عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

دختری که به جای اشک الماس می گریست (افسانه ای از صربستان)

 

 کتاب کم‌وبیش 300برگی «افسانه‌های صربستان» آمادۀ چاپ است. قرارداد چاپ آن می‌تواند با ناشری که کلاهبردار نباشد بسته شود.

 

 

 

افسانۀ دختری که به جای اشک الماس می‌گریست  

 

 مرد تهیدستی بود و زنی داشت و کودکان بسیار، که همه دختر بودند. چون زن دختر نهم را زایید، مرد به وی گفت: «اگرفرزند دهم هم دختر باشد، او را خواهم کشت!»

زن باز باردار شد و پیش از آن که او بزاید، مرد باز سخن خود را واگویه کرده که اگر نوزاد دختر باشد، او را خواهد کشت. و زن این بار هم براستی دختر زایید. ترس همه را برداشت، مادر را، پیش‌نشین (قابله) را، و نیز همۀ کسانی را که در آن خانه زندگی می‌کردند. آنها همه گفتند: «اگر مرد پرسید که زن چه زاییده، همه خواهیم گفت: پسر!»

پدر پرسید: «نوزاد چیست؟ پسر یا دختر؟» پیش‌نشین پاسخ داد که خدا را سپاس که پسر است. اما پدر این سخن را باور نداشت و می‌خواست با چشمان خود آن را ببیند. سپس دید که نوزاد پسر نیست و دختر است. آنگاه همه به دست‌وپای او افتادند تا وی را از انجام کاری که در سر داشت، باز نگه دارند، اما وی دختر را برداشت و بر سر شانه گرفت و سوی دریا رهسپار شد.

چون کنار آب رسید، و خواست نوزاد را به آب افگند، چیزی از درون آب به وی گفت: «این را در آب نینداز که پایش را سخت خواهی خورد! بهتر است آن را به خانه باز گردانی!» مرد گفت: «وای خدای من! هرگز چنین آوایی را از دریا نشنیده بودم. این آوای چه خواهد بود؟» زمانی اندک به درون خود فرو رفت، اما سپس بار دیگر بر ان شد که نوزاد را در آب اندازد. باز آوایی از درون آب برخاسته گفت: «نکن! پایش را خواهی خورد!» و وی باز در لاک خود فرو رفت و دختر را در آب نیفکند. بار سوم به خود گفت: «من آنچه را که در اندیشه دارم به کار خواهم بست. کارم را خواهم کرد.» بار سوم نوزاد را تا کمر در آب کرد و با چشم خود دید که چگونه آب پیرامون وی زرین گشت. بار دیگر آوایی را شنید: «نکن که پایش را می‌خوری!» چون آن را دید و این را شنید، بچه را برداشت و راهی خانه شد.

در خانه همه بسیار اندوهناک نشسته و برای نوزاد دل می‌سوزاندند. آن نوزاد، بسیار شگفت بود و در همۀ آن پهنه‌های بی‌همتا بود. چون می‌گریست، به جای اشک از چشم‌هایش الماس بیرون می‌آمد و چون می‌خندید، از دهانش گل بیرون می‌جست. مادروپدر و خواهرها الماس‌ها و پول‌ها را گرد هم آوردند و فروختند و از آن زندگی خوبی دست‌وپا کردند. دختر بزرگ شد و به پانزده‌سالگی رسید.

روزی پسر پادشاه همراه پیشکارانش به شکار رفته بود. آنها همۀ روز را دنبال شکار دویده بودند و نتوانسته بودند چیزی بزنند. چنان خسته و مانده شده بودند، که شب توان بازگشت به خانه را نداشتند. از این روی بر آن شدند که همان جاها، در روستایی شب را بگذرانند. راه افتادند و به برزنی رسیدند و با آلونک دختری روبرو گشتند.

-درود!

مرد پاسخ داد: «درود!»

پسر پادشاه گفت: «ما همۀ روز را در جنگل سپری ساخته‌ایم و از کاخ بسیار دور افتاده‌ایم و اینک بسیار دیر شده و نمی‌توانیم به خانه برگردیم. از تو خواهش می‌کنم که امشب ما را پیش خود جای دهی!»

مرد گفت: «چرا شما را پیش خود راه ندهم. بیایید تا برایتان شامی درست کنم. سپس آسوده به بستر خواهید رفت.»

