عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

داستان کورش (ادبیات مهاجرت/ سرنوشت یک ایرانی در آلمان)

 

 

داستان کورش

 

 

نویسنده: ترکان دانشفر

 

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 

 

 

 

کورش در رویای دختری بور و دست و دلباز و چشم‌آبی بود که سینه‌هایش به بزرگی مشک و پوستش به سفیدی شیر و موهایش به نرمی ابریشم باشد. در باره‌ی چنین زن‌هایی بسیار شنیده بود، چند تایی‌شان را حتی در کشور خود هم دیده بود و با دل پاک، در خواب هم با آنها دیدار کرده بود. با چشم‌های باز خوابشان را دیده بود، همیشه بیشتر و با دلبستگی افزون‌تر آنها را در پنداشت آورده بود تا اینکه پدر و مادرش بر آن شده بودند که وی را برای تحصیل راهی اروپا کنند.

 

دخترهای خودشان به زودی از چشمش افتادند، حتی خود زیبا، دختر همسایه که یک ماه پیش چشمش را گرفته بود و آماده شده بود برای رسیدن به او هر کاری بکند هم دیگر در پنداشتش رنگ و بویی نداشت. از روزی خواسته بودند او را راهی فرنگ کنند، دیگر هیچ نشانی از هیچ گونه دلبستگی به او را در دل خود نمی‌یافت. دیگر هوایش را به سر نداشت.

 

از همه وعده‌ها و قول و قرارهایی که با او گذاشته بود، احساس شرمندگی می‌کرد. از همه سخن‌های گرمی که در باره‌ی برنامه‌ی زندگی خود با او گفته بود، می‌شرمید. شرم می‌کرد که با چه کوششی در شبی تیره و تار او را در ته خیابان یافته در زیر درختی، راز دل را با او گفته بود. پیش همه‌ی احساس‌های گرم و داغی که برای او داشته بود و یک شبه همه را از دل خود گریزانده بود، روسیاه بود.

 

رهیابی به اداره‌هایی که درشان رو به هر کسی باز نمی‌شد، گذرنامه گرفتن، درخواست بورس از یک دانشگاه اروپایی، همه‌ی این کارها را با همراهی پدرش به انجام رسانده بود. از چند ماه پیش نگذاشته بود کسی همراهش بیاید. دیگر بزرگ شده بود و دیگر بچه نبود. اما اینک باز به دست و دامن پدرش افتاده بود که اینجا و آنجا همراهش باشد.

 

پدر با خود می‌اندیشید اکنون که پسرش می‌خواهد برای زمانی دراز در برون‌مرز باشد، بهتر است دست کم اکنون نزدیکش باشد و از او دور نگردد.

 

اما کورش تنها به این می‌اندیشید که به گونه‌ای با زیبا وانخورند. می‌دانست که اگر زیبا او را همراه پدرش ببیند، سرش را پایین خواهد انداخت و درودی زیر‌لبی به او خواهد گفت و چندان نگاهی بر او نخواهد انداخت. هرگز زهره‌اش را نخواهد داشت، هنگامی که پدرش هست، در باره‌ی برنامه‌ی آینده‌ی مشترکشان چیزی را یادآور شود.

 

به گوش زیبا هم رسیده بود که تیمساری که همسایه‌شان است، ناگهان به سرش زده که کورش را راهی دانشگاه فرنگ کند. چنین برنامه‌ای نمی‌توانست پنهان بماند. برعکس، هنگامی که زن‌ها و مادرها در خیابان به هم برمی‌خوردند یا عصرها دم در می‌ایستادند و از هر دری سخن می‌گفتند، این گپ‌ها میانشان روان می‌شد:

شنیده‌ای؟ جناب تیمسار می‌خواهد پسرش را به اروپا بفرستد! این همه پول را ناگهان از کجا آورده؟

اکنون دیگر این کارها آن اندازه هم پول نمی‌خواهد و فرستادن بچه به اروپا آن چنان هم سخت نیست... اگر بچه‌ها در دانشگاه‌های آنجا خوب آموزه بخوانند، بورس می‌گیرند... اگر هم بورس نگیرند، خودشان در کنار آموزه کار می‌کنند...

گمان می‌کنی که پسر او در آنجا تن به کار خواهد داد؟ در اینجا چنان در خیابان می‌خرامد که انگار خود طاووس است...  من خودم با همین دو گوش خودم شنیدم که یک روز می‌گفت خرید رفتن را کسر شأن خود می‌داند. آنها گماشته‌شان را دنبال این کارها می‌فرستند!

تازه در اروپا می‌خواهد چه کاری بکند؟

می‌دانی، در فرنگ همه جور کار می‌توان کرد... کار در آنجا ننگ نیست، حتی اگر پسر یک تیمسار بوده باشی و در میهن خودت یک پر را هم از روی زمین برنداشته بوده باشی! باخترزمین بچه‌ها را آب‌دیده می‌سازد، آنها می‌آموزند که چگونه درست زندگی کنند و سر پای خود بایستند! آنچه که ما به آن نیاز داریم هم جوان‌هایی هستند که بتوانند سر پای خودشان بایستند، نه این دخترهای نازنازو و این پسرهای نرم و نازک...

ستاره، دختر آن سرپرست بانک یادت می‌آید؟ تا اینجا بود دست به سیاه و سفید نمی‌زد، می‌ترسید النگوهایش بشکند... اما اینک... مادرش می‌گوید که وی در لندن دوره‌ی پرستاری دیده... آری، آن ناخن‌های لاک‌زده نازنینش را هم کوتاه کرده... نه، مادرش می‌گوید از کار دشوار آنجا پروایی ندارد، از بیمارهای دماغ‌بالای انگلیسی که باید تر و خشکشان کند، هم گله‌ای نمی‌کند... آری، چنین است، فرنگ این بچه‌های لوس و نازپرورده را سخت‌جان و آدم زندگی می‌کند.

 

هنوز هیچ کسی نمی‌دانست که کورش در کدام کشور اروپا آموزه خواهد خواند. جناب تیمسار نمی‌دانست و خود کورش هم نمی‌دانست. باید در هر کجایی که برایش پذیرش می‌فرستادند، دانشگاه می‌رفت. برایش یکسان بود و برای پدر و مادرش نیز، مهم یک چیز بود: فرنگ! پول آنها برای آمریکا بس نبود!  چه رشته‌ای می‌خواهد بخواند یا باید بخواند؟ البته کسی در پاسخ به این پرسش هم کم نمی‌آورد. روشن خواهد شد. در آنجا هزار رشته می‌توان خواند، شاید پزشکی یا یک رشته‌ی فنی. مهم این بود که کاغذی بگیرد و عنوانی به نامش افزوده شود، آقا دکتر یا آقا مهندس، از این چیزهایی که همه دوست دارند. آیا کورش از پس آموزه‌های آنجا برمی‌آید؟ هیچ کسی به چنین چیزی نمی‌اندیشید. کسی نیازی به چنین اندیشه‌هایی نداشت. اگر می‌خواست در ایران آموزه بخواند، آنگاه بود که همه چیز دیگرگون می‌شد: دانشگاه‌ها همه پر پر بود، برای هر رشته‌ای باید یک آزمون معرفی می‌دادی و هیچ کسی هم نمی‌توانست دل‌آسوده باشد که در آزمون کامیاب خواهد شد. تنها بهترین‌ها بودند که به دانشگاه راه می‌یافتند. اما در فرنگ چه؟ در آنجا هر کسی که خودش دلش بخواهد می‌تواند به دانشگاه برود، بی کنکور، بی آزمون در رشته‌های گوناگون، بی آزمون‌های چند ساله‌ی تغییر رشته.

 

کورش باید سه ماه کلافه‌کننده‌ی تابستان را چشم‌براه می‌ماند تا گذرنامه‌اش را می‌گرفت و سپس چشم‌براه روادید و پاسخ درخواست بورسش می‌نشست. وی بر آن بود که در خود اروپا   بیندیشد که چه رشته‌ای خواهد خواند، اینک پذیرش بود که مهم بود، یکسان بود که برای چه رشته‌ای باشد. برای دریافت پذیرش باید بسیار چشم‌براه می‌ماند، بسیار بیشتر از آنچه که پدرش پنداشته بود. گذشت زمان آزارشان می‌داد. تیمسار که در دهان هر کسی انداخته بود می‌خواهد پسرش را به فرنگ بفرستد، داشت آبرویش می‌رفت. چیزی نمانده بود که دانشگاه‌ها در ایران بازگشوده شوند و اگر تا آن هنگام پذیرشی از برون‌مرز نمی‌رسید، کورش هم دماغش می‌سوخت که چرا در اندیشه‌ی دانشگاه‌های خودشان نبوده. این چیزی بود که پدر هیچ از آن خوشش نمی‌آمد. چرا باید چشم‌براه پذیرش نشست؟ پدر بر آن شد که یا بخت و یا اقبالی بگوید و وی را روانه کند تا او در رشته‌ای آغاز به خواندن کند، سپس کاغذ دانشگاه را برای پدر بفرستد تا او برایش درخواست بورس بدهد. پذیرش گرفتن از یک دانشگاه برون‌مرزی در ایران، چیزی نبود که آنها دیگر به اندیشه‌اش باشند و تنها به هرز رفتن زمان می‌انجامید و بس. کورش برای دریافت چنین پذیرشی باید نمره‌ها و معدل بالاتری می‌داشت و تنها با چنان پذیرشی می‌توانست از بورس برخوردار گردد. پس همین را یکسره‌ای که به اندیشه‌ی پدر رسیده بود، از همه بهتر بود! اما این کار در کدام کشور شدنی بود؟ جناب تیمسار شنیده بود که کشوری هست که در آن بسیار ساده‌تر از دیگر کشورهای اروپایی می‌توان به دانشگاه راه یافت. چنین بود که آلمان را برگزید.

 

مادر کورش به او فشار می‌آورد که او زبان انگلیسی را بیاموزد، می‌گفت به این زبان می‌توان در همه‌ی گیتا سخن گفت. خود کورش هم چندان پنداره‌ی درستی از فرنگ نداشت، همین را می‌دانست که انگلیسی‌زبان‌ها فرهیخته‌اند و برای همین انگلیسی را می‌آموخت. در باره‌ی آلمان کم و بیش هیچ چیزی نمی‌دانست، در زنگ گیتاشناسی نام چند شهر آلمان را شناخته بود، همین. او هم می‌پنداشت که در آلمان تنها به زبان آلمانی سخن نمی‌گویند، بی‌شک به انگلیسی هم می‌شود در آنجا سخن گفت.

 

هر چه روز رفتن نزدیک‌تر می‌شد، وی هم بیشتر خود را در تنگنا می‌دید. ترسی بخارآلود از اروپا، یک جور دلشوره‌ی آمیخته با شادی و شگفتی، دلهره‌ای قفس‌وار که در آن کنجکاوی برای بیگانگان سخت استوار شده بود، هستی‌اش را برداشته بود.

 

عصرها که همشاگردی‌های پیشینش سراغش می‌آمدند و می‌خواستند همراهش گشت و گذاری بکنند، از آنها پوزش می‌خواست و می‌گفت که زمان ندارد و باید خود را برای رهسپاری به فرنگ آماده سازد. وی داشت با کتاب اینگیلیش تودی کار می‌کرد و دوستانش نباید هوش وی را به راه دیگری می‌بردند.

 

وی همه‌ی آن کتاب را آموخته بود، اما هر شب هنگامی که در بستر می‌رفت و با چشمان بی‌خواب خود خواب دختر بوری را که پوستش به نرمی شیر بود، می‌دید‌، دنبال واژه‌هایی می‌گشت که بتواند با ‌آنها احساس خود را برای آن پری بازگو کند. هللو،  هاو آر یو؟ آیا وی راچنین سخنی خوش می‌آمد؟ نخستین بار با زیبا چگونه سخن گفته بود؟ چگونه به او گفته بود که هر زمان وی را می‌بیند، دلش به تاپ‌تاپ می‌افتد و پاهایش سست می‌شود؟ آهان، یک سروده بود. یک سروده برایش خوانده بود، بلند بلند، تا زیبا آن را بشنود و سر جایش بایستد.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

اکنون چگونه می‌خواست این بیت را به انگلیسی بگوید؟

اما چشم آبی، روشن است و شاید درخشش چشم سیاه را هم نداشته باشد. پس بهتر بود که پی سروده‌ی دیگری می‌گشت!

آیا اصلا زنان اروپایی آن واکنشی را که او بدان امبد بسته بود، به سروده‌های عاشقانه نشان می‌دادند؟ شاید بهتر بود که یکراست با آنها سخن بگویی. در فیلم‌های فرنگی چگونه بود؟ یا چگونه سخنانی دادار را به سوی خود می‌کشاندند؟

فیلم‌هایی که دیده بود همه از انگلیسی برگردان شده بود و وی نمی‌توانست اصل سخن را به انگلیسی دریابد. اگر می‌خواست این کار را بکند، کارش بسیار بغرنج می‌شد. یا شاید هم نیازی نبود که کار را با هیچ گونه سخنی آغاز کند. شاید همه‌ی دلبرهای فرنگی از این روش بیشتر خوششان می‌آمد! شنیده بود که آنها بسیار دست و دلبازند. شاید هم دلدار خودش یک‌کله سویش می‌آمد و به به آغوشش می‌جست. عمویش که در برون‌مرز آموزه می‌خواند و گهگاه تعطیلاتش را به ایران می‌آمد، لاف این گونه گشاده‌دستی‌های فرنگی‌ها را برایش زده بود. به هر  روی کورش می‌کوشید این گونه توصیف‌ها را در یاد و خاطر خود زنده سازد، اما دلش از درستی آنها آرام آرام هم نبود، هرگز این گونه گفتارها را درست گوش نکرده بود، هر چه بود ناسلامتی شیفته‌ی زیبا بود و دلش سوی دخترهای دیگر نمی‌گرایید. اینک افسوس می‌خورد و دوست داشت درست و نازک‌سنجانه بداند که دل یک دلدار فرنگی را چگونه به دست می‌آورند.

 

پدر کورش زمانی دراز بود که تیمسار شده بود. در کشور وی عادی بود که بیشتر دانش‌آموختگان دانشکده افسری پس از گذشت زمانی معین به درجه‌ی تیمساری برسند. زن تیمسار هم  مانند بیشتر دخترهای قشر خود، روزگاری بی آنکه به دانشگاه اندیشیده باشد، دیپلم گرفته بود. هر کس می‌توانست باید یه این اندازه‌ی تحصیلات می‌رسید. دیپام معمولا برای پیشه‌ی ویژه و از پیش تعیین‌شده‌ای نبود، دست کم برای دخترها چنین نبود.

بانوی تیمسار هم مانند بیشتر همشاگردی‌های خود، در واپسین سال‌های دبیرستان خواستگارهای بسیاری داشت. یکی از آنها را که سرگردی برازنده و خوش‌چهره بود، خوب پسندیده بود. پس از آنکه دبیرستان را کامیابانه به پایان رسانید، پدر و مادرش با زناشویی او با آن سرگرد جوان و خانواده‌دار همساز شدند. با این کار فردای فرزندش هم روشن می‌شد و نیازی هم نبود که خود او در آینده کار کند. زندگی در کنار افسری که در آینده می‌خواست تیمسار شود، تنها از همین روی هم می‌توانست خوشایند و دلپسند باشد. هویدا بود که درآمد ارتشی‌ها چندان هم بالا نیست و شاید آنها وادار می‌شدند از راه‌های دیگری درآمد خود را بیفزایند.

البته برجستگی خانواده‌ی یک افسر در میان مردم هم برای خود کم چیزی نبود! همیشه یک خودرو برای آنها آماده بود، تازه با راننده‌اش، برای کارهای خانه هم گماشته داشتند.

 

ارتشی‌ها هم در کنار پزشکان و مهندس‌ها نام و آبرویی داشتند. چنین بود که مادر کورش هم دو دختر و یک پسر دیگر نیز زایید و بی آنکه نیاز به تیمار و اندیشه‌های ویژه‌ای داشته باشد، نقش سنتی خود را در خانواده به انجام می‌رسانید. تیمسار همیشه سرگرم کار بود و زنش هم خوشنود بود.

*

اینگه هرگز چیزی در باره‌ی ایران نشنیده بود، برای همین در باره‌ی ایرانی‌ها هم هیچ چیزی نمی‌دانست. در باره‌ی خاورزمین اندک سخن‌هایی شنیده بود. اما باز هم درست نمی‌دانست خاورزمین کجای گیتاست. پیشتر می‌پنداشت خاورزمین، یک کشور است و در آفریقا، جایی در میان بیابان‌ها جای دارد. یک چیز را می‌دانست: شرقی‌ها بربرند، خیابان و خودرو ندارند. این را خوب می‌دانست. آگاهی بیشتری نداشت.

البته نیازی هم نداشت چیز بیشتری در این باره بداند.

 

پدر اینگه دوره‌ی فروشندگی دیده بود، اما زمانی دراز بود که در بندر، کارگری می‌کرد. در آنجا پول بیشتری گیرش می‌آمد.

 

به هجده‌سالگی که رسیده بود، درست پس از پایان دوره‌ی آموزشی خود، راهی جنگ شده بود. با شور بسیار و با آماج‌های زرینی که در سر داشت، بی آنکه بداند چرا روانه‌ی سرزمین‌های دور شده تا به دارایی خلق خود چیزی بیفزاید. سپس نخستین مرده را در زندگی خود دید و گلوله‌ای هم خورد و در ژرفای سرخوردگی نخستین شوک، دریافت که جنگ با ماجراجویی یکی نیست. دیگر اندیشه سر ساده‌‌ترین خواست‌های پیشین را هم برای خود ممنوع کرد. و هرگز نیاموخته بود که خود به تنهایی بیندیشد. هنگامی که توده‌ها می‌تاختند، از خواست یک کس، کاری ساخته نبود. کشتن هم دیگر کار چندان دشواری نبود، و هنگامی که مرگ و فریاد کاری بدیهی شد، دیگر کسی در برابر این گونه فاجعه‌ها واکنشی از خود نشان نمی‌داد. وی از لهستان به فرانسه و از فرانسه به روسیه رفت و برده شد و  تا چند سال تنوانست به آلمان برگردد.

 

چند سال امید به بازگشت را در دل خود پرورد و سرانجام  پس از مدتی اسارت به میهن خود برگشت. چند سال بود که جنگ خوابیده بود و آخیم، این نامش بود، بیکار شده بود.

 

اما او هم مانند دیگر هم‌میهنانش در توفان بازسازی کشورش افتاد و خواست پول و پله‌ای هم به هم بزند. درنگ نکرد تا حتما کاری را که آموخته بود پیشه کند، دنبال کاری بود  که پولی داشته باشد... به او گفتند که می‌تواند راننده‌ی خودرو باری شود و از اینجا به آنجا بار برد.

 

آخیم در یکی از همین ‌آمد و شد‌‌‌ها تصادفا با هانه‌لوره آشنا شد.

 

وضع نابسامان کشور به گونه‌ای بود که هر کسی در کنار کار رسمی خود، راه درآمد دیگری هم داشت. درآمدهای فرعی   هم بیهوده نبود، اما معمولا بی‌خطر هم نبود. تق کار دررفت و وی به زندان افتاد. آخیم دو سال پس از آن آزاد شد و باز به آلمان باختری برگشت.

 

او و هانه‌لوره از پیش با هم قرار گذاشته بودند که هانه‌لوره هم به آلمان باختری بگریزد و وی هم چنین کرد و چون خواست سرنوشت بود، آن دو در آنجا با هم زناشویی کردند و چیزی نگذشته بود که زن دید شکمش جلو آمده.

 

آنگاه بود که آخیم باید تکاپوی بیشتری می‌کرد تا پول بیشتری درآورد و در همین رهگذر بود که کارگر بندر شد. دو شیفت پشت سر هم کار می‌کرد و اینچنین بیش از یک فروشنده‌ی دوره‌دیده پول درمی‌آورد. آخیم سر گله‌گزاری نداشت...

 

مادر اینگه خانه‌دار بود. گاهگاهی که بایسته می‌شد و کارفرما می‌خواست به دفتری هم می‌رفت و انجا را پاک‌کاری می‌کرد. کار برایش دشوار نبود، پیش از آن باید بسیار بیشتر جان می‌کند...

 

هانه‌لوره نیز مانند بیشتر دخترها در کودکی و نوجوانی دوره‌ای ندیده و آموزه‌ای نخوانده بود. روزی زاده شده بود و کم‌کم بزرگ شده بود و اگر مردی خواستارش می‌شد، دیگر اندوهی نداشت.

اینکه در اروپا جنگ بود، برای او مهم نبود، جنگ در سرزمین‌های دور رخ می‌داد و زندگی روزانه‌ی او همچنان روند خود را داشت. تازه هنگامی که جنگ نزدیک‌تر شد و بمب‌ها فروریخته گشت، گوشی دستش آمد. روس‌ها آمدند و جنگ به سرانجام رسید و امید اندکی درخشید که کارها درست خواهد شد.

