عــاقــلان داننــد!

زندگی آخر سرآىد ‌بندگی درکار نیست+بندگی گر شرط باشد زندگی درکار نیست/لاهوتی

پیغمبر دروغین

پیغمبر دروغین

سراینده: امیر حسین اکبری شالچی

بر پایۀ داستانی تاریخی از روزگار سامانیان

 

 

یکی مرد بُد، احمدِ زِکْریا

که برخواند خود را نبی خدا

همان نصر بُد در خراسان امیر

که خود را پیمبر بگفت آن دلیر

پرآوازه آمد به نام کیال

بسا کس پَیَش بود در پُرس‌وپال

که گویا همین مرد پیغمبرست

سوی رستگاریَمان رهبرست

*

رسید آگهی تا به دربار میر

کز اینسان برون گشت، مردی دلیر

درآمد به فریاد هر بخردی

شد از شرم آسیمه‌سر هر رَدی

همان بی‌هنر پیشوایان دین

فزودند بیش از کسان، خشم و کین

ز گفتار او بَد هراسان شدند

به نزد امیر خراسان شدند

تو گوی از برابرْ‌ش برخاستند

به یکباره سرکوب او خواستند

امیر خراسان چو خشمش نشاند

وزیر خردمندِ خود را بخواند

که تا بشنود رای و گفت وزیر

بمانَد همان میر دانش‌پذیر

فرستاد سوی کیال او پیام

که دیدار با تو مرا گشته کام

*

کیال اینچنین خوانِشَش را شنفت

به کاخ اندرون آمد و تیز گفت:

یکی نامه آوردم از آسمان

پر از راز باشد زیِ بخردان

بود شاهکار و زبانش دریست

به هر واتِ آن دانش دیگریست

*

همه پیشوایان دینی به پا

شمردند این گفته را بیدِلا

ستاده به رخ زرد و آشفته‌هوش

به دل آتش سرخ و لب‌ها خموش

به دل کینه‌اش را بیَنباشتند

همان چشم، مرگ ورا داشتند

که باز از محمد نه پیغمبریست

گَرَنگی چنین، اَزدرِ خنجریست

به نزدیک آنان و نزد امیر

درآمد به گفتار، فرخ وزیر

بگردانَد او را ز باور مگر

فتد روی اندیشه‌اش کارگر

بکوشید بسیار و سودی نبود

کیال آن سخن‌های او نا شنود

چو وادید از گفتگو نیست، سود

درِ راه دیگر به رویش گشود:

بدو گفت این نامه کـ-ایزد ز مهر

روان کرده سویت ز بالا سپهر

زبانش پر از راز و گویی گم است

نه گویا و روشن برِ مردم است

تو آسوده رو گوشه‌ای برنشین

زبانی نه بغرنج، گویا، گزین

بدان نامه خوان مردمان پیش خویش

بده مژده بر هر کس از کیش خویش

به سالی همین کار را پیشه کن

تو آزادی از کس، نه اندیشه کن

اگر بهر خود پیروی یافتی

سوی آرمان خود اشتافتی

وگرنی، ز گفتار خود، شوی دست

تو بگذر ز پیغمبری وآنچه هست

چو جیهانی این گفت با آن کیال

پذیرفت این و، برآورد بال

وزیر آنگهی، چند فرمان نبشت

به هر بخش و شهر خراسان نبشت:

کیال است آزاد در کار خویش

بود سرور خویش و سالار خویش

ورا تندی و خشم، درکار نیست

نیازی به بند و به افسار نیست

*

کیال آمد از نامه‌ها شادمان

بشد همچو تیری که شد از کمان

نبشت و نبشت او چنان آذرخش

بشد در خراسان همه نامه پخش

همه یکسره در تکاپو بُدی

گه این سو روان و، گه آن سو بدی

*

پریشان همه پیشوایان دین

به نزد وزیر خراسان زمین

برفتند و گشتند، زو خواستار

که روشن کند کین، چگونه‌ست کار

همه گشته جویای روشنگری

همه خواستاران دین‌گستری

وزیر خردمند سامانیان

به پاسخ، به نرمی گشود او زبان:

