاه دوم در سال 515 مورد بهره‌برداری نهاده شد. نوۀ داریوش، اردشیر یکم در سال 458 این سیاست را دنباله گرفت و کار تجدید قانون‌های «عهد عتیق» را بر دوش اِرسا، پیشوای دینی و تورات‌شناس گذاشت. نِهِمیا در سال 444 با همسازی اردشیر، شاه بزرگ دین یهود را در فلسطین به نهایت استواری رساند.

هیچ کدام از این کارها که همه در تاریخ دین نقشی ارزشمند بازی کرده، بدون کارگر افتادن آموزش‌های زرتشت بر شاهان هخامنشی تعبیری نمی‌یابد.  

 

شخصیت داریوش

شخصیت و منش داریوش بزرگ را می‌توانیم روی سنگ‌نبشته‌اش که به سه زبان پارسی، ایلامی و بابلی نوشته شده، بازیابیم. داریوش در پایین سنگ‌نبشتۀ بزرگش در بارۀ کارهایی که پس از زدودن اسمردیس فریب‌گر گزارشی داده و در آن از آن جهان سخن می‌گوید: «ای تویی که روزی این سنگ‌نبشته را خواهی خواند، کارهایی را که من کرده‌ام باور داشته باش، اینها را دروغ ندان. من همچون کسی که اهوره‌مزدا را می‌شناسد سوگند می‌خورم که اینها راست، و نه دروغ است. من به مهربانی اهوره‌مزدا کارهای بسیار دیگری هم کرده‌ام که در این سنگ‌نبشته نیامده تا آن کسی که روزی این را خواهد خواند، گمان نکند گزافه گفته‌ام.»

داریوش با این سخنی که دستور نوشته شدنش را بر سنگ‌نبشته‌ای بر سینۀ کوه و روبروی پرستش‌گاه زرتشت در تخت جمشید داده، به ما نشان می‌دهد که چه برداشتی از قدرت شاهی و چه پیامی دارد: «چون اهوره‌مزدا این زمین را در آشفتگی دید، آن را به من سپرد، مرا شاه کرد؛ و اینچنین شد که من هم‌اینک شاهم. من به مهربانی اهوره‌مزدا همه چیز را به جایگاه درست خود برگرداندم. هر آن چه روی داد، به خواست اهوره‌مزدا بود. گوش کن ای رعیت، با فرمان اهوره‌مزدا ناهمسازی نکن، از راه راست بیرون نشو، به راه پشت مکن!»

داریوش همواره سخت دلبستۀ آن است که فرمانروایی جهانی‌اش، گام در راه سامان خدایی گذارد: «سرشت من به خواست اهوره‌مزدا چنین است که راست را دوست دارم و از دروغ بیزارم. دل من سوی آن چیزی است که راست است. من دوست کسی که اجیر دروغ باشد نیستم.» آهنگ از دروغ- به پارسی باستان: drauga همان اهریمن است که زرتشت آن را روح دروغ می‌داند.

در همۀ سنگ‌نبشته‌های داریوش، روح تازه‌ای هست، حال‌وهوایی که برای فرمانروایان کهن خاورزمین، سومری‌ها، ایلامی‌ها، آشوری‌ها و بابلی‌ها غریب بوده است. پهنۀ فرمانروایی هخامنشیان بزرگ بود، چون بنیادگذار هخامنشیان، کورش و داریوش بزرگ بودند. داریوش چیزی را بر زبان می‌آورد که کورش شاید تنها آن را احساس کرده باشد: «سرور همه‌دانا در کنار من بود، چون اهریمنی نبودم، چاکر اهریمن و دروغ نبودم، ستمکار نبودم، نه من چنین بودم و نه خانواده‌ام. کسی که اهوره‌مزدا را با همۀ توان ستایش می‌کند، در زندگی هم مانند مرگ نیک‌بخت است.»