 

اما هانه‌لوره در بخش ناخوب آن کشور تکه‌شده زندگی می‌کرد، در باختر وضع همه چیز بهتر بود. رویای بچگانه‌ی زناشویی با مردی دارا، تنها زمانی می‌توانست به واقعیت بپیوندد که وی با کسی از فراسوی مرز عروسی می‌کرد. وی که در سال‌های گذشته گرم و سرد زندگی را چشیده بود و آبدیده شده بود، می‌خواست برای خودش کاری انجام دهد و سر و سامانی بگیرد. وی در رستورانی در منطقه‌ی ترانزیت نزدیک شهر خود به عنوان پیشخدمت آغاز به کار کرد. در راستا با آنچه که خود می‌خواست با راننده‌ای اهل آلمان باختری آشنا شد. راننده نشانی خود را به او داد، آن نشانی آماجگاه زندگانی هانه‌لوره شد و وی هر گاه که زمانی می‌یافت از مرزهایی که در آن هنگام هنوز مرزبانی درستی نداشتند می‌گذشت و خود را به آنجا می‌رساند.

 

آخیم چند زمانی آنجا نیامد، اما وی می‌دانست که او هر زمان بر دشواری‌ها چیره گردد، باز خواهد گشت. سرانجا م روزی او  از آن سوی مرزها آمد و هانه‌لوره پرشتاب با وی زناشویی کرد و کمی پس از آن بچه‌ای آورد.

 

هر چند رویای زمان کودکیش آن گونه که باید و شاید به واقعیت نپیوست، هر آنچه را که بایسته بود داشت و نمی‌توانست از بخت خود گله‌ای داشته باشد...

 

اینگه یگانه فرزندش دوره‌ی آرایشگری خود را به پایان برده بود و اینک در یکی از آرایشگاه‌های خوب شهرش کار می‌کرد.

 

وی بیگانگان را می‌شناخت. آنها همه ایتالیایی بودند و او را مانند پدرش "ایتاکر" می‌نامیدند. خود او هم یک بار به ایتالیا رفته بود.

 

پس از پایان دوره‌ی کارآموزی اینگه، پدرش به قولی که به او و مادرش داده بود عمل کرد. ‌همه به سوی ریمینی رهسپار شدند.

 

اینگه از گرمای بسیار، کلافه شده بود. "با این خوراک‌های  چرب و چیلی‌شان. همه‌اش خمیر و روغن است!"... سرتاسر سه هفته را بیمار بود و شکمش درد می‌کرد و تازه تب هم داشت و بالا هم می‌آورد، شکمروش هم داشت.

 

پدرش هم بیمار شده بود. آیا از او گرفته بود؟ به هر روی حالش بهتر از دخترش نبود.

 

اینگه پس از آن همه‌ی آن رهسپاری هراس‌انگیز را با شاخ و برگ‌هایش  برای همه بازگو می‌کرد و داستان انگیزه و تاثیر و پیامدهای آن را برای همگان بازمی‌گشود... سوگند خورده بود که دیگر هرگز به چنین سفرهایی نرود، دیگر نان سیاه نخورد و دست‌پخت آلمانی‌های دماغ‌بالا را نخورد... و ناپاکیزگی آنجا را هم هیچ از یاد نمی‌برد!

 

مادر اینگه برداشتی بسیار دیگرگونه داشت، وی با هر گونه چیزی می‌توانست کنار بیاید. "زندگی هرگز نمی‌تواند درست آن گونه که ما دوست داریم باشد... خب دیگر کشورهای دیگر، آیین‌ها و رسم‌های دیگری دارند... اما آدم هم هستند دیگر!"

 

بیماری پدر چه؟ خودش خوب می‌دانست: رنجوری وی از خوراک نبود! گناه خودش بود، او همیشه آتش تشنگی خود را با می سرخ فرومی‌نشاند و هیچ نمی‌دانست آن را کی و کجا و چگونه انداخته‌اند، چون شیشه‌ها همیشه بازشده سر میز آورده می‌شدند. تنها مادر بود که تندرست مانده بود، چون به اندازه خورده بود!

 

اینگه بیشتر زمان را همراه پدرش در اتاق مهمان‌خانه سر می‌کرد. اما مادر هر روز کنار آب می‌رفت. مگر او سزاوار آسایش نبود؟ اگر دیگران بیمار بودند، وی هم باید خود را در اتاق می‌انداخت؟ او زنی اجتماعی بود و به ایتالیا نیامده بود تا  به او بد بگذرد! پدر اینگه زله شد، از سفر روی گرداند و هر چند که هزینه‌ی مهمان‌خانه را پیشکی پرداخته بود، دست آن دو را گرفت و با پرداخت مبلغی دوباره، راه بازگشت را در پیش گرفت.

 

پدر از آن هنگام بیگانه‌‌ها را بسیار بد می‌دید! مادر هر زمان یکی‌شان را می‌دید، چشم‌هایش کمی آلبالوگیلاس می چید، اما بی‌درنگ خود را به پاکدامنی می‌زد و نگاهش را از مرد بیگانه می‌کند.

*

اینگه چند مرد کله‌مشگی را می‌شناخت. از بسکه موی دماغش می‌شدند، هیچ از آنها خوشش نمی‌آمد. او همه‌ی آنها را بربر می‌شمرد. همه‌شان برایش یادآور آن رهسپاری سهمناکی بودند که به بیماری و دلسردی پدر و مادرش از هم انجامید. برای همین از مردهای بیگانه دوری می‌گزید. دست هر کدامشان را که از وی درخواست پایکوبی می‌کرد، سخت پس می‌زد.

 

هر شب یکشنبه همراه دو تا از همکارانش به پایکوبی می‌رفت. شنبه برایش قشنگ‌ترین روز بود! تا میان روز کار می‌کرد و سپس همراه دو همکارش همه جا را پاک‌کاری می‌نمود و پاکیزه می‌ساخت، آنگاه تازه خودشان آغاز می‌شد. زود می‌رفتند و از ساندویچ‌فروشی روبرو خوراک ساده‌ای می‌خریدند، موهای همدیگر را درست می‌کردند، ناخن‌هایشان را لاک می‌زدند، خود را آرایش می‌نمودند و تا ساعت هفت به خود می‌رسیدند و سپس در حدود ساعت هفت و نیم آراسته و عطرزده به جایگاه پایکوبی گام می‌گذاشتند و زود چند تعریف از زیبایی خود می‌شنیدند.

 

دور میزی که ویژه خودشان بود، می‌نشستند. باندها که کار می‌افتاد، نخست میدان تهی می‌ماند و چند بار از آنها خواسته می‌شد که به پایکوبی درآیند. آنها زیبا و جوان بودند و پایکوبی  را هم دوست داشتند، دلی آسوده داشتند. هنوز هیچ کدامشان دوستگان همیشگی نداشت.

 

در چنین شب شنبه‌ای بود که اینگه با کورش آشنا شد. او پنداشت که کورش، آلمانی است. چون وی در گوشه‌ای تنها ایستاده بود و یکسره به او خیره شده بود، چشم‌های اینگه سویش گرایید. نه چون کسی نگاه زیبا به او نمی‌انداخت، وی به چنین نگاه‌هایی آمخته شده بود. اما این نگاه وی را گمراه ساخت و او خود هم نمی‌دانست چرا.

 

شاید اینگه باید به کورش هم مانند همه‌ی دیگرانی که از او درخواست پایکوبی می‌کردند، پاسخی پس‌زنانه می‌داد... دلش نمی‌خواست به سوی نگاه فریبای او بنگرد و خود را گم کند... اما کورش از او درخواست پایکوبی نکرد، چون اندکی گذشت اینگه این کار او را شگفت و شگرف دید و از آن خوشش آمد، وی یکسره به او و تنها به او خیره شده بود. با هیچ کس هم پایکوبی نمی‌کرد! یک بار خود را به درخواست پایکوبی یکی دیگر سپرد و به سوی میانه رفت و در راه کورش نزدیک وی گذشت. برای یک دم نگاه‌هایشان از نزدیک در هم افتاد و دل اینگه به تاپ‌تاپ درآمد. کورش بسیار تنها و ناز و کمرو و گوشه‌گیر به نگر می‌آمد. هنگام گذر کردن شانه‌هایش تصادفی به کورش خورد، وی ساتگینی را که در دست داشت را بالا گرفت و گفت: درود!

 

اینگه نه به درودش پاسخ داد و نه هیچ گونه واکنش دیگری از خود نشان داد. اما هنگامی که با دیگری پایکوبی می‌کرد، بر آن شد که همه‌ی دست‌های دیگر را پس بزند و چشم‌براه او بنشیند.

 

کورش نیامد. گارسن آمد. وی گل سرخی روی میزش گذاشت و با دست، ناشناسی را نشان داد... و او دیگر در آنجا نایستاده بود.

 

هفته بعد که اینگه باز گام در آنجا گذاشت، اینها را کم و بیش یکسره فراموش کرده بود. مانند بیشتر یکشنبه‌شب‌ها اگر در آنجا سوزن می‌انداختی پایین نمی‌آمد. نگاه‌ها برای زمانی گذرا در هم می‌افتادند و باز از هم گسسته می‌شدند، اگر نگاه تازه‌ای به سوی کسی پرتاب می‌شد، چهره‌ها و تکان‌های دیگر آن پیوند را می‌گسلاند. و او باز آنجا بود! باز همان گوشه ایستاده بود و خیره‌ی او شده بود و ناگهان یاد شب‌یکشنبه پیشین دوباره در روان اینگه زنده شد.

 

چشم‌براهش ایستاد و ایستاد و همه‌ی درخواست‌ها را پس زد. اما او باز هم نیامد. اینگه بسیار اعصابش خورد شد. جگرش خون گشت. از گفتارهای نیش‌مانند همکارانش بدش آمد و تنها برای گریز از آن سخن‌ها به رختکن رفت و در آینه‌ی آنجا به چهره‌ی شگفت‌زده‌ی خود نگریست و کمی آرایش خود را بهتر کرد و پس از اندی بیرون آمد. ناگهان وی از برابرش درآمد! کورش چیزی به او گفت اما وی هیچ چیزی از آن درنیافت. نکوشید دوباره بپرسد که او چه گفته. وی دستش را گرفت و به میانه کشید و اینگه هم به راه او رفت. کورش نام او را پرسید و سخن گفتنش به گوش وی بسیار خنده‌دار آمد. سرانجام او هم نام وی را پرسید و تا ته شب، پوزخندزنان نام او را بازمی‌گفت تا بیاموزد: "کورس... کوروس... گوروش... کورش..."

 

پس از آن، چند روز پس از آن بود که اینگه تازه دریافت وی ایرانی است، می‌پنداشت ایران همان عراق است. در باره‌ی ایران تنها همین را می‌دانست که جایی در خاورزمین است، تازه دریافته بود که همه‌ی شرقی‌ها تازی نیستند و کورش در آنجا آموزه می‌خواند و تازه بیست ماه است که به آن شهر آمده و در آنجا آغاز به آموختن زبان آلمانی کرده است.

 

کورش هم می‌دانست که وی اینگه نام دارد و چشم‌هایش به رنگ آبی آسمانی است، امزه‌های استوار او، کورش را به سوی خود درمی‌کشید و پوست نازانش وی را به یاد شیر تازه انداخته به جانش آتشی می‌انداخت.

 

همه چیز می‌توانست به همین رنگ دنباله یابد و هیچ کدامشان نمی‌اندیشید که این نهاد تا کی باید چنین بماند، کسی  کار به کارشان نداشت. همه چیزی می‌توانست به همین رنگ دنباله یابد، وی پیشکش‌هایی را که از ایران می‌رسید رایگان به پای اینگه می‌ریخت، یک بار یک سکه‌ی شاه‌نشان به او داد و وی هم آن را زود گرفت. بیرون که می‌رفتند همه‌ی خواست‌های او را در نگر می‌گرفت و هر چه را که دست رویش می‌گذاشت، برایش می‌خرید و پول هر چیزی را که او دوست داشت زود می‌داد. چنین بود که اینگه پنداشت همه‌ی ایرانیان بسیار دارا هستند.

 

کورش اندوه پول را نداشت. ماه به ماه از ایران برایش پول می‌فرستادند. باید با آن پول آموزه می‌خواند و زندگی خود را می‌گذرانید، اما وی همه‌ی آن را چند روزی خرج اینگه می‌کرد و سپس گشنه می‌ماند و کمی از دوست‌هایش قرض می‌گرفت تا با آن پول قرضی دوستگانش را نگه دارد. هیچ به این اندیشه نبود که تا کی خواهد توانست از این ولخرجی‌ها بکند.

 

اینگه هم بی‌خیال بود و می‌اندیشید که این دوستگانی می‌تواند همچنان دنباله یابد... اما چند روزی بود که سرش گهگاه گیج می‌رفت و چند بار بالا اورده بود... و از همه بدتر دیگر دشتان نمی‌شد.

 

کورش هنگامی که شنید وی پیش پزشک رفته و او گفته که بچه‌ای در راه است، نزدیک بود سنگ‌کوب کند. وی می‌توانست اما نمی‌خواست دریابد که اینگه چه می‌گوید. تازه پس از چند دقیقه دریافت چه شده. زبانش بند آمد. کنار تختش نشسته بود، دو دستش را مانند گداها در دامن گرفته بود، خیره‌ی زمین شده بود و لام تا کام چیزی نمی‌گفت.

 

اینگه پرسید و پرسید و پرسید و باز هم پرسید که باید چه کار کند. پرسش‌های دل آشفته‌ی خود را می‌کرد و می‌کرد و  اشک فرومی‌ریخت. در دلیرانه‌ترین رویاهای خود هم هرگز به این پنداشت نیامده بود که روزی  از وی باردار گردد. دیگر مغزش کار نمی‌کرد، به دست و پایش افتاد: "یک کاری بکن! یک چیزی بگو!... شاید هم نمی‌خواهی در کله‌ات فرکنی که چه شده؟... حالیت نیست؟... پدرم همیشه می‌گفت! خارجی‌ها هر زمان که نخواهند خود را به کری و خری می‌زنند... درست مانند تو، توی خارجی!... شترسوار!... می‌توانی با بچه‌ها تار و تور پیدا کنی، اما زبان آلمانی نمی‌دانی..."

 

اتاق دانشجویی کورش از آن هنگام همیشه پر بود. هر بار که اینگه پس از یک روز کاری و با چشمداشت رفتاری مانند گذشته پیش او می‌آمد و درش را می‌زد، وی تنها می‌گفت: " باز هم تو آمدی؟ از من چه می‌خواهی؟"...

 

اشک‌های اینگه سرازیر می‌شد و کورش از سر راهش کنار می‌رفت و او به دورن اتاق می‌آمد. بسیاری از دوستانش روی زمین نشسته بودند، سخن می‌گفتند و می‌خندیدند، سخن می‌گفتند و بد و بیراه می‌گفتند. اینگه هیچ چیزی از گفتارهای آنان درنمی‌یافت، حتی یک واژه. گاهی بلند سخن می‌گفتند و میان گفتار همدیگر درمی‌آمدند و دست‌هایشان را سخت و تند تکان می‌دادند و به پیشانی خود یا به شانه‌ی دیگری می‌زدند، وی می‌ترسید می‌پنداشت که کار به جنگ خواهد کشید. خاموش در کنار آن جمع پر سر و صدا می‌نشست و دم بر نمی‌آورد. گهگاهی دلیری می‌ورزید و یواشکی از او می‌پرسید که چه باید کرد و کورش پاسخ می‌داد که هیچ کاری نباید انجام داد و حتی یک بار هم از او جویا شد اصلا از کجا معلوم که بچه از او باشد؟

 

کورش با سراسیمگی در آن باره با دوستانش رای زد. آنها وی را سرزنش کردند که چگونه توانسته چنین کار دبنگانه‌ای انجام دهد؟ اکنون باید با او زناشویی کند؟ از کجا بیاورد که این کار را انجام دهد و تازه چگونه؟ چگونه می‌خواست کسی را به همسری برگزیند که زبانش را هنوز درست درنمی‌یافت؟ با چه رویی می‌خواست به پدر و مادرش بگوید که به جای اینکه به آموزه‌اش بپردازد، در آب و خاک بیگانه یک بچه درست کرده؟ ... تنها یک راه می‌ماند، این اندرزی بود که دوستانش به او دادند: خود را سرد و بی‌تفاوت نشان دهد و بایستد تا دختر خود خسته شود و بچه را کورتاژ کند. دوستانش چند مورد اینگونه را دیده بودند و با هم گفته بودند: نخست اینکه هرگز نباید به یک دختر آلمانی قول زناشویی داد! دو دیگر، اگر هم بخواهد رویدادی رخ دهد، باید پیشکی همه چیز را با او روشن سازد: این یک بازی است و همین. من پس از پایان دانشگاهم به آب و خاک خودم بر خواهم گشت و آنگاه با یک دختر هم‌میهنم زناشویی خواهم کرد! اگر پس از چنین گفتگویی کسی باردار شد، دیگر گناه خودش است... کورش هیچ کاری از دستش ساخته نبود، بهتر بود لال می‌ماند تا او خودش کوتاه می‌آمد و گره به خودی خود باز می‌شد. او بی‌شک دختری بی‌بند و بار بود.

 

کورش به سخن دوستان گوش کرد و از اینگه کناره جست.  در این پنداشت خود که زن‌های فرنگی دست و دلباز و مشتی‌اند، باید بازنگری می‌کرد. اینها هم تنها و تنها در این اندیشه بودند  که خرشان را از پل بگذرانند و خود را به مردی بند کنند! آنها با همان دختر همسایه‌ای که در ایران داشت، یکی بودند. تنها یک چیزشان ناهمسان بود: دختر همسایه هرگز نگذاشته بود کار تا به این اندازه پیش برود و هرگز نخواسته بود بچه‌ای ناخواسته را در دامان او پرت کند... در میهن دخترها یک مشت و مزاق را بهانه می‌کردند و می‌خواستند عروس شوند! وی فرهنگ آنجا را به خوبی می‌شناخت و در آن بزرگ شده بود، اما اینجا چه؟

 

اگر در آنجا آرزوی یک هماغوشی به دلش می‌ماند و اشک‌هایش را روان می‌ساخت، ممنوعیت و ترس پیوسته به آن سنگین‌تر از هوایی بود که در سر می‌پروراند. اما در اینجا همه گونه آزادی بود. وی می‌توانست کاری بکند، بی آنکه بداند چه بلایی به سرش خواهد آمد. پس همان که نمی‌گذاشتند هیچ کاری انجام شود، بهتر بود...

 

برای اینگه تنها یک چیز هستی داشت: کین‌خواهی در ژرفای واماندگی! از هنگامی که کورش به او گفته بود که شاید بچه از او نباشد و اینچنین وی را خوار ساخته بود و حتی در برابر دست‌بازی‌های دوستانش هم خاموشی گزیده بود، دیگر لگام احساس واماندگی خود را از دست داده بود. پای خود را از آن انجمن مردها پس کشید و سوی خانه دوید، داستان رسوای خود را برای مادرش بازگو کرد و از او خواستار شد که وی را راهنمایی کند.

 

مادر هر چند تا اندازه‌ای برآشفت، راه اینگه را چندان هم بسته ندید. اگر آنچه که دخترش در باره‌ی آن پسر می‌گفت، درست بود، باید وی خانواده‌ی پولداری می‌داشت. شاید هم دخترش از بختی بیش از خود او برخوردار بود، هر چند بخت و سرنوشتش در سرزمینی دیگر بود. هرگز سر آن را نداشت که دخترش را تا واپسین روز زندگی در کنار خویش نگاه دارد. هر دختری روزی شوهر می‌کرد و از خانه‌ی پدر می‌رفت.

 

خود او هم در ماگده‌بورگ زاده و بزرگ شده بود و روزی از روزها با آخیم که از آلمان باختری آمده بود، آشنا شده بود و دل به او سپرده بود. او رهسپار بود و وی شیفته‌اش گشته بود و پس از گذشت دو سال و چند ماه آگنده از ترس از اداره‌های آلمان خاوری، سرانجام توانسته بود همراهش زناشویی کند، آن هم در آلمان باختری طلایی!

 

زندگی دخترش در ایران چگونه می‌توانست بشود؟ مادر اینگه هیچ گونه پنداشتی از این جستار نداشت و اگر می‌خواست راست بگوید، باید خودش به زبان درآمده می‌گفت که هیچ نمی‌خواهد چنین چیزی را بداند. شاید اینگه از زندگی با او در ایران سر باز می‌زد. اما شاید هم آن پسر در آلمان ماندگار می‌شد! او دانشجو بود و این هم چندان کم چیزی نبود! کسی چه می‌دانست، شاید روزی به دختر او هم خانم دکتر می‌گفتند... اما راه رسیدن به آن، سنگلاخ و پیچ‌در‌پیچ بود.

 

باید آخیم را با شگردی آرام نگاه می‌داشت و گویا این خود دشوارترین بخش کار بود! مگر او نبود که یک بار در ریمینی زندگی را برایش جهنم کرده بود؟ تنها چون او با آنتونیو پایکوبی نموده بود... وی همان گونه که خود هم به روشنی می‌گفت به هیچ روی نمی‌توانست برون‌مرزی‌ها را بپذیرد و در برابر آنان بردباری ورزد! مادر، خود دشمنی ویژه‌ای با خارجی‌ها نداشت، تنها یک چیز بود و آن اینکه بیگانگان نام‌های سختی داشتند که بر زبان آوردنشان دشوار بود، برای نمونه همین دوستگان دخترش که نام بسیار دشواری داشت، نه، او چندان بدخواه غیرآلمانی‌ها نبود... اما شوهرش چه؟!

