عــاقــلان داننــد!

این وبلاگ امیر حسین اکبری شالچی است و برخی از نوشته های چاپ شده و چاپ نشدۀ او را در زمینه های طنز، ایران شناسی، تاریخ و روانشناسی در برمی گیرد. نقل و چاپ مطالب این وبلاگ به شرط ذکر ماخذ و نام کامل نویسنده آزاد است. به دیدارکنندگان گرامی توصیه می شود که به بخش «موضوعات وبلاگ» سر بزنند

افسانه بازرگان و زیباترین گوهر

 

بازرگان و زیباترین گوهر

 

نویسنده: آنماری شیمل

برگردان‌: ا. ح. اکبری شالچی

بازرگانی بود که از پول دارایی این جهان هیچ چیزی کم نداشت، اما بچه‌دار نمی‌شد. برای همین بود که همیشه دست‌به‌دامن خدا می‌شد. سرانجام روزی پسردار شد، وی را زیباترین گوهر نامید و او را با مهر و نازکی بسیار بزرگ کرد

.

 

روزی از روزها بازرگان مانند همیشه کشتی را بار زد و راهی برون‌مرز شد

 

 

. در میان راه گردبادی سخت درگرفت و کشتی واژگون گشت. همه هر کاری که از دستشان ساخته بود، کردند، اما به جایی نرسیدند و بازرگان همراه همۀ داشته‌هایش به دریا فرو شد

.

 

آگاهیِ این رویداد شوم به زنش رسید، وی نخست از هوش رفت، اما چه کسی می‌تواند در برابر خواست خدا پایداری ورزد؟ سرانجام به خواست خدا به خود آمد و روی به پسرش کرد و او را بزرگ نمود

 

 

. می‌کوشید که پسرش در کنار آموزه‌های دبستان، هنر کار و کنش را هم خوب بیاموزد

.

 

چون پسر، بزرگ شد، جشن عروسی شاهانه‌ای برایش گرفت و به آرزویش رسید

 

 

. هر چند بازرگان پول و خواسته‌های بسیاری بر جای گذاشته بود، اما همه اندک اندک خورده شده بود. زیباترین گوهر اندیشید: "آنچه پدرم گذاشته بود، رفت، تا کی می‌توانیم شکممان را سیر نگه داریم؟ من باید به تکاپو درآیم و دنبالۀ کار و پیشۀ پدر را بگیرم

!"

 

سرانجام مادر را خدانگهدار گفت و

 

 

500 سکه برداشت و راهی برون‌مرز شد. رفت و رفت و نیمه‌شب که شد به جایی رسید که هیچ آب و گیاهی در آن نبود. بیچاره سرگردان ماند و هیچ نمی‌دانست باید به کدام سوی برود. چون چاره‌ای ندید، باز هم راستِ بینی خود را گرفت و رفت

.

 

پس از گذشتِ زمانی چه دید؟ درویشی زیر درختی سبز نشسته بود، سخت در آرامش مراقبه فرورفته بود

 

 

. او را که دید کمی امیدوارتر شد. خود را به درویش نزدیک کرد و کوشید از او پرسشی بکند. بسیار کوشید، اما درویش هیچ چیزی درنمی‌یافت. پس از کوشش‌های بسیار، سرانجام درویش گفت: «ای جوان، هر بار ذکری که من می‌گویم، صد سکه می‌ارزد. اگر پولش را می‌دهی، چیزی خواهم گفت

 

زیباترین گوهر اندیشید

 

 

: "اندرز خردمندان بیش از صد سکه می‌ارزد." آنگاه صد سکه را از کیسۀ خود بیرون کشید و پیش روی درویش نهاد. درویش به او گفت: «هر که را همراه باشد، خوش به روزگارشزیباترین گوهر پیش خود اندیشید: "این دوست نازنین، چه اندرز خوبی داد. چرا نباید از مردی چنین خدایی اندرزهای دیگری بشنوم؟

"

 

چنین شد که

 

 

