عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

ترمینال (داستان آوارگی سرآلفرد مهران (مهران کریمی ناصری) در فرودگاه پاریس)

  ترمینال

 

(داستان نوزده سال آوارگی پایان‌نیافته در فرودگاه پاریس)

  

terminalman


نویسندگان:

مهران کریمی ناصری

و

اندرو دونکن (ANDREW DONKIN)

 برگرداننده:

امیر حسین اکبری شالچی

 

 

 

  

بیست و سوم می 2004

 

روی نیمکت سرخ بارِ بای‌بای، در میان فرودگاه شارل دو گل نشسته‌ام و منتظرم بروم.

منتظر گرین‌کارتم تا بتوانم به آمریکا بروم. منتظر گذرنامه بریتانیایی هستم تا بتوانم به انگلیس بروم. دنبال یک سند هویت هستم تا بتوانم به هر کجا که شد بروم. نزدیک به شانزده سال است که روی نیمکت سرخ بار بای‌بای در میان فرودگاه شارل دو گل نشسته‌ام و منتظرم که روزی بروم.

فرودگاه شارل دو گل در شانزده‌کیلومتری شمال پاریس جای دارد. نیمکت سرخ‌رنگم در طبقۀ زیرزمین ترمینالِ شماره یک است. اینجا حلقه‌ای حلقهخلقه‌ای  حای بتونی است که در سال‌های شصت ساخته شده و شکل دونات دارد.

در پشت نیمکت سرخم، پنجره بزرگی است که رو به سطحی باز می‌شود که خود در میانِ حلقه‌مانندی بزرگ است. پیشتر، در آنجا چشمه‌ای بود که روزی هجده ساعت آب از آن بیرون می‌تراوید. اما آبش همیشه بسیار آلوده بود، از همین روی چند ماه پیش چشمه را به باغی که آمیخته‌ای ناشیانه از چند نخل و درخت کریسمس است، انتقال دادند. نمی‌دانم که آیا باغ همین گونه که هست می‌ماند یا نه. من آن را بیش از چشمه دوست دارم، چون سروصدای کمتری راه می‌اندازد. برای همین است که بهتر می‌توانم بخوابم.

بالای باغ تازه پله‌برقی‌های سیمینه‌رنگ از دل آسمان می‌گذرند و رهسپارانی را که در هر کجای فرودگاه چشم‌براهند را به هواپیماها می‌رسانند. آدم از اینجا به جهان راه پیدا می‌کند.

 

از رهسپاران خواهش می کنیم بار دستی‌شان را همیشه همراه خود نگاه دارند. 

 

بانویی با موهای سیاه و زیبایش از کنارم می گذرد. درمی‌یابم که مرا با گوشه چشم وراندازی می‌کند. یک چرخ‌دستی کوچک را دنبال خودش می‌کشد و کیفی را از شانه‌اش آویخته.

به ساعت نگاه می‌کنم. ده و هفده دقیقه است. همه دار و ندارم روی همین نیمکت است، جعبه‌هایم، کیف‌هایم، روزنامه‌هایم. دست به پشت نیمکتم می‌کنم و چند کاغذ  A4 برمی‌دارم.

روی برگ نخست می نویسم: بیست و سوم می 2004، و زیر تاریخ خط می کشم.

همان زن که پیکری بزرگ هم دارد از کنار نیمکتم می‌گذرد. نگاهی به من می‌اندازد، این بار نگاهش بسیار دیگرگونه است، کمی درنگ می‌کند و سرانجام یکسره سوی من می‌آید.

"ببخشید، شما سر آلفرد نیستید؟"

سخن او را درست می‌شمارم. وی لبخند می‌زند.

"من ماندی پینگ نام دارم. می‌شود... می‌شود کمی با شما سخن بگویم؟"

به او تعارف می‌کنم که روی نیمکت بنشیند. در پیش روی نیمکتم میزی گرد است و یک صندلی، اینها هم از آن بار بای‌بای است. چند سال پیش که بار بسته شد، نیمکت و میز و صندلی را برای من گذاشتند.

"تا جایی که من می‌دانم زمانی کم و بیش دراز است که شما اینجایید؟"

سرم را پایین می دهم. " کمابیش شانزده سال است."

"شانزده سال؟ و سرتاسر این زمان..." 

"اینجا نشسته‌ام." با انگشتم نیمکت سرخ را نشان می‌دهم.

