عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

افسانه ای از مردم هلند

کتاب کم‌وبیش 300برگی «افسانه‌های هلند» آمادۀ چاپ است. نمونه ای از آن:

 

افسانه‌ای از مردم هلند

 

 

دختر دریاها

 

 

زن ماهیگیری بود و با تنها دختر خود در کنارۀ دریایی می‌زیست. دریا دختر را افسون کرده بود. وی هیچ چیزی را به اندازۀ دریا دوست نداشت و همیشه در میان شن‌های زرد و هزاران گوش‌ماهی زرد و خاروخاشاکی که در کنار دریا پراکنده بود، بازی می‌کرد. با شادی روی موج‌ها می‌پرید یا آنها را از دور نگاه می‌کرد.

اما زن ماهیگیر که نمی‌توانست فراموش کند که دریا شوهرش را از او گرفته این کارهای دختر را چندان خوب نمی‌دید و از آن هراس داشت. می‌ترسید آن آب پهناور یگانه دخترش را که واپسین بازماندۀ شوهرش بود از دستش برباید.

هر روز زبان به خواهش و زاری می‌گشود و می‌گفت: «بچه‌جان! در همین تپه‌هایی که در خشکی است بمان. دریا نیرنگ‌باز و دزد است. همین دریا بود که پدرت را ربود. خودت را از این آب نیرنگ‌باز دور نگه دار!»

اما وی که نمی‌توانست همیشه و همواره چشم به فرزند دوزد و سرانجام روزی، نیمه‌روزان شد و دختر هنوز باز نگشته بود. مادر به جستجوی فرزند درآمد و این‌سوی و آن‌سوی فرسنگ در فرسنگ دوید و همۀ خشکی‌‌ها را زیر پا گذاشت و از همۀ ماهیگیران، جویای دختر شد و هر کسی را که دید به پرسش گرفت. اما همۀ این کوشش‌های او بیهوده ماند و به جایی نرسید.

سر شب که شد و خورشید در دریای بزرگ فرو رفت، زن با دلی ناامید به کلبۀ خود بازگشت. آنگاه آوای بسیار گوش‌نوازی را شنید که در سراسر کنارۀ آب دریا طنین انداخت. سر جایش خشکش زد و دختر آبی کوچکی را دید که موهای بلند و آشفته‌ای آراسته به گل‌های دریایی داشت و چنان زیبا بود که زن هرگز کسی بدان مهرویی ندیده بود. دخترک زبان گشوده این آواز را خواند:

 

بامی از آب

کاخی از بلور

دلداران من در آنجا بازی می‌کنند

ای ماهیگیران گرفته را بیفکنید

که نهنگ می‌آید و شکار می‌جوید

 

چون زن این را شنید و دریافت وی دارد چه آگاهی از آب و کسانی که در آن زندگی می‌‌کنند دارد، این اندیشه به سرش راه یافت که شاید از سرنوشت دخترش هم چیزی بداند.

در برابر دختر دریا زانو زد و زبان به زاری گشود تا شاید او به وی بگوید دخترش را در جایی دیده یا نه. دختر دریا پاسخ داد: «آری. روشن است من می‌دانم آن دختر کجاست. وی همانند یک ماهی کوچک در ژرفنای آب و در همان کاخ بلوری زندگی می‌کند و همراه دیگران است و از هر نگاهی زندگی خوبی دارد.

مادر بلندتر گریه کرد و به خواهش از او خواست تنها شیرین دلش را به او باز گرداند. دختر هر چند که همدردی خود را به مادر نشان داد، اما این را هم به او گفت که هر آدمی که به چنگ دریا بیفتد، همۀ زندگی خود را در همان جا خواهد گذراند و دیگر هرگز از ژرفای آب‌ها باز نخواهد گشت.

تنها کاری که آن دختر توانست برای آن مادر بیچاره بکند این بود که بگذارد وی به کاخ آبی در ژرفای آب‌ها بیاید و از او دیداری کند. از مادر پرسید: «اما آیا تو براستی می‌توانی با من از میان دریای بیکران و خروشان بگذری و صدها ساعت به سوی باختر شما کنی و سپس همراه من به ژرفای آب بیایی و خود را به ژرف‌ترین جای دریا که از آن تا روی آب، صد ساعت راه است، برسانی؟» زن پاسخ داد: «آری. من دل انجام این کار را دارم و آماده‌ام تا به دنبال تو رهسپار گردم.»