 

آخیم دو ساتگین و زیرسیگاری را به دیوار کوفت، به اینگه گفت که او را با تیپا از خانه بیرون خواهد کرد و سپس به دامان مستی پناه برد. دلیل خوبی برای این کارش داشت! در باز کردن یک گره بازنشدنی، مانده بود و حتی خود هانه‌لوره هم نمی‌توانست وی را ازدست بردن به باده بازدارد. پدر زود برهمان مبل اتاق نشیمن که رویش نشسته بود، خوابش برد و دل هانه‌لوره آسوده شد که آتشفشان فروکشیده و با آنکه شوهرش از کوره بدر رفته، نه اینگه را کتک زده و نه خود او را.

 

فردایش مادر و دختر پنهانکی از خانه بیرون رفتند. دنبال پزشکی گشتند تا بارداری اینگه را درست روی کاغذ آورد.

آنها نیازی ویژه به چنین کاغذی داشتند! البته چندان باریک‌سنجانه هم کاربرد آن را نمی‌دانستند... اما به خوبی می‌دانستند که این کار نادرستی نیست. چون اینگه تازه به نوزده سالگی گام گذارده بود و ای این روی می‌توانستند روشن سازند که وی در زمان بار گرفتن هنوز خردسال به شما می‌آمده است.

 

آخیم برای نخستین بار دیر به سر کارش رسید. هنوز سنگینی الکل در سرش بود و دلش پر از سرزنش خود. وی چنان خشمگین بود که نمی‌توانست اندیشه‌های خود را در زنجیره‌ای منطقی جای دهد، از همین روی سرش دیوانه‌وار درد می‌کرد. می‌اندیشید که شاید پس از آن، هنگامی که درد سرش خوابید باز بتواند روشن بیندیشد. اما یک چیز برایش روشن و هویدا بود: هرگز نمی‌توانست بپذیرد که یک بیگانه به عنوان داماد پا به خانه‌اش گذارد!... چنین رویدادی چه معنایی می‌توانست داشته باشد.

 

آخیم در تنفس میان دو شیفت خود، سفره‌ی دلش را برای همه باز کرد و همراه یکی از همکارهایش راهی گشت و گزاری کوتاه شد.

 

در راه از همکارش پرسید که آیا وی چیزی در باره‌ی ایران می‌داند یا نه؟ همکار تنها چند نکته را در باره‌ی این کشور می‌دانست: نام پایتختش تهران است، فرمانروایی‌اش شاهنشاهی است، که البته این را دیگر هر کسی می‌دانست، مگر کسی هم بود که شاه را نشناسد؟... ثریا هم زمانی در ایران بوده... و شاه اینک زن دیگری دارد و چند فرزند... همکار هم نمی‌دانست که وی چند فرزند دارد، اما مهم هم نبود. و دیگر قالی ایرانی... آخیم هم چیزهایی در باره‌ی آن شنیده بود، هر چند نمی‌دانست برتری قالی ایرانی از قالی‌های دیگر در چیست. هرگز هیچ قالی ایرانی را از نزدیک ندیده بود. هانه‌لوره چند بار با آب و تاب از آنها تعریف کرده بود. اما آخیم پول این ولخرجی‌ها را نداشت. اگر هم پولی دستش را می‌گرفت، می‌توانست به جای آنکه چنین کالای گران‌بهایی بخرد، آن را به کار سودمندتری بزند. و سپس نفت بود که در میان کشیده شد... آری، درست است، نفت از ایران می‌آید... یک دم درنگ کن... مگر هانه‌لوره نگفته بود که آن پسردست و بالش باز است؟ آری، چند بار حتی چند چیز گران‌بها هم برای اینگه خریده بود... یک زنجیر و یک النگو و یک سکه‌ی طلا... نکند پدر این پسر بیگانه چاه نفت داشته باشد؟ کسی چه می‌داند؟

 

آه و ناله‌های آخیم کنجکاوی همکارش را برانگیخت. آخیم از کی به ایران دلبستگی پیدا کرده بود؟ آیا این دلبستگی او هیچ ریشه‌ای هم داشت؟ اینها را از او می‌پرسید و باز می‌پرسید، اما آخیم خاموش مانده بود و در خاطره‌های خود به پیکاوی می‌پرداخت. "همین جوری بود... دلبستگی ویژه‌ای نبود..."

 

اما آتش کنجکاوی همکار، با این پاسخ فرو نکشید. تنها یک چیز بود که می‌توانست سودمند افتد: از آخیم خواست که همراهش به جایی برود و بنشینند و چیزی بنوشند، تا شاید بتواند زیر زبانش را بکشد.

 

چندان زمانی به درازا نکشید که سر آخیم گرم شد و دیگر نیازی نبود همکار واژه‌ها را یکی یکی از زیر زبانش بیرون بکشد، واژه‌ها دیگر خود از دهان او بیرون می‌جستند.

 

آخیم می‌گفت که خارجی‌ها نیز گونه‌ای از انسان هستند و هر چند وی این سخن را گویا از روی ناچاری می‌گفت، اما باز هم باید کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه می‌بود!... وی به زبان خود گفت که چند بیگانه را می‌شناخته و گهگاه درود و احوالپرسی هم با آنها می‌کرده. اما می‌گفت تا جایی که یادش می‌آید، هرگز با هیچ ایرانی برنخورده است. اما چرا آنها باید با دیگران یکی نبودند؟ گفت: "خارجی‌ها همه‌شان یک پخ‌اند." همکارش گفت: "تو که نمی‌توانی ندیده، دشمن او باشی! تازه اگر آن اندازه دارا باشد، چه؟ شاید به تو هم یک چیزی ماسید... تو و دخترت و یک شیخی با چاه نفتش که دامادت باشد! باور کن که درست نمی‌توانم بگویم چه ماه خواهد شد..." "خب، کم‌کم همه چیز روشن خواهد شد." نخستین کاری که آخیم باید می‌کرد، این بود که بیزاری بیهوده‌ی خود را از غیرآلمانی‌ها فروگذارد، باید کمی خود را با آن پسر می‌آمیزاند و همراهش از هر دری سخن می‌گفت... احساس مسئولیت می‌کرد، هر چه بود دخترش هنوز بزرگسال نشده بود.

   

با اینکه آخیم بسیاری چیزها را بر همکارش آشکار ساخت، باز هم از بارداری دخترش با او چیزی نگفت.

                                  *

هانه‌لوره پی پزشک رفت و دختر دل‌شکسته‌ی خود را سر کارش برد و وی را به دست دوستش سپرد. برای رو کردن جستار به دوست اینگه، نیازی نبود که او را مست کند، یک فنجان کوچک قهوه بس بود تا او همه‌ی سیر و پونه‌ی مغزش را بیرون بریزد.

 

دوست وی چند ایرانی را دیده بود و گفت که ایرانی‌ها خل‌‌بازی‌های ویژه‌ی خودشان را دارند: یکی‌شان همیشه ته قابلمه‌اش را می‌سوزاند و بیهوده می‌گفت ایرانیان تهدیگ دوست دارند و می‌پنداشت همه سخنش را می‌پذیرند!؛ پیاز هم می‌خورد  و می‌گفت خاصیت دارد... تا خودت ندیده باشی، نمی‌توانی دریابی چگونه مردمانی هستند! یکی دیگرشان یک ظرف شیشه‌ای نکبت را روی لبه‌ی پنجره‌ی اتاقش گذاشته بود، در آن چند جور میوه‌ی له و په ریخته بود و خودش می‌گفت از سبزیجات است. درش را که باز می‌کرد، بوی گند تند و ترشش تا دو متری می‌آمد و حال آدم را به هم می‌زد... هر شب یک قاشق پر از آن شیشه برمی‌داشت و کنار شامش می‌گذاشت و می‌خورد. یک بار با کمال پررویی از او هم خواسته بود که مزه‌ی آن را بیازماید، چه بوی چندش‌آوری داشت. دوست اینگه کمی درنگ کرده افزود: هر چه بگویم نمی‌دانی چه گندی بود، مگر چنین چیزی را می‌شد در دهان هم گذاشت؟ اتاقش هم همیشه سرکوت بود! اگر همه می‌آمدند در اتاقش کنگر می‌خوردند و لنگر می‌انداختند و در گرمابه‌ی او خود را می‌شستند هم زبان نداشت چیزی بگوید.  هرگز کرایه‌اش را سر ماه به کرایه‌نشینی که اتاقش را به او کرایه داده بود، نمی‌داد... روز نخست ماه را گم می‌کرد و یکی دو روز دیرتر می‌داد، آن هم بی آنکه یک دسته گل برایش بگیرد... یا دست کم یک مشت پسته به او بدهد... گاهی با خریدهای آنچنانی به خانه می‌آمد... چیزهای دیگران را برایشان تعمیر می‌کرد و شعورش را نداشت که از آنها پول بگیرد، یک جورهایی نوکر بدی نبود! در تعطیلات همیشه به سفر می‌رفت، معمولا به میهن خودش، و زمانی که برمی‌گشت برای هر کس و ناکسی یک پیش‌کش داشت، اما آن نادان، خودش هم درست نمی‌دانست که در برابر آن پیش‌کش‌ها از آنان چه می‌خواهد! از همه بدتر این که همین بس بود که در اتاقش بگویی فلان چیزش چه قشنگ است، زود می‌گفت: "پیش‌کش! ببریدش!"تو شاید چنین دیوانه‌ای را در همه‌ی زندگی خود ندیده باشی که بیهوده هر چیزش را به هر کس و ناکسی بدهد.

 

آخیم در خانه را بست و در حالی یک بتری سگی دستش بود با غر و لند به هانه‌لوره گفت که اینگه باید شب شنبه دوستش را به خانه بیاورد! دیگر هیچ چیزی نگفت. هانه‌لوره از شادی دست و پایش را گم کرد. اینک کار باید روبراه می‌شد.

                            *

اینگه کورش را در اتاق خودش پزاند و چند بار برایش گفت: "مادر و پدرم می‌خواهند با تو آشنا شوند، تو برای شب شنبه به خانه‌ی ما فراخوانده شده‌ای... یک چیزی بگو!"

     اما من نمی‌خواهم آنها را ببینم... تو هم بلند شو برو... دیگر هم برنگرد!

 

بوی زننده‌ی خشم از ژرفنای دل اینگه بر پا شد! دیگر نباید می‌گذاشت که یک غیرآلمانی نکبتی با او چنین رفتاری داشته باشد. دیگر جانش به لبش رسیده بود، نزدیک بود بترکد، دیگر از این بدتر نمی‌شد که یک غیرآلمانی برایش طاقچه بالا بگذارد...

جیغ کشید: "بسیار خوب! یادت باشد خودت خواستی! اکنون ببین چه به روزگارت می‌آورم! ترا راهی همان جهنم‌دره‌ای که از آن آمده‌ای می‌کنم!... آن هم دست‌بسته و زنجیر‌شده... من هنوز خردسال بودم و تو گنهکاری... پس دیدار بعدیمان در زندان، آقای علی‌بابای چهل دزد بغداد!" این را بلند و به جای خدانگهدار گفت و در را پیش سرش سخت به هم کوفت. 

 

اینگه هم با دوستان و همکارانش به رایزنی نشست... همه گفتند به یک خارجی نباید این همه رو می‌داد! اینک باید همه چیز را به پلیس گزارش کند... شاید بهتر باشد که او شخصا برای شکایت به اداره‌ی اتباع خارجه برود.  

*

کورش در اتاق دانشجویی خود نشست و گریست. امروز باز نامه‌ی پدر و قبض واریز پول برای ماه در پیش، آمده بود. خوب می‌دانست که فرستادن این همه پولی که در ایران سه برابر قدرت خرید دارد، برای پدر بیچاره‌اش کار ساده‌ای نیست و او باید از نان خود و زن و بچه‌اش بزند تا پولی را برای پسرش روانه‌ی سرزمینی بیگانه کند. دریافت چنین پولی وجدانش را آزار می‌داد.

 

چند بار نامه را خواند و آن را از بر شد. چیز ویژه‌ای در آن نبود، همه درود می‌رسانند، از جمله دختر همسایه... اندک اندک احساسی در دلش جان می‌گرفت، احساسی که او را از خود می‌شرمانید، انگار همان دختری که پیش از آمدن به آلمان برایش دماغ بالا گرفته بود و حتی او را پدرود هم نگفته بود... انگار وی تنها همان دختر را دوست می‌داشت و بس. به خود گفت: زیبا؛ زیبا، من با تو چه کردم... با تو چه کردم...

 

پدر از او مدرک خواسته بود، کورش که در نیمسال یکم درمانده بود، چگونه سخنی برای گفتن داشت؟ چرا در آن هنگام هیچ کسی در باره‌ی چنین سفری با او به گفتگو نپرداخته بود؟ هیچ کس دشواری‌های زندگی در اروپا را برایش بازنگشوده بود، هیچ کس در این باره سخنی اندیشه‌آلود نگفته بود. کاش دست کم یکی از آنها می‌دانست که راه یافتن به دانشگاه‌ها در اروپا کار ساده‌ای نیست! د‌و سال آزگار در کالج پیش‌دانشگاهی گذرانده بود تا بتواند به دانشگاه راه یابد. دو سال آزگار در نامه‌هایی که برای ایران می‌فرستاد دروغ نوشته بود و از دشواری‌هایش هیچ سخنی به میان نیاورده بود. چرا در ایران هیچ کس به او نگفته بود که وی نمی‌تواند در آلمان به این سادگی‌ها به دانشگاه راه یابد؟ هیچ کس نمی‌دانست که او نخست باید در آزمون پیش‌دانشگاهی پذیرفته می‌شد! کورش چند بار در نامه‌هایش کوشیده بود این جستارها را پیش بکشد و پدر و مادرش را آگاه سازد که چه دشواری‌هایی را در پیش روی خود دارد، اما هر بار از این کار چشم پوشیده بود. در کله هیچ کسی فرو نمی‌رفت که او باز باید در آلمان به مدرسه می‌رفت تا زبان بیاموزد. هر نیمسال را افتاده بود و ناچار زبان به دروغ گشوده بود و در ایران هیچ کسی چیزی نمی‌دانست. هیچ کدام از نمره‌هایش به اندازه‌ی بایسته نرسیده بود و آینده‌ی تحصیلی خوبی را نمی‌توانست برای خود در پنداشت آورد. نمی‌دانست دانشگاهش می‌خواست چند سال به درازا بکشد. برگه‌های گذراندن آموزه‌ها را روی هم بگذارد و بگذارد و برخی از آزمون‌ها را بیفتد، آن هم چون نام استاد یا سالن را اشتباه کرده، یا خواب مانده یا دگرگونی‌هایی را که نوشته و روی دیوار زده شده بود، هیچ از جایش ندیده... بیشتر از درون کلاس‌ها در نهارخوری دیده می‌شد، در آنجا همراه هم‌میهنان بسیاری می‌نشست و گرم می‌گرفت. چای می‌نوشیدند و در باره‌ی سیاست سخن می‌گفتند و به شاه بد و بیراه می‌گفتند... وی که یک تیمسارزاده بود تا آن هنگام هرگز چنین خرده‌گیری‌هایی را با گوش خود نشنیده بود... همه برای هم سخنرانی می‌کردند و کسی را اندوه آموزه و دانشگاه نبود. اگر در باره‌ی آموزه‌ها سخنی به میان می‌آمد که البته کمتر چنین می‌شد، همه می‌گفتند: درس خوندن مال خره و باز همه با هم می‌خندیدند و مسئله‌ی دانشگاه هم حل می‌شد.

 

کورش در آغاز از این آزادی بهره گرفته بود. ایرانی‌ها دور میز نهارخوری دور هم می‌نشستند و گرم گفتگو می‌شدند و خاموش می‌گشتند و خودشان برای خودشان بودند و هر کاری دوست داشتند می‌کردند! گاه به پایکوبی می‌رفتند و گپی می‌زدند... و اینک این آزادی مایه‌ی رسوایی او گشته بود! او نیازمند کسی بود که از وی پشتیبانی کند! اما چه کسی می‌توانست این کار را انجام دهد؟ و تازه داستان اینگه چه می‌شد؟... اگر او براستی پیش پلیس می‌رفت و شکایت می‌کرد چه می‌شد؟ چنین موردهایی را ندیده بود تا بگوید در این گونه تنگناها چه باید کرد. از شیفتگی خود به زیبا یاد می‌کرد و از سنگدلی خویش اشک می‌ریخت. می‌گریست و با خود پیمان می‌بست که روزی از این تنگنا بیرون بجهد و باز بار سفر ببندد و این بار راهی آب و خاک خود گردد و به دست و پای پدرش بیفتد و از او اجازه بخواهد با زیبا، همان زیبایی که بسیار دوستش داشت زناشویی کند. آنگاه همسر خود را هم به آلمان بیاورد و تنها به دانشگاه بیندیشد و آن را کامیابانه به پایان برد، همسرش به اندیشه‌ی او خواهد بود و چشم از وی برنخواهد داشت...

                 *

یکی از دوستانش به اندرز گفت: تو هیچ کاری از دستت ساخته نیست، مگر اینکه سراغ آنها بروی. همه او را به زنبارگی می‌شناختند، پنج سال بود که در آلمان بود و همواره دور و بر دخترها پلکیده بود و هرگز چنین لغزشی نکرده بود. به کورش می‌گفت:  اگر بخواهی من هم همراهت می‌آیم و با آنان سخن می‌گویم... شاید اگر پولی برای کوتاژ فراهم گردد، راهی برای برون‌رفت از این تنگنا پیدا شود... پولش را من می‌توانم به تو  بدهم...هر زمان که داشتی آن را به من برخواهی گرداند...

 

کورش سخت در را زد و اینگه آن را باز کرد. وی همراه دوستش گام به خانه‌ی آنان گذاشت، اتاق پذیرایی پاک و پاکیزه بود، همه چیز چینده و رفته، دیواره‌های کمدها همه از پاکیزگی می‌درخشید. کورش پیش خود اندیشید که اتاق اینگه کجا می‌توانست باشد؟ و دید که نیروی در دلش دوباره جان می‌گیرد، انگار هنوز هم به اینگه مهر می‌ورزید. انگاراحساس‌‌هایش داشت در این جو تازه دگرگون می‌شد. روی میز، نغز چینده شده بود، یک بشقاب پر از نان‌های گوناگون و خوشمزه، چند پیش‌دستی در دور میز، چند لیوان جلوی آنها، دستمال کاغذی‌هایی در کنارشان و یک رومیزی پاکیزه و بزرگ در زیر همه‌ی آنها. همه‌ی اینها در روان کورش به معنای خانه و زندگی بود، همان چیزی که دو سال و نیم بود دیگر رنگش را هم ندیده بود و دلش برای آن پر پر می‌زد. افسوس که دیگر در میهنش نبود، مادری نبود که برایش شام درست کند، پدری نبود که در گوشه‌ای در روزنامه‌اش فرو رود، اما همیشه آماده‌ی پاسخ دادن به هر پرسشی باشد. چشم‌هایش پر از اشک شد، چون دید که آنجا خانه‌ی خودشان نیست.

 

اینگه آن شب هم بسیار زیبا بود، کم و بیش همانند همان شب نخستی که دستش ناخواسته به سینه‌ی کورش خورده بود. هیچ به آن دختر پریشان و جیغویی که چند هفته پیش هر شب جلوی در اتاق کورش می‌ایستاد و گداوار بد و ناسزا می‌گفت، همانندی نداشت. هانه‌لوره آن دو ایرانی را پذیره شد و آهنگ گفتگویشان را به گونه‌ای متظاهرانه مهرآمیز می‌نمود، گوش کشید. بلند سخن می‌گفت و شمرده آن را دوباره بر زبان می‌آورد تا آن دو گفتارش را بهتر دریابند. چند بار سپاسگزاری کرد: "چه گل‌های زیبایی! بسیار زیبایند!" دنبال گلدانی گشت که به آنها بخورد و  چون آن را یافت، باز گفت: "چه قشنگ!"

 

آخیم پاکیزه و خیس، با جامه‌ای شسته و اتوخورده، اما با دلی نگران آن دو را درود گفت. هیچ نپرسید که کار، کار کدامشان است، چپ‌چپ آنها را یکی پس از دیگری می‌نگریست و پیش خود می‌اندیشید که بدبختی اینجاست که هانه‌لوره هم چندان دشمنی با غیرآلمانی‌ها ندارد...

 

هانه‌لوره آمد و با آوای بلندی گفت: "آخیم، مسلمان‌ها نوشابه‌ی الکلی نمی‌خورند، نمی‌دانی؟ الکل نمی‌خورند!" سپس با نگاهی از مهمان‌ها خواهش کرد سخنش را درست بشمارند.

 

هانه‌لوره دید باید به گونه‌ای سر سخن را باز کند. به اندیشه‌اش آمد که چیزی در باره‌ی قالی‌های ایرانی بگوید. گفت: "چه قالی‌های زیبایی..." آخیم زیر لب غریده گفت که ایرانی‌اش برای همان زیر پا انداختن خوب است و بس! کورش و دوستش از این سخن نیش‌دار هیچ خوششان نیامد و سخت خود را خوارشده یافتند، بویژه چون زبان آلمانی، برای قالی ایرانی و آدم ایرانی یک واژه داشت و روشن نبود که آهنگ آخیم این است که قالی ایرانی برای زیر پا انداختن خوب است یا آدم ایرانی؟ با این همه باز هم آن دو آهنگ نژادپرستانه‌ی وی را درست نگرفتند. هانه‌لوره باز گفتگو را رهایی بخشید و جستار را به قالی برگرداند و اینکه چگونه آن را می‌بافند. کورش یاد شهر کورها افتاد، همان جایی که بسیاری از قالی‌های ایرانی را می‌بافت و نمی‌دانست چگونه باید آن را به آلمانی برای آنها بازگوید. دوستش که آلمانی‌اش بهتر بود، خود را در میان انداخت و هانه‌لوره را اندکی در باره‌ی هنر قالی‌بافی روشن ساخت... اما هانه‌لوره دیگر به سخن‌های او گوش نمی‌داد، چون در اصل هیچ نمی‌خواست چیزی در این زمینه بداند.