زن می‌پرسد: "آیا می‌دانید که کم و بیش آوازه‌مند شده‌اید؟"

می‌گویم آری.

"من هم اینک از استرالیا آمده‌ام. برای یک رادیو در تاسمانین کار می‌کنم و تا دو ساعت دیگر به سوی لندن پرواز خواهم کرد."

می‌پرسم که آیا هوای استرالیا گرم است.

می‌گوید گاهی.

"در روزنامه چیزی در بارۀ شما خوانده‌ام و دوست دارم چند چیز را از شما بپرسم. البته اگر از نگاه شما اشکالی نداشته باشد."

به او می‌گویم که از نگاه من هیچ اشکالی ندارد. من همیشه مهمان دارم. بسیاری کسان از من پرسش می کنند. ماندی پینک یک ضبط‌صوت کوچک را از کیفش بیرون می‌کشد و روی میز می‌گذارد، درست کنار لیوان پلاستیکی‌ام. در آن دو نیِ مک دونالد با پوشش کاغذی‌اش است، سه بسته کوچک شکر، یک بسته کوچک نمک، دو بسته کوچک فلفل، یک بسته کیسه‌مانند کچاپ و دو سری قاشق چنگال پلاستیکی که هر کدام کارد هم دارد و  دستمال کاغذی، که همه در زیر پوششی پلاستیکی جای دارند.

می‌گوید: "من تشنه‌ام. می‌شود شما را به نوشیدن چیزی فراخوانم؟ برای نمونه به نوشیدن قهوه؟"

می‌گویم که دوست دارم اسپرسو بخورم و برایش می‌گویم که آنها را از کجا می‌تواند آن را بخرد.

تا او می‌رود، زود برگه یادداشت های امروزم را درمی‌آورم و نامش و هر چه گفته را روی آن می نویسم. هنگامی که می‌بینم دارد می‌آید، از نوشتن دست می‌کشم.

"من یورو ندارم، اما خوشبختانه آنان پوند انگلیس هم برمی‌دارند." لبخندی می‌زند و اسپرسویم را روی میز می‌گذارد، سپس بالاپوشش را درمی‌آورد و ضبط‌صوتش را روشن می‌کند.

"چرا همیشه اینجا می‌نشینید؟"

میکروفون را زیر بینی‌ام می‌گیرد و برایش وامی‌گویم که در اینجا هستم چون کاغذهایی را که برای رفتن بایسته است، ندارم. چون گذرنامه ندارم نمی‌گذارند سوار هواپیما شوم، نیز نمی‌گذارند از فرودگاه بیرون بروم و در فرانسه بمانم، چون اگر چنین کنم پلیس فرانسه مرا به عنوان کوچندۀ غیرقانونی دستگیر خواهد کرد و روانۀ زندان خواهد ساخت.

برایش بازگو می‌کنم که در سال 1988 می‌خواسته‌ام به سوی انگلستان پرواز کنم و در گار دو نورد چشم‌براه قطار فرودگاه گشته‌ام. گار دو نورد، ایستگاه راه‌آهنی بزرگ در شمال پاریس است که در آن مردم از مترو پیاده، و سوار قطار راه دور یا نزدیک می‌شوند و از شهر بیرون می‌روند. در سکو ایستاده بودم و می‌خواستم سوار شوم که دو مرد به جانم افتادند و کیفم را دزدیدند. با این همه بی‌درنگ به فرودگاه رفتم و همان گونه که فراروی داشتم، سوی هواپیمایی که به لندن می‌رفت، روانه شدم. خوشبختانه در آن زمان، آدم هنوز می‌توانست بی گذرنامه سوار هواپیما بشود اما نمی‌توانست به آماج و مقصد خود برسد. در لندن نگذاشتند من وارد‌شده به کشور شمرده شوم، و بی‌درنگ مرا به شارل دو گل برگرداندند.

"شما از همان هنگام تاکنون اینجایید؟"

"آری. بی‌کاغذ نتوانستم ثابت کنم چه کسی هستم و یا کجا  زندگی می‌کنم."

"چگونه می‌توانید..."

        

از رهسپاران خواهش می کنیم بارهای دستی‌شان را همیشه همراه خودشان نگاه دارند.

 

آوای بلندگو از آوای زن بلندتر است و نمی‌توانم سخنش را دریابم. شکلکی درمی‌آورد.

"این را هر چند وقت یک بار اعلام می‌کنند؟"

"هر ده دقیقه یک بار."

