عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

یک داستان معنوی از شری چینموی

 شری چینموی/ امیر حسین اکبری شالچی

مرد ثروتمندی بود که با وجود مال فراوان ، بسیار نامهربان و خسیس بود . ولی بر عکس ، زنش بسیار مهربان و خوش قلب بود و همه او را دوست داشتند . زن با خود می اندیشید : خداوند این مرد را به من داده است ، حتی اگر علاقه ای به او نداشته باشم ، باز هم به او مهر می ورزم ! در نتیجه با وی رفتار خوبی داشت . یک سال قحطی شد و بسیاری از روستاییان از آن زن و شوهر کمک خواستند . زن با محبت به همه آن ها کمک کرد . ولی شوهر او چیزی نگفت و با خود فکر کرد : تا وقتی از پول های من کم نشود برایم یکسان است که دارایی چه کسی به باد می رود . مردم از زن تشکر کردند و گفتند که پول ها را بعد از مدتی به او پس خواهند داد . زن نپذیرفت . اما مردم ، مصر بودند که پول زن را بازگردانند . زن گفت : اگر می خواهید پول را پس بدهید ، در روز مرگ شوهرم این کار را بکنید . این حرف زن ، به گوش یکی از پسرهایش رسید و او بسیار ناراحت شد . بی درنگ به سوی پدر رفت و گفت : می دانی مادر چه گفته ؟ او از مردم خواسته تا پول هایش را روز مرگ تو پس بدهند ! پدر به فکر فرو رفت . سپس از زن پرسید : چرا از مردم خواسته ای پولت را در روز مرگ من به تو برگدانند ؟ زن پاسخ داد : مردم تو را دوست ندارند و همه آرزو می کنند که زودتر بمیری . اما حالا پول زیادی از من گرفته اند و آدم ها به هنگام پس دادن قرض ، دست شان در جیب شان نمی رود . بدین ترتیب آن ها به جای آن که مرگ تو را آرزو کنند ، از خداوند می خواهند که تو را زنده نگه دارد تا پول را دیرتر برگردانند . من هم می خواهم تو سال های سال زنده بمونی . کسی چه می داند ؟ شاید تو هم روزی مهربان شوی ! مرد از تیز شوهی و شوهر دوستی زنش در شگفت ماند و به او قول داد که در آینده با مردم رفتار دلسوزانه ای داشته باشد . شری چینموی / امیر حسین اکبری شالچی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 21:27 توسط حسین.sh | 3 نظر