پس از آن که مرد شامی پخت و همه آن را خوردند، مرد پسر پادشاه را به سوی یکی از اتاق‌ها رهنمون گردید. اما پیشکاران باید در اتاق پیشکاران می‌خفتند، جایی که دخترها نیز در آن می‌خسپیدند. پسرها آغاز به دست انداختن به دخترها کردند و در این کار تا جایی پیش رفتند که اشک از چشمان آن دختر روان شد، اما به جای آب از چشم‌هایش الماس بیرون آمد. آنگاه آنان به شوخی پرداختند و آن اندازه با او شوخی کردند که مانند همیشه از دهانش گلی بیرون جست. آنان همۀ اینها را به چشم خود دیدند. پیشکار هیچ خوابش نبرد و از آنچه که دیده بود، بسیار بسیار شگفت‌زده شدند. فردایش همه از خواب برخاستند و قهوه نوشیدند و سپس پسر پادشاه پرسید چه اندازه پول باید بپردازند و آنگاه با پیشکار رهسپار گشت.

وی در میانۀ راه برایش گفت که شب گذشته چه دیده: کوچک‌ترین دختر نخست الماس گریست و سپس گل رزی از دهانش بیرون جست. پسر پادشاه گفت: «من باید به چشم خود این را ببینم. ما به خانه نمی‌رویم، بلکه باز به شکار می‌رویم و امشب را هم باز در همان خانه می‌گذرانیم.»

شب که شد آنان باز درِ همان خانه را زدند و گفتند که بسیار دیر شده که به خانه گردند و خواهش کردند بتوانند آن شب را نیز در آنجا بگذرانند. همه به آنان گفتند: «ما می‌دانیم که شما همه از بزرگان و دارایان هستید. اما خانۀ کلبۀ   مردم بینواست و برای توانگران، چیزی در آن یافته نمی‌شود. اما اگر شما خودتان خواستار چنین چیزی هستید، می‌توانید در اینجا بمانید. آنچه ما داریم برایتان بس خواهد بود.»

پسر پادشاه آن شب نخفت و به چشم باز نگاه کرد که چگونه دختر الماس گریست و چگونه گل از میان لبانش بیرون جست. فردایش پسر پادشاه به پدرومادر وی گفت: «ای گرامیان! من دیشب چیز بسیار شگفتی دیدم. چیزی که هرگز در این جهان، روی نتواند داد. من تنها و یگانه پسر پادشاهم و از شما می‌خواهم دخترتان را به همسری من بدهید!» آنان گفتند: «وی چگونه می‌تواند همسر سروری چنین والا گردد؟ دختر ما از خانوادۀ بینوایان است و هیچ چیزی ندارد. شما بهتر است که دختر پادشاهی را برای خود پیدا کنید.» پسر پادشاه گفت: «از این سخن‌ها نگویید. این چیزی نیست که بخواهد شما را برنجاند. بدانید که زندگی‌تان بهتر از اکنون خواهد شد، زیرا هر چه بخواهید به شما خواهم داد.» آنان گفتند: «بسیار خوب! خدا خانه‌ای را آباد سازد.»

آنگاه پسر پادشاه به خانه رفت و بازگفت که چگونه زنی یافته: «اگر بخندد از دهانش گل می‌جهد، و اگر بگرید به جای اشک از چشم‌هایش دانه‌های الماس فرو می‌ریزد.» چون وی این سخن را در کاخ گفت همه از داشتن چنین عروسی بسیار دلشاد شدند و گفتند بهتر است هر چه زودتر شاهزاده با وی عروسی کند.

از آن هنگام، هر روز به سوی دلدار خود می‌رفت و از آن سوی جامه‌های عروسی را برایش می‌دوختند. چون همۀ کارها به انجام رسید، پسر پادشاه همۀ درباری‌ها را نزد خود فرا خواند و از آنان خواست شبی را ویژۀ جشن کند و وی بتواند بانویش را به خانه بیاورد.

و اما در کاخ پادشاه آشپزی بود و این آشپز دختری بسیار زیبا داشت. آشپز پرسید که آیا وی می‌تواند دختر خود را به آن جشن ببرد یا نه. پسر پادشاه گفت که خود او هیچ ناسازگاری با این کار ندارد و بسیار هم دوست دارد که او در آنجا باشد، زیرا دلدار وی هم بسیار به دختر او می‌ماند و کسی نمی‌تواند آن دو را از هم بازشناسد. آشپز به او گفت: «چه کسی می‌داند که چه باید پخت؟ من می‌خواهم خود بیایم و یاری کنم.»