"شب‌ها هم؟"

"شب‌ها هم."

"شما را دیوانه نمی‌کند؟"

سرم را پایین می‌دهم.

"اما می‌خواستم بپرسم که شما چه می‌خورید. چگونه هزینۀ خورد و خوراکتان را می‌پردازید؟"

"در آغاز لوفت‌هنزا خوراکم را می‌داد و من هر روز خوراکی خوب می‌خوردم. کارکنان دیگر شرکت‌های هوایی برای نمونه ایر لینگوس هم این کار را می‌کردند. آنها بسیار مهربان بودند. گاهی هم برای رهسپاران کاری انجام می‌دهم و کمی پول می‌گیرم، برای نمونه اگر کسی زبانی نداند برایش برگردان می‌کنم. تازگی‌ها از شرکت‌های فیلم و تلویزیون پول می‌گیرم. با آن پول دست کم زنده می‌مانم."

"کجا می‌خوابید؟"

با انگشت نیمکت سرخ را نشان می‌دهم. دو متر و نیم است و خمیده. زمانی که اینجا بار بود یک میز بزرگ و گرد، در برابر آن بود.

"راحت است؟"

 می‌گویم: "نه چندان"

"چگونه شد که «سر آلفرد» نام گرفتید؟"

"آلفرد نام مستعار من بود. من از این نام خوشم می‌آید. سال‌ها پیش، روزی نامه‌ای از یکی از اداره‌های بریتانیا به دستم رسید که چنین آغاز شده بود:«آقای آلفرد گرامی...» این را برای چند کس بازگفتم. از نگاه آنان بسیار بامزه بود و چنین شد که این نام به من آویزان ماند."

می‌پرسد که زمانم را چگونه می‌گذرانم. این چیزی است که همیشه همه می‌خواهند بدانند. آیا خسته‌کننده نیست که کسی شانزده سال آزگار روی یک نیمکت در یک فرودگاه، یک ترمینال بنشیند و همیشه همین پنجره روبروی بینی‌اش باشد؟ برایش می‌گویم که این هرگز خسته‌کننده نمی‌شود. تازه بسیار هم کار دارم.

"چه کاری دارید؟ یک روز معمولی‌تان چگونه است؟"

"هر روز دور و بر ساعت پنج و نیم از خواب بلند می‌شوم. آفتاب از پنجره به درون ترمینال می‌افتد. اینجا پرده ندارد. پیش از دیگران به دستشویی می‌روم تا دست و رویم را بشویم. آب داغ در آنجا نیست، ناچار خود را با آب سرد می‌شویم. می‌شتابم، چون چندان خوشم نمی‌آید که چیزهایم را همین جور رها کنم. اینجا نگهبان ندارد؛ اینجا هر چه بگویید می‌شود.

هجده ماه آغازین را در بالای فرودگاه در سالن پرواز گذراندم. آن بالا یک بورگر کینگ است و چند تا نیمکت هم در پیرامونش، بسیار راحت است. در آن زمان دو سه تا کیف سفری بیشتر نداشتم و می‌توانستم به سادگی به هر جایی بروم. در بارها و رستوران‌های گوناگونی می‌نشستم. پرشتاب می‌توانستم به هر کجای این پایانه بروم و این کار بسیار به من می‌چسپید، اما با گذشت زمان بارم بیشتر و بیشتر شد. یک کیسه، چند کیسه شد و دیگر بارم سنگین شده است.

معمولاً در راه بازگشت از دستشویی صبحانه می‌خورم. پیشتر، هر بامداد یک صبحانه فرانسوی می‌خریدم، قهوه و کروسان از بورگر کینگ می‌خریدم. اما آنها بسته‌اند و باید صبحانه‌ام را از مک دونالد فراهم کنم. دور و بر ساعت هشت فرودگاه پرجنب‌وجوش می‌شود و مردم پیرامون مغازه‌ها می‌چرخند تا روزنامه یا خوردنی بخرند.     