400 سکه بیرون آورد و پیش روی درویش گذاشت. درویش بی‌درنگ گفت: «هنگامی که آدم به خانۀ بیگانه می‌رود، بهتر است بیدار بماند. پیش از آنکه به بستر بیگانه برود، بهتر است نخست پایش را روی آن بگذارد و بیازمایدش. نیز خوب نیست که آدم فریب سخن بیگانگان را بخورد، از همه چیز بهتر این است که آدم خشم خود را فروخورد

 

چون زیباترین گوهر این اندرزهای ارزنده را شنید، دامنش را تکاند و درویش را پدرود گفت

 

 

. اندرزهای او را در دل بازمی‌گفت و هنوز راهی را پشت سر نگذاشته بود که ناگهان یکی از اندرزها سخت وی را به سوی خود کشید: "
هر که را همراه باشد، خوش به روزگارش!" اندیشید: "در این بیابان و در این شب تار که همراهی پیدا نمی‌شود!" ناگهان نگاهش به خارپشتی افتاد و به خود گفت: «این هم بد نیست! امروز این خارپشت همراهی من خواهد بود

 

چه کرد؟ دستارش را باز کرد و خارپشت را در آن انداخت و به تنۀ درخت بست و خود از آن بالا رفت

 

 

 

.

 

شب دیجور بود و در جنگل چیزی جز بانگ جانوران توسن به گوش نمی‌رسید

 

 

. سرتاسر شب را با چشم بیدار و اندیشه‌آلود گذراند. روز که شد، آهسته آهسته پایین آمد. چه دید؟ مارهای بسیاری، مرده دور درخت افتاده بودند، خارپشت همۀ آنها را نیش زده بود! دانست که اندرزهای درویش چه ارزش ویژه‌ای دارد و بر آن شد که همۀ آنها را در کار بندد. خارپشت را از درخت باز کرد و راه خود را دنباله گرفت

.

 

رفت و رفت تا نیمروز شد، از یک سو گرما آزارش می‌داد و از سوی دیگر گشنگی و تشنگی وی را ناتوان ساخته بود

 

 

. بر جایی که اندکی سایه بود، نشست. کمی که جان گرفت، چه چیز شکوهمندی دید! در برابرش شهری بود و روشن بود که کسانی در آن زندگی می‌کنند

.

 

به آن روی کرد و پا در شهر نهاد

 

 

. چه دید؟ مردم همه آرام بودند، شهر بسیار زیبا بود، خیابان‌ها و بازارها شاهانه بودند، و همه گونه هنر و پیشه شکوفا بود و هیچ کسی به او نمی‌نگریست که کیست و چه می‌خواهد

.

 

در بازارها و گوشه‌کنار شهر گشت زد، اما هیچ کسی به او اندرزی نداد

 

 

. سرانجام به گوشه‌ای رسید که آوای طبل و نی بلند بود و همه گونه خوراک آماده بود و میان کسان بخش می‌شد. بیشتر مهمانان چیز خورده بودند و سیر بودند، برخاستند و رفتند و باز دسته‌ای دیگر آمدند. اما او دستش را سوی هیچ کسی دراز نکرد و به این اندرز درویش اندیشید: "آدم باآبرو گشنه بماند بهتر از این است که آبرویش را از دست بدهد" و همچنان خاموش ماند. این سوی و آن سوی گشت و به در خانۀ داماد رسید و کدبانوی خانه را دید، زنی پیر و کم و بیش هفتاد ساله. هم گریه‌اش گرفت و هم خنده‌اش! چون دید نمی‌تواند جلوی زبان خود را بگیرد، پیش آن زن رفت و از او پرسید که این کارها چه معنایی تواند داشت. پیرزن سر پاسخ دادن نداشت، اما چون وی پافشاری کرد، گفت: «ای جوان! سر و روی تو نشان می‌دهد از مردم این شهر نیستیزیباترین گوهر گفت: «مادرجان، درست همین گونه است که می‌گویی. اینک تو مهربانی کن و برایم بگو داستان چیست

 

زن گفت

 

 