چنین بود که هر دو به جشن رفتند. در آنجا همه جشن را به خوبی برگزار می‌کردند و بسیار شادمان بودند. چون زمانی گذشت و هنگام رفتن به خانه فرا رسید، همه و داماد سوار اسب‌ها شدند، اما عروس، آشپز که زن بود دخترش سوار ارابه‌ای گشتند. سواران از پیش شتافتند و ارابه از پشت آنها می‌رفت. داماد روی خود را برگرداند و گفت: «ارابه را بپا!» زن آشپز رو به عروس کرده و گفت: «دیدی شوهرت چه گفت؟ ما باید چشم‌های ترا از کاسه دربیاوریم.» وی گفت: «اگر چنین است، همان چیزی را که او فرمان می‌دهد به انجام برسان!» و چشم‌های او را از کاسه درآوردند.

اندکی گذشت و به رودی رسیدند و باید از آن می‌گذشتند. پسر پادشاه باز رو به پشت کرد و گفت: «ارابه را بپا!» زن آشپز رو به دختر کرد و گفت: «شنیدی شوهرت چه گفت؟ ما باید دست‌هایت را ببریم.» دختر گفت: «پس جز این کاری نمی‌توان کرد. همان را که گفته است به انجام برسانید.» آنگاه دست‌هایش را هم بریدند. سپس به آن سوی آب رسیدند، پسر پادشاه دیگرباره رو به پشت خود کرده گفت: «ارابه را بپا!» آشپز رو به دختر گفت: «گوش کن! شوهرت فرمان داد ترا در آب بیندازیم.»

-اگر جز این نمی‌شود، درست همانچه را که او می‌گوید به انجام برسان! خدا از ما خواهد گذشت.

جامۀ عروسی را از تنش درآوردند و وی را لخت مادرزاد در آب انداختند. زن آشپز جامۀ عروسی را بر تن دختر خود کرد. عروس راستین هر چند دست نداشت توانست خود را به خشکی برساند و در کنار آب مانند مرده افتاد.

چون همۀ آنان به آهنگ رسیدند، سفرۀ بسیار بزرگی انداخته شد. آنگاه همه با دلچسبیِ بسیار می‌خواستند ببینند که عروس چگونه می‌خندد. همه می‌خواستند به چشمان خود ببینند که گلی از دهان او بیرون می‌جهد. اما دختر آشپز در جای عروس راستین نشست که البته چهره‌اش بسیار به او می‌مانست. مردم به شوخی گاهی این‌گونه و گاهی آن‌گونه سخن گفتند تا مگر بتوانند وی را به خنده آورند. اما خنده بر لبان او نمی‌نشست. یکی از میان آنان برخاست. وی که بسیار شوخ بود پیشتر آمد و گفت: «من می‌کوشم او را به خنده آوردم.» اما از به جای گل، دو مار از دهان دختر بیرون آمد.»

ریش‌سپیدانی که در آنجا نشسته بودند، گفتند: «به به! چه عروس زیبایی را به خانه آورده‌ای!» پسر پادشاه نمی‌خواست هیچ چیزی را بشنود. برخاست و همراه پیشکار خود راهی جنگل شد. هفت سال آزگار در آنجا ماند و شکم خود را به هر بیچارگی که بود پر ساخت.

اکنون بیایید سراغ عروس راستین برویم، همانی که در آب انداخته شد. ببینیم بر سر او چه آمد. وی در کنارۀ آب در جایی افتاد. در نزدیکی‌اش مردی زندگی می‌کرد که در پی گناهانی که کرده بود از خدا آمرزش می‌خواست و هر روز کنار آن آب می‌رفت و تن خود را می‌شست. فردایش که پگاهان مانند همیشه برای شست‌وشو به کنار آب رفت، آوایی را شنید که به وی گفت: «مرا بیرون بکش! ای خدای من این چه تواند بود؟ روزگاری‌ست که من به اینجا می‌آیم و هر روز خدا در اینجا آب‌تنی می‌کنم و هرگز آوایی نشنیده بودم. بی‌گمان خدا می‌خواهد مرا بیازماید. پس بهتر است بگریزم.» وی رفت.

