عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

ثریا همسر شاه (رمان تاریخی زندگی ثریا اسفندیاری)

soraya esafandiari/konrad schuler/historischre roman aus persien/die liebesgeschichte von iranischem koenig/prinzessin soraya



بخش هفتم


چندان خانه‌ای نبود، دست‌کم به خانۀ یکی از زمینداران بزرگ که نمی‌آمد. اما دوستی و مهر از آن می‌بارید و دل آدم در آن آسوده بود. در ته یکی از کوچه‌های آرام بالاشهر تهران جای داشت و از کاخ‌ها چندان دور نبود. به سبکی شاد و کهن، و با آجرهای زرد ساخته شده بود و بزرگ‌زادگی و بزرگ‌منشی از سروروی آن می‌بارید. شکوه گل‌ها و غنچه‌های بی‌شمار باغ پیش روی آن را آراسته بود.

اِنریکو ماتی که با هواپیمای شبانه از رم آمده بود و درجا سوار تاکسی شده بود و راهی خانۀ دکتر محمد مصدق گشته بود، دستی بر کت‌وشلوار اندازه‌اش کشید تا چروکش را صاف کرده باشد. سرپرست شرکت نفتی ایتالیا زمانی دراز کوشیده بود تا زمان بگیرد و به دیدار دکتر مصدق برود، کسی که در آن هنگام بزرگ‌ترین مرد سیاست کشور بود. وی رهبر جبهۀ ملی ایران بود که با شتابی آذرخش‌وار دل مردم را به دست آورده بود.

ماتیِ چهل‌ساله پیش از رهسپاری، جستارهای گفتگوی خود را به آگاهی او رسانده بود. اما این را هم شنیده بود که همه دکتر مصدق را همچون مردی جهان‌دیده و خبره می‌شناسند. روشن است که این را هم می‌دانست که مصدق مرد رنجوری هم نیست.

سال‌های غربت و زندان از وی مردی آب‌دیده ساخته بود. هنگامی که وی با جامۀ خانه و دمپایی در را به رویش باز کرد، مرد بازرگان سر جایش میخکوب شد. مصدق تن بزرگی نداشت و اندامش ظریف بود. هوش از چشم‌هایی که در پشت عینک‌های قاب‌شاخی‌اش پنهان شده بود، می‌درخشید.

پیرمردی که ماتی وی را کم‌وبیش 70ساله برآورد می‌کرد و البته کسی سن درست او را نمی‌دانست، به وی درود گفت: «به آلونک ما خوش آمدید!»

زبان مرد ایتالیایی گرفت و به دشواری گفت: «بسیار ببخشید دکتر مصدق! یک کمی زود نیست؟ من پس از این هم می‌توانم بیایم.»

مصدق لبخندی زیرکانه زد و کنار رفت تا مهمان به درون خانه برود. «من ایرانی هستم و در خانه جامۀ راحت می‌پوشم، چون اگر بخواهم به تخت بروم دیگر نیازی نیست جامه‌ام را از تن دربیاورم!»

ماتی که گویی اندک‌اندک داشت از خواب بیدار می‌شد، گفت: «برخی از ایتالیایی‌ها هم همین کار شما را می‌کنند. می‌بینم که شما یک کوه کتاب‌ دارید، بسیار می‌خوانید؟»

به تالاری که از آن گذشته بودند، نگریست. نه تنها قفسه‌هایی که از کف تا سقف اتاق را گرفته بودند، مالامال از کتاب بود، که کتاب‌ها روی مبل‌های آنتیک و گران‌بها نیز پراکنده بود و روی میز روی هم چینده شده بود و چند تایی هم بر زمین افتاده بود. این بی‌گمان خانۀ روشن‌اندیشی بود که هیچ جور کلاه سرش نمی‌رفت.

«کتاب خوراک من است. می‌بینید که چه لاغر هم هستم. درست مد همین امروزم... » ایتالیایی اندیشید لاغر که چه بگویم؟ پوست و استخوانی بیش نیستی! با چاپلوسی گفت: «خب بله. اگر مردم کمی کتاب می‌خواندند و به جای بیهودگی، روانشان را گرسنه نمی‌گذاشتند، همۀ جهان زیرورو می‌شد.»