: «ای جوان! بدان که ما همه پزشک هستیم... در این شهر 70 خانه داریم. پادشاه اینجا دختری دارد که جانش را برایش می‌دهد، اما شاهدخت دیرگاهی است که بیمار افتاده و مردان ما یکی پس از دیگری کوشیده‌اند او را درمان کنند. اما هر کسی گونۀ بیماری او را بازنشناخت، پادشاه هم دیگر یک دم او را زنده نگذاشت. چنین بود که پزشکان بسیاری بالای دار رفتند و تا امروز هم هنوز هیچ کسی نتوانسته بگوید بیماری شاهدخت چیست. فردا نوبت نوۀ من است که راه درمانی بیابد و اگر وی نتواند درد او را چاره کند، پادشاه او را هم بالای دار خواهد فرستاد. برای همین بود که من هم امروز یک جشن عروسی برگزار کردم تا آرزویم درآمده باشد! برای همین است که از شادی این عروسی می‌خندم و هر زمان دار فردا در برابر چشم‌هایم می‌آید، اشک‌هایم سرازیر می‌شود

!"

 

زن این‌ها را گفت و باز آغاز به ناله و زاری کرد و هیچ گریه‌اش بند نمی‌آمد

 

 

. دل زیباترین گوهر برایش سوخت و به او گفت: «مادرجان، نترس! من به جای نوه‌ات پای دار می‌رومپیرزن از شنیدن این سخن بسیار شاد شد، او را همراه خود به درون خانه برد و نشاند و همه گونه مهربانی به او کرد. همۀ مردم به دلاوری و نیکودلی او آفرین گفتند و بسیارش ستودند. و روزی که نوۀ پیرزن باید شاهدخت را درمان می‌کرد، فرارسید

.

 

فردایش بامدادان، پادشاه فرمان داد

 

 

: «پزشک را به دربار بیاوریدزیباترین گوهر به جای نوۀ پیرزن به آنجا رفت. پادشاه این را هم گفته بود که اگر پزشکی شاهدخت را از آن بیماری ناگوار رهایی بخشد، خود شاهدخت و نیمی از قلمرو پادشاهی خویش را به او خواهد داد. زیباترین گوهر به دربار آمد و پادشاه همراه او راهی کاخ شد. تا چشم زیباترین گوهر به شاهدخت زیباروی افتاد، هوش از سرش پرید، موهایش سیخ سیخ شد. شاهدخت در پی بیماری سخت خود، هوشش به جا نبود و مانند دمبه افتاده بود. آن رهسپار بیچاره از کجا بایست می‌دانست نام بیماری او چیست؟ تنها یک شب به او زمان داده بودند تا بیماری را بازشناسد و بگوید دارویش چیست، و گرنه وی هم بالای دار می‌رفت. او را در همان اتاقی که شاهدخت بود، نشاندند. خواب بر او چیره شد و ناگهان اندرز درویش به یادش آمد: «هنگامی که آدم به خانۀ بیگانه می‌رود، بهتر است بیدار بماند» و همچنان بیدار نشست. نیمه‌شب گذشت و وی چه دید؟ موشی از سوراخش بیرون آمد و گفت: «ای دوست این را بدان که چنین چیزی تا کنون در جایی دیده نشده که مارِ شکم، مایۀ مرگ شوداین را گفت و باز به سوراخ خود خزید. آنگاه ماری از دهان شاهدخت بیرون آمد و گفت: «این مار نفرین‌شده به همه راه نشان می‌دهد تا جان ما را به باد بدهد، و خود بر توده‌ای از مروارید و گوهر نشسته! اگر کسی چربی گاو را داغ کند و در لانه‌اش بریزد، از دستش آسوده خواهیم شد!" این را گفت و رفت. چون زیباترین گوهر این را شنید، بسیار شاد شد و گفت: «آفرین بر تو دوست خوب! بیدار ماندنم، کارایی خود را نشان داد، اینک باید نسخه‌ای پیدا کنم تا مارِ شکم شاهدخت را بکشم

!"