 

کورش چنان بار نیامده بود که بپندارد در برابر بزرگ‌تر‌ها هم می‌توان بلند سخن گفت یا با گفتارشان ناهمسازی ورزید. هرگاه که بزرگ‌تری از او چیزی می‌خواست، هر چند که با او ناهمساز بود، نمی‌توانست با وی ناسازگاری کند، انگار سخن بزرگ‌تر را نشنیده بود و خاموش می‌ماند. همیشه به او گفته بودند  که

آدم باید به سخن بزرگ‌تر‌ها گوش کند و با آن هیچ ناهمسازی نورزد، حتی اگر نگاه و باور دیگری داشته باشد. بزرگ‌تر بودن چیزی مقدس است و جوان باید به این نکته درنگرد!

 

هنگامی که آخیم در باره‌ی آینده‌ی اینگه و کورش سخن می‌گفت، او و دوستش خاموش مانده بودند. به راهنمایی‌ها و پیشنهادهای بزرگ‌ترها گوش می‌کردند و سرشان را پایین می‌دادند تا نشان بدهند دارند خوب به گفتارشان گوش می‌کنند. آخیم گمان کرد که خاموشی آنها به معنای پذیرش پیشنهادهای اوست و زیرلبی به همسرش گفت: "مانند کره آب شدند..."

 

 

هانه‌لوره برای خوشامد وی کمی بلند گفت: "گفته بودم که گهگاه در میان غیرآلمانی‌ها هم آدم پیدا می‌شود!"

 

رفتار اینگه با پدر و مادرش کورش را آشفته ساخت. اینگه آوایش را برای آنان بلند می‌کرد، خود را روی مبلی ول کرده بود، با پررویی پایش را روی پایش انداخته بود و همواره رشته‌ی سخن آن دو را می‌برید. مادرش باید از جایش بلند می‌شد و به آشپزخانه می‌رفت و چای و شیر و قهوه می‌آورد، پدر همواره نوشیدنی می‌خواست، مادر باید آن را می‌آورد و چندین جام را می‌شست... اما اینگه ‌آسوده نشسته بود و هیچ یاری به مادرش نمی‌کرد. یک بار پدر به او گفت که سیگارش را از کمد بیاورد، اینگه غری به او زد و چیزی نامفهوم گفت. پدر باز خواهش خود را بازگفت و او هم غری سخت‌تر به  او زد و با دل ناخواه از جا جست و با گام‌های کوبنده رفت و سپس زود بازآمد و یک پاکت  سیگار را روی میز پرت کرد. گویا در خانه‌ی آنها این کار نابهنجاری نبود. پدر با خونسردی آن را برداشت.   

 

اینگه به پدر و مادرش "تو" می‌گفت و هر زمان از گفته‌ی آنها خوشش نمی‌آمد، به سادگی در میان گفتارشان می‌پرید و بلند می‌گفت: "چرت نگو!" یک بار به آنها گفت: "شما دو تا انگار مغزتان جانور دارد!" و با انگشت سبابه به پیشانی خود می‌زد.

 

کورش هیچ از پدر و مادر او خوشش نمی‌آمد. به ویژه از هانه‌لوره‌ی جیغ‌جیغو که آوایش بسیار زیر بود و با سخن گفتن خود، آشفته‌اش می‌کرد. اما هیچ به این اندیشه نیامد که به یکی از آنها "تو" بگوید، یا هیچ گونه رفتار یا گفتار ناخوشایندی از خود بروز دهد. از این نیز هیچ خوشش نیامد که اینگه هزار بار دانسته و ندانسته در میان سخن دست بر شکمی که هنوز بزرگ نشده بود می‌زد و به بچه‌ای که در آن بود اشاره می‌کرد... این کار کورش را می‌شرماند و خون را روانه‌ی رخسارش می‌نمود. اینگه بی‌شرمانه پیش روی پدر و مادرش دست به خود می‌زد و به روشنی می‌گفت که بزودی سینه‌هایش بزرگ خواهند شد و از شیر پر خواهند گشت...

 

کورش کوشید کردارهای او را به گونه‌ای دریابد، اما هیچ نتوانست، به یادش آمد که خواهرش هرگز پیش روی پدر ومادر خود چنین ولنگ و وار نبود. نیز هیچ نمی‌توانست به پنداشت درآورد که اگر روزی پدر و مادرش با پدر و مادر اینگه همنشین شوند، چه روی خواهد داد. مادر او نه دود می‌کرد و نه نوشابه‌ی مستی‌آور می‌خورد و هرگز مانند مادر اینگه جامه‌های ولنگ و واز نمی‌پوشید. مادر او به گونه‌ی دیگری بود. نمی‌توانست خود را روشن سازد که مادرش چرا و چگونه و برای چه این همه با مادر اینگه ناهمسان است، اما یک چیز را خوب می‌دانست: هانه‌لوره به هیچ روی با مادرهایی که همیشه در ایران دیده بود، همانندی نداشت...

 

تا کورش و دوستش پایشان را از خانه‌ی آنها بیرون گذاشتند، باران سختی درگرفت. باران، سخت بر سر دوستش فرومی‌بارید، انگار داشت سزایش را می‌داد، وی به او هیچ یاری نکرده بود، به جای آنکه از پشت او درآید، یکسره خاموش مانده بود و آنها همواره همه چیز را به گردن کورش انداخته بودند... اکنون چگونه باید با او عروسی می‌کرد؟ بسیار خوب، این درست که این، دشواری دوستش نبود، خود او هم خاموش و بی‌سخن در آنجا نشسته بود، اما دوستش که خوب می‌دانست کورش نمی‌تواند از خود پدافندی کند... اکنون چه می‌شد؟ یک دانشجوی نیمسال یکم که شپش در جیبش سه‌قاپ می‌اندازد... و آینده‌ای که اگر هم بود، بسیار دور بود! چگونه باید نان خانواده‌اش را می‌داد. از اینها گذشته هیچ تاب شنیدن ونگ‌ونگ بچه را هم نداشت! تازه از همه بدتر اینکه چگونه می‌خواست داستان را برای پدر و مادرش بازگوید؟

 

کورش گله‌گزاری کرد و بد و بیراه گفت و گریه کرد و نفرین نمود، سراجام دوستش واپسین چیزی را که به اندیشه‌اش می‌رسید، پیشنهادکنان برایش واگفت: تو نمی‌توانی با این گونه آدم‌ها دربیفتی! مگر نشنیدی که گفت می‌تواند پیش پلیس خارجی‌ها هم شکایت کند؟... اگر وی چنین کند، تو دیگر هیچ آینده‌ای نخواهی داشت! اگر من به جای تو بودم و چنین لغزشی کرده بودم، همراه او زناشویی می‌کردم! عروسی کردن در آلمان هزینه‌ای ندارد... هیچ هزینه‌ای ندارد! تازه مهریه و شیربها هم ندارد! و همه‌ی برگ‌های برنده هم دست تو خواهد بود! نیازی نیست که جشن بزرگی بر پا کنی، چون خویشانت رد اینجا نیستند! پیشکشی هم نمی‌خواهد به او بدهی، پیش از این چیزهایی داده‌ای! با او عروسی می‌کنی دیگر... و همان گونه که تاکنون زندگی کرده‌ای، پس از این هم می‌کنی! برای ایران هم هیچ چیزی ننویس! یک زمانی که گذشت می‌توانی باز از او جدا شوی!

*

اینگه هر شب در خانه‌ی کوچی که پدر و مادرش برایش روبراه کرده بودند و پول گروش را هم داده بودند، می‌نشست و با خود می‌اندیشید، چون پسر شیخی که باید چاه نفت می‌داشت، ناگهان دانشجویی تنگدست از آب درآمده بود. هر شب تنها می‌نشست و دختر کوچکش را در بغل گرفته تکان می‌داد، بچه به بغل خوراک می‌پخت و چشم‌براه کورش می‌نشست. از زندگی خود بسیار ناخوشنود بود، نه از شوهرش خوشنود بود، نه از خانه‌اش و نه از بچه‌اش.

 

اما دیگر نزد هیچ کسی نمی‌توانست گله‌گزاری سر دهد. حتی  از مادرش که پیشتر بیش از پدرش با او همساز می‌شد، نیز هم‌اینک دور شده بود. دیگر رویش نمی‌شد پیش او از شوهرش گله کند. مادر دیگر نمی‌خواست هیچ سخنی در این باره بشنود! همواره با این سخن او را پس می‌زد: "من که همیشه به تو می‌گفتم:<بچه که بیاید پاشا باید سر کار برود و دست از دانشگاه بکشد!>".

 

با پدر هیچ سخنی نمی‌شد گفت، در همان آغاز سخن واپسینش را می‌زد: "<به هیچ خارجی اطمینان نکن!> این را هزار بار به تو گفته بودم!... اما اگر روزی این دختر‌خانم دل به چنین شترسواری باخت و از او باردار شد، بگذار آشی را که پخته خود به تنهایی بخورد!"

 

کورش هرگز از دانشگاه دست نکشید، آموزه خواندن برایش بسیار ساده‌تر از کار کردن بود. دیگر از ایران پولی برایش نمی‌رسید. در تعطیلات کار می‌کرد، اما چیزی دستش نمی‌ماند.

 

اینگه پس از زاییدن دست از کار کشید. تا دو هفته پول مادرشدن گرفت، اما پس از آن چه؟ خودش هم نمی‌دانست چه خواهد شد!

 *

کورش از خانه و زندگی خود دلشاد بود و هر زمان به خانه می‌آمد چند تا از دوست‌هایش را هم با خود می‌آورد و اینگه باید خوراک آنها را هم می‌پخت. در آغاز چند بار این کار را کرد، اما ایرانی‌ها از خوراک‌هایی که او می‌پخت، خوششان نمی‌آمد، حتی یک بار به او خندیده گفته بودند: تو هم با این کلم‌شورت! این خوراک گاو و خر است! از آن هنگام آنها خودشان پخت و پز می‌کردند. با چند کیسه‌ی پر به آنجا می‌آمدند، خودشان به پخت و پز درمی‌آمدند. یکی‌شان سر اجاق می‌رفت، یکی سر ظرف‌شویی ، یکی سراغ کارد و ماهی‌تابه و یکی سراغ بشقاب و لیوان. یک ساعت پوشت می‌کندند و خرد می‌کردند و چرخ می‌کردند و در فر می‌گذاشتند و هم می‌زدند و می‌پختند...

 

اینگه از زرنگی و چیره‌دستی آنها به خشم می‌آمد، اما باز هم همیشه به آنها می‌گفت که دست‌پخت خوبی دارند و خوراکی که پخته‌اند، خوشمزه است. اما هر چه می‌کوشید از چگونگی پخت و پز آنها سر درنمی‌آورد و این بیشتر حرسش را درمی‌آورد!

 

شش ماه گذشت و اینگه دید هنوز یک بار هم آن دو تنها در خانه با هم ننشسته‌اند. دیگر براستی پلو دلش را زده بود و هیچ حال تهدیگ خوردن هم نداشت. شبی کورش و دوستانش را بد و بیراه گفت و با جیغ و داد آنها را از خانه بیرون انداخت و خریدهایشان را هم پشت سرشان پرت کرد. کورش بسیار شرمنده شد. در میهن آنها هرگز هیچ کس سخن تندی به مهمان نمی‌گفت، چه رسد به اینکه او را از خانه بیرون بیندازد! به اینگه گفت که اگر چنین باشد، وی را برای همیشه فروخواهد گذاشت و خواهد رفت و پیش دوست‌هایش زندگی خواهد نمود و آنگاه دنبال دوستان خود راه افتاد و تازه یک هفته پس از آن برگشت.

 

هانه‌لوره شکی نداشت که می‌تواند از پس هر کسی بربیاید، با سخنان هشدارآمیز به پیشواز او رفت -‌‌ در این میانه کارهای بسیاری به دخترش یاد داده بود- و خواست به کورش بیاموزاند که شوهر بودن و پدر بودن چه معنایی دارد و تصور بربرها از خانه و خانواده درست نیست. اما کورش که از کوره دررفت. گفت که وی را از خانه بیرون خواهد کرد. هانه‌لوره با ترس و لرز از در خانه بیرون شد و چند پله هم پایین رفت و زمانی که فاصله‌اش از وی به اندازه بسنده رسید ودید که دست کورش به او نمی‌رسد، داد زد: "بسیار خوب آقای دانشجو! می‌روم! اما فراموش نکن که تو یک خارجی هستی و ما آلمانی. تو هیچ حقی در این کشور نداری! تو باید مانند خارجی‌های دیگر کارگری کنی، ترا چه به دانشگاه و چیزی شدن؟ تو باید آن کارهایی را انجام دهی که ما آلمانی‌ها خودمان انجام نمی‌دهیم، کارهای سخت و کثیف و کم‌درآمد. هر چه می‌خواهی بگو، ما آلمانی‌ها بسیار گندتر از آنچه که شما پنداشته‌اید، هستیم. شماها انگل این جامعه هستید... ما هستیم که مالیات می‌پردازیم، نه شما دانشجوهای خارجی! چه کسی از شما خواهش کرده از آن سوی جهان به اینجا بیایید و برای ما دکتر مهندس بشوید؟" در بسته شد و باز هم آوای جیغ و داداش از بیرون می‌آمد...

 

کورش دخترش را بغل کرد و بوسید. نگاه خوبی به او کرد و یکی روی لپش زد و سرش را روی گردنش گذاشت. اینگه هر چند پریشان بود، اما خوش شد و این کار وی را به معنی سرسپردگی دوباره‌ی شوهرش به خود دانست. یادش آمد که شنیده بود مردهای خاوری پسرهایشان را بسیار دوست دارند و  از دخترهایشان بیزارند. اما باز هم همین که بچه‌اش را در آغوش شوهر خود می‌دید، این اندیشه را به دلش انداخت که باز خواهد توانست وی را به بند خود کشد.

 

اینگه پذیرفت که روی دخترش نام پارسی بگذارند تا با این شگرد پدرش را بهتر رام کند... باز دوست‌ها آمدند. هر کدام یک پیش‌کش بزرگ همراه خود آورده بودند... برخی از آنها بازیچه‌هایی بود که به درد بچه‌ی دست کم سه ساله می‌خورد. کورش خود هم هر شب چیزی برای بچه می‌آورد و پول‌هایی را که می‌توانست برای کارهای بایسته‌تری بگذارد، هزینه‌ی چیزهای به‌دردنخوری می‌کرد. شب‌ها چون می‌آمد، دختر خفته‌ی خود را می‌بوسید و با او به پارسی سخن می‌گفت و می‌خواست وی را عوض کند.

 

پیوند اینگه و پدرش تاریک‌تر و رازآمیزتر می‌شد، اینگه بی‌آنکه ریشه‌ی آن را دریابد، از این وضع می‌ترسید و به هیچ روی نمی‌خواست دخترش ایرانی شود. هیچ زن ایرانی را نمی‌شناخت که برای او چنین از زن‌های ایرانی بیزار شده باشد، خودش هم نمی‌دانست چرا از زن‌های ایرانی بیزار است. می‌پنداشت زن‌های ایرانی کنیزهایی خجالتی بیش نیستند، همیشه در میان چادرچاقچور بسته شده‌اند، پیش شوهرشان لالمونی می‌گیرند و نادان و بی‌عرضه‌اند و از هیچ نگاه پیشرفت نکرده‌اند و جز توسری خوردن کاری ندارند.

 

اینگه حس می‌کرد از حقوق برابر برخوردار است، هرچند درست نمی‌دانست که معنای آن چیست. زن‌ها در اروپا از حقوقی برابر با مردها برخوردارند! در خاورزمین چه؟ می‌خواست دخترش هم حق برابر داشته باشد و اروپایی بشود و می‌اندیشید در آینده باید در کله او بکند که اینکه پدر وی آسیایی است، هیچ خوب نیست و مایه‌ی سرشکستگی است.

 

درگیری‌های و بگومگوهای میان او و کورش اندک اندک رنگ دیگری می‌گرفت. اگر وی در روزهای هفته در نهارخوری دانشگاه می‌ماند و به خانه نمی‌آمد، اینگه چیزی نمی‌گفت. اما از ساعت شش به بعد به سرش می‌زد. اما کورش پیشش نمی‌آمد. بی‌شک وی به بندر رفته بود تا پولی درآورد و بی‌گمان پولی را که درآورده بود در کف اینگه می‌گذاشت. شب‌ها را هم بیشتر پیش دوست‌هایش می‌ماند.

 

اینگه هیچ در سرش نمی‌رفت که چرا نباید با دوستان ایرانی شوهرش بنشیند و همراهشان باده بخورد؟ چرا کورش از این کار او خوشش نمی‌آمد؟ که چه؟ اگر دوست‌های او خوب نبودند، چرا باید آنها را به خانه می‌آورد و اگر چنین رفت و آمدی بود، چرا اینگه باید فاصله‌ای را میان خود و آنها می‌گذاشت و در میخانه با آنها هم‌پیاله نمی‌شد؟ اصلاً به شوهرش چه ربطی داشت که زنش با چه کسی گرم می‌گیرد؟ اینگه هر چه اندیشید به یک برآیند بیشتر نرسید و آن اینکه کورش بسیار رشکین است و چشم دیدن هیچ کسی را ندارد. البته این گونه‌ی تازه‌ی رشک را هرگز ندیده بود و برایش تازه‌ی تازه بود. همه‌ی هستی‌اش پر از خشم و کینه شده بود. 

 

شنبه‌ها و یکشنبه‌ها که وی بچه را به گردش می‌برد، کورش مانند مرده روی تخت می‌افتاد و از خستگی تا نیمروز نمی‌توانست خود را از تخت بکند. پس از نیمروز هم دوست‌هایش می‌آمدند. آنها بچه را لوس می‌کردند، بغل و ماچش می‌کردند، جامه‌هایش را عوض می‌کردند و پشت سر هم از او عکس می‌گرفتند و اینگه آشفته می‌شد که چرا از او اجازه نمی‌گیرند. وی با نظمی فاشیستی بزرگ شده بود. بچه نباید بغل به بغل برود و با هر کس و ناکسی بازی کند. هر چه دوست‌های کورش می‌کوشیدند به او دریابانند این کارها بد نیست، وی باز هم درنمی‌یافت که این همه مهر بی‌جا از کجا و چراست. گاهی بازی‌شان با بچه ساعت‌ها تا نیم‌شب به درازا می‌کشید و بچه می‌خندید و شاد بود و اینگه بیشتر حرص می‌خورد...

 

کورش در این میانه با دشواری‌های زندگی زناشویی خود کنار آمده بود. در آغاز خواسته بود پس از گذشت زمان اندکی از زنش جدا شود، اما با آمدن دخترش زندگی شیرین شده بود و دیگر سر جدایی نداشت. احساس پدری می‌کرد و تازه به پدر بودن خود سرافراز هم بود. حتی دل آن را هم پیدا کرده بود که برای پدر و مادرش نیز بنویسد چه شده و از آنها پوزش بخواهد که بی پرسیدن نظر آنان دست به چنین کاری زده. می‌دانست تا عکس نیلوفر به دستشان برسد از شادی پدر نیلوفر را خواهند بخشید.

این نامی بود که پدرش می‌خواست روی کوچکترین فرزند خود بگذارد، اما وی پسر درآمده بود. کورش با شوق بسیار چشم‌براه پاسخ پدر و مادرش بود و پشت سر هم  برایشان عکس‌های بیشتر و بیشتری می‌فرستاد...    

 

نامه‌ی کورش که رسید، انگار آذرخشی به خانه‌ی پدری‌اش زد. تیمسار سطرهای ان را با چشم‌های پرا‌ن‌پران خواند، سپس نامه را بر زمین انداخت. عکس را بی‌درنگ پاره کرد. چند بار بلند فریاد کشید: کاش اینجا بود...! و تپانچه‌اش را از غلاف درآورد و دوباره در جایش کرد، زنش نزدیک بود از فریاد او غش کند. تیمسار از خانه برآمد. خواهر کورش تکه‌های عکس را گرد آورد و آنها را باریک‌سنجانه به هم چسپاند و عکس بچه را با شوق بوسید.

 

مادر پس از اینکه کمی به خود آمد، نخست این نکته به اندیشه‌اش رسید که پسر بی‌شک به ایران نیامده و در اینجا نتوانسته ناگهان وی را مادربزرگ کند. باید اندک‌اندک داستان را درمی‌یافت و اگر بچه‌ای در کار بود هم بد نبود.

 

دو دختر به مدرسه رفتند و مادر آغاز به زنگ زدن به خویشان و دوستان کرد تا آگاهی تازه را به آنان برساند. وی شکی در این نداشت و آنان نیز رای او را نیروی بیشتری دادند که اگر کورش چنین لغزشی نکرده بود، می‌شد باز هم مانند ماه‌های گذشته برایش پول فرستاد، اما اینک باید از این کا ردست کشید.