اهوره‌مزدا برای داریوش، مانند یهوه بود برای یهودی‌ها، مانند الله برای مسلمانان، و مانند خدا برای ترسایان. آموزش‌های ناب زرتشت به هخامنشیان بزرگ روحیه‌ای ویژه بخشید و جهان آن روزگار را با آنها به بلندای شایسته‌ای رساند که تا آن زمان هیچ کس چیزی از آن نشنیده بود. درگیری با یونان که قدرتی همچشم و البته از نگاه‌های گوناگونی بزرگ بود، نیز از همین جا پدیدار شد. ارزش‌های دینی که پارس‌های باستان از روحیۀ زرتشتی به دست آورده بودند از باورهای یونانیان باستان برتر بود. تنها این هلنی‌ها بودند که روحیه‌ای آزاد داشتند. دو جهان ایرانی و هلنی باید با هم تراز می‌شدند تا آدمی را به جایگاهی بالاتر رسانند، البته چنین ترازِشی پدید نیامد.

 

درگیری با یونان

جنگ در واپسین سال‌های فرمانروایی داریوش درگرفت. شکست سال 490 سپاه پارس در ماراتن، شاه بزرگ را بر آن داشت که تجهیزات سنگینی را فراهم آورد. هنوز این کار به انجام نرسیده بود که داریوش درگذشت، این رویداد در سال 486 رخ داد.

کشور و فرمانروایی آن به خشایارشا که پسر وی بود رسید و وی به زودی سوی یونان لشکر کشید. پیروزی سوی درفش ایران گرایید، اما چنان که می‌دانیم در جنگ سالامین در سال 480 نیروی دریایی ایران آسیب سختی دید. خشایارشا برگشت. اما ما باید هشیار این نکته باشیم که رویدادها را تنها از چشم گزارشگران یعنی یونانی‌ها می‌بینیم. سرچشمه‌های ایرانی در این زمینه خاموش‌اند، لیک کاروکرد خشایارشا شاه بزرگ و اردشیر یکم به ما می‌آموزانند که روحیۀ بالای ایرانیان نه زود بلکه بسیار آرام فرو می‌کشیده است. شاهنشاهی پارس‌ در همۀ سدۀ پنجم بی‌بروبرگرد ابرقدرت آسیا و شمال آفریقا بود، و یونان در همین روزگار با آن که در اوج شکوفایی فرهنگی بود، خود را از نگاه سیاسی پاره‌پاره می‌کرد.

 

سیاست منطقه‌ای تازه

ما از خشایارشا سنگ‌نبشته‌ای پرارزش در دست داریم، سنگ‌نبشته‌ای بنیادین در تخت جمشید. وی هم مانند پدرش داریوش پافشاری می‌کند که پیروزی‌هایی که به دست آورده، در رویارویی با شاروانان سرکش، به شکرانۀ اهوره‌مزدا انجام‌پذیر شده است. خشایارشا در دنبالۀ گفتارش می‌گوید: «در یکی از این سرزمین‌ها خدایان دروغین (Daivas) پرستیده می‌شدند. آنگاه من به مهربانی اهوره‌مزدا آن بت‌ها را ویران کردم و فرمان دادم: برای پرستش خدایان دروغین اجازه نیست! من اهوره‌مزدا را در جاهایی که آن دیوان پرستیده می‌شدند، بر پایۀ راستی پرستیدم و بر او ارج نهادم. تو ای کسی که روزی امیدواری در زندگی خوشبخت و در مرگ رستگار باشی، بر سر آن قانونی بمان که اهوره‌مزدا بر تو ارزانی داشته است!»

شاید خشایارشا در آن هنگامی که این ممنوعیت را اعلام داشته، مرامی ویژه برای خود داشته است و تنها یک گونه از پرستش را در نگر داشته. پیکاری چنین قطعی با خدایان دروغین می‌توانسته است ریشه در مهرپرستی داشته باشد.

اما بر سنگ‌نبشتۀ خشایارشا چیز تازۀ دیگری نیز هست. وی از این سخن می‌گوید که آدم می‌خواهد در زندگی خوشبخت و در مرگ رستگار باشد. زبانزد «رستگار» که خشایارشا در اینجا به کار برده، یعنی همان rtavan  از زرتشت سرچشمه می‌گیرد و به معنای آدمی است که خود را با سامان پاک خدایی، با Rtam هماهنگ ساخته باشد.