 

فردایش برای پادشاه گفت که بیماری دخترش چیست و افزود

 

 

: «امید به خدا داشته باش، من تا شب چاره‌ای خواهم یافت که شاهدخت را تا بامداد فردا تندرست سازد، اما بگذار به خانه بروم

 

پادشاه را خدانگهدار گفت و یکسره پیش پیرزن رفت و از او پرسید

 

 

: «مادرجان، آیا تا کنون شنیده‌ای کدام دارو می‌تواند مار شکم را از میان ببرد؟» پیرزن گفت: «برای از میان بردن مار شکم راه‌های بسیاری هست، اما یک روشی هست که ردخور ندارد. کمی مسهل می‌گیری و دانۀ فلفل سیاه و داروی کرم‌کش و داروی هضم خوراک و همه را تکه تکه می‌کنی و می‌دهی بیمار بخورد، آنگاه مارها پاره پاره بیرون خواهند آمد

 

زیباترین گوهر این دارو را ساخت و پادشاه را آگاه کرد و رفت تا دارو را به شاهدخت بدهد

 

 

. به خواست خدا با همان قُرت نخست، مارها آغاز به بیرون آمدن از شکم شاهدخت کردند و هنوز شب نشده بود که وی باز تندرست تندرست شده بود

.

 

همۀ مردم سوی کاخ پادشاه راهی شدند

 

 

. می‌دویدند تا هر چه زودتر دخترش را ببینند و چون شاهدخت را تندرست و درمان‌یافته می‌دیدند، دست از پا نمی‌شناختند

.

 

پادشاه زیباترین گوهر را همراه خود به دربار برد و پاداش کلانی به او داد و وی را بسیار سرفراز ساخت

 

 

. خلعت‌های بسیاری به او بخشید و سپس همان گونه که خود گفته بود، مژدۀ عروسی دخترش را به همه رساند

.

 

چند روزی گذشت و پادشاه جشن عروسی را با شکوه بسیار برگزار کرد و داماد را کنار تخت خود نشاند

 

 

. از آن هنگام شاهدخت و زیباترین گوهر با هم خوشبخت بودند. روزی داماد گنج موش را هم بیرون کشید و آن را از آن خود کرد

.

 

چون امیران بزرگ و وزیران این دم و دستگاه و شکوه زیباترین گوهر را دیدند، رَشک دلشان را گرفت و پنهانی برنامه‌ای چیندند تا سرش را زیر آب کنند

 

 

 

.

 

چه کردند؟ در بیرون از شهر کاخ بسیار زیبایی ساختند و در جایی از آن چاهی ژرف کندند و در ته آن نیزه‌هایی به سوی بالا فروکردند و روی دهانۀ چاه تختی گذاشتند، چنان که اگر کسی روی آن تخت می‌نشست، فرومی‌افتاد و می‌مرد

 

 

. پس از آنکه همۀ اینها را آماده کردند، زیباترین گوهر را به آن کاخ فراخواندند. وی همان روز سوی کاخ راه افتاد و چون کارهای امیران و وزیران را دید، خوشنود شد. آنان وی را در هر کجای کاخ گرداندند و از او خواستند سر تخت روی چاه بنشیند که وی سخن درویش را به یاد آورد: «آدم پیش از آنکه به بستر بیگانه برود، بهتر است نخست پایش را روی آن بگذارد و بیازمایدشچنین شد که نخست پایش را روی تخت گذاشت و سخت فشار داد و تخت به ته چاه فرو افتاد

!

 

وی که اینها را دید، برگشت و همه چیز را کف دست پادشاه گذاشت

 

 

. پادشاه از شنیدن چنین چیزی سخت خشمگین شد و همۀ امیران و وزیرانی را که در این دسیسه دست داشتند، از کشور بیرون کرد. پس از آن، زیباترین گوهر، خوشبخت و خورسند و شاد و خوشنود می‌زیست

.

 

روزی وی به پادشاه گفت

 

 

: «ای بلندجایگاه، جاوید زیوید! بگذارید به میهنم بروم و خانواده‌ام را همراه خویش به اینجا بیاورمپادشاه از دل و جان به او بار داد و دستور داد، راه سفر را بر او هموار کنند و زیباترین گوهر به او گفت: «ای بلندجایگاه جاوید زیوید! من می‌خواهم تنها بروم و یگانه چیزی که به آن نیاز دارم یک اسب است و بس. امید من به خداست و به زودی به اینجا بر خواهم گشتاین را گفت و آنها را خدانگهدار گفت و سوار اسب شد و سوی میهنش تاخت

.