اما هنوز این گفتار را به پایان نبرده بود که پیرمرد او را پیش انداخت و به اتاقی دیگر و از آنجا به باغ برد. گل‌ها و غنچه‌های اینجا هم مانند جلوی خانه تروتازه و فراوان بودند و بوی راستی و درستی از آنها می‌آمد. مصدق به قفس بزرگی گام گذاشت و آغاز به دادن دانه‌های کبوترها کرد. چند ده کبوتر بود. ماتی که کت‌شلوارش از پارچۀ گران‌بهایی بود، دید بهتر است بیرون بماند و از همان‌جا کار میزبانش را نگاه کند.

مصدق با آوایی که خبرگی از آن می‌بارید، پرسید: «خب چه فرمایشی داشتید» اما هنوز ایتالیایی لب باز نکرده بود که ایرانی آرام به پیشانی خود زد و گفت: «بایستید تا یک کمی بیندیشم. نفت نبود؟» و نگاهی پرسش‌آمیز به مهمانش کرد و افزود: «شاید شما هم می‌خواهید بگویید نه! آمده‌اید تا با من در بارۀ حافظ، سرایندۀ بزرگ و شیرین‌زبانمان گفتگو کنید، یا باور مرا در بارۀ فلسفۀ کهن خوبی و بدی یا در بارۀ خدا بدانید! نه. گفتگوی همه با من تنها سر یک چیز است: نفت این کشور!»

«در بارۀ من که بی‌گمان چنین است! من سرپرست یک شرکت نفت هستم و باید گوشم را به ارزشمندترین جستارهای خود بسپارم.»

مصدق دست در کیسۀ دانه‌ها کرد و باز آنها را برای کفتر‌ها پاشید. کفترها پرجنب‌وجوش این‌سوی و آن‌سوی می‌‌رفتند. پیر جهان‌دیده ریشخندآمیز پرسید: «خب، تاکنون با گوشتان چه شنیده‌اید؟»

«شنیده‌ام که شما همچون سرپرست ستاد ملی نفت با تمدید پیمان نفت ایران و انگلیس ناسازگاری ورزیده‌اید... »

دکتر مصدق نگاهی شیطنت‌آمیز به مهمانش کرد. «چه منبع خبری خوبی دارید!»

ماتی پنداشت این نشانه‌ای از کنار آمدن اوست. «پس شما براستی می‌خواهید خود را از بند بریتانیا رها سازید و چاه‌های نفت ایران را ملی کنید؟ گمان نمی‌کنید این کار کمی خطرناک باشد؟»

«خب انگلیسی‌ها باید هم از چنین کاری خوششان نیاید!»

دکتر مصدق شانه‌هایش را سوی واپس داد و گفت: «بگذارید همراه یک فنجان چای در این باره گفتگو کنیم.» مصدق باز مهمانش را پیش انداخت و این بار از چند اتاق گذراند تا به اتاق کارش رسیدند، در آنجا زنگی را به آوا درآورد و پیشکاری آمد و دکتر مصدق گفت وی چای بیاورد.

اندیشه‌ای سراپای انریکو ماتی را فرا گرفت، گویا این پیرمرد لاغر و شکستنی، از آن گردوهای سرسختی بود که باید پتک برداری و در سرش بکوبی. اما ماتی از سوی دیگر، نشانه‌ای از بخت را هم در آستین خود می‌دید: پیشنهادی زرین را هم از ایتالیا همراه خود آورده بود، سهم پانزده‌درصدی ایران از نفت در پیمان با انگلیس، در صورت پیمان با ایتالیا بیش از سه برابر می‌شد.

دکتر مصدق باز رشتۀ سخن را به دست گرفت: «این که انگلیسی‌ها می‌خواهند در پایان با ما چه کنند و این که چه می‌توانند بکنند دو چیز جداست!»

ماتی دست‌وپاشکسته گفت: «شاید بهتر باشد که اینک انحصار انگلیس در هم شکسته شود و در بازار نفت به روی دیگران هم گشوده گردد... »

دکتر مصدق گفت: «برای دست‌یابی به این آماج دور، باید نخست به آماج دیگری دست پیدا کنیم، و آن چیزی نیست مگر همبستگی ملی.»