 

اما تیمسار بسیار جگرخون شده بود که چرا دو سال آزگار از کیسه‌ی خود زده و برای وی ارز فرستاده. پسرش پس از دو سال زندگی در برون‌مرز دست کم باید نخستین نشانه‌های پیشرفت دانشگاهی خود را بر او می‌نمود! پدر با چنین کاغذهایی می‌توانست ساده‌تر برایش درخواست بورس کند. اما پسر به جای همه‌ی اینها همیشه تنها چند سطر را دوباره‌نویسی کرده بود. خوب است و خوب آموزه می‌خواند... پدر و مادر بر آن شدند که با پول ندادن پسر را وادار کنند به جای دادن چنین پاسخ‌هایی، وضع دانشگاهی خود را درست و نازک‌سنجانه روشن سازد. می‌پنداشتند که آنگاه خواهند توانست دست‌کم به درستی دریابند که پسرشان در برون‌مرز چه می‌کند. و چه فهمیدند هم... مادر نامه‌ای مهرآمیز برای او فرستاد و پس از چند ماه پاسخی آمد که در آن تنها نوشته شده بود که وی زن گرفته و یک بچه هم دارد...

 

شبی که نامه رسیده بود، شادی مادربزرگ شدن به رخسار مادر نشسته بود و وی با خوشدلی به مهمانانش شیرینی تعارف می‌کرد. عکس آن کوچولو دست به دست می‌گذشت و ناز و نوازش می‌شد. بیچاره کورش که در آب و خاک بیگانه داماد شده و هیچ کدام از خویشاوندانش در عروسی‌اش نبوده‌اند!

 

هنگامی که تیمسار به پادگان رفت، خشمش فروکشید. همیشه به این اندیشیده بود که یک پسر بی‌اروند و تجربه را نباید برای زمانی دراز در برون‌مرز نگاه داشت. همواره خواسته بود یکی دو هفته‌ای به آنجا برود و روشن سازد وی در آنجا چه می‌کند و چگونه روزگاری دارد و آیا نیازمند یاری پدر هست یا نه. اما چنین کاری شدنی نبود! باید همسرش را هم می‌برد و اگر وی می‌آمد، دخترهای دم‌بختشان در خانه تنها می‌ماندند، پس باید آن دو دختر را هم می‌برد و اگر آن دو را می‌برد باید پسر کوچکش را هم همراه خود می‌ساخت... پس هزینه‌هایش چندین برابر می‌شد. از همین رو برنامه‌ی سر زدن به پسرش را همواره پس انداخته بود.

*

کورش هیچ پنداشت و برداشتی از زناشویی نداشت. هرگز نیندیشیده بود که در این کار از پدر و مادرش پسروی نماید. چندان با پدرش همدل نبود و هرگز نمی‌توانست پیوند مادر و پدرش را در گونه‌ای دیگر از پیوند تصور کند.

 

در اصل او هیچ اندیشه‌ای در باره‌ی پیوند خود با اینگه نکرده بود. می‌گذاشت اینگه به او دشنام دهد و نفرین کند، به ریشش بخندد و سرش داد بکشد و می‌پنداشت زندگی زناشویی یک همچین چیزی است. تا این زمان همیشه به اینگه خوش‌پیمان مانده بود، و این کار را بی آنکه در این زمینه اندیشه‌ای ورزیده باشد و ناآگاهانه انجام می‌داد. از آسانی این زناشویی خوشش می‌آمد. نیازی نبود که دنبال کسی موس‌موس کند، اینگه هنوز بسش بود. اما از گله‌ها و بهانه‌جویی‌ها و غر زدن‌های او هم سر درنمی‌آورد. اینگه دیگر چه می‌خواست؟ کورش از آمدن بچه‌ای دیگر هم هراسی به دل نداشت. تازه نیلوفر کوچولو زیر زبانش مزه کرده بود و خوشش می‌آمد که پدر شده و می‌پنداشت که بچه هر چه بیشتر باشد، بهتر است. مردی که پدر نشده باشد، مرد راستین نیست! انگار بسیار بزرگ شده بود، بودن بچه این گمان را تصدیق می‌کرد. از ترس‌های آغازینی را که چند ماهی در دل داشت دیگر نشانی نمانده بود. دیگر برایش ارزشی نداشت که دانشگاهش را به پایان می‌رساند یا نه، به هر روی یک روزی آن را به پایان می‌برد. وادار بود و می‌خواست به خود حساب پس دهد. او یک پدر بود ومی‌دانست وی هم یک روزی به یک پایه‌ی دانشگاهی دست خواهد یافت، البته تنها به خاطر دخترش. دیگر از خود نمی‌پرسید که این کار تا کی به درازا تواند کشید و چه زمانی به این آماج دست خواهد یافت.

 

کورش هنگامی که دوست‌هایش را به خانه می‌آورد، در دل خود سرافراز بود. مردی خانه‌ای داشت، آشیانه‌ای داشت، کاشانه‌ای کوچک که باید نشان می‌داد همه در آن جایی دارند. کورشی با خانه و زن و بچه! هنوز هیچ کدام از دوست‌هایش هیچ کدام از اینها را نداشتند و وی باید نشان می‌داد که دارد. خانه‌ی خود را اسپند و مقدس می‌شمرد و همه باید می‌آمدند و با او همکاسه می‌شدند و با بچه‌اش هم بازی می‌کردند. کورش یک مرد راستین شده بود! نمی‌خواست سستی‌ها و ناتوانی‌های یک مرد در برابر زنش را بر دوستانش آشکار کند. این کار مردانه‌ای نبود و از همین رو درست هم نبود. اگر با دوست‌هایش بیرون می‌رفت، نباید از زنش اجازه می‌گرفت. مرد که خروس خانگی نیست! همین که دوستانش بو می‌بردند که وی نمی‌خواهد سستی و کاستی‌های خود در برابر اینگه را به آنها نشان بدهد، خوب نبود. نباید آنها درمی‌یافتند که این سستی‌ها و کاستی‌ها را پنهان می‌کند و نباید می‌گذاشت کار به جایی برسد که آنان بگویند: کورش را نگاه کن! بیچاره نمی‌گذارند بی‌زنش بیاید و یک پیک هم با ما بزند، نه بابا این بیچاره گرفتار مرغ و خروس خود است!

 

کورش هیچ خوش نداشت چنین چیزهایی را بشنود. برای همین زندگی خود را به روش پیشین دنباله گرفت. زنش نباید خراب‌کاری می‌کرد و همه چیز را لو می‌داد! نمی‌خواست هنگامی که در بیرون با دوست‌هایش دیدار می‌کند، اینگه هم آنجا باشد. اینگه این کار او را رشک می‌نامید و کورش هر چه زور می‌زد نمی‌توانست در کله او فرو کند که هیچ رشکین نیست. غبار خزانی نباید روی روان زنش می‌نشست و میخانه برای روح  روان یک زن جای خوبی نبود. نمی‌خواست روان او را با برخی از نوشابه‌ها و سخنان نه چندان دلچسپ مردانه، آزار دهد و این چیزی بود که اینگه هیچ درنمی‌یافت. هر چه دلیل و برهان می‌آورد نمی‌توانست این بدفهمی پیدا شده را از میان بردارد. وی را چنان بار نیاورده بودند که از پس چنین کاری بربیاید. برخی چیزها آزاد بود و برخی ممنوع، او می‌دانست چه باید آزاد و چه باید ممنوع باشد و نیز می‌پنداشت که آنچه در این زمینه می‌داند، بی‌شک درست است. هنگامی که بسیاری کسان از روزگاران کهن این اروندها و تجربه‌ها را کرده بودند، دیگر چرا باید هر کسی دوبار زمان و نیرو می‌گذاشت تا آنها را خود بیازماید؟ این  سخن کورش بود که پیشرفت انسان‌ها آن هنگام شتاب برخواهد داشت که مردم، زمان خود را برای آزمودن هر چیزی هرز ندهند. اروند و تجربه نشان داده بود که جمع خشن و بی‌ادبانه‌ی مردها هرگز شایسته‌ی یک زن نبوده، پس چرا اینگه باید دوباره آزموده را می‌آزمود؟

 

کورش نمی‌خواست برای دخترش که فرنگی می‌شد، یکسان باشد که پدر و مادرش با هم عروسی کرده‌اند یا نه. می‌پنداشت نیروی آن را دارد که لگام زندگی خود و اینگه را در دست خویش نگاه داردف اما نمی‌پنداشت که دخترش روزی بتواند با یک هنس این نامی بود که وی به مردهای آلمانی می‌داد خوشبخت شود. دخترش باید جهان دلربا و نرم و نازک خاورزمین را در دل خود بازمی‌یافت و از همه‌ی خوبی‌های زندگی ایرانی برخوردار می‌شد. این را نیز نخواسته بود که اینگه پس از آمدن بچه باز سر کار برودف این کار هم می‌توانست روان زنش را پژمرده سازد. اینگه در این باره با او همارواز بود. دشواری وی این شده بود که چگونه نان خانواده‌اش را بدهد.

 

امیدوار بود. می‌پنداشت که پدر و مادرش پاسخی دلنواز به او خواهند داد و بی‌شک دعوت‌نامه‌ای برای وی و همه‌ی خانواده‌ی جوانش خواهند فرستاد. اینگه و دخترش را به ایران می‌برد و پیش پدر و مادرش سرپناهی برایشان روبراه می‌کرد، سپس تها بازمی‌گشت، سخت آموزه می‌خواند و پیش خانواده‌ی خود بازمی‌گشت. این یگانه راه گشودن گره بود! امیدوار بود و می‌دانست که با اینگه نمی‌تواند در این باره سخنی بگوید. می‌خواست سر زمان کارش را به انجام رساند.

*

اینگه روی قالی نرم ایرانی در اتاقی دلباز از طبقه‌ی بالای خانه‌ی پدری کورش نشسته بود و همه مانند یک شاهدخت با او رفتار می‌کردند. او از این کار آنها به خود باد می‌کرد. از همه چیز خوشش می‌آمد. خوشش می‌آمد که این همه آدم دور و برش ریخته و همه با چشم‌های آفرین‌گوی خود به او خیره می‌شوند،  او را زیباتر و بالاتر از خود می‌پندارند و از دلربایی وی در شگفتی فرومی‌روند و با چه احساسی به موهای کمرنگش دست می‌زنند. باورش نمی‌شد اما همه‌ی کسانی که او را از خود زیباتر می‌شمردند، زن بودند! زن‌هایی که هنگامی که وی زیر آفتاب می‌رفت، دستمال ابریشم روی شانه‌هایش می‌انداختند تا چنان که خود می‌گفتند پوست شیرمانند او نسوزد و پوست خود را بد و خشن می‌دانستند. زن‌هایی که می‌گفتند وی نباید در کارهای خانه به مادرشوهرش یاری کند، چون شاید رنگ ناخن‌هایش خراب شود و خود از خدا خواسته همه‌ی کارها را انجام می‌دادند!

 

با اینگه مانند یک تندیس کوچک چینی رفتار می‌شد، با شگفتی می‌دید که وی را چه ناز و نوازشی می‌کنند. بسیار خوش می‌شد که آنان خود را هیچ نمی‌پذیرند و می‌پندارند بیگانگان نژاد برترند! این مهربانی‌ها و مهرورزی‌ها که در میهنش هیچ نشانی از آنها نبود، خوب به وی می‌ساخت. دلشاد بود که هم‌جنس‌هایش هیچ سر ناسازگاری و همچشمی با او را ندارند، و درست برعکس آرایشگاه، هیچ کسی در برتری و بهتری او بحثی ندارد! خوش می‌شد که در ایران به جای همه‌ی آن آزارها همه دوستش دارند و به دیده‌ی آفرین و شگفتی به او می‌نگرند. از روزی که پایش را به آن خانه گذاشته بود، رفتار شایسته‌ی یک شاهدخت را با او می‌کردند. هر چند خود او هیچ ارجی برای کسی قائل نبود، با شگفتی می‌دید که آنها باز هم بیهوده بر او ارزش ویژه‌ای می‌گذارند. کلفت‌های خانه بچه‌اش را تر و خشک می‌کردند، بیشتر بغل عمه‌هایش بود و آنها با او بازی می‌کردند و وی را ناز و نوازش می‌نمودند.      

 

کورش هم با او مهربان‌تر از گذشته شده بود و هر چند کورش بیشتر بیرون خانه و همراه دوست‌هایش بود، باز هم اینگه از مهربانی بیشتر او دلشاد بود. دلش برای شوهرش تنگ نمی‌شد. این همه آدم دور تا دورش ریخته بود و بدون هیچ دلیلی قربان صدقه‌اش می‌رفت. اینگه هیچ یاد آلمان نمی‌افتاد و بهتر می‌دید در ایران مانند گربه عزیز بی‌جا باشد.

 

اینگه دهانش از شگفتی باز مانده بود که هیچ کدام از کارهای خانه بی کلفت و نوکر انجام نمی‌گیرد. هنگامی که مادرش را با مادرشوهرش همسنجی می‌کرد، می‌دید چه ستمی که به مادر خودش نمی‌رفته! مادرش زنی بود که باید هر روز بامداد سر ساعت شش از تخت‌خواب بیرون می‌پرید و صبحانه را برای شوهرش آماده می‌کرد. زنی بود که باید روز را با پاک‌کاری در خانه به شام می‌رسانید، خرید هم می‌رفت، باز پاک‌کاری می‌کرد، خوراک می‌پخت، رخت‌ها را در ماشین لباسشویی می‌ریخت، میز را جمع و جور می‌نمود و ظرف‌ها را می‌شست و خشک می‌کرد و شب هم باید باز رخت‌ها را از ماشین لباسشویی بیرون می‌آورد و از طناب آویزان می‌کرد و نیمه‌شب رخت‌ها را اتو می‌نمود و تا می‌زد و در کمد می‌گذاشت... زندگی مادر اینگه، زندگی زن کارگری بود که نه مردی به او خیره می‌شد و نه زیبایی‌اش را کسی می‌دید. زندگی مادرشوهرش صددرصد دیگرگونه بود. تا هر زمانی که خودش دوست داشت می‌خوابید، اصلا هیچ کسی در این کشور ساعت و زمان را جدی نمی‌گرفت.

 

پدرشوهرش هم تیمسار پرکاری بود، اما زمانی سر کار می‌رفت که از کارهای دیگرش نیفتد، و زمان برگشتش به خانه هم قاعده و سامان ویژه‌ای نداشت.

 

صبحانه را گماشته‌ها و دخترها روبراه می‌کردند. اینگه هرگز مادرشوهرش را مانند مادر خود با خامه‌ی خواب سر صبحانه ندید. مادر کورش همیشه با کمی آرایش و موهای شانه‌کرده سر میز صبحانه می‌آمد، و اینگه به شک افتاده بود که مبادا وی پیش از خوابیدن خود را آرایش می‌کند! مادر شوهر صبحانه را آهسته و با پندار آسوده می‌خورد و برای آن خوب زمان می‌گذاشت. کم می‌خورد و بسیار سر میز می‌نشست. اینگه شگفت‌زده می‌شد چرا وی که خوردنش به پایان رسیده هنوز سر میز نشسته؟ همان جا سفت می‌نشست و به همه رهنمود می‌داد که چه کنند و پس از رفتن تیمسار و آمدن همسایه‌ها برایشان داستان بازگو می‌کرد. زن‌های همسایه سراغش می‌آمدند تا عروسش را ببینند و دهانشان باز بماند! گماشته به خرید فرستاده می‌شد، کلفت در آشپزخانه همه‌ی کارها را به سامان درمی‌آورد و سرانجام مادرشوهر هم سری به آشپزخانه می‌زد. کار که نمی‌کرد، می‌خواست برایش تفننی باشد. چپ و راست دستور می‌داد و گماشته و کلفت، پرشتاب این سوی و آن سوی می‌دویدند.

 

مادرشوهر پس از نهار خود را کنار می‌کشید و دراز می‌کشید. همه این کار را می‌کردند و برای همین اینگه هم به اتاق خود می‌رفت، اما گرما نمی‌گذاشت به خواب برود. روی قالی ابریشمی نرم می‌نشست و به اندیشه فرو می‌رفت.

 

عصرها، نخست گماشته زود باغ را آب می‌داد و سپس همه به ایوان می‌رفتند و چای می‌نوشیدند و خربزه می‌خوردند و سفره‌ی دل را پیش همدیگر باز می‌کردند. مادرشوهر سر شب باز روانه‌ی آشپزخانه می‌شد و باز رهنمودهایی به پیشکاران می‌داد و باز خورک می‌آمد. شام ایرانی مانند شام آلمانی‌ و آن گونه که اینگه در کشورش دیده بود، نبود. کالباس و پنیر نبود، باز خوراکی گرم بود و وی از شام بیشتر از نهار خوشش می‌آمد، چون خنک‌تر بود و همه‌ی خانواده را دور میز گرد هم می‌آورد. تازه نه تنها همه‌ی خانواده. مهمانان بسیاری هم می‌آمدند، خویشان و دوستان، آنها به خواست خود می‌آمدند نه با فراخوان، و هر زمانی که خودشان می‌خواستند و هر گاه که کسی تازه می‌آمد، یک بشقاب دیگر هم می‌آوردند، همیشه خوراک به اندازه‌ی بسنده بود.

 

اینگه هیچ درنمی‌یافت که چرا باید این همه ریخت و پاش کرد. چرا آدم باید بیش از اندازه‌ای که خودش می‌خورد، می‌پخت؟ نیمی از خوراک می‌ماند، یا گداها می‌آمدند و می‌بردند یا آن را به سادگی در سطل آشغال می‌ریختند! چرا باید این همه می‌خوردند؟ چرا باید به گشنه‌ها می‌دادند و چرا باید بیرون می‌ریختند؟

 

اینگه با چند تن از خویشان کورش آشنا شده بود و دارایی آنها را به چشم خود دیده بود و شکی نداشت که هر چند پدرشوهرش یکی از فرماندهان بلندپایه‌ی ارتش بود، اما از در همسنجی با دیگران چندان دارا نبود. اینگه پیش خود می‌اندیشید که چرا آنها نمی‌کوشند تا دارایی‌های خانواده‌شان را بالا ببرند، چرا کمتر پول بیرون نمی‌ریزند و از این ریخت و پاش‌ها دست برنمی‌دارند و سفره‌شان را تنها برای خودشان باز نمی‌کنند؟ اگر چنین می‌کردند ، می‌توانستند چند ویلای بزرگ دیگر هم بخرند و از خویشان خود کم نیاورند. این را هم درنمی‌یافت که چرا آنها باید همیشه از آن همه مهمان میزبانی کنند. برخی از آنها روزی دو بار برای سر زدن به آنجا می‌آمدند و چند ساعت می‌ماندند و به خوبی هم پذیرایی می‌شدند!

 

در هیچ چیزی صرفه‌جویی نمی‌شد. رادیو از بام تا شام برای خودش می‌خواند تلویزیون هم روشن بود و هیچ کس نه رادیو گوش می‌داد و نه تلویزیون نگاه می‌کرد. همه به جایش با همدیگر گپ می‌زدند! در خانه‌ی اینگه در آلمان، تنها شب‌ها تلویزیون روشن می‌شد. پرده‌ها خوب کشیده می‌شد تا خانه از بیرون دیده نشود، همه زبانشان را قورت می‌دادند و در بحر فیلم یا مسابقه‌ی دانستنی‌های همگانی فرومی‌رفتند. اما در اینجا همه سر شب بیرون می‌نشستند و تلویزیون هم برای خودش در اتاق چراغانی‌شده سخنرانی می‌کرد و هیچ کسی هم پامنبری‌اش را نمی‌کرد! رادیو هم در ایوان برای خودش آهنگ‌هایی پخش می‌کرد که به گوش اینگه بیگانه بود و اگر کورش و دوست‌هایش در خانه بودند، صفحه‌هایی را که تازه با خود آورده بودند، در طبقه‌ی دوم می‌گذاشتند و آوای آن به خوبی تا به ایوان می‌رسید! انگار اینها هیچ اندوهی در گیتی نداشتند!

 

زمان که می‌گذشت و هوا کمی خنک می‌شد، خواهرهای کورش با چند تا از دوست‌هایشان راه می‌افتادند و دست اینگه را هم گرفته راهی سینما می‌شدند. فیلم‌ها همه آمریکایی بود و اینگه هنرپیشه‌های همه‌شان را از پیش می‌شناخت، اما زبان فیلم را هیچ درنمی‌یافت. این برایش بسیار مضحک بود. هنگامی که می‌دید هنرپیشه‌های آمریکایی پارسی سخن می‌گویند، به پوزخند می‌افتاد. حتی در سینما هم بسیار سخن می‌گفتند و بیهوده می‌خندیدند، می‌خوردند و می‌نوشیدند و چغ‌چغ تخمه می‌شکستند و گپ می‌زدند. براستی ایرانی‌ها خوشبخت‌تر از آلمانی‌ها نبودند؟  

مردها در تعطیلات پایان هفته از خانه بیرون رانده می‌شدند. تین خواست بانوان بود. اینگه دوست داشت در خانه تنها بماند. شگفت می‌آورد که چرا زن‌ها در اینجا نمی‌خواهند مردها نزدیکشان باشند و آنها را مایه‌ی آزار خود می‌دانند و دوست دارند زمانی که با هم می‌نشینند، مردی در میانشان نباشد! برای نمونه پسرعموی کورش  کمی از خود او بزرگ‌تر بود و دوست داشت پیوسته با اینگه به انگلیسی سخن بگوید، البته وی چیزی از سخن‌های وی درنمی‌یافت، اما پسرعمو بدش نمی‌آمد با زن‌ها هم سخن بگوید و دوست داشت در میان آنان بماند. اما زن‌ها وی را با شوخی‌ها و ریشخندهایی که اینگه درنمی‌یافت از خانه بیرون کردند. اینگه از خود پرسید:<این زن‌ها می‌خوانند بنشینند و ساعت‌ها سر چه گپ بزنند؟>

 

خواهر کورش که به خانه‌ی بخت رفته بود هم هر روز در خانه‌ی مادرش کنگر می‌خورد و لنگر می‌انداخت. چند بار همراه شوهرش که مردی جوان و بسیار برازنده بود به مهمانی آمده بود، اما خودش هر شب در خانه‌ی پدرشوهر اینگه می‌خوابید، هر چند که آنها خودشان هم دو چهاراه آن‌سوتر خانه‌ی بسیار شاهانه‌ای داشتند. اینگه یاد آلمان افتاد و اینکه در آنجا پدر و مادر در زادروز هجده‌سالگی فرزندشان سخن واپسینشان را با او می‌گویند و امیدوارند وی هر چه زودتر زحمت را کم کند!

