واژههای سره در پارسی
واژههای سره در پارسی
تاجیکستانی
امیر حسین اکبری شالچی
بازیافتن واژههای سره در گویش تاجیکی کار سادهای نیست، چون سرهجو هنگام
پژوهش گفتار تاجیکان، بهجای شنیدن واژگان سره، صدها و هزاران واژهی روسییی را
میشنود که بسیاریشان بی آنکه نیازی ویژه به آنها باشد، به گویش تاجیکی راه یافتهاند
و در آن جا افتادهاند. بههرروی آنچه من در اینجا به دست میدهم، برخی از واژههای
سرهای است که در گویش تاجیکی به کار میرود و میتوان کاربرد آنها را به ایرانیان
پیشنهاد کرد.
آدمیّت: آدمگری
ابطال: بیکارکُنی
اتاق: خانهچه / xāna-ča/
اتصال: پَیوند
اتفاقی: سرِ راهی
اجرا (ی نمایش