 

رفت و رفت تا روزی از روزها زن جوان بسیار زیبایی از برابرش درآمد و به او گفت

 

 

: «من زن تو هستم و تو شوهر منی. بی آنکه مغزم را خراب کنی و چانه بزنی، مرا همراه خود بگیروی بسیار آشفته شد و کمی اندیشه دواند که ناگهان سخن درویش یادش آمد: «نیز خوب نیست که آدم فریب سخن بیگانگان را بخوردچنین شد که وی هم اندیشۀ او را نکرد و بی آنکه چیزی بگوید رویش را از او برگرداند و اسب را راند و رفت

.

 

کمی که رفت، نگاهی به گرداگردش انداخت و دید که آن زن دارد با رهسپار دیگری سخن می‌گوید و او هم بی هیچ گونه اندیشه‌ای وی را بر اسب خویش ‌نشاند

 

 

. همان دم، دسته‌ای سوار توسن سوی او تاختند و بی آنکه هیچ سخنی بگویند، رهسپار را با شمشیر تکه تکه کردند، زن را گرفتند و به همان جایی که از آن آمده بودند، رفتند. وی به پرس و جو درآمد و دریافت که آن زن، دختر یک فرمانروا بوده و به زور شوهرش داده‌اند و وی برای آنکه آزاد باشد، از خانه گریخته. این را که دانست، یزدان را سپاس گفت: «خوب شد که من راه خود را رفتم و فریب سخن یک بیگانه و ناشناس را نخوردم، و گرنه همین بلایی سرم می‌آمد که سر این رهسپار آمد

 

رفت و رفت تا به دهکدۀ خود رسید، نیمه‌شب بود

 

 

. کمند اسبش را به در بست، بی‌درنگ به درون خانه رفت و دید مادرش در هولی، تنها خوابیده و در آن سوی دیگر، همسرش با جوانی خوبروی خفته. این را که دید، سخت جا خورد و با خود گفت: "این آدم پست و پررو کیست که به خانۀ من آمده و در بسترم خوابیده؟" سخت از همسرش به شک افتاد و شمشیرش را کشید تا آن دو را با هم بکشد و کارشان را یکسره نماید. اما ناگهان سخن درویش به یادش آمد: «از همه چیز بهتر این است که آدم خشم خود را فرو خوردچنین شد که تیز شمشیرش را در نیام باز گذاشت و مادر خود را بیدار ساخت و پرسید: «این کیست؟» مادرش گفت: «پسرم؛ این پسر توست، وی پس از رفتن تو زاده شد

 

چون زیباترین گوهر این را شنید، دست از پا نشناخت

 

 

. همه زود از خواب بیدار شدند و از اینکه باز همه دور هم بودند، بسیار شاد گشتند

.

 

پس از گذشت چند روز، همۀ خانواده را برداشت و راه برگشت را در پیش گرفت و پس از مرگ شاهیارِ پادشاه و پدرزنش، خداوند همۀ تاج و تخت شد و با دادگری فرمانروایی کرد

 

 

 

.


تصاویر مربوط به تاجیکستان

نقشه تاجیکستان/Tajikistans Map/Tadschikistans Landeskarte

 

نقشه تاجیکستان و کشورهای اطراف/آسیای میانه/نقشه امروزی خراسان بزرگ/Mittelasiens Landeskarte

 

پرچم تاجیکستان

 

کوه های بدخشان تاجیکستان/پامیر

 

اسکناس های تاجیکستان

 

سرو چای سبز در تاجیکستان


عکی های تاجیکستان/bilder aus tadschikistan/tajik photos

آخرعاقبت برابری زن مرد! فمینسیت های ایران حساب اینجای کار را هم کرده اند؟

 

امیر اسماعیل سامانی در شهر دوشنبه

 

کلاس دانشگاه در دوشنبه

 

با غ استاد رودکی/دوشنبه

 

هویج در تاجیکستان مصرف خوبی دارد!

 

این هم گوگوش در دوشنبه! یک وقتی می گفتند گوگوش می تواند رییس جمهور تاجیکستان بشود!

 

خودتان به موبایلتان برسید.

 

 

ملانصرالدین که در آسیای میانه نصرالدین خوجه یا افندی نامیده می شود.