 

اینگه از این زبان سرود و ترانه هیچ سر درنمی‌آورد. واژه‌ها و جمله‌ها از نگاهش بیشتر به ملودی می‌ماندند و براستی آهنگی در هر کدامشان نهفته بود. بسیار می‌کوشید این گفته‌های وزن‌دار و شعرمانند را با تکان‌های دست و قر و اطوارهای گوینده‌ها ارتباط دهد تا مگر راهی به معنای آنها ببرد. آوای زن‌ها ناگهان بلند می‌شد و اینگه گمان می‌کرد که دعوایشان شده. یک بار حتی خواهر کورش برخاسته بیرون رفته بود. گویا اینگه چیزی را درست درنیافته بود، چون دید که خواهرشوهرش پس از دو دقیقه با لب‌های خندان برگشت و باز میان زن‌ها نشست! از میان سخن‌ها گاه درمی‌یافت که در باره‌ی او گفتگو می‌کنند، هر کدام از زن‌ها یک چیزی می‌گفت و نازک در چشم‌های وی می‌نگریست، لبخند می‌زدند و می‌خندیدند و پچ‌پچ می‌کردند و اینگه می‌پنداشت سخن بدی در باره‌اش گفته‌اند و برایشان اخم می‌کرد.

 

با گذشت زمان زندگی رفاه‌آمیز در تهران برای اینگه خسته‌کننده شد. پشت سر هم یا تخمه و آجیل تعرفش می‌کردند یا چای و قهوه. اما همه‌ی اینها دل او را زده بود، به انگلیسی یک نه می‌گفت و خود را آسوده می‌کرد.

 

تا جایی که اینگه می‌توانست بگوید، نیلوفرش خوش و خرم بود و چیزی کم نداشت. کم‌کم چهاردست‌وپا راه می‌رفت و گهگاه واژه‌هایی به زبانی که برای مادرش بیگانه بود، می‌گفت.

 

اینگه کم‌کم داشت دلش برای خانه‌ی کوچک خودش تنگ می‌شد، همان جایی که می‌توانست سرتاسر روز درش را ببندد و در آن آسوده و تنها باشد، بی آنکه هیچ کسی چیزی تعارفش کند و حالش را بپرسد. برایش قابل بردباری نبود که هر روز این همه آدم دور و برش را بگیرند و خود در خانه‌ای که درهایش باز است، دلنگان باشد و دور خودش بگردد. دوست داشت همه‌ی درها را ببندد، همه‌ی پرده‌ها را بیندازد تا اتاق تاریک شود و تنها روی کاناپه بنشیند... بد نمی‌شد تا واپسین روز زندگی خود همان جور می‌نشست. این هم در سرش فرونمی‌رفت که برای زمانی دراز چنان شاهانه زندگی کند. بیشتر دوست داشت بر پایه‌ی حق و وظیفه و حسابگری و انظباط زندگی کند، هر چند که شوهرش این را زندگی آلمانی آلمانی نامیده آن را به ریشخند می‌گرفت. کاش می‌دانست آنها چه اندازه پول درمی‌آورند و چه اندازه هزینه می‌کنند و چه اندازه پس‌انداز می‌نمایند. زندگی را به این گونه آموخته بود و از نگاهش بسیار هم درست و خوب بود. هر گاه پیش‌کشی به او می‌دادند، سخت در اندیشه فرومی‌رفت که بهای آن چه اندازه است و در اندوه این فرومی‌شد که ترازنامه‌ی خانواده چگونه با چنین پیش‌کش‌هایی می‌تواند باز به حالت نخست برگردد. همیشه در حسابداری و حسابرسی دیگران بود و همه چیزشان را جمع و تفریق می‌کرد!

 

شبی کورش در باره‌ی برنامه‌ای با او سخن گفت. گفت که می‌خواهد کار خردمندانه‌ای کند و هیچ نیازی هم به خواست او ندارد. اینگه و بچه باید در تهران بمانند و وی باید برگردد و سخت آموزه بخواند و سپس برگردد. برنامه آن گونه که کورش می‌گفت بسیار ساده و پذیرفتنی بود. اینگه هیچ کاری نباید می‌کرد، همین بس بود که مزه‌ی آسایش و رفاه را بچشد و بنشیند تا او بیاید. بچه کمی پارسی آموخته بود و اینگه هم می‌توانست نم‌نم این زبان را یاد بگیرد.

 

اینگه پیشتر گمان کرده بود که شاید بتواند در یک دفتر آلمانی‌زبان به کار درآید... اما پیشنهاد کورش برایش هیچ شدنی نبود. هیچ هم نمی‌خواست با او بحث کند تا سخن خود را به وی بپذیراند. گفت که او می‌تواند این کار را با یک زن ایرانی تخمه‌شکن و مفت‌خوربکند، اما با او نمی‌تواند! این گفته دل کورش را شکست. کورش نمی‌توانست دریابد که چرا باید کسی آن زندگی سخت و تنهایی و دست‌تنگی را به این زندگی شاهانه و بی‌دغدغه برتری دهد! اینکه پاسخ داد که‌ خواستار آزادی از دست رفته‌ی خود است. کورش بی‌درنگ خواست بداند که آزادی از دست رفته‌ی او در آلمان سرد و همیشه ابری چه بوده؟ آیا پدر و مادر کورش عروسشان را در خانه به غل و زنجیر کشیده بودند و وادار به انجام کارهایی کرده بودند که نمی‌خواسته بکند؟ آیا برای آسودگی او بار بچه را هم از دوش وی برنداشته بودند؟ آیا وی نمی‌توانست هر روز هر گونه که خود می‌خواست بیرون برود و بگردد؟ چگونه می‌شد که کسی از زندگی چشمداشتی بیش از این داشته باشد؟

 

اما اینگه در اینکه خود را آرایش کند و در میان زن‌ها بنشیند، مزه‌ای نمی‌دید! به وی نمی‌چسپید که هر شب با خواهرهای کورش روانه‌ی سینما شود! دوست نداشت دو روز پایان هفته را با زن‌ها بنشیند و تخمه بشکند و روده‌درازی کند.

 

کورش با او گفت خوب شد که خود وی به زبان درآمد و رویراست گفت که... دوست دارد مردها همیشه دور و برش باشند، مسئله‌ی زندگی او این است و کورش خود هم می‌دانسته که زن آلمانی نمی‌تواند با شوهر خود بماند... اینکه او روزی صد بار می‌گفت حوصله ندارد بسیار با زن‌ها بنشیند چه معنای دیگری می‌توانست داشته باشد؟    

 

اینگه باز کورش را رشکین دید. از نگاه او این یکی از ویژگی‌های بنیادین مردهای ایرانی بود! انگار کورش می‌پنداشت چون خود خواهرها و مادرش را دوست دارد، زنش هم باید همین مهر را به آنها داشته باشد. نه، اینگه هیچ مادر او را دوست نداشت، از نگاه‌های آزماینده و رخنه‌گر او هیچ خوشش نمی‌آمد. از خواهرشوهرهایش هم بیزار بود. نمی‌توانست به پندار درآورد که اگر روزی زبان آنها را یاد بگیرد، احساس بهتری نسبت به آنها پیدا خواهد کرد...

 

کورش از کاربرد واژه‌ی احساس هیچ خوشش نیامد. اینگه از کی تاکنون بااحساس شده بود؟ چگونه اینگه می‌توانست از احساس سخن بگوید؟ آن زمانی که هنوز همدیگر را چندان نمی‌شناختند، مگر همین اینگه نبود که بارها گفته بود هیچ دلبستگی به مادر خودش و به پدر خودش ندارد؟ اینک ناگهان در این چند روزه بااحساس شده بود؟ هنگامی که از شوهرش می‌خواست دانشگاهش را کنار بگذارد و به خواست وی سر کاری تمام‌وقت برود، دیگر چه احساسی را از اومی‌خواست؟ هنگامی که می‌خواست بچه‌ی خودش را در یکی از مهدکودک‌های آلمانی بکند، مگر بچه‌ی خودش را دوست داشت؟ مگر او نمی‌دانست که در مهدکودک‌های آلمان بچه‌ها چه پرخاشجویند و چه بلاهایی که سر هم نمی‌آورند و فرزندش در چنان جایی خشن و پررو و بی‌ادب بار خواهد آمد؟ تازه اینگه همه‌ی این کارها را برای آن می‌خواست انجام دهد که کار کند و یک شاهی بیشتر پول دربیاورد و اینک ارزش رفاهی را که در اینجا داشت نمی‌دانست! چرا اینگه همه چیز را با پول می‌سنجید و چرا نمی‌توانست بپذیرد که پیش‌کش، پیش‌کش است و بس، و باید آن را با روی باز و سپاس بپذیرد، نه اینکه هزار باز بپرسد که آیا آن بسیار گران نیست؟‌ چرا همیشه می‌پرسید: "این بسیار گران نیست؟" چرا همیشه می‌گفت: "ما که نمی‌توانیم چنین پیش‌کشی برای شما بخریم! چرا آن را برای ما آورده‌اید؟" چرا نمی‌توانست ببیند که خویشان شوهرش براستی و از ته دل او را دوست دارند و می‌خواهند از چنین راه‌هایی احساس قلبی خود را به او نشان دهند؟

*

اینگه باز در همان آرایشگاه به کار درآمد. هنگامی موهای مشتری‌ها را شانه می‌کرد و حالت می‌داد، کمی هم با آنها به گفتگو درمی‌آمد. آنها همیشه نام روی جامه‌اش را می‌خواندند و می‌پرسیدند که آیا وی با یک خارجی زناشویی کرده... و شوهرش کجایی است...؟ هر بار می‌گفت: "آری!" و همواره باز و دوباره در باران پرسش‌ها و پاسخ‌ها خود را گم می‌کرد: "آری، شوهرم هنوز آموزه می‌خواند، به زودی دانشگاه را به پایان خواهد برد... آری او ایرانی بود... آری، از زندگی در آنجا خوش شدم... البته از چند نکته که بگذریم... اکنون هم می‌بینم زندگی در آنجا چندان بد نیست... مهمان‌نوازند... درهای خانه‌هاشان رو به همه‌کس باز است... آری، در آلمان هیچ تصور چنین چیزهایی را نمی‌توان کرد...

 

"زن‌ها در آنجا زیر فشار نیستند؟"

"خب دیگر، به چنین پرسشی نمی‌توان پاسخ درستی داد..." سپس می‌کوشید به گونه‌ای دنباله‌ی سخن خود را بیاید و می‌گفت: "خب زندگی‌شان با زندگی زن‌های اروپایی یکی نیست... من هم با مردها برابرم... زیر فشار که نیستم... اما زن‌هایی که آنجا دیده‌ام براستی انگار..."

 

اینگه کمی در خود فرو شد و از خویش پرسید: "اصلا زیر فشار بودن یعنی چه؟" چند بار زندگی مادر و مادرزنش را با هم همسنجی کرده بود و در اندیشه‌ بند مانده بود، چون به روشنی دیده بود که این دو گونه‌ی زندگی هیچ وجه مشترکی با هم ندارند! زمانی که به دوره‌ی بازنشستگی خود می‌اندیشید، تنها یک چیز به اندیشه‌اش می‌رسید: نه می‌خواست مانند مادر خود زندگی کند و نه مانند مادر شوهرش!  

ناگهان پای از اندیشه‌های خود بیرون گذاشت و هوشش را به مشتری و گفتگویشان سپرد.

 

خب دیگر، باید آدم به زبان دربیاید و بگوید که ایران از برخی نگاه‌ها واپس‌مانده است... نه که خانه‌ها و خودروها و این گونه چیزها را نداشته باشند یا خوبش را نداشته باشند... برعکس آن همه خودرو و رفت و آمد و جنب و جوشی که در تهران دیدم، در هیچ کدام از شهرهای خودمان هم ندیده‌ام. نیز چه خانه‌های زیبایی دارند و چه بوستان‌های بزرگ و قشنگی... هیچ گمان نمی‌کردم زندگیشان چنین باشد! البته در چنان شهر بزرگی هیچ جا کاغذ دستشویی پیدا نمی‌کنی... و چیزهای فراوان دیگری که در اینجا بودنشان بدیهی است درآنجا پیدا نمی‌شود! اگر بار دیگر بخواهم به آنجا بروم، نخست این گونه چیزها را همراهم می‌برم.

 

سپس برای وی گفت که پدرشوهرش تیمسار است و دید که مشتری‌اش با شگفتی به او نگاه می‌کند و سخن او را باور ندارد. برای همین افزود: می‌دانید چیست؟ در ایران از هر سه کس یک کس تیمسار می‌شود...

 

اینگه هنگامی که با خود تنها می‌شد و درست می‌اندیشید، می‌دید که زندگانی‌اش نیمه شده و شکاف خورده. هنوز هم یک جورهایی شوهر خود را دوست می‌داشت، احساسی را در دل داشت که می‌شد آن را شیفتگی نامید، هر چند که نمی‌توانست آن را درست از کینه و بدبینی بازشناسد، اما باز هم همان شیفتگی بود. از یک چیز اندیشه‌اش آسوده بود: این مرد به او دلبسته بود! می‌دانست که نمی‌تواند در چگونگی بار آمدن ور در دوره‌ی کودکی کارگر افتد و آن را دگرگون سازد و او را به همان چهره‌ای که روزگاری از مرد آرمانی در دل داشت، درآورد. اما در وی چیزهایی بود که هنوز هم مبهوتش می‌کرد و زبانش را به آفرین وامی‌داشت: بلندی نظر و ناترسی وی در برخورد با دشواری‌های زندگی روزمره، همواره با آنها به گونه‌ای روبرو می‌شد که انگار برایش یک بازی هستند و بس! همین گونه برخورد وی مادر اینگه را واداشته بود که دیگر نگوید کورش تا دانشگاه برود، مرد راستین نمی‌شود. اینگه خود در ایران مردهای راستین و پدرهایی را دیده بود که در برخورد باز‌ی‌کنانه و غیرجدی با دشواری‌های زندگی چندان دست کمی از کورش نداشتند. خود پدر کورش هم به گونه‌ای دیگر نبود... برای همین هم بود که اینگه نمی‌پنداشت بتواند شوهرش را دگرگون کند. تازه خودش هم چندان خوش نداشت، سگرمه‌های او را درهم و چهره‌اش را اخمو و جدی ببیند. نمی‌خواست شوهرش مانند پدرش باشد. اما کورش یک بخش دیگر نیز داشت که اینگه نمی‌توانست به آن آمخته شود و عادت کند و از آن بسیار بدش می‌آمد: دوری همیشگی وی از میهنش، بی‌اندیشگی و بی‌خیالی‌اش، ولخرجی‌هایش، و از همه بدتر دوست‌هایش، باز هم دوست‌هایش...

 

کورش تنها یک اندیشه را در سر داشت. اینکه هر چه زودتر دانشگاه را به پایان ببرد و سر یک کاری برود، حتی اگر آن کار با رشته‌اش هماهنگ نباشد و آن پیشه‌ای که پدرش با شادی برایش در نگر گرفته بود، نباشد. اینگه در این میانه آرام‌تر شده بود و دیگر از اینکه کورش در همه‌ی برنامه‌هایش یک آماج را در نگر داشته باشد، آزارش نمی‌داد. دیگر چوب لای چرخش نمی‌گذاشت و کورش آمخته شده و عادت کرده بود که هر شب که به خانه می‌آید، اینگه به وی پرخاش و بدخویی کند.

کورش گمانی نداشت که سر رشته‌ی زندگی خود را خوب در چنگ گرفته و همین بس است که خود این را باور داشته باشد.

*

کورش و اینگه ته‌مانده‌ی تیر و تخته‌هایشان را فروختند و پول آن را روی پولی که در درازای چند سال گردآورده بودند و نیز پول کلانی را که از ایران آمده بود، گذاشتند و یک "ب ام و"ی نو خریدند. آن را از پیش‌کش‌ها و تندیس‌های کوچک چینی و قهوه‌ی ناکوب و هر آنچه که اینگه برای زندگی مهم می‌شمرد، پر کردند، دوستان را خدانگهدار گفتند و دخترشان را که در این میانه به سن دبستان رسیده بود، روی دامن گذاشتند و سوی میهن دور کورش راه افتادند...

*

اینگه برای همیشه خود را از پدر و مادرش برید. پدر همواره باده می‌نوشید و مادر در باره‌ی زناشویی بد او سخن می‌گفت و اینکه اینگه خوی خوبی ندارد و اینها همه دخترش را به خشم می‌آورد.

 

برای هانه‌لوره آسان نبود که شانه‌ی خود را از مسئولیت فرزندش چنان تهی ببیند. دختر بیرون از خانه و بیرون از کشور زندگی خود را می‌کرد. چندان هم دلش نمی‌خواست که برای او بکن‌نکن از خودش دربیاورد، وی دیگر بچه نبود و خود باید راه و چاه را از هم بازمی‌شناخت. مادر کار خود را به انجام رسانده بود، بچه را تا می‌توانست خوب، بزرگ کرده و بار آورده بود و هم اینک وی بزرگ شده بود و دیگر به مادر نیازی نداشت. دختر بارها و بارها گفته بود: "من خود را جدا ساخته‌ام... می‌توانم خود به اندیشه خود باشم!"

 

دل مادر از پنداره‌ی از دست دادن فرزند به لرزه درمی‌آمد. مهر مادری او پس زده شده بود و وی باید راهی دیگر برای پیش‌کش نمودن آن پیدا می‌کرد.

 

هانه‌لوره دیگر به شوهرش می‌رسید. سال‌های پیش که بچه بود، همه‌ی توان وی برای او رفته بود و اینک می‌دید که به شوهرش ستم کرده بوده. باید با او سربسر می‌کرد و جبران پیشین را می‌نمود. شوهر همه وی را پذیره شد و رفتار خود را دیگرگون ساخت، برای نمونه از خاطرات دوره‌ی جنگش برای او داستان‌های شیرینی بازمی‌گفت. پس از گذشت کم و بیش سی سال هر چه در دل خود ریخته بود و به کشتنش کوشیده بود، ناگهان زنده شد و باز سربرآورد. همواره به جان زنش غر می‌زد و شب‌ها کابوس می‌دید. بیشتر زمان‌ها خیس عرق آه و ناله سرمی‌داد و در کابوس آتش می‌گرفت و فریاد می‌کشید و یاری می‌خواست و از زندگی خود گله‌ی بسیار می‌نمود. زن وی را آهسته و نرم تکان می‌داد و دانه‌های عرق هراس را از پیشانی‌اش پاک می‌کرد. سپس با ترس و لرز خاطره و کابوسی را که تا آن هنگام هیچ آگاهی از آن نداشت، از زیر زبانش می‌کشید. شوهرش چه رویدادهای هراس‌انگیزی که ندیده بود و چه کارهای سهمناکی که نکرده بود.

 

آن مرد چه داغون بود! هانه‌لوره همیشه پنداشته بود که سال‌هایی را با او سپری ساخته، همه خسته‌‌کننده بوده‌اند. اما اینک بدتر شده بود، وی قهرمانی شکست‌خورده بود که سخت نیاز به یاری او داشت. کاش یک دست یا یک پایش از میان رفته بود، آنگاه زنش بهتر می‌دانست با او چه کند، اما اینک با یک روان نابود شده می‌خواست چه چاره سازد؟

 

بسیار می‌کوشید به او برسد، اما دیگر کار از کار گذشته بود. جانش درمی‌آمد تا برایش آن چیزی باشد که هرگز نبوده، اما نمی‌توانست به او یاری کند. دیگر توان آن را نداشت که آن تخم مهری را که هرگز در دلش نبود، سبز کند و برویاند، سال‌های سال بود که تخمی نبود و همه چیز خشک و نابود شده بود. چنین بود گه گذاشت شوهرش دست به دامن باده شود و اینچنین  آتش اندوه خود را برای زمانی اندک فرونشاند.

 

اما هانه‌لوره بی‌احساس بی‌احساس هم نبود! هنگامی که هیچ کسی او را نمی‌خواست، باید سوی چه کسی می‌رفت؟ یک نوه داشت و بس! اینک دوست داشت هست و نیست خود را به پای او بریزد.