«گویا در داستان عروسی شاه هم یک چنین برنامه‌هایی نهفته است!»

«زمانی که این داستان به واقعیت بپیوندند و سازودهل عروسی نواخته شود و به گوش همه‌کس برسد... تازه آنگاه است که می‌توان گفتگو سر نفت را دنباله‌گیری کرد.»

گفتگو برای دکتر مصدق به فرجام رسیده بود. ماتی دید کاری دیگری از دستش ساخته نیست. چایش را با فرهنگ و ادب نوشید و رفت.

 

«فراموش نکن: بخت که سویت آمد باید آن را با چنگ خود بگیری!» خلیل این اندرز را هنگامی که ثریا نزدیک نیمه‌روز داشت خدانگهدار می‌گفت تا سوار خودرو شده به کاخ برود، در گوش او گفت.

هرچند سرنوشت راه پردردسری را پیش پای ثریا گذاشته بود، چهره‌اش بسیار شاداب و زیبا بود و مانند هفت‌اختر می‌درخشید، همان هفت‌اختری که نامش را رویش گذاشته بودند. حتی فروغ هم از سر ماچ‌باران و پُرتُف کردن او گذشته بود و بهتر دیده بود به آرایش و ماتیک زیبایش آسیبی نزند.

وی بامداد سر میز صبحانه عکس ثریا را در یک روزنامۀ ایرانی به او نشان داده بود، اما برادرزاده نه زمانش را داشت و نه دل‌ودماغش را که باز خود را گیر گمان‌های پیوسته به نامزدی پیشِ رو با شاه شاهان بیندازد. فروغ روزنامه را ساده زیر بغل زده بود و ثریا تا نیمه‌روز داشت دست‌های سمج او را با بردباری پس می‌زد. نخست آرایشگر آمد، سپس ناخن‌آرا. مادر ثریا، عمه‌اش، آرایشگر و لیلا پس از گفتگوی بسیار سرانجام سرِ جامه‌‌ای بسیار برازنده هماهنگ شدند.

گویی چشم‌های همۀ جهان ثریا را نشانه رفته بود، اما هرچه زن‌هایی که دوروبرش ریخته بودند، دست‌پاچه‌تر و عصبی‌تر می‌شدند، خود ثریا خوشنودتر و آرام‌تر می‌گشت. چون وی دیگر تصمیم خود را گرفته بود و گردی از دودلی را هم بر جای نگذاشته بود. ثریا نامزدی با شاه را دیگر بدیهی‌ترین جستار در همۀ جهان می‌دید.

بی آن که سر خود را درد بیاورد که در هجده‌سالگی شهبانوی کشوری بزرگ شدن و آن همه کار و پاسخوَری را به گردن گرفتن چه معنایی دارد، وسوسۀ این عروسی فریبش می‌داد و وی را سوی خود می‌کشید!

هنگامی که در خودرو نشسته بود و سوی کاخ می‌رفت، داشت ترانۀ محبوبش Put the Blame on Mame را که همان گیلدا خوانده بود، زمزمه می‌کرد. نگرشی نینداخت که خودرویی سیاه از همان چهارراه یکم دارد پیگردشان می‌کند. و چون ثریا شهر بزرگ تهران را درست بلد نبود، درنیافت که راننده از نزدیک بازار ناگهان به کوچۀ آرامی پیچید. زمانی که خودروی دوم با شیشه‌های سیاه کنارش ایستاد، سخت بر خود لرزید.

راننده گفت: «چه شده؟» اما پاسخی نشنید.

ناگهان سیه‌پوشی از آن خودروی رازآمیز بیرون جست و یکسره سوی خودروی آنها آمد و در دیگر را باز کرد. ثریا بسیار سراسیمه شد و کوشید درِ سوی خودش را باز کند، اما قفل بود. در دام افتاده بود. 

آوایی نرم و کمابیش آشنا گفت: «ثریا!» رویش را برگرداند و چهرۀ تراشیده و تازۀ شاه را رودروری خود دید.

دلش آسوده شد. «پس خودتانید! شادم کردید! پنداشتم کسی می‌خواهد مرا بدزدد.»

شاه سرش را پایین داد. «درستِ درست پنداشتید! من اکنون شما را می‌دزدم. شوربختانه کار دیگری نمی‌توانستم بکنم!»