فردایش بازآمد تنش را بشوید که باز آوایی از دل آب بیرون آمد: «مرا بیرون بکش!» وی گفت: «از چه باید بترسم؟ من که خداپرستم. گمان نمی‌کنم چنان گنهکاری باشم که خدا بخواهد به من بدی کند.» سپس به وی گفت: «این تو بودی که مرا خواندی؟»

-بیا و مرا بیرون بکش! نترس!

مرد پیش رفت و دختری کور و بی‌دست دید. وی را برداشت و به آلونک خود برد. دختر گفت: «بسیار سپاسگزارم که به من یاری کردی. اما یک خواهش دیگر هم دارم. ظرفی بیاور و مرا در آن بگذار و آب بر سرم بریز. هر لگن آبی بر سرم بریزی، زر خواهد شد. زرها را بردار و از آنها یک دوک زرین، یک ریسمان زرین و یک جادوکی زرین بساز!»

وی درست همین‌ کارها را به انجام رساند. تنۀ درختی را از میان تهی کرد و دختر را در آن جای داد و آب در سرش ریخت. آب، زر شد. از آن زر دوکی ساخت و دختر به او گفت: «اکنون به شهر برو و بپرس چه کسی آماده است در برابر این دوک دو تا چشم آدمیزاد به من بدهد؟»

این سخن به گوش آشپزی که در کاخ پادشاه کار می‌کرد، رسید و وی خواستار آن دوک زرین شد. چشم‌هایی را که از چشمخانۀ عروس درآورده بود، به مرد داد و در برابر دوک را گرفت. مرد چشم‌ها را گرفت و به خانه آورد و همه چیز را همان گونه که رفته بود، برای دختر بازگفت.

-هم‌اکنون ریسمان زرین را بردار و به شهر برود و داد بزن که چه کسی در برابر این ریسمان زرین یک دست به من خواهد داد؟ 

وی رفت و چنین کرد. زن آشپز این سخن را شنید و با خود گفت: «من یک دوک زرین هم دارم. بسیار خوب خواهد شد اگر یک ریسمان زرین هم داشته باشم.» مرد دست را گرفت و با آن به خانه آمد.

-هم‌اینک این جادوکی زرین را بردار و برو بگو چه کسی آماده است این را بگیرد و یک دست آدمیزاد به من بدهد؟

مرد جادوکی زرین را برداشت و رفت و هر آنچه را که دختر گفته بود به انجام رسانید. بار دیگر زن آشپز آوای او را شنید و با خود گفت: «من که یک دوک زرین و ریسمان زرین آن را برای دخترم دستیافت کردم. اکنون یک جادوکی زرین کم دارم. دست را داد و در برابرْ جادوکی را ستاند. وی به آلونک بازگشت و دختر بیچاره از او خواست که چشم‌ها را در چشمخانۀ او جای دهد و سپس چشم‌ها و چشمخانه را از آبی که در تنۀ درخت مانده و زر نشده تر سازد و درست همین کار را با دست‌ها نیز بکند. مرد از سخن او پیروی کرد و چشم‌ها را در چشم‌خانه گذاشت، دست‌ها را نیز به شانه‌ها بند کرد و همه چیز به گونۀ پیشین خود درآمد.

-هم‌اکنون من از پیش تو می‌روم تا ببینم خود چه توانم کرد. تاکنون هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد، چون چشم نداشتم.

دختر سپس برای همه چیز از مرد سپاسگزاری کرد و روانۀ دره‌ای کوچک و نه چندان ژرف شد. در آنجا نخست چادری بر پا کرد و در زیر آن پناه گرفت. از آنجایی که به یاد شوربختی و بیچارگی خود گریست، بار دیگر الماس‌ها از چشم‌هایش همچون اشک، روان شد و چون باز خندید، گلی از دهانش به بیرون جست. وی آنها را گرد هم آورد و فروخت و توانست از آنها خانۀ کوچک بسیار زیبایی بسازد.

روزی، دختری و پسری زایید و کوشید آنها را خوب بار آورد و به آنها خوراک خوب دهد.