 

 

دختران دانش آموز در دوشنبه/تاجیکستان

 

دختر تاجیکستانی روس

 

تندیس استاد رودکی در باغ رودکی شهر دوشنبه

 

دختر بدخشانی، جلوی مرکز اسماعیلیان در شهر دوشنبه

 

دختر و پسر تاجیک در کلاس درس

 

دانشکدۀ زبانشناسی در دوشنبه

 

آرامگاه استاد رودکی، پدر سرایش و ادبیات پارسی

 

استاد رودکی در میان بزرگ ترین سرایندگان زبان پارسی

 

تندیس استاد رودکی بیرون از آرامگاهش

 


تصاویر تاریخی/عکس های خراسان بزرگ/تصویر دیدنی/هنر اسلامی/جاذبه های توریستی ترکمن

ترکمنستان - در مسیر مرو - مقبره خواجه سعید ابوالخیر/Abu Said Abolkheyr/Aboosaeed Abulkhayr

 

ترکمنستان - در مسیر مرو - مقبره خواجه ابوسعید ابوالخیر/TORKAMANESTAN/TURKMANISTANTOMB/MARI

 

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - مقبره سلطان سنجر سلجوقی/OLD MARI/SOLTAN SANJAR SALJUGHI/SULTAN SANJAR SALJOOQI

 

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - مقبره سلطان سنجر سلجوقی/Turkmenistan

 

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - خرابه های کاخ ملکشاه سلجوقی/Turkmenien/malekshah saljughi/maliksha saljooqi

 

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - مزار شیخ یوسف همدانی/marve ghadim/sheykh yusofe hamedani/yoosefe hamidoni

 

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - مزار شیخ یوسف همدانی/turkmanistan/svheykh/


تصاویر خراسان بزرگ/عکس های ترکمنستان/ابنیه تاریخی/ابوسعید ابوالخیر/آرامگاه/شهر م

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - نمایی دور از مقبره سلطان سنجر سلجوقی و خرابه های شهر تاریخی مرو قدیم

 

ترکمنستان - شهر تاریخی نسا - پایتخت تیرداد دومین پادشاه اشکانی

 

ترکمنستان - شهر تاریخی نسا - پایتخت تیرداد دومین پادشاه اشکانی

 

ترکمنستان - در مسیر مرو - مقبره خواجه سعید ابوالخیر

 


تصاویر خراسان بزرگ/بخارای شریف/عکس های ازبکستان/عکس دیدنی

 

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا/Ozbakestan/uzbekistanAmire bokhara/Amiri/Uzbikiston/Uzbikistan

 

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا)/Bokhara/Bukhoromahe khase/mohi khosa/maahi/Bukhara

 

ازبکستان - بخارا - زندان اسکندر/zendane eskandar/zindani iskandar/alexandra


عکس های ازبکستان/تاریخی/تصاویر بخارا

ازبکستان - بخارا - آرامگاه امیر اسماعیل سامانی/Aramgahe Amir esmaile samani

 

ازبکستان - بخارا - آرامگاه امیر اسماعیل سامانی/Ismail Samani/Tomb/uzbekistan

 

ازبکستان - بخارا - نمایی از کاشی کاریهای مدرسه الغ بیک/Ologhbeyk/Uluqbayk/bukhoro

 

ازبکستان - بخارا - نمایی از کاشی کاریهای مدرسه الغ بیک/Kashikari/Kaschikary

 

ازبکستان - بخارا - نمایی از مناره ها و مساجد/Masajed/menareh/masjed/Masjit/Munara

 

ازبکستان - بخارا - نمایی از مناره ها و مساجد/Namai az

 

ازبکستان - بخارا - نمایی از مناره ها و مساجد

 

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا)/Mohi khosa/eghamatgah/iqomatgoh

 

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا)/Amir-i bukhara/Tabestani

 

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا)/Bokhara-ye sharif

 

ازبکستان - بخارا - نمایی از ارگ امیر بخارا/arge amire bokhara

 

ازبکستان - بخارا - نمایی از ارگ امیر بخارا/Bukhoroi sharif/Arg

 