به شیشه زد. راننده سرش را پایین داد و راه افتاد. خودروی دوم هم چنین کرد.

شاه سرفه کرد. بی‌شوخی گفت: «پیش از پرداختن به دستور کار، باید چیز بزرگی را به شما نشان بدهم. چون شما باید کشورمان را همان گونه که هست ببینید. با همۀ گوهرهای تابنده‌اش!... شما بی‌گمان در خواهید یافت که نه گذشته کوهی از زر برایمان بر جای گذاشته و نه ما می‌خواهیم کشوری امروزی و دنباله‌رو باخترزمین بشویم.»

ثریا سرش را پایین داد و به بیرون نگریست. خودرو انگار یک‌باره از مرز دارا و ندار ‌گذشت. خیابان‌ها ناگهان باریک‌تر و ناهموار شد، خانه‌های ویرانی پدیدار گشت، پیاده‌روهایی پر از زباله، و آدم‌هایی چرک‌وچروک و ژنده‌پوش که این‌سوی و آن‌سوی ویلان بودند. ثریا چنین چیزهایی را در رهسپاری نخستش به ایران، هنگامی که از فرودگاه به ویلای عمه‌اش می‌رفت، نیز دیده بود.

شاه به راننده علامتی داد تا آرام‌تر براند و شیشۀ پنجره را تا میانْ پایین بدهد. بویی بد همراه با سروصدای جوب به درون خودرو راه یافت و دست ثریا خودبه‌خود سوی بینی‌اش رفت.

شاه بی‌شوخی گفت: «تهیدستی، بیماری، ویرانی، اینها شوخی‌بردار نیست. ما باید بی‌درنگ با این دشواری‌ها دربیفتیم. ما با درآمد نفتمان یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان خواهیم شد، اما می‌بینی که اینک یکی از واپس‌مانده‌ترین کشورهای گیتی هستیم.»

دل ثریا از آنچه شاه به او نشان داده بود، پژمرد. اما باز هم از خود پرسید که شوهرش آینده‌اش براستی چه می‌خواهد بگوید؟

شاه شیشه را باز بالا داد و از آینه به چهرۀ وی نگریست. «من می‌خواهم در کشورمان کارهای بسیار انجام بدهم. اما برای رسیدن به آماج‌هایم، نیازمند یاری کَس دیگری هم هستم... یاریِ کسی که آماده باشد در کنار من برای کاری نیک شمشیر بزند!»

رو به ثریا کرد و در تخم چشمش فرو رفت. افزود: «خورسند خواهم شد اگر بتوانم زندگی‌ام را، با همۀ وظایفش، سرانجام با کسی تقسیم کنم.»

ثریا گفت: «اما من می‌دانم شما که از همسرتان جدا شدید. تازه این را هم می‌دانم که شما چندان پافشاری... برای پیدا کردن زنیْ همراه ندارید.» این کمی گستاخی بود، اما شاه باید می‌دانست دارد چه کار می‌کند.

ابروهای شاه بالا پرید. «روشن است که می‌دانید. شما هم روزنامه و گاهنامه می‌خوانید! ستاره‌های سینما، مانکن‌ها... آری، آری! اما همان یک بار بود. امروز می‌دانم باید چه کار کنم. می‌خواهم در اندیشۀ بهروزی مردممان باشم، پیش از آن که کشور... منفجر شود!»

«اما دل شما از کجا چنین آسوده شده که هیچ‌کس نه و من، همان کسی هستم که شما را در پیاده کردن برنامه‌هایتان یاری خواهد رساند و از شما پشتیبانی خواهد کرد؟»

«من این را بسیار ساده دریافته‌ام.» باز لبخندی شیرین بر لب‌هایش نشست.

 

چو می‌ندیدمت از شوق بی‌خبر بودم

کنون که با تو نشستم از ذوق بی‌خبرم

 

ثریا بسیار شگفت‌زده شد، این درست همان سرودۀ سعدی بود که او از جان و دل دوست داشت و اینک داشت از زبان شاه درمی‌آمد! پشتش لرزید. حس کرد باز چیزی دارد در دلش وول می‌زند. اما از شب گذشته نیرومندتر بود. همان‌دم دریافت که شاه توانسته دلش را به دست آورد.