بامدادها از دل و جان به رادیو گوش می‌کنم، بیشتر به زبان فرانسه، تا فرانسویم خوب شود. پس از آن می‌نشینم و یک ساعت تمام خاطرات روزانه‌ام را می‌نویسم. آنچه را که دیده و شنیده‌ام می‌نویسم و خبرهای مهم روزنامه را، و هر کس را که در فرودگاه می‌بینم و هر چه که در اینجا می‌شود. از میانۀ دهه نود مرتب و هر روز یادداشت‌های روزانه‌ام را می‌نویسم. هر گاه کاغذم تمام می‌شود، دکتر بارگن که در مرکز پزشکی کار می‌کند، باز یک دسته دیگر کاغذ می‌دهد. اکنون چهار هزار برگ خاطراتم، نزد انباردار لوفت‌هنزا است."

با انگشتم، پنج کارتون سبزی را که در پشت نیمکتم است، نشان می‌دهم.

"نیمروزها یک فیشِ مک از مک دونالد می‌گیرم و شاید سیب‌زمینی سرخ‌کرده هم همراهش بخرم."

بانو می‌پرسد: "هر روز همین را می‌خورید؟"

"آری. من بی‌شک پروپاقرص‌ترین مشتری آنها هستم."

لبخند می‌زند.

"دیگر چه می‌کنید؟"

"پس از نیمروز کتاب می‌خوانم یا روزنامه‌ای مانند هرالد تریبون، و شاید باز برای خودم یک قهوه دیگر بخرم. گاهی مانند هم اینک مهمان دارم و به پرسش‌ها پاسخ می‌دهم. یا یک نامه‌ای از اداره‌ای برایم می‌آید که باید برایش پاسخ بنویسم. پیشتر، نامه‌های بسیاری برایم می‌آمد. هر زمان در روزنامه‌ای نوشتاری در باره‌ام چاپ می‌شود، از انگلیس و آمریکا و کانادا و از آدم‌های همۀ جهان برایم نامه می‌آید."

بانو می‌پرسد: "مگر اینجا نامه هم به دست شما می‌رسانند؟"

"همین جوری که نیست. نامه‌هایم را در دفتر پستی که در همین طبقه است نگاه می‌دارند و من هر چند روز یک بار به آنجا می‌روم و آنها را می‌گیرم. سرپرست آنجا آماده هر گونه یاری بود. اما از چند سال پیش، یعنی سال 1999 دیگر نشد و اینک دیگر هیچ نامه‌ای به دستم نمی‌رسد."

"یعنی خانواده‌تان برایتان نامه نمی‌فرستند؟ یا دوستانتان؟"

"من که خانواده ندارم. آنها را گم کرده‌ام."

 

 

 

دوازدهم آوریل 1955

 

آب از پشت گردنم پایین می‌رود، کاوه آب دستمال خیسش را در پشتم چلانده. کاوه دوستم است. او در مدرسه هم، پشتم می‌نشیند و گاهی در میان آموزه، مرا به خنده درمی‌آورد. آنگاه آموزگار هر دویمان را توبیخ می‌کند.

اکنون هم دارد به ریشم می‌خندد، چون آب از پشت یقه‌ام سرازیر شده.

می‌گویم: "حسابت را می‌رسم."

من ده سالم است و پدرم مرا فرستاده تابلوهای خیابان را پاکیزه کنم، چون این کار سودمندی است. نامم مهران کریمی ناصری است و ده سالم است. در مسجدسلیمان زندگی می‌کنم و پدرم پزشک است و در شرکت نفت کار می‌کند. شهر مسجد سلیمان، کم و بیش هزار کیلومتر از تهران دور است و در باختر کشور جای دارد، در نزدیک مرز عراق.

دستمالم را از پاتیل برمی‌دارم و همان جور که دستم را بالا می‌برم، آبش را سوی کاوه می‌ریزم. او جا خالی می‌دهد. روی تابلویی که اکنون داریم پاک می کنیم نوشته: "نفتک." نام بیشتر خیابان‌ها و جای‌ها به نفت برمی‌گردد. پدرم می‌گوید که مسجدسلیمان "شهر شرکت" است، آری به شهری که به دست یک شرکت طراحی و ساخته و گردانده شود و از آن همان شرکت باشد، نام دیگری نمی‌توان گذاشت.

کار تابلو را به پایان می‌رسانیم و سطل‌هایمان را برمی‌داریم و سراغ تابلوی بعدی می‌رویم. تابلوشویی کار بیهوده‌ای است، چون همه‌اش دوباره کثیف می‌شود.