نشانه‌های رخنۀ فزایندۀ پیشوایان دینی، در پی بررسی بیشتر فرمانروایی خشایارشا و اردشیر پسر و جانشینش افزون‌تر روشن می‌شود و پرده از ژرفای فزایندۀ آن برمی‌دارد. گویا مغ‌ها که همچنان لایۀ پیشوایان دینی را می‌ساخته‌اند، در این میانه ناگهان به کاروکنش درآمده‌اند و در دل شاه راه پیدا کرده ظاهراً باورهای زرتشت را پذیرفته‌اند. آنان در حقیقت در دین تازه رخنه کرده‌اند. خود را زرتشتی وانمود کرده آموزش‌های پیغمبر کهن ایران را چنان از شکل راستین خود درآورده و در آن جعل کرده‌اند که دیگر چندان بازشناخته نمی‌شد. با رخنۀ مغ‌ها و سقوط باورهای زرتشت، زمینۀ سقوط فرمانروایی هخامنشی هم هموار شد.

 

سقوط شاهنشاهی پارس‌

در سال 334 هنگامی که الکساندر شاه جوان مقدونی از راه هلنزپونت به آسیای خُرد رسید، به فرمانروایی بسیار پوسیده و تباهیده‌ای تاخت. سه پیروزی بزرگ، الکساندر را میراث‌خوار شاهنشاهی جهانی ایران کرد. داریوش سوم، واپسین هخامنشی در ژوئیۀ سال 330 در راه گریز به دست یک شاروان کژپیمان کشته شد. تخت جمشید با خروار خروار گنج، رایگان در چنگال پیروزمندان افتاد. الکساندر بزرگ، در جشنی در حالی که مست کرده بود و زن‌های پایکوب و خواننده دوروبرش را گرفته بودند، تخت جمشید را به آتش کشید. با درگرفتن چوب‌های سدر، هخامنشیان و شاهنشاهی‌شان هم خاکستر شد.

 

میراث فرهنگی

میراث فرهنگی شاهنشاهی پارس‌ها را باید در زمینه‌های هنر، رجل سیاسی-سازماندهی و دین بررسی نمود.

هنر شاهنشاهی هخامنشی چندان هنر مردم پارسی به ویژه خود هخامنشی‌ها نبود. در حالی که کورش کاخ خود پاسارگاد را به روش ناب ایرانی ساخته و قرینۀ مرمر سپید و سیاه را در آن به کار برده، داریوش هنری را در تخت جمشید و شوش به کار زده که همۀ نشانه‌های یک شاهنشاهی جهانی را با خود دارد، اما همزمان با این، از برنامه‌ریزی و خلاقیت بی‌چو‌ن‌وچرای شاه بزرگ برخوردار بوده و مهر وی را خورده است.

پس از پنج سده رخنۀ هلن‌‌گرایی که چندان هم ژرف نبود، در سدۀ سوم میلادی گونه‌ای از هنر معماری ایرانی پدیدار شد. این گونۀ هنر، به میراث دورۀ هخامنشی چندان نگرشی نداشت و در پی شکل و قواره‌های آن نبود. با این همه در هنر ساسانی، نیروی آفرینشی پارس‌های باستان هنوز زنده است، گونه‌ای از شکل یادمان‌های هخامنشی و شکوه با ظرافت در هم می‌آمیزد.