اکنون به شوهرش برگردیم. وی هر چه گیرش می‌آمد از گیاه و ریشۀ گیاه، می‌خورد. در واپسین روزهای سال هفتم بود که به نزدیکی دره رسید و این همان جایی بود که همسرش به همراه دو فرزندش در آن می‌زیست. رو به پیشکار خود کرد و گفت: «اکنون هفت سال است که ما زنده هستیم و نه خانه‌ای داریم و نه کاشانه‌ای. و چنین چیزی را به چشم خود ندیده‌ایم. خوب است که امروز در زیر یک آسمانه، برویم و شب را بگذرانیم. تو پایین برو و ببین آن خانه چگونه است تا اگر شد به آن خانه برویم.»

پیشکار از کوه پایین رفت و از آنجا فریاد زد: «من که خانۀ بسیار کوچک و زیبایی می‌بینم. بیایید امشب را همین جا بگذرانیم.»

چنین شد که هر دو با هم به سوی آن خانه رفتند. به روبروی خانه‌ای رسیدند که زنی در آن زندگی می‌کرد. زن که از پشت پنجره آنها را دید، به خوبی بازشان شناخت. آنان به درون خانه آمدند و خواهش کردند که در آنجا برای شب سرپناهی داشته باشند. زن به مهربانی پذیرای آنان شد و شام خوبی برایشان درست کرد. چون سیر و پر خوردند، سوی بستر رفتند تا بخسپند. پسر پادشاه که همان شوی زن باشد، بی‌درنگ به خواب رفت، اما پیشکار نتوانست چشمان خود را هم بیاورد. پسر پادشاه همان گونه که خواب بود، دستش روی پسر افتاد. چون زن این را دید رو به پسر کرده گفت: «دست پدر را ببوس، پسرم!» پسر گفت: «چه؟ این مرد ژنده‌پوش پدر من است؟ پدر من بسیار برازنده‌تر است.» پسر پادشاه جامه‌های بسیار ژنده و پاره‌پاره‌ای به تن داشت، اما مگر چگونه می‌خواست باشد. وی هفت سال آزگار را در جنگل به همان یک جامه گذرانده بود. اما زن رو به دختر کرد و از وی خواست که دست پدرش را ببوسد. دختر نیز همانند پسر پاسخ داد: «چه پدرژنده‌پوشی!» آنگاه مادر از درد بسیاری که در دلش گرد آمده بود ناگهان زیر گریه زد و از چشمانش به جای اشک، الماس روان شد.

اما فردایش پگاهان بچه‌ها شادی و بازی کردند و چنین شد که باز لبخند بر لبان مادرشان نشست و گلی از دهانش بیرون جست.

چون پیشکار این را دید، اشک شادی از دیدگانش روان شد. بامداد که هوا روشن شد، زن قهوه‌ای پیش روی آنان گذاشت و آنها آن را نوشیدند و از آنجا رفتند. آنگاه پیشکار همۀ داستان را برای سرورش بازگفت و همۀ آنچه را که در شب گذشته روی داده بود و وی به چشم خود دیده بود، بازگو کرد: دست وی بر روی پسر آمد و زن نخست از پسر خواست تا دست پدرش را ببوسد. زن باز چنین چیزی را از دختر خواست. اما هیچ‌کدام از آنان نخواستند چنین کاری را بکنند. زن بگریست و از چشمان او تکه‌های الماس بیرون آمد و چون خندید گل سرخی از دهانش بیرون جست. پیشکار افزود: درست همانند آن زمان که زن تو برای نخستین بار خندید و گریست. پسر پادشاه همه را گوش کرد و سرِ سُرور آمد و دلشاد گشت و اشک شادی بر چشمانش نشست و گفت اگر چنین است امشب نخواهم خسپید، بیدار خواهم ماند تا آنچه را که تو می‌گویی به دیدگان خود ببینم.

شب آنان باز به آنجا رفتند و خواستار شدند آن شب نیز سرپناهی در آنجا داشته باشند. وی نیز برخاست و شامی پخت و پس از شام همه به بالین خود رفتند. مرد خود را به خواب زد و سپس هر دو دست خود را بر روی بچه‌ها انداخت. یکی از این‌سوی و یکی از آن‌سوی. چون زن این را دید، گفت: «پسرجانم، دست پدرت را ببوس!» پسر پاسخی همرنگ شب پیشین داد: «چه؟ این مردک بی‌سروپا پدر من است؟» و نخواست دست او را ببوسد.