ازبکستان - بخارا - هتل کاروان/Karoon hotel/Karun/Korun/scharif


دانلود موسیقی سنتی تاجیکی/نغمه های کلاسیک تاجیکستانی/تاجک/تاجکی

دانلود موسیقی تاجیکی سنتی/آهنگ تاجیکی/خواندن تاجیکی/ترانه تاجیکستان/موسیقی کلاسیک تاجیک/tajik music/tadschikistan musik/موسیقی پارسی زبانان/موسیقی خراسان بزرگ/ترانه های تاجیک ها/خواننده تاجیک/ترانه تاجیک/موسیقی محلی خراسانی/سرزمین های جداشده از ایران/آواز تاجیکی/شعر تاجیکستان/Musighie Tajikestan/tojikiston/tajikstantajik Songs/khorasan/khoroson/khurasan/Tajik Singers/Persischsprachige/poems/Old Musicنوای تاجیکی/Tajik traditional music/traditionale MusikTadschikistans

لطفاً پس از آمدن صفحه، روی واژۀ download کلیک کنید!

 

بزم ربانی

http://tajik.irib.ir/persian/139-%D8%A8%D8%B2%D9%85-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C.html

 

می زند باران به شیشه

http://tajik.irib.ir/persian/140-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.html

 

سمنک، ویژۀ نوروز

http://tajik.irib.ir/persian/294-%D8%B3%D9%85%D9%86%DA%A9-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2.html

 

دور مشو

http://tajik.irib.ir/persian/295-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D9%88.html

 

فسانۀ دل/ خواننده: قربان عبدالله یف

http://tajik.irib.ir/persian/644-%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%84.html

 

صنما/ قربان عبدالله یف

http://tajik.irib.ir/persian/645-%D8%B5%D9%86%D9%85%D8%A7.html

 

عقل پرتدبیر/ ظفر ناظم اف

http://tajik.irib.ir/persian/714-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1.html

 

بیا/ ظفرناظم اف

http://tajik.irib.ir/persian/715-%D8%A8%DB%8C%D8%A7.html

 

باد روان/ ظفر ناظم اف

http://tajik.irib.ir/persian/717-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86.html

 

بسیار سال ها/ ظفر ناظم اف

http://tajik.irib.ir/persian/718-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7.html

 

وصل دوستان/ ظفر ناظم اف

http://tajik.irib.ir/persian/719-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86.html

 

رفتم به جستجویت/ ظفر ناظم اف

http://tajik.irib.ir/persian/720-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%AA.html

 

کشور من/ ظفر ناظم اف

http://tajik.irib.ir/persian/721-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86.html

 

گفتمش/ خواننده: کابلی

http://tajik.irib.ir/persian/723-%D9%81%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D9%85.html

 

تاجیکستان/ خواننده: کابلی

http://tajik.irib.ir/persian/724-%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86.html

 

ای فلک/ خوشبخت اف

http://tajik.irib.ir/persian/727-%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%DAA9.html

 

رنجیده ای/ خوشبخت اف

http://tajik.irib.ir/persian/731-رنجیده-ای.html

 

عاشق زندگی/ خوشبخت اف

http://tajik.irib.ir/persian/733-عاشق-زندگی.html

 

به وطن/ خوشبخت اف

http://tajik.irib.ir/persian/734-به-وطن.html

 

ادب است/ مشرب

http://tajik.irib.ir/persian/776-ادب-است.html

 

عیش گدایان/ مشرب

http://tajik.irib.ir/persian/780-عیش-گدایان.html

 

بسیار سفر باید/ مشرب

http://tajik.irib.ir/persian/1074-بسیار-سفر-باید.html

 

بشنو از نی/ مشرب

http://tajik.irib.ir/persian/1075-بشنو-از-نی.html

 

غزل عشق/ مشرب

http://tajik.irib.ir/persian/1076-غزل-عشق.html

 

غزل آدمی/ مشرب

http://tajik.irib.ir/persian/1077-غزل-آدمی.html

 

غزل جوانی/ مشرب

http://tajik.irib.ir/persian/1078-غزل-جوانی.html

 

به یادت هست/ حق نظر

http://tajik.irib.ir/persian/1436-به-یادت.html

 

مادر/ حق نظر

http://tajik.irib.ir/persian/1435-مادر.html

 

جوانی رفت/ شادی

http://tajik.irib.ir/persian/1664-جوانی-رفت.html


← صفحه بعد