دختر آب‌ها به کناره آمد و زن را به پشت خود نشاند و با شتابی صد برابر تیزروترین کشتی‌ها به دل آب تاخت و در آن تاریکی شب، به سوی باختر راهی شد.

آنان سرانجام به جایی رسیدند و دیدند در ژرفای دریا روشنایی درخشانی می‌افروزد. دختر آب‌ها گفت: «همین جاست! دمی ژرف بکش و هیچ نترس که هم‌اینک ره دل آب می‌زنیم.» سپس با شتاب بسیار در آب فرو رفتند و پس از زمانی اندک به کاخ بزرگی رسیدند که آدمیزاد مگر در خواب ببینند. آن کاخ درست همان گونه بود که دخترک گفته بود. بامش از آب بود و ساختمان از بلور.

چشم مادر بیچاره توان دیدن آن همه شکوه و شگرفی را نداشت. آنان به هر سوی نگریستند تا آن دختر نازنین را باز یابند. اما هیچ آدمی در آنجا نبود. دختر دریا زن را به تالار بزرگی برد که کفش از سیم بود و او را از میان در شیشه‌ای بسیار زیبایی گذراند و ناگهان دسته‌ای از دخترها و پسرها شادمان سوی آنها جستند و شادی‌کنان پیش آمدند.

مادر بسیار به آنان نگریست و در آغاز فرزند خود را نیافت. پس از آن که با دیدگانی بازتر آنها را نگاه کرد، دید که دخترش دارد در میان گروهی از ایشان لبخند می‌زند. گونه‌هایش مانند سیب سرخ بود لبخند لبانش چیزی از هم‌بازی‌هایش کم نمی‌آورد.

مادر نزدیک بود بال دربیاورد. از دختر دریا خواهش کرد که بگذارد پیش دخترش بماند. از آن هنگام وی هر روز از در شیشه‌ای به بیرون می‌نگریست و هیچ نمی‌توانست چشم از او بکند.

روزی مادر دست به دامان دختر دریا شد و از او خواهش کرد بگذارد با دخترش به خانه برگردد. اما دختر دریا این خواهش او را صد بار و هزار بار پس زد. سرانجام پس از خواهش و زاری بسیار مادر، دل دختر دریا تکانی خورد و گفت: «من تو و دخترت را باز می‌برم. اما خواهشی نیز دارم.» مادر گفت: «چه خواهشی؟ بگو! هر کاری از دستم ساخته باشد از جان و دل برایت انجام می‌دهم.» دختر دریا گفت: «باید بالاپوشی از موی خودتان برای من ببافید. در این پیالۀ کوچک روغنی هست که اگر آن را به پوست خود بمالید، موهایتان دوباره زود و پرپشت خواهد رویید.»

مادر بی‌درنگ دست‌به‌کار شد و شب‌وروز بافت و بافت و دمی از کار دست نکشید تا مگر بالاپوش را به پایان ببرد. واپسین مویی را که داشت نیز از سر خود کند، اما نتوانست بالاپوش را به پایان برساند. از دختر دریا خواهش کرد که نیمی از بالاپوش را بپذیرد، اما این خواهشش هم به جایی نرسید. دختر دریا سر سخن خود ایستاده بود و یک بالاپوش درست می‌خواست.

زن، ناامید به اتاق خود برگشت و نشست تا موهایش دوباره برویند. هر شب و هر روز موهایش را به آن روغن چرب می‌کرد. سرانجام پس از شکیبایی و بافندگی کار آن بالاپوش شگفت به انجام رسید.

دختر دریا از آن کار هنری بسیار خوشنود گشت و دختر را که در این میانه بزرگ شده بود، به او بخشید. آنگاه ارابه‌ای خواست و آن را به دو دختر دیگر دریا بست و مادر و دختر را از میان دل دریا سوی خانه‌شان فرستاد.