آنگاه زن رو به دختر خود کرد. اما وی نیز چنین پاسخی داد. دل زن به درد آمد و زیر گریه زد. مرد که خود را به خواب زده بود، زن را به‌خوبی زیر نگر داشت و همه چیز را دیده بود. به چشم خود دید که چگونه دانه‌های الماس مانند سرشک از چشمان آن زن فرو ریخت. سرانجام، زن خود برخاست و سوی او رفت تا دستش را ببوسد. دست چپش را برداشت و بوسید و باز روی بالین گذاشت. مرد نیز دست خود را همچون دست مرده وارهانده بود. چون زن دست خود را به دست راست مرد برد، مرد وی را در آغوش گرفت و گفت: «بانوجان! تو در اینجا چه می‌کنی؟ من شوهرت هستم. هفت سال است که در جنگل سرگردانم و جز گیاهان جنگلی و ریشۀ درختان چیزی برای خوردن ندارم.»

سپس همه چیز را با همۀ شاخ‌وبرگ‌هایش برای او بازگو نمود، که پس از گریز و پس از این که دو مار از دهان عروس بیرون آمده، وی چه کرده و چه دیده. مرد دانست که آن کس دختر زن آشپز بوده و نه همسر او. سپس زن بازگفت که در ارابه چه روی داده و زن آشپز و دخترش چگونه چشم‌های او را از چشمخانه بیرون کشیده‌اند و به وی گفته‌اند که این فرمان شوهر اوست. و نیز بازگفت که آنان چگونه دست‌هایش را بریده‌اند و وی را در آب انداخته‌اند و گفته‌اند همۀ این کارها را به فرمان شوهرش انجام می‌دهند. سپس مردی بومی به داد وی رسیده و روشنایی چشمانش را بدو بازگردانده و دست‌هایش را نیز به او باز بخشیده است. سرانجام به این دره راه یافته و این بچه‌ها را زاییده و خانۀ کوچکی روبراه کرده و با همۀ دشواری‌هایی که دارد، کم‌وبیش آسوده زندگی می‌کند. وی نیز همه چیز را برای زن بازگفت. آنگاه از او خواهش کرد که به شهر برود و پارچه بخرد و از آن جامه بدوزد. زن رفت و خرید و برای پیشکارش جامه‌های نو دوخت. برای خود و بچه‌ها نیز چنین کرد. چون همۀ کارهای به انجام رسید، همه با هم سوی کاخ پادشاه رفتند. چون به آنجا رسیدند، پسر پادشاه همسر و بچه‌هایش را به اتاقی برد و در اتاق را بست و مهمانان را از هر کجایی فرا خواند. مادروپدرش هم هیچ نمی‌دانستند که جشن شادی درکار است. آنان از همین که پسرشان بازگشته، بسیار دلشاد بودند.

گرد میز نهارخوری نشستند و زن آشپز و دخترش که هنوز خود را عروس پادشاه می‌دانست، هم به آنجا آمد. آنگاه پسر پادشاه برخاسته گفت: «ای مهمانان گرامی! اگر زنی که خود را زن می‌نامد، زن دیگری را که می‌خواهد همسر مردی دیگر شود، برباید، سزایش چیست؟»

زن آشپز خود را پیش انداخت و گفت: «سزایش این است که او را به میدان بازار ببرند و رویش نفت بپاشند و آتشش بزنند.» مرد گفت: «بسیار خوب!»

-سزای آن زنی که چشم‌های چنان زنی را از چشمخانه درآورد و دست‌وپایش را ببرد و سپس در آب افکند، چیست؟

زن آشپز زود به سخن درآمد و گفت: «چنین زنی سزایش این است که وی را به دم چهار اسب ببندند و اسب را در بیابان رها سازند تا پیکر وی هزار تکه گشته جان دهد.»

پسر پادشاه گفت: «پس این سزای خود تو و دخترت است!»

آنگاه وی زن راستین خود و فرزندانش را از اتاق بیرون آورد و در برابر میهمانان نمایان ساخت و هر چه را که روی داده بود، بازگفت. زن آشپز و دختر را به همان شیوه‌ای که خود سزاوار دیگری دانسته بودند، سزای داد. آنگاه خانۀ شاهی را جشنی بزرگ فرا گرفت و من نیز آنجا بودم و امروز روز نیز هنوز به آن جشن پرشکوه می‌اندیشم.