اما این افسون چندان استوار نماند، چون خودرو آمد و شاه سوار شد و مانند شب پیش، پشت نشست و تکیه داد.

گفت: «راننده‌تان یک کمی با من خواهد بود تا مرا پیش از شما به کاخ برساند. و باز هم می‌گویم که از آشنایی شما خوشبختم، ثریا!»

شاه سرش را پایین داد و زود رفت. گلوی ثریا خشک شده بود. دلش سخت می‌تپید. انگار در خلسه فرو رفته بود. از پنجرۀ خودرو به بیرون، به مردم بدبخت حلبی‌آباد می‌نگریست. ناگهان زنی با دختری کوچک در کنار خودرو آمد. ثریا پنداشت گداست، اما بچه لبخندزنان دستش را دراز کرد و گلی به او داد. اما پیش از آن که ثریا شیشه را پایین بکشد و گل را بگیرد، راننده خودرو را راه انداخت. پرشتاب از میان آن خیابان پرچاله‌چوله گذشت و از آن گذر بیرون رفت و سوی کاخ گلستان شتافت. شاهدخت شمس در آنجا سراسیمه چشم‌براه ثریا بود.

تا ثریا پیاده شد و جامه‌اش را صاف‌وصوف کرد، شاهدخت پرسید: «کجا بودید؟ برادرم که ناگهان ناپدید شد که هیچ، شما هم دیر کردید. تازه از زمانی که آمده هم به اتاق کار خود رفته و مانند ببر زندانی پایین و بالا می‌رود.»

ثریا بی آن که چیزی بگوید، نگاهی گذرا به او انداخت و چشمش سوی دیوار کاخ لغزید.

شمس ناباورانه سرش را تکان داد و گفت: «تصمیمی نگرفته‌اید، هان؟»

ثریا رو به شمس کرد و لبخند زد. این لبخند آتش به دل خواهر شاه زد و دلش می‌خواست از شادی فریاد بکشد.

 

چند ساعت گذشت و نزدیک ساعت یازده، سایه‌ای بر دری رازآمیز که در پشت سفارت انگلیس و در میان دیواری بلند جای داشت، افتاد. احمد دیگر با چشم بسته هم می‌توانست راه اتاق سفیر را پیدا کند.

دو دقیقه گذشت و وی در اتاق را زد. سر روبرت‌سن داشت در آن ساعت شب مانند همیشه همراه دلدار اسکاتلندی‌اش می می‌زد.

سفیر از خبرکش خود در دربار پرسید: «گویا سخن‌های مردم چندان هم بیهوده نیست!»

احمد سرش را پایین داد. تا نیم‌ساعت پیش، نقش پیشکاری خاکسار را در دربار بازی کرده بود و زمانی که ثریا همچون همسر آیندۀ شاه به کاخ درآمده بود همه چیز را دیده و شنیده بود.

خبرکش گفت: «آری. خروس مرغ پیدا کرده. چه مرغ خوشگلی هم.»

سفیر خشم خود را در دل کشت و یک قلپ می نوشید.

پرسید: «اکنون چه باید کرد؟» اما هنگامی که این پرسش را می‌کرد، روی سخنش مستقیماً به احمد نبود. بلکه بیشتر به تمثال جرج ششم شاه انگلستان بود. با غرولند گفت: «عروسی‌شان کی است؟»

احمد گفت: «نامزدی رسمی تا سه روز دیگر در کاخ انجام می‌پذیرد. سر تاریخ روز می‌خواهند با پیشوایان دینی رای بزنند.»

سر روبرت‌سن زبان به ناسزا گشود و گفت: «به جای خانۀ بخت به جهنم بروند! من که هیچ خوشم نمی‌آید.»

با تکان سر احمد را روانه کرد. تا وی رفت، گوشی تلفن را برداشت و نخست به وزارت امور خارجه در لندن گفتگو کرد. سپس به همکاران خود در سفارت آمریکا زنگ زد. هر دو سر یک چیز هماهنگ بودند، این که باید پس از جشن نامزدی با هم به گفتگو بنشینند.

استواریِ خانوادۀ شاه، چیزی بود که هر دو کشور در آن زمان خواستارش بودند.