مسجدسلیمان تنها از نفت زنده است. در سال 1901 یک استرالیایی جویندۀ نفت به نام ویلیام کنوکس دارسی نخستین امتیاز نفت را در ایران به دست آورد. امتیاز نفت حقی است که بر پایۀ آن می‌توان در یک پهنۀ ویژه نفت را کاوید و از نفت کشف‌شده کشفگشفکشف‌ک  کشده بهره جست. در آوریل سال 1908 نخستین میدان نفتی ایران در مسجدسلیمان کشف شد. دارسی شرکت نفت انگلیسی- پارسی را پایه گذاشت که پس از آن تبدیل به شرکت نفت انگلیس و ایران شد، چون کشور ما نامش را دگرگون ساخت تا نوین‌تر شده باشد.

پیش از آنکه در اینجا نفت کشف شود، مسجدسلیمان هم هستی نداشت. پیرامون آن را کوه‌های بی‌گیاهی گرفته بود که در میانشان واحه‌ای جای داشت، به دشواری می‌توانستی بگویی براستی کسانی در آنجا زندگی می‌کنند. تنها میهمانان این پهنه، بختیاری‌هایی بودند که در زمستان گله‌های گوسفندانشان را به این سوی می‌آوردند.

نخستین چاه نفتی که زده شد «نمره‌یک» نام داشت و هر گاه آدم‌های ارجمندی از شرکت به اینجا می‌آمدند، سوی آن چاه می‌رفتند و چنان نگاهی به آن می‌انداختند که انگار جایگاهی مقدس باشد.

پس از آنکه نفت را پیدا کردند بی‌درنگ یک پالایشگاه هم ساختند و سپس مسجدسلیمان را دور چاه‌ها و پالایشگاه ساختند تا کارکنان آنها در همان نزدیکی زندگی کنند.

همه چیز مسجدسلیمان را شرکت نفت ساخته: خانه‌ها را، خیابان‌ها را، مدرسه‌ها را، کلوب‌ها را، سینماها را، و حتی بیمارستانی را که پدرم پزشکش است. پزشکان در میان مردم از ارج خوبی بهره‌مندند، اما گاهی با خود می‌اندیشم که مادرم دوست ندارد پدرم در آنجا کار کند.

چند مایل آن سوتر، آبادان است، آبادان هم شهر نفتی دیگری است که مانند شهر ما از آنِ شرکت نفت است. من یک بار به آنجا رفته‌ام، زمانی که پدرم در بیمارستان آنجا پیشه‌ای داشت. از تپه‌ها که پایین می‌روی، می‌بینی که خیابان‌های آبادان راست راست هستند و همه چیز بسیار به‌سامان است. مسجدسلیمان چهره‌ای بسیار دیگرگونه، و ویژۀ خود دارد، چون روی و میان تپه‌ها جای دارد و ناچار خود را با تأسیساتی که آنجاست هماهنگ ساخته است.

تابلوی بعدی را که نمایانگر بخش کمپ اسکات شهر است را تمیز می‌کنیم، و من می‌بینم که اصغر دارد سویمان می‌دود. پدر او هم در بیمارستان کار می‌کند، اما پزشک نیست، پاک‌کار است.

"بیایید! زود! بولدوزر را بیرون آوردند!"

رویش را برمی‌گرداند و دوان دوان راه بازگشت را پیش می‌گیرد. دستمال خیسم را روی زمین می‌اندازم و کاوه و من، هر دو دنبالش می‌دویم.

 

بیست و سوم می 2004

 

"در بارۀ شما بسیار در روزنامه‌ها نوشته‌اند، اما هیچ کس از زندگی پیشینتان نکوشیده شما را پیدا کند؟"

"نه."

"من در جایی خوانده‌ام که شما ایرانی هستید، درست است؟"

می‌گویم نه، من ایرانی نیستم.

"پس کجایی هستید؟"

شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و او پریشان می‌شود. می‌گویم باید پس از این تصمیم بگیرند که زادگاهم کجاست. من هیچ کاغذی در دست ندارم.

"من شکی ندارم که واژۀ ایران را با چشم‌های خود دیده‌ام."

می‌گویم نه.

"به‌هرروی شما کم و بیش شانزده سال است که در فرودگاه می‌خوابید. دلتان برای چه چیزی بیش از هر چیز دیگر تنگ شده؟ احساس می‌کنید از چه چیزی براستی کنده شده‌اید؟"

"مارکز و اسپنسر."