 

"در زمان ما" و یا "ما پیش از این‌ها" عبارت‌هایی بود که مادر را آشفته می‌ساخت. این گونه سخن‌ها همیشه به برخورد او و اینگه انجامیده بود. و سرانجام یک روزی ناگهان همه چیز از هم بریده بود! خلاصه اینکه اینگه از آلمان رفت، آن هم بی آنکه حتی یک سرشک اشک از چشم‌هایش سرازیر شود! هنگام پدرود وی خود این را بروشنی به مادرش گفته بود.

 

اینگه با کنجکاوی پذیره‌ی زندگی آینده و خانم دکتر شدن خود  در کشور شاهنشاهی ایران می‌گشت و خاطره‌های ایران و آرزوها و اندیشه‌هایش را با چهره‌ای که از زندگی رویایی آینده‌ی خود داشت، گره می‌زد.اینک که کم و بیش بیست و پنج سال داشت، سرانجام روی تابنده‌ی زندگی‌اش آغاز می‌شد، اینگه خوشبخت و خورسند بود...

 

کورش پس از بازگشت به ایران شوق و حال پیشین خود را بازیافت. بسیار یاد از روزهای نوجوانی و آرزوهایی که در آن زمان در دل خود داشت، می‌کرد. گویا با زن گرفتن و بچه‌دار شدن همه‌ی آن آرزوها بر باد شده بود.

 

اینگه دو سال را در خواب زندگی بهتر گذراند، سپس همه چیز به پایان رسید. دو سال پس از آمدنشان باز به آلمان بازگشت. اینگ دیگر زن پخته‌ای شده بود. زنی که در چهره‌اش جای روزگار دیده می‌شد. کمتر در باره‌ی چگونگی زندگی خود در ایران با کسی سخن می‌گفت.

 

با مهریه‌ای که از کورش گرفت،یک آرایشگاه در شهر خود باز کرد. پولی که ریشه‌ی جدایی وی از شوهرش بود. کورش پس از بازگشت به ایران هنوز اندیشه‌های دیگری برای فردای خود داشت... و روشن است که دوست‌هایش هم مانند همیشه پیشنهادهایی داشتند. وی هرگز برای همسر و دخترش زمان نداشت. گاهی می‌کوشید به گونه‌ی به اینگه برساند که دختری ایرانی در به بن‌بست خوردن زناشویی آنها ناکارگر نبوده است، یعنی منشی‌اش. اینگه چند واژه‌ی پارسی را آموخته بود و با آنها می‌توانست دریابد که آن زن دلربا با شوهرش گرم می‌گیرد. نیز می‌گفت بازگشته تا به اندیشه‌ی پرورش و آینده‌ی دخترش باشد. دیگر از اینکه دخترش بغل به بغل و دست به دست می‌رفت و نوازش می‌شد، سیر بیزار گشته بود... تازه داشت زبان مادری‌اش را هم کم‌کم فراموش می‌کرد. اینگه از شوهرش جدا شده بود تا دخترش سرانجام در آلمان بزرگ شود. ‌

 

هرزمان که اینگه در خود فرومی‌رفت و کلاهش را درست دادور می‌کرد، می‌دید که ریشه‌ی همه‌ی بدبختی‌ها می‌تواند در جای دیگری نهفته باشد. اشتیاقی یک زمانی در زندگی او زنده شده و یک زمانی که روشن نیست کی بوده بروز کرده، اما به هر روی هنوز باید در آلمان باشد... اشتیاقی که یک زمانی فروکش کرده و مرده. احساس‌ها در هستی او جان می‌گرفتند، احساس‌هایی رازآلود و ناشناخته... می‌گفت نمی‌تواند این احساس‌ها را بر زبان آورد. می‌گفت کورش در ایران این عادت را از سر او انداخته و همواره به او گفته که احساس‌هایش را تنها حس کند و آنها را بر زبان نیاورد...

*

بی‌گمان فرنگی بودنش در خانواده‌ی شوهرش برایش امتیاز بزرگی بوده بود. هر گاه تنها یک صندلی بود و همه روی زمین نشسته بودند، شوهرش به او تعارف می‌کرد روی صندلی بنشیند و اینگه از این کاراو بسیار خوش می‌شد و خود را ارجمندتر و بهتر از دیگران احساس می‌کرد. کورش در پیش روی همه زن اروپایی خود را به مادر و پدر و همه کس برتری می‌داد و دیگران را به هیچ می‌گرفت. با چه مهربانی با او برخورد می‌کردند و چه ساده بودند که می‌اندیشیدند اروپایی‌ها بسیار باادبند و باید با آنها بسیار نرم و نازک رفتار نمود! از چشم‌هایی که بیهوده به او خیره می‌شد و گویی با نگاه به او آفرین می‌گفت و تعریف‌هایی که از دیدگان آبی‌ و موهای بلوندش می‌کردند، چه خوش می‌شد. ارجی که به او می‌نهادند، خوشنودش می‌کرد. بی آنکه شاهدخت باشد، مانند یک شاهدخت با او رفتار می‌شد و همه ارزش او را بیش از خود می‌دانستند. کی در آلمان یا اروپا می‌توانست از چنین ارجی برخوردار باشد؟ در ایران همه به گوش همدیگرمی‌خواندند: او اروپایی است، باید با او رفتار خوبی داشت! چرا ایرانی‌ها خود را چنین پایین و او را چنان بالا می‌دیدند؟ آیا این خود گونه‌ای از یک بیماری روانی نبود؟ هر  گونه رفتار او از فاصله‌ای دیده می‌شد. فاصله‌ای که هر گونه رفتار نابهنجار او را نادیده می‌گرفت و یا به دیگرگونگی پرورش او برمی‌گرداند و باز هم بر آن ارج ویژه‌ای می‌نهاد. انگار ایرانی‌ها کور بودند و کارهای نابجای او را نمی‌دیدند. اگر هم مایه‌ی شرمساری می‌شد، باز هم آن را به اروپایی بودن و برتری فرهنگی وی برمی‌گرداندند. فاصله‌ای که جلوی هر گونه نگاه واقع‌جویانه و خرده‌گیرانه را بر او می‌گرفت. براستی چرا ایرانی‌ها فرهنگ خود را نادیده می‌گرفتند و هر چه را که نام فرنگ را با خود یدک می‌کشید، کورکورانه می‌پذیرفتند؟ این ناز و نوازش‌ها و مهربانی‌ها دلش را زده بود. براستی نمی‌دانست چرا این همه بر او ارج می‌نهادند و این آزرم ریشه در بزرگی او داشت یا خودگریزی ایرانی‌ها؟ اما برای او که خوب بود. 

اینگه در ایران در پناه یک منطقه‌ی حفاظتی جای داشت، آنچه که در میهن خودش به خواب هم نمی‌دید. هیچ کس نمی‌توانست اندیشه‌ی رساندن کوچک‌ترین گزندی را به او از دل بگذراند. در ایران از چه ارج و آزرمی که برخوردار نبود، اما در آب و خاک خودش هیچ‌کس محلش نمی‌گذاشت. همه اروپایی بودند و می‌دانستند این چیز ویژه‌ای نیست!

*

تا شوهرش پای خود را در ایران گذاشت، دوباره ایرانی شد. در آلمان بی آنکه به نظر اینگه بیاید، اندک‌اندک با روش زندگی اروپایی خو گرفته بود. اما در جهان خود باز ایرانی بود و هیچ پروایی نمی‌کرد که ایرانی شدنش تا چه اندازه می‌تواند دل همسرش را افگار کند. کورش می‌پنداشت تا زمانی که پول بسنده دارد و هزینه می‌کند، زنش نباید به مسئله‌های مالی بیندیشد و اندوه آنها را بخورد. اما اینگه دوست داشت همیشه از کوچک‌ترین پدیده‌ی مالی او آگاه باشد. هشدارآلود به او می‌گفت که شاید بتواند با زن‌های هم‌میهن خود چنین رفتاری کند و آنها را از حساب و کتاب‌هایش ناآگاه نگاه دارد، اما با همسر آلمانی‌اش که از هیچ مردی کمتر نیست، نمی‌تواند چنین رفتاری داشته باشد! این سخن‌ها چنان دل کورش را می‌شکست که مایه‌ی جنگ و جنجال می‌شد.

 

کورش درنمی‌یافت که میان برابری زن و مرد در اروپا و پول درآوردن او در ایران چه پیوندی هست؟ چرا اینگه در زندگی خصوصی‌اش دنبال شعارهای سیاسی چون برابری زن و مرد، آزادی، مردم‌سالاری و مانند آنها می‌رفت؟ مگر همه‌ی اینها یک‌باره مانند قارچ از زمین سربرنیاورده بود و خود را جا نینداخته بود؟ کورش به اینگه می‌گفت که از این جستارها ناآگاه نیست، اما آلمانی‌ها را هم خوب می‌شناسد... آلمانی‌ها می‌پندارند که همه‌ی اینها را روزی به دست آورده‌اند و نگاه توانند داشت! اما از نگاه او باید هر روز برای آزادی پیکار می‌شد، پیکاری تازه، و خود آزادی هم باید هر روز نو و تازه می‌گشت. نیز برابری زن ومرد و مردم‌سالاری و دیگر جستارهایی که در آلمان بدیهی و به دست‌آمده انگاشته می‌شد، از آسمان فرو نیفتاده بود، بلکه نبردی بود که باید در آن یا پیروز می‌شدی، یا شکست می‌خوردی. آلمانی‌ها از این رو این نکته را درنمی‌یافتند که خود هرگز در درازنای تاریخشان پی آن نبودند که با تکیه بر نیروی بازوی خود برای آنچه که آزادی‌اش می‌نامند، پیکار کنند و کسی هم به آنها نیاموزانده بود که باید چنین کرد! هرگز نیاموخته‌اند با آنچه دارند و آنچه هستند، برخوردی انتقادی بکنند. تاریخ به روشنی می‌گوید که آلمانی‌ها با فرانسوی‌ها یکی نیستند، آنها هرگز برای به دست آوردن هیچ کدام از اینها پیکار و کوششی بزرگ نکرده‌اند و تنها شکست در جنگ جهانی بوده که ایشان را وادار به بهره‌مند شدن از مردم‌سالاری و آزادی نموده، اما انسان آلمانی همانی است که بوده. کورش از اینگه که گویا سخن وی را درنیافته بود، می‌پرسید برابری زن و مرد در آلمان چه دستاوردی داشته؟ آری، آنها هم سر کار می‌روند و در آمار هزینه‌های خانه را دارند، همین؟ این که دیگر این همه سر و صدا نداشت! زن هم مانند مرد از خانه بیرون می‌رود و جان می‌کند تا سرمایه‌دارها پولدارتر شوند! مگر این برابری حقوق زن و مرد را خود سرمایه‌داری پیش نکشیده بود تا زن‌ها هم از خانه بیرون بیایند و در کارخانه‌ها کار کنند؟ در تاریخ چیزی جز این نوشته‌اند؟ این جستار هم به روشنی در آموزه‌نامه‌های تاریخ اینگه نوشته شده بود. اینگه از گفتارهای کورش چیزی درنمی‌یافت.

 

کورش این سخن اینگه را که هموراه می‌گفت: "مرد ایرانی به زن را زیر فشار می‌گیرد!" را درست نمی‌شمرد. همان گونه که او خود می‌توانست دوستانی بیرون از خانه داشته باشد، اینگه هم می‌توانست. وی هم مانند زن‌های ایرانی می‌توانست با زن‌ها رفت و آمد داشته باشد. کورش می‌گفت آنچه شما در آلمان می‌گویید برابری زن ومرد است، چیزی نیست مگر عوض کردن نقش زن و مرد! زن می‌خواهد مرد باشد! مرد زن‌ذلیل می‌شود! و اینک که مردهایتان خوی و منش مردانه‌ی خود را از دست داده‌اند، شما زن‌ها گله‌گزاری می‌کنید که چرا آنها توانایی تصمیم‌گیری و انجام کارها را ندارند!

 

کورش برابری زن ومرد را به گونه‌ای دیگر درمی‌یافت. می‌گفت که آن نباید به معنی مخالفت زن ومرد با هم دانسته شود، باید در جستجوی کامل‌تر کردن آن دو بود و دو جنس را به پیوندی که به تکامل هر دو بینجامد، در آورد: در زناشویی مرد توانایی‌های خود را می‌آورد و زن هم شایستگی‌های خویش را، این هر دوی آنها را پرتوان‌تر می‌سازد و ناتوانی‌هایی هر دوشان را می‌زداید!

 

همان گونه که پول آوردن، کار کورش بود، اینگه هم از این حق و آزادی برخوردار بود که کارهای خانه را راهبری کند و سرشان تصمیم بگیرد. کورش نباید به او می‌گفت چرا و چه  و چگونه و چه اندازه؟ اما در برابر آن، یک حق و آزادی دیگر هم زاده می‌شد که از آن کورش بود: اینکه کورش چه اندازه و چرا و چگونه پول درمی‌آورد و چه اندازه پس‌انداز می‌کرد هم تا هنگامی که چیزی را برای اینگه کم نگذاشته بود، به وی ربطی نداشت!

 

اینگه زندگی زناشویی را به رنگی دیگر درمی‌یافت، وی می‌گفت هیچ چیزی نباید باشد که زن و شوهر نتوانند در باره‌اش گفتگو کنند و نتوانند با هم در باره‌اش تصمیم بگیرند. از این کار کورش هیچ خوشش نمی‌آمد که گویی هیچ کار به چگونگی بار آمدن دخترش ندارد و همه‌ی بار این کار را بر گردن زنش می‌گذارد. کورش در باره‌ی تصمیم سر هیچ کدام از کارهای نیلوفر با اینگه همکاری نمی‌کرد. او مادر بود و باید خود به تنهایی تصمیم می‌گرفت. از پرداختن به این جستار که نیلوفر باید به کلاس موسیقی برود با به کلاس پایکوبی، چنین پرهیز می‌کرد: تصمیم‌گیری سر چنین چیزی وظیفه‌ی مرد نیست. خودت مادری و باید این گونه چیزها را بدانی!

 

اینگه به روشنی به او می‌گفت که نمی‌تواند به کارهای روزمره بسنده کند، امروز نهار چه باید پخت، چه چیزهایی باید خرید، به کجا باید رفت، اینها همه از نگاه کورش کار زن بود. اگر اینگه همه‌ی این کارها را به درستی انجام می‌داد، تازه آن هنگام می‌توانست بگوید که با شوهرش برابر است، زیرا ارزش کارهای او همسنگ شوهرش می‌بود. کورش می‌کوشید به او دریاباند که اگر اینگه بانوی خانه باشد، شوهرش هم کارهای دیگر را به درستی بر دوش تواند گرفت.

 

کورش همه‌ی این گفتگوهایی که سر برابری زن و مرد می‌رفت

را بیهوده و زیادی می‌دید و از گفتن و شنیدن آنها خوابش می‌گرفت. بیهوده نباید این همه واژه به کار داشته می‌شد و نیرو هرز داده می‌شد، نیرویی که بهتر می‌توانست به کار رود و به هم‌سنگی مرد و زن بینجامد.

 

اما این گونه نمی‌شد! اینگه باید یک اندیشه‌ای برای حق برابر خود می‌کرد! سرزنش‌های کورش را یکسره پس زد و همه را نادرست خواند. چرا وی باید همیشه در میان زن‌ها می‌بود؟ می‌خواست با جهان مردها آشنا گردد. اگر جهان مردانه را نمی‌شناخت، چگونه می‌خواست با آنها  برابر شود؟ سرانجام باید از این جهان زنان و دایره‌ای که دور آنان را بسته بود گامی به بیرون می‌گذاشت. برابری زن و مرد را به معنای برابری حقوق آنها درمی‌یافت... مردانه رفتار و زندگی کردن!

 

کورش در پاسخ به او گفت: خب، پس خود زن چه می‌شود؟اینگه جدی گفت که مردها هم به زن‌هایی که مردانه شده‌اند، دلبستگی بیشتری دارند... یعنی زن و مرد با هم شوخی نکنند؟ کورش از کوره دررفت و گفت: چرا زن‌های اروپایی چنین از خود بیزارند که می‌خواهند به زور هر گونه زنانگی خود را به باد دهند تا با مردها برابر بشوند؟ چرا زن‌های اروپایی گمان می‌کنند که هر چه حق و حقوق است دارد از سر و روی مردها می‌ریزد و زن‌ها از هیچ حقی برخوردار نیستند؟ از این گذشته چرا می‌پندارند نخست باید مرد شوند تا به حق خود برسند؟

 

اینگه گفت می‌خواهد حق خودش را داشته باشد و خودش پول دربیاورد و پول خود را داشته باشد.

 

کورش از این گفتار اینگه هیچ بدش نیامد. یادش آمد که زمانی که در آلمان زندگی می‌کردند، اینگه نان خانه را می‌آورد و وی خود آموزه می‌خواند؛ و اینگه چه پافشاری می‌کرد که از حق و حقوقی بیش از او برخوردار است! انگار اینگه در آن هنگام خوشنودتر بود... انگار می‌پنداشت آزادتر است... وآسوده‌تر هم... گمان می‌کرد از جایگاه بالایی برخوردار است و در همسنجی با هم‌اکنون از آزادی در زندگی روزمره به اندازه‌ی بالاتری برخوردار بود و در اینجا به این می‌اندیشد که چون مرد نان‌آور است، او هم جایگاه و آزادی و برابری خود را از دست داده! چرا اینگه می‌کوشید هر سخن او را پس بزند و چرا نمی‌خواست از آزادی و فراغتی که در اینجا داشت، بهره جوید و آسوده باشد؟ چرا با آنکه به اندازه بسنده پول داشت، باز هم به اندیشه‌ی پول بود و یک دم هم روان خود را آسوده نمی‌گذاشت؟

 

اینگه نمی‌دانست با آزادی‌اش باید چه کند، نمی‌دانست پیشرفت یک زن چه معنایی دارد و در چه چیزی نهفته است. همیشه جامه‌ی نو پوشیدن، به بزم و جشن رفتن، گرم گرفتن و گپ زدن... آیا اینها پیشرفت یک زن بود؟ او چنین یاد گرفته و بار آمده بود که پیشرفت زن یعنی اینکه پول خود را دربیاورد و در چنگ داشته باشد. پیشرفت زنانه را هیچ چیزی جز پول درآوردن نمی‌دانست. از میان زن‌های ایرانی هیچ کدام را نمی‌توانست همچون الگو بپذیرد. هیچ هم نمی‌پنداشت در آینده بتواند چنان زنی را بیابد، از نگاه او همه‌ی این زن‌ها بی‌شک و بی‌گمان زیردست و کنیز مردها بودند و برای رویارویی و درافتادن با مرد از هیچ توانی بهره نداشتند. گویا آن زن‌ها وی را به لغزش انداخته بودند، شاید چندان هم به کنیزان مانندگی نداشتند، اما اینگه به خوبی احساس می‌کرد که رفتار بسیار دوستانه‌ی آنها با وی، ریشه در خوی کنیزی و شرمساری ایشان دارد و آنان به خوبی می‌دانند که کنیز یا چیزی همانندش هستند و او که یک زن آلمانی است بانویی آزاده و بزرگوار می‌باشد. هر چه زمان بیشتر می‌گذشت و بیشتر آنها را می‌شناخت، در این باور استوارتر می‌شد که آنچه زن‌های ایرانی را به ارج نهادن به او وامی‌دارد، خوی کنیزی و زیر دست بودن آنهاست. از آلمانی بودن خود شاد می‌شد و فیلش یاد هندوستان می‌کرد و یاد ارزش‌ها و سنجه‌ها و معیارهای زن‌های آلمانی می‌افتاد و پیش خود می‌اندیشید که آلمانی‌ها بسیار پیشرفته‌تر از ایرانی‌های واپس‌مانده‌ای هستند که خود هم با ارج نهادن بی‌جا به آلمانی‌ها این واپس‌ماندگی خود را  روزی هزار بار تایید می‌کنند. کنیز بودن را در ژرفنای هستی زن‌های ایرانی می‌دید و مهمان‌نوازی و مهربانی‌های آنان را نشانه‌ی آشکاری از این نکته می‌دانست که آنها خود به خوبی از برتری آلمانی‌ها آگاهند.

 

کورش هر چه می‌کوشید نمی‌توانست چگونگی برابری زن با مرد را از آن معنایی که در اندیشه‌ی اینگه داشت، به گونه‌ای دیگر درآورد و به او بپذیراند که این برابری را به رنگی دیگر نیز می‌توان دید. در اندیشه‌ی کورش زن و مرد به گونه‌ای دیگر برابر بودند، اما اینگه این جستار را به گونه‌ای دیگر آموخته بود.

 

اینگه هم هرگز نتوانست شوهرش را آلمانی بکند. در بحث با او کم می‌آورد، از راه‌های دیگر هم به جایی نمی‌رسید.

 

کورش نمی‌خواست دشواری نخست زندگی زناشویی خود را پیش از هر چیز در دوگانگی فرهنگی ایران و آلمان ببیند، اینگههم هیچ نمی‌توانست و نمی‌خواست روی پل شکننده‌ی این دو فرهنگ پای گذارد...

*

اینگه به آلمان برگشته بود، کنده از شوهرش، رها از کشور شوهرش. جدا از فرهنگی که از آن سر درنمی‌آورد، گسسته از کسانی که زبانشان از رفتن او بند آمده بود و در باره‌ی بازگشت وی به آلمان پچ‌پچ می‌کردند. پس از بازگشت به کشور خود می‌کوشید ریشه‌های بازگشت را برای خویش دریافتنی سازد. می‌کوشید دو کشور را با هم همسنجی کند تا داوری نماید چرا آلمان از ایران بهتر است و ناهمسازی‌هایی را که همه‌روزه میان او و کورش پیش می‌آمد را در یاد خود زنده می‌کرد.