در اینجا تنها می‌توان اشاره‌ای به میراث فرهنگی شاهنشاهی پارس‌ در زمینۀ رجل و سازماندهی نمود. در روزگار داریوش دیوان شاهنشاهی جهانی پی‌ریزی شد که از فهرست‌سازی بسیار باریک‌سنجانه و بایگانی برخوردار بود به گونه‌ای که فرمانروای تازه می‌توانست ادارۀ شفاف و مداوم شاهنشاهی را در دست داشته باشد، هرچند تازه بر تخت نشسته باشد. الکساندر و جانشینانش همین بوروکراسی بسیار نغز را به ارث بردند. سنت آنان نزد پارت‌ها و ساسانیان همچنان زنده ماند و تا زمان تازش تازیان به ایران در سال 650 هستی داشت و سپس اسلامیزه شد، همین ساختار به دست تازیان و دبیران

پارسی‌شان به سوریه و مصر رسید و سپس به سیسیل هم راه یافت. استافرها در سدۀ سیزدهم از این میراث ساختاری بهره‌مند شدند. سندهای برجای‌مانده نشان می‌دهند که  نه شاهان فرانک، نه شاهان آلمان، فرانسه، ایتالیا و بورگوند هیچ کدام ساختار دفتری نداشتند. تنها دفتر پاپ از کتاب‌های ثبت اداری برخوردار بود که آن هم سرمشقی جز ساختار روم باستان نداشت. در بارۀ ساختار بایگانی نیز اینچنین بوده است. تازه نورمن‌های سیسیل و قیصر فرانسه ساختار ثبت اداری و بایگانی داشتند که به روشنی «اسلامی» خوانده می‌شد، اما میراثی پارسی بود. این همان چیزی است که دفترداری ما تا امروز روز، ریزه‌خوارش مانده است...

البته بزرگ‌ترین میراث فرهنگی شاهنشاهی ایران نه به هنر پیوسته است و نه به سازماندهی، بلکه به دین برمی‌گردد. برداشت ما از این میراث بسیار پیچ‌درپیچ است و به دشواری می‌توان چهرۀ راستین آن را دید، چون توفان‌های گوناگونی آن را از میان بریده‌اند، تکه تکه‌اش کرده‌اند و باز تکه‌ها را با هم پیوست داده‌اند و کار را به جایی رسانده‌اند که تنها با تجزیه و ساده‌سازی نشانه‌های برجامانده می‌توان آنها را باز شناخت. دو جریان بزرگ دینی ایران، مهرپرستی کهن، و بهسازی‌های زرتشت است.

در حالی که در هلن‌گرایی، مکتب‌ها و دین‌ها مرزهای جداگانه‌ای نداشتند و سنت‌ها و باورهای فلسفی با اندیشه‌های دینی آمیخته شده بود، عرفان میترایی پیشروی پیروزمندانۀ خود را از ایران و بابل به آسیای خرد و از راه آن به باخترزمین آغاز کرد. مهرپرستی در سال 67 پیش از میلاد از راه پومپیوس به ایتالیا راه یافت و بر راهزنان دریایی سیسیل چیره شد. سپس پرشتاب سپاه روم را فرا گرفت. لژیونرهای آسیای خرد آن را به جرمن‌ها و اسکاتلند رساندند. و در زمان قیصر کامادوس دین رسمی شد.  دیوارهای هزاران زیرزمین مهرپرستان روم آراسته به نگاره‌های ایزد ایرانی در حال کشتن گاو ماده در جشن قربانی می‌گساران گردید. در آنجا نه تنها برای ایزدان، بلکه برای اهریمن هم قربانی می‌کردند. چنین می‌گساری‌هایی برای مردانی که در این گونه آیین‌هاشرکت می‌کردند چه ارزشی داشته و در میان این عارفان چه تباهی اهریمنی هستی داشته، اینها پرسش‌هایی است که ما در برابر روشن‌اندیشان امروزی پاسخ درستی برایشان نداریم. مهرپرستی خطرناک‌ترین دشمن دین جوان ترسایی بود که تازه از چند سده درگیری آسوده شده بود.

پژوهش‌ها پیکار زرتشت با مهرپرستی و تأثیر وی به عنوان یک پیامبر را اندک‌اندک روشن می‌سازند. ما باید در پژوهش‌های امروزی به چهرۀ انسانی زرتشت و پیامش پی بریم و آن را به خوبی روشن سازیم تا پرتوی از واقعیت خدایی در ما نیز بتابد. واقعیت یک کلیت است، اما تا روزی که آدمی به پختگی بایسته نرسیده تنها بخش‌هایی از آن بر وی پدیدار می‌شود.