"همان فروشگاه‌های زنجیره‌ای انگلیس را می‌گویید؟"

برایش می‌گویم که در آنجا چیزهای خوبی پیدا می‌شود و من افسوس می‌خورم که نمی‌توانم در آنجا در میان فروشگاه چرخ بزنم و چیزی را که می‌خواهم بخرم و از میان کالاهای بسیار گلچین کنم. در ترمینال من فروشگاه‌های چندانی نیست و باید خرید خود را از میان کالاهای اندکی، برگزینم.

"چیزهایتان را کجا می‌شویید؟ در اینجا جایی برای شست‌وشو هست؟"

جامه‌ام را که پشت نیمکت سرخ، در کیسه‌ای آویخته به یک ریسمان رخت‌شویی است را برمی‌دارم و بالا می‌آورم. 

"آنجا روبروی رستوران جایی برای شست‌وشو هست. رخت‌هایم را به آنجا می‌برم و آنان آنها را می‌شویند و خشک می‌کنند. یک هفته پس از آن، آنها را می‌گیرم."

 

     از واپسین رهسپاران پرواز 235 به آماج لس انجلس خواهش می‌کنیم بی‌درنگ به سکوی هفت بیایند.

 

"رایگان است؟"

"نه."

"آیا در فرودگاه شارل دو گل چیزی هست که به آن دلبستگی ویژه‌ای داشته باشید؟"

"شاید رفتنم باشد."

می‌خندد. هشیارِ مردی می‌شوم که پشتمان نشسته و ما را زیر نگاه‌وبین خود گرفته. یک کیف سفری همراهش است و دوربین سیاه رنگی را هم بر گردنش انداخته که فلاش نقره‌ای آن دارد برق می‌زند.

"گمان می‌کنید که چه زمانی بتوانید از فرودگاه بروید؟"

می‌گویم که نمی‌دانم. گذرنامه ندارم. بی کاغذ نمی‌توانم به هیچ کجایی بروم.

"حالا اگر روزی توانستید بروید، دوست دارید به کجا بروید؟"

می‌گویم شاید به فلوریدا یا کالیفرنیا بروم.

زن نگاهی به دفتر یادداشتش می‌اندازد تا ببیند که آیا همۀ پرسش‌هایش را کرده یا نه؛ سپس به ساعتش نگاه می‌کند.

"بسیار سپاسگزارم، یاریِ بسیاری به من کردید. اینک باید برای پروازم به لندن به پایانۀ شمارۀ دو بروم. اگر چهارده روز دیگر به تاسمانین برگشتم، از این نوار، گزارشی فراهم خواهم کرد."

برمی‌خیزد و با هم دست می‌دهیم.

"پدرود!"

مردی با دوربین از پشت سرش گام به گام به او نزدیک می‌شود. نمی‌خواهد مزاحم زن بشود، اما با ناشکیبایی می‌ایستد تا وی راه بیفتد.

زن روی خود را برمی‌گرداند و نگاهی به او می‌اندازد. هر دو با شرمساری می‌خندند.

"راستی، صبر کنید..."

یک بار دیگر پدرود می‌گوید و پرشتاب می‌رود. در آن گوشه‌کنارها ناپدید می‌شود و چرخ دستیش هم دنبالش می‌دود.

مرد نزدیک‌تر می‌شود.

"ببخشید شما سر آلفرد نیستید؟"

آری می‌گویم. وی لبخند می‌زند.

"من دونالد تراسک از رادیو سنتینل فیلادلفیا هستم. می‌توانم ... می‌توانم یک دم با شما گفتگو کنم؟"

به او تعارف می‌کنم که روی نیمکتم که در اصل از آنِ بارِ بای‌بای است، بنشیند.

مرد می گوید: "تا جایی که من می‌دانم زمانی دراز است که شما اینجایید؟"

سرم را پایین می دهم. "کمابیش شانزده سال است."

"شانزده سال؟ و سرتاسر این زمان..."

"همین جا بوده‌ام."

"می‌دانید که تا اندازه‌ای آوازه‌مند هستید؟"

 

 

 

یادداشت روزانه

 

ساعت هشت و پنج دقیقه. به دستشویی می‌روم تا چهره‌ام را تیغ بیندازم . دندان‌هایم را بشویم. اینجا معمولاً کسی نیست، اما امروز پُرِ پر است. مردی می‌گوید که یک برنامۀ آموزشی در طبقۀ سوم برگزار می‌شود و دستشویی آنجا خراب است. امیدوارم این مردها هر چه زودتر بروند. دوست دارم آرام و آسوده باشم.