*

کورش باید سرانجام راه خود را در پیش می‌گرفت، یا آلمان یا ایران. از آنجایی که نمی‌خواست در این زمینه لغزش کند، به خود یادآوری می‌کرد که این کار در اصل به معنای تصمیم سر یا ایران یا اینگه است!

 

اما اینگه از کجا بود؟ از آنجایی که می‌گفتند نباید روزی دو بار خوراک گرم خورد، این کار معده را سنگین می‌کند.

 

از جایی که مردمش می‌گفتند بچه را نباید ماچ کرد، لوس می‌شود! نباید همیشه برایش چیزی خرید، با این کار ارزش آنچه را که دارد، نخواهد دانست. اگر آنچه که می‌خری گران هم باشد، باز هم برایش عادی می‌شود و ارزشی بر پیش‌کش‌هایت نخواهد نهاد!

 

اینگه چقدر در این رویا رفته بود که یک یکشنبه دست بچه‌اش را بگیرد و بی آنکه دیگران خود را در میانه بیندازند، تنها با او به گام زدن برود! چقدر در این رویا فرو رفته بود که شبی آسوده در کنجی نیمه‌تاریک در اتاق خود بنشیند و کسی در اتاقش را نزند و چیزی تعارفش نکند و تعریفی از او نکند و بیهوده قربان‌صدقه‌اش نرود و به او جان و جگر نگوید!

 

در هر زندگی زناشویی خواست‌هایی بود که برنیامده می‌ماند، اما اینگه می‌خواست ریشه‌ی همه‌ی آن ناکامی‌ها را در شوهر خود بداند... اما کورش خارجی بود و هر زمان کار به درگیری می‌کشید، پیش از هر چیز ریشه‌ای از پیش شناخته‌شده برایش تلقی می‌شد: درگیری آنها مسئله‌ی دو کشور و دو فرهنگ شمرده می‌شد...

*

اینگه روزی با چشم‌های ناباور خود دیده بود که بچه‌های کوچه به سگ بیچاره‌ای سنگ می‌زدند. وی بی‌درنگ از خانه بیرون جسته بود تا به این آزار پایان دهد و سگ بیچاره را از دست آنان رهایی بخشد. دست نوازش بر سر آن زبان‌بسته کشیده بود و آن را با ناز و نوازش به درون خانه آورده بود. سپس آن سگ را که گرهم بود به درون وان گرمابه برده بود و زیر دوش آن را شسته بود. آن را با آبچین شوهرش خشک کرده بود و خوب سشوار کشیده بود و شب او را با هزاران ناز و کرشمه همراه خود به  تخت‌خواب برده بود.

 

کورش نیمه‌شب به خانه آمده و دیده بود سگ گر پیش همسرش و سر جایش خوابیده. زبانش بند آمده بود و از خانه بیرون رفته بود.   ن

 

یک هفته خود را دور نگاه داشته بود و اینگه هرچند هیچ دلش نمی‌خواست، سرانجام بر آن شده بود برای جلوگیری از طلاق، از سخن شوهرش پیروی کند. سگ را دوباره راهی کوچه کرده بود.

 

اما این سنگدلی شوهرش را هرگز نتوانست دریابد و ببخشد. تنها یک تفسیر برایش یافت و به پرخاش به او گفت: پس جنون دینی که می‌گویند همین است! پیشتر شنیده بود که مسلمانان سگ را نجس می‌دانند، تازه از سگ گذشته خوک را هم پلشت می‌شمارند و حتی گوشتش را هم نمی‌خورند.

 

کورش هرگز با اینگه در باره‌ی دین گفتگو نکرده بود. اگر این کار را کرده بود، شاید اینگ زنش درست‌تر سر از کار او درمی‌آورد. اینگه به باورهای شوهرش کار نداشت، هرگز پایش را در مسجد نمی‌گذاشت، می‌شد گفت که او دین را به هیچ می‌انگارد یا دست کم برخی کسان در آغاز چنین گمانی را بر او می‌بردند. اکنون دیگر همه چیز روشن شده بود، داستان سگ گر کوچه خود برهانی روشن بود.

 

این رویداد خود به اندازه‌ی بسنده ناگوار بود، اما رخداد دیگری هم روی داد:

 

شب کریسمس بود و اینگه پیشتر گفته بود برایش زیمبله‌زیمبو بفرستند تا با آنها درخت کاج خود را بیارید... پولک‌های رنگ‌و‌وارنگ، گویچه‌های رنگی بزرگ و کوچک و ستاره‌ای زیبا برای بالای کاج. این شب او بود، این جشن او بود و باید درست مانند آلمان جشن گرفته می‌شد. ناگهان دید که شوهر و خویشان و دوستانش هم به این جشن دلبستگی ویژه‌ای نشان داده پیش او آمده‌اند. از این کارآنها دل‌آشفته شد... نخست خواست از پذیرش این همه آدم سر باز زند و آنها را از خانه بیرون کند. کار به درگیری و جنجال میان او و کورش کشید، البته دعوایشان چندان شدید نبود. سر کورش داد کشید: در آلمان این کار را نمی‌کنند. کریسمس جشن خانوادگی است... هیچ کس دیگری حق ندارد خود را در میانه اندازد... در بیست و پنجم   دسامبر پدر و مادرشوهر می‌توانند بیایند، اما دوست‌ها نه. اگر آنها بخواهند بیایند، که البته کسی از آنها چنین خواهشی نکرده، باید در روز دوم تعطیلات بیایند... نه در این شب مقدس! کورش پاسخ داده بود: بیخودی نگو! کسی که برای بیست و ششم فراخوانده شود، می‌تواند هر زمان که جشن آغاز گردد، هم بیاید...

 

گفتار اینگه نمی‌توانست برای کورش پذیرفتنی باشد! او که ترسا نبود. کریسمس برای او و خانواده و دوستانش یک جشن بود و بس.

 

اینگه رای دعوا نداشت... هر چه باشد در آستانه‌ی سال نو بودند و برای همین کوتاه آمد، اما این را هم گفت که این کوتاه آمدن به این معنا نیست که وی کارت دعوت سال آینده را برای این همه آدم فرستاده! وی با این کار یک استثنا گذاشته، همین!

 در دل خود از دیدن این همه دلبستگی چندان هم اندوهناک نبود، اینک می‌توانست پز جشن را به آنها بدهد! یک سال گذشت.

چند روز پیش از فرارسیدن کریسمس ترانه‌های ویژه‌ی این جشن را با او تمرین کرده بود. کاجی را هم آراسته بود و همان بامداد همه چیز روبراه بود تا شب و میهمانان را پذیره گردد.

 

اما مهمانان همان بامداد آمدند! اینگه بسیار سگرمه‌هایش در هم رفت و سخت ایستاد که همه باید برگردند و شب دوباره بیایند. اما آنها بسیار خشمگین شدند. اینگه ترسید و با خود گفت: بسیار خوب، این بار هم این بربرها را می‌بخشم... سپس مهمان‌ها را در راهرو نگه داشت و نیلوفر را به آنها سپرد و خود تنهایی به اتاق پذیرایی رفت و با دل آسوده در آن را کلید کرد و خواست تا شب به آرایش درخت بپردازد  و هر کدام از پیش‌کش‌ها را بر جای درست خود گذارد.

 

بحث به جایی نرسید. کورش و دوستانش که دختر اینگه را هم با پررویی بغل زده بودند، به دورن اتاق ‌آمدند. درخت بسیار خوب آراسته شده بود، اما پیش‌کش‌ها هنوز درهم بود. اینگه دلش می‌خواست زوزه سر دهد! بربرها همه‌ی جشن را به گند کشیده بودند!

 

نیلوفر آهسته دست به کاغذ‌کادوی یکی از پیش‌کش‌ها کشید و کشید تا یکی آن را از دستش گرفت و باز کرد، در جعبه‌ی آن یک زنجیر طلا بود، نیلوفر لبخندزنان آن را در دست گرفت. اینگه آن را ناگهان از دست نیلوفر کشید و با آوای بلند به مهمانان گفت که پیش‌کش‌ها را شب‌هنگام باید باز کرد. دختر جیغ سهمناکی کشید و اینگه هم اگر کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد و نمی‌توانست جلوی خشم خود را بگیرد. دست دختر را گرفت و بیرون رفت. از پله‌ها بالا رفت و دختر را به اتاق خواب برد و در را بست. چهره‌اش را در بالش فرورکد و سخت گریست. دختر از اندوه خودش فراموش کرد و خیره‌ی گریه‌ی او شد و آغاز به دلداری دادن و آرام کردن او به زبان پارسی نمود.

 

آسمان تاریک شد و شب آمد و دوستان چند ساعت بود که پشت دری که او رو به خود کلید کرده بود، ایستاده بودند و خواهش و زاری می‌کردند تا وی بیرون بیاید. اینگه بدش نمی‌آمد دوباره بیرون بیاید و آماده بود آنان را ببخشاید... سرانجام با دماغ بالا و فیس و افاده‌ی ویژه‌ای از پناهگاه خود بیرون آمد و به جایگاه رویداد آن حادثه برگشت.

 

در آنجا دیگر چیزی نمانده بود بترکد. ستاره‌ی رنگی که برای گذاشته شدن روی کاج بود، بالای بالای دیوار نزدیک سقف  نهاده شده بود! گرمب‌گرمب از پله‌های نردبان بالا رفت و آن را  از آن بالا برداشت و با چهره‌ی خشم‌آلود آن را روی کاج گذاشت و...

 

آنگاه نیلوفر باید ترانه‌های کریسمس خود را می‌خواند، اما  میان پیش‌کش‌ها گم شده بود...

 

کیک کریسمس و بیسکویت‌ها هم خورده شده بود...

 

کورش به اینگه گفت که در آلمان هم شب کباب غاز می‌خوردند. اینگه سرش داد کشیده گفت: "تو در آلمان هم هیچ چیزی درنیافته‌ای! کباب غاز مال فردای کریسمس است، احمق!" کورش گفت: "من در آنجا همه چیز را دریافته‌ام. برای همین هم نتوانسته‌ام آن را به میهن خودم بفروشم. همان سال‌هایی که در آنجا به باد دادم، بس است! دیگر نمی‌خواهد تو همه چیز رابه یادم آوری!"

 

این واپسین گفتگوی آنها بود. اینگه شوهر ایرانی خود را گذاشت و رفت.

*

کورش بی‌زن ماند. بخشی از کتاب زندگی او بسته شده بود، واپسین برگ‌های پیوسته به داستان زندگی او در سرزمینی دوردست، برگ خورده بود.

 

گذشته‌ها گذشته بود و گذر زمان خواب را از دیدگان او ربوده بود و دیگر نمی‌توانست از نخستین لغزشی که به همه‌ی این داستان کشید، دوری جوید... رویای دختر همسایه... رویای یک دوشیزه‌ی نورسته... یک دلدادگی ... نخستین هوس... در آب و خاک خود خانواده‌ای داشتن... 

 

کورش هم باید به گونه‌ی زندگی می‌کرد. دیدن خواب‌هایی که نمی‌توانستند به واقعیت بپیوندند هم کارگر نبود و نمی‌توانست دردهایش را فروبنشاند.

 

میان زندگی‌اش شکافی افتاده بود که باید آن را به گونه‌ای می‌پوشاند. این خاطره‌ها هستند که او را آرام نمی‌گذارند. باید نخست با آنها کنار آمد و سپس پلی برای رسیدن به زندگانی دیگر یافت.

*

روان کورش دیگر از رویاهای دوره‌ی جوانی آزرده نمی‌شد. احساس خوبی او را فراگرفته بود. سرافراز بود که جایگه و پیشه‌ی خوبی دارد و از همین رو پولدار نیز هست و می‌تواند به سادگی از پس یک خانواده برآید.

 

در آغاز در خانه‌ی بزرگی زندگی کرده بود. اینگه دو کارگر هم در خانه داشت، هیچ نیازی نبود به کارهای روزمره‌ی خانه بیندیشد، خانه‌ی آینده‌اش هم قرار بود در گذر آبرومندانه‌ای در شمال شهر باشد.

 

کورش جگرخون بود که چرا اینگه دفتری دارد و همه‌ی پول‌هایی را که به خانه می‌آید و از آن بیرون می‌رود را با باریک‌سنجی در آن یادداشت می‌کند. هیچ نیازی نبود که او چنین کاری را انجام دهد، هر زمان که می‌خواست می‌توانست پول بیشتری از او بستاند، این همه حسابداری و حسابرسی برای چه بود؟ تا هر زمانی که کورش پول خوبی درمی‌آورد، همسرش هم می‌توانست پول خوبی هزینه کند.

 

کورش این چشمداشت را از زنش نداشت که وی در زمانی نه چندان دراز استاد آشپزی ایرانی شود. اما این را از او چشم داشت که پس از زندگی نه چندان کوتاهی در ایران، روش برخورد نیک با مهمانان را آموخته باشد و همواره با آغوش باز پذیره‌ی خویشان و دوستان او گردد و به جای آنکه تند و تند به شوهرش بگوید در آلمان همه چیز با اینجا ناهمسان بوده، از آنان میزبانی آبرومندانه‌ و مهرآمیزی بکند.

 

هنگامی که اینگه به شوهرش گفت که می‌خواهد سر کار برود، کورش با او ناهمسازی کرد. می‌دانست خطرهایی هست که برای زن اروپایی می‌تواند بسیار بیشتر باشد. از این هم می‌هراسید که مبادا وسوسه‌هایی در دل او باشد و وی را در دام خود اندازد. نه، نمی‌شد که اینگه بی‌همراه و هرزمانی از خانه بیرون برود، شاید کسی به او آسیب می‌رساند. تازه آبروی خانوادگی او هم می‌توانست آسیب ببیند.

 

از جنجالی که اینگه به پا کرد، هیچ خوشش نیامد. صد بار و هزار بار گفت که آلمانی است نه ایرانی، اما کورش این گفتار او را چندان جدی نمی‌گرفت. اینگه پیش خود اندیشید:<کورش همه چیز را شوخی می‌گیرد!> و واپسین شب کریسمس در چنین حال و هوایی فرارسیده بود.

 

کورش جدی بودن چنین جشنی را نمی‌توانست دریابد. خودش باورهای دینی استواری نداشت و هیچ برایش باورپذیر نبود که شاید اینگه اندیشه‌هایی دینی هم در سر داشته باشد. مگر همین اینگه نبود که آن سگ گر را به بستر خود و شوهرش آورده بود؟ براستی چنین کسی چگونه می‌خواست دیندار هم باشد؟ سگی در اتاق خواب.... آن هم در تخت‌خواب، این چیزی نبود که از یاد کورش بیرون برود. هرگز در زندگی خود چنین چیزی را ندیده و نشنیده بود و همین گونه هم بزرگ شده بود. در ایران کسی شیفته و دلداده‌ی سگ آن هم از گونه‌ی گرش نبود و نمی‌شد... برای آنکه به گونه‌ای با این جانوردوستی اینگه کنار آمده باشد، به او پیشنهاد کرده بود گربه بیاورند، کورش در برابر گربه بردبار و شکیبا بود، اما با سگ گر کوچه‌ای که در تخت‌خواب جایش بخوابد، نمی‌توانست کنار بیاید. اما اینگه با روانی پریشان و درهمف این پیشنهاد را هم سخت پس زده بود.

 

این‌ها از اندیشه‌ی کورش رخت برنمی‌بست و آن جشن نفرین‌شده فرارسید...

 

کورش در زمان زندگی در آلمان در دیده بود کریسمس را چگونه جشن می‌گیرند. همواره در شگفتی فرورفته بود که آلمانی‌ها با چه پافشاری و سرسختی آن را برگزار می‌کنند و در آن چه خشک و اندوه‌زده می‌باشند. جشن برای شادی و سرگرمی است نه برای چنان برخورد جدی و خشکی و آن همه کار کشیدن از خود و دیگری. هیچ گمان نبرده بود که انجام پیش‌زمان برخی از کارها، چنان همسرش را آشفته و دیوانه سازد.

 

چرا بچه‌ی ذوق‌زده و کنجکاو نباید زودتر از زمان پیش‌کش‌ خود را باز کند؟ چرا نباید بیند که کاج را دارند لبخندزنان و شادی‌کنان می‌آرایند؟ چرا جشن کریسمس باید تنها برای بزرگسالان باشد و بس؟ جشن از چیزهایی است که کودکان در آن بیش از بزرگسالان شاد می‌شوند. این را نیز هیچ درنمی‌یافت که چرا همسرش ستاره‌ی زرین را که به چه دشواری در بالاترین جای خانه گذاشته بودند، چنان خشمگینانه به زیر کشیده بود. تازه هلال‌ماهی را که کورش و دوستانش کنار آن گذاشته بودند تا زیباتر شود را هم پایین آورده و پاره‌پاره کرده بود و با تشر به آنها گفته بود که کریسمس جشن ترسایی است نه اسلامی! کورش از خود می‌پرسید نشان پرچم ترکیه را چرا باید نشان اسلام شمرد، تازه اگر هم چنین باشد به او و دوستانش که دینی نیستند چه کار دارد، آنها خود به خوبی می‌دانستند که این کار را تنها برای زیباتر شدن ستاره انجام داده‌اند. اگر یک آفریقایی چنین کاری می‌کرد، اینگه باز هم با او چنین برخوردی می‌نمود؟

 

اما از همه بدتر این بود که اینگه پیش روی خویشان وی، به اتاق خواب رفته در را کلید کرده بود. این دیگر برای کورش از دشنام خواهر و مادر بدتر بود و بی‌ارجی و بی‌ادبی بزرگی به همه‌ی میهمانان! مادر کورش بسیار جگرخون شده بود، این رفتار را دیگر نمی‌شد به سادگی سپید کرد و توجیه نمود! براستی مگر می‌شد که زنی بزرگسال مانند یک بچه قهر کند و در را به روی همه ببندد؟

 

کورش صد بار از خود پرسید جشنی که آدم در آن نتواند با دل آسوده شادی کند، چه جور جشنی است؟ یک جایی هم همه رسواگری‌هایش به اوج می‌رسید: تنها چون مهمانانی که اینگه از ایشان میزبانی نکرده بود، کیک را خورده بودند، این آلمانی هم همه‌شان را پیش روی خودشان به باد دشنام و ناسزا گرفته بود...

 

دیگر همه چیز به پایان رسیده بود. کورش گذاشت همسر آلمانیش برود...

*

اینگه می‌گفت با اینکه با مردهای ایرانی تجربه و اروند خوبی نداشته، نمی‌تواند با مرد آلمانی زندگی کند! از این روی همیشه چشم‌براه یک خارجی بود. نه ایرانی نه آلمانی، این که دیگر هرگز! برای همین همواره به باده‌خانه‌های یونانی که مانند ایرانی‌ها هستند، سر می‌زد و با مردها گرم می‌گرفت و هیچ نیازی هم نبود به آنان بگوید دارد برنامه‌ی زناشویی با یک مرد خارجی را می‌ریزد...

*

چند زمانی گذشت و کورش پی دخترش به آلمان آمد. اینگه هم مانند همسر پیشینش زناشویی نکرده بود. خواب دوشیزه‌ی نورسته‌ی ایرانی که پیشتر همواره می‌دید، به پایان رسیده بود و گویی وی از خواب بیدار گشته بود. زن آلمانی چه؟ دیگر هرگز نمی‌خواست زن آلمانی بگیرد! مانند یک مرد آزاد زندگی می‌کرد و چندان در اندیشه‌ی چیزی نبود. راهی آلمان می‌شد تا جوانی از دست‌رفته خود را از آنجا پس بگیرد... دخترش را نمی‌توانست فراموش کند... اما نیلوفر خودش به او یاری کرد تا فراموشش کند...

 

پشت در ایستاده بود و می‌خواست دخترش را ببیند. به او درود گفت و دختر پاسخ داد، پدر نمی‌توانست با او به پارسی سخن بگوید، دیرگاهی بود که نیلوفر آن زبان را به دست فراموشی سپرده بود... این جستار یک سر دیگر هم داشت، دختر نمی‌خواست به ایران و پیش خویشان برود و روی آنها را باز ببیند. نیازی نبود که نوارهای ترانه‌های پارسی را به او پیش‌کش کند، نیلوفر دیگر از این جیغ و ویغ گربه‌ها خوشش نمی‌آمد... گردوها... اینها هم دیگر مزه‌ی خود را از دست داده بودند... شاید یک روزی روزگاری وی فراخوان تهرانی‌ها را می‌پذیرفت و در تعطیلات به آنجا می‌رفت، اما این کا ر در گرو یک چیز بود: پدر باید نوشته‌ای محضری به او می‌داد و در آن می‌نوشت و مهر و امضا می‌کرد که می‌گذارد به آلمان برگردد! اما بهتر این بود که دختر یکی از دوست‌هایش را همراه خود می‌آورد... دوستی که او را هم همراهی می‌کرد و هم از وی نگهداری می‌نمود و هم شاهدش می‌بود...

 

همه شنیده بودند که همه چیز در ایران زیر و زبر شده.

رابطه قطع شد.

اینگه از آن هنگام دیگر هرگز چیزی در باره‌ی کورش نشنید...

*