عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

واژگان فریبکار در پارسی افغانستانی

این بخشی از پژوهشی به همین نام است که در اینجا پیشکش می گردد. آهنگ ما در اینجا به دست دادن برخی از واژگان پارسی افغانستانی است که می تواند ایرانیان را به اشتباه و بدفهمی بکشاند:



آرزو: نام مرد است؛ نه زن.

آلات/lātāt/: حالات؛ نه ابزارها.

آلات خراب/lāt-e badā/: وضعیت بد؛ نه ابزارهای خراب.

آمل/melā/: حامل؛ نه عامل.

آموخته شدن/mōxta šodanā/: عادت کردن

احوال خوش/ahvāl-e xoš/: خبر خوب؛ نه حال بد کسی.

اخبار /axbār/: روزنامه یا روزنامه‌ها؛ نه اخبار تلویزیون.

اختر /axtar/: نام مرد است نه زن، و بیشتر در ترکیب با نام‌های دیگر می‌آید: اخترمحمد.

ادویه /adviya/‌: دواها، داروجات؛ نه ادویه‌جات.

ارمونیه /armūniya/: هارمونیا، سازی است مانند آکاردئونی بزرگ که روی زمین گذاشته می‌زنند. نباید این واژه را با ارمنی‌ها مربوط دانست.

از پیش کسی رفتن /az pēš-e kas-ē raftan/: از دست کسی رفتن؛ نه از نزد کسی به جایی دیگر رفتن

از خیر سرت /az xayr-e saret/: از دولتی سرت؛ کاربردی مؤدبانه دارد.

اساسیت /asāi-yat/: حساسیت؛ نه اساسی بودن.

استهزا /estehzā/: استیضاح

استیفا /estīfā/: استعفا

اشرف /ašraf/: نام مرد است نه زن

اشمت /ašmat/: حشمت، نام مرد است نه زن.

اطهر: نام مرد است؛ نه زن.

اعظم /a´zam/: نام مرد است نه زن.

افتو//afta³: خورشید، نه روشنایی آن. این واژه کوتاه‌شدۀ «آفتاب» است، لیک آهنگ از آن، مانند پارسی سده‌های پیشتر، خود خورشید است. آنچه را که در ایران «آفتاب» می‌نامند، در افغانستان، «نورآفتاب» می‌گویند که نام دخترها نیز هست.

افغان/اوغان /a³γān/afγān/: پشتون. گاهی آهنگ از کاربرد این واژه نه هر افغانستانی، بلکه تنها پشتوزبان است و در قدیم  نیز همیشه چنین بوده است. برای نمونه اگر یک هزارگی یا تاجیک افغانستانی در بارۀ «افغان‌ها» سخن ناخوشایندی بر زبان آورد، آهنگش نه قوم خودش بلکه تنها پشتون‌هاست. این واژه در گویش کابلی a³ghān  فراگفته می‌شود.

افغانی/اوغانی/a³γān-ī/afγān/: پول افغانستان. مرد یا زن افغانستانی را «افغانی» نامیدن کاربرد بجایی نیست، چون آنها از این واژه، واحد پول خود را درمی‌یابند. البته این واژه در کابل به گونه‌ی a³γān-ī تلفظ می‌شود. شوربختانه این واژه در ایران نه تنها به معنی پشتون، بلکه به معنای افغانستانی نیز به کار برده نمی‌شود و بیشتر ایرانیان گمان می‌کنند که همۀ افغانستانی‌ها هزاره و چشم‌بادامی هستند.

اکرم/akram/: نام مرد است نه زن

الفت/olfat/: از نام‌های مردانه

الیم/alīm/: حلیم، بردبار؛ نه به معنی دردناک

امان/amān/: همان

املات/amal-āt/: حملات

امین/amīn/: همین

ان/an/: این، ایناها، اینجاست.  

انجام خوب داشتن/anÄām-e xōb dāštan/: آخر و عاقبت خوبی داشتن کاری یا کسی؛ نه درست عمل شدن آن.

انکار کدن/enkār kadan/: نپذیرفتن، رد کردن                         

اهتیاط/ehtiyāt/: اعتیاد؛ نه احتیاط.

اهل خرابات/ahl-e xarābāt/: اهل گذر خرابات کابل؛ معنایی عرفانی ندارد.|| کنایه از اهل هنر؛ چون بیشتر مردم گذر خرابات اهل موسیقی بوده‌اند.

اهمال/ehmāl/: اِعمال

اهو/ōhō/: مانند «اُهو»ی ایرانی هنگامی می‌گویند که ناگهان شگفت‌زده شوند، لیک این شگفت‌زدگی می‌تواند از روی احساس خوبی نیز باشد و از این رو کاربردی نزدیک به «بَهْ» دارد.

او کسی ر بردن/a³-e kas-ē ra burdan/: آبروی کسی را بردن.

او/a³/: هر گونه نوشیدنی؛ نه تنها آب.