چو گویید کین دین ما از خداست

پریشانی و ترس و لرزش چراست؟

شده مردمان سست، گویا به دین

تو آبشخور سستی دین ببین

چه یابی ز سرکوب احمد کیال؟

تو رو ریشۀ کار او را بپال

ستودند این گفت او را سران

در او از شکیب و خرد، بُد نشان

*

کیال از دگر سو، بخواندی همه

که گردند از پشت او چون رمه

به هر روز، گشتی فزون، ناامید

گلی از کنش‌های خود برنچید

نیوشید هر کس به گفتار اوی

بگرداند از راه و آیینش، روی

چو شد مانده از کوشش خویشتن

به خود گفت: ناکام و بیچاره من!

روان گشت در جنگل و کوه و دشت

به نزدیک جیهانی او بازگشت

که من راست گویم که خوردم شکست

تهی باشد اکنون مرا، پاک، دست

نه دیگر بگویم که پیغمبرم

جهان را سوی اَرمَگان رهبرم

گزارم سپاس از شکیباییَت

ز رفتار نیک و ز بیناییت

 

 


از رازق فانی

  از رازق فانی

 

همه جا دکان رنگ است، همه رنگ می‌فروشند
دل من به شیشه سوزد، همه سنگ می‌فروشند
به کرشمه‌ای، نگاهش، دل ساده‌لوح ما را
چه به ناز می‌رباید، چه قشنگ می‌فروشد
شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شراره‌ای که هر شب، دل تنگ می‌فروشد
به دکان بخت مردم که نشسته است یا رب
گل خنده می‌ستاند، غم جنگ می‌فروشد؟
دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدّی
که غزال، چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد
مدتی‌ است کس ندیده گُهری به قُلزُمِ ما
که صدف هر آن‌چه دارد، به نهنگ می‌فروشد
ز تنور طبع «فانی» تو مجو سرود آرام
مَطَلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروشد


لاهوتی:

گر فشار دشمنان آبت کند مسکین مشو

مرد باش ای خسته دل، شرمندگی درکار نیست


صائب:

 

تا
ازین بعد چه از پرده برآید کامروز

دور
پرواری عمامه و قطر شکم است

 


گردآفرید نخستین شیرزن حماسه ملی ایران

جلال خالقی مطلق

جلال خالقی مطلق
گُردآفرید نخستین شیرزن حماسۀ ملی ایران است. گردآفریدِ دلربا و چالاک با این که در شاهنامه حضوری کوتاه دارد و شکست هم می‌خورد، بسیار برجسته است و یکی از گیراترین زنان شاهنامه. وی را می‌توان مانند فرانک، ارنواز و شهرناز، نمونۀ زن اصیل ایرانی دانست...

زنی بود بر سان گرد سوار              همیشه به جنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گردآفرید           که چون او به جنگ اندرون کس ندید

ما در رهسپاری سهراب از توران به ایران، هنگامی که وی در جستجوی پدرش رستم است، با او آشنا می‌شویم. در مرز توران و ایران، دژی به نام سپیددژ هست. گُژدَهَم که یک ایرانی سالخورده است، بر آن فرمان می‌راند و همواره در برابر دشمن پایداری سرسختانه‌ای می‌ورزد و با این کار، دل همۀ ایرانیان را به آن دژ امیدوار می‌سازد. گژدهم پیر، پسری خرد به نام گُستَهَم دارد، و دختری به نام گردآفرید. سهراب ناچار است پیش از درآمدن به خاک ایران از این دژ بگذرد. در نبرد میان سهراب و هژیر،  فرماندۀ دژ، سهراب بر او پیروز می‌گردد. سهراب، نخست می‌خواهد او را بکشد، اما سپس او را اسیر کرده راهی سپاه خود می‌کند. آگاهی از این رویداد، دژنشینان را سراسیمه می‌سازد، اما گردآفرید چنان این را مایۀ ننگ می‌داند که بر آن می‌شود خود به نبرد او رود (شاهنامه/12b/ 173 تا 203).