اوo//: اِی. برای نمونه اگر بگویند: «اُو بچه چی حال داری؟» این کاربرد نامؤدبانه‌ای نیست، بلکه خودمانی است. معنای دیگرش «آن» است، نمونه: «اوها نمی‌آیَه» یعنی آنها نمی‌آیند.

اوباز/a³-bāz/: آب‌باز. شناگر. غواص. آهنگِ گوینده کسی نیست که با آب، بازی می‌کند.

اوبازی/īa³-bāz-/: شنا. برای نمونه اگر بگویند :«اَوبازی می‌فامی؟» یعنی شنا بلدی؟

اوت/ūt/: حوت، اسفند (برج)؛ نه برج اوت فرنگی.

ایست/stī/: این است، این است که...؛ فرمان به توقف نیست.

اینا/nāī/: اینان: ایشان. برای احترام می‌گویند و اغلب جمع نیست و بیشتر برای کسی که خود حاضر باشد به کار برده می‌شود. نمونه: جاویدصاحبَه گفتُم، مگر اینا نیامدن. یعنی آقا جاوید را هم دعوت کردم اما ایشان نیامدند.

ایوانayvān//: حیوان

بابا/bābā/: پدربزرگ. این واژه کاربرد دیگری هم دارد و آن چنین است که شوهر هنگام خواندن زن خود، وی را نه به نام بلکه با عنوان مادر پسر بزرگش یاد می‌کند. برای نمونه اگر نام پسر بزرگش جمشید باشد، زنش را با نام «بابای جمشید!» صدا می‌کند. در برخی گویش‌های ایرانی نیز چنین کاربردهایی هستی دارد.

بارش/bāreš/: باران؛ نه هر گونه از باریدن.

بازار/bāzār/: هر جایی که چند دکان در آن باشد، نه حتماً بازار بزرگ شهر. گذشته از این به معنای عزیز هم هست. نمونه: «جاوید بازار است» یعنی جاوید بسیار عزیز است.

بازار قند/bāzār-e qand/: کنایه از بسیار عزیز.

بازی بازی کدن/bāzī bāzī kadan/: نیرنگ زدن

بازیbāzī//: پایکوبی. برای نمونه اگر بگویند: «جاوید خوب بازی می‌کند»، یعنی خوب پایکوبی می‌کند ( دهخـ). این واژه را «بازین» هم تلفظ می‌کنند. آنچه را که در ایرانْ بازی می‌نامند، در افغانستان sāterī می‌گویند.

باغ نباتات/bāγ-e nabātāt/: گیاهستان؛ به نبات خوردنی مربوط نیست دهخـ نبات).

بان/bā-n/: کوتاه‌شدۀ «بِمان» است که یعنی «بگذار»؛ نه به معنای: «ماندگار شو» یا چیزی هم‌ردۀ آن. (دهخـ ماندن)

بانجان رومی/bānÄān-e rūm-ī/: گوجه‌فرنگی. گونه‌ای از بادنجان نیست.

بچه/bača/: پسر. برای نمونه اگر از زنی که با چهار دخترش پیش روی شما نشسته، بپرسید چند بچه دارد، خواهد گفت که هیچ بچه‌ای ندارد. این به معنی دروغگو بودن او نیست، چون از نگاه او، شما پرسیده‌اید که وی چند پسر دارد، نه چند فرزند. نیز خطاب به مرد یا پسر است، معمولاً این کاربرد، خودمانی است.

بچه‌بازی/bača-bāz-ī/: پسربازی، چه فاعل دختر باشد چه پسر، چه مفعول بچه باشد چه بزرگسال.

بچۀ خراب/bača-e xarāb/: بچۀ بد؛ معمولاً معنای بچه‌ای که به گونه‌ای انحراف اخلاقی داشته باشد، نیست. (دهخـ خراب)

بچه داشتن/bača dāštan/: دوست‌پسر داشتن. نمونه: «دختر را شما می‌خواهید، دختر، بچه دارد.» معنای دیگرش پسردار بودن است.

بچۀ فلم/bača-e felm/: قهرمان فیلم، اگر مرد یا پسر باشد.

بچۀ کاکا/ābača-e kāk/: پسرعمو. معمولاً دخترعمو را دربرنمی‌گیرد.

بچۀ کسی/bača-e kas-ē/: دوست‌پسر کسی. نمونه: «همان دخترک پیرهن‌سرخَکَش آمد، همراه بَچِه‌ش.» یعنی آن دختری که پیراهن سرخ می‌پوشد با دوست‌پسرش آمد.

بچۀ ماما/bača-e māmā/: پسردایی، نه فرزند مادر! دختردایی را دخترماما می‌گویند.

بچیم bačēm/bačim//: مخفف «بچه‌ام» یعنی پسرم. خطابی خودمانی . مهرآمیز است که به ویژه پسرهای نوجوان و همسال به هم می‌گویند.