گردآفرید


سهراب در پی چالش آن شیرزن به رزمگاه درمی‌آید و آن دو به پرخاش و نبرد درمی‌آیند. سهراب در برابر باران تیر گردآفرید، ناچار سپرش را به کار درمی‌آورد. وی جنگ‌کنان نزدیک گردآفرید می‌شود و نیزۀ او را می‌گیرد. با نیزه جامۀ جنگی او را می‌درد، گردآفرید شمشیر می‌کشد و با فرود آوردن آن نیزۀ سهراب را می‌شکند. سرانجام می‌بیند که توان رویارویی با سهراب را ندارد و می‌کوشد سوی دژ بگریزد. اما سهراب به او می‌رسد و کلاهخودش را برمی‌گیرد. تازه می‌بیند که آن پیکارگر نه مرد، بلکه دختری زیباروی است. گردآفرید به نیرنگ دست می‌یازد و به سهراب می‌گوید که خوب نیست رزمندگان ببینند که وی در نبرد با یک دختر به چنین کوشش و رنجی گرفتار آمده و به او پیشنهاد می‌کند که همراهش به درون دژ برود و دژ در چنگ اوست.
سهراب که خیرۀ او شده، در دام شگرد گردآفرید می‌افتد. گردآفرید او را تا درب دژ می‌آورد، سپس با چابک‌دستی بسیار به درون دژ می‌جهد و در را می‌بندد. سهراب بیرون می‌ماند. گردآفرید به بالای دژ می‌رود و ریشخندکنان فریاد می‌زند: «ترکان ز ایران نیابند جفت!» (1) سپس به اندرز به او می‌‌گوید که بهتر است پیش از آن که رستم به آنجا برسد، همراه سپاهش به توران برگردد (شاهنامه/ b12/204 تا268).

جنگ سهراب و گردآفرید

نگاره ی نبرد سهراب و گردآفرید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) بخندید و او را به افسوس گفت    که ترکان ز ایران نیابند جفت (  شاهنامه/ b12/259) روشن است که گردآفرید نمی‌دانسته که سهراب پسر رستم و ایرانی است. سراینده می‌خواهد با این گفتار ریشخندآمیز به زنان هم‌میهنش سخت هشدار دهد که به پیوند ترکان درنیایند.

برگردان به پارسی :امیر حسین اکبری شالچی.

 

http://www.mehremihan.ir/novelistic/79-dastanshahnameh/476-gordafarid.html

 


عکس هایی از خراسان بزرگ

نقشه خراسان بزرگ

مسجد نه گنبد بلخ

بلخ  (افغانستان کنونی)

 

آرامگاه سلطان سنجر در مرو

مرو /ماری (ترکمنستان کنونی)

مسجد جامع هرات

هرات (افغانستان کنونی)

 

کوه تخت سلیمان در اوش

اوش (قرغیزستان کنونی)

مجسمه بزرگ بودا در بامیان

بامیان (افغانستان کنونی)

 

مدرسه میر عرب در بخارا

بخارا (ازبکستان کنونی)

 

مسجد جامع تاشکند

تاشکند (ازبکستان کنونی)

 

آرامگاه حکیم ترمذی در ترمذ

ترمذ (ازبکستان کنونی)

 

ارگ کهن خجند

خُجند (تاجیکستان کنونی)

 

تندیس اسماعیل سامانی در دوشنبه

دوشنبه (تاجیکستان کنونی)

 

گور امیر در سمرقند

سمرقند (ازبکستان کنونی)

 

کاخ ترکمن‌باشی در عشق‌آباد

عشق آباد/اشک آباد (ترکمنستان کنونی)

 

آرامگاه سنایی غزنوی در غزنی

غزنی (افغانستان کنونی)

 

زیارتگاه باباصاحب در قندهار

قندهار (افغانستان کنونی)

باغ بابرشاه در کابل

کابل

 

روضه شریف در مزارشریف

مزار شریف (افغانستان کنونی)


فرهنگ گویشی خراسان بزرگ

[ Book	Image	]


پیام صلح زرتشت

http://www.ensani.ir/storage/Files/20120326162416-3040-288.pdf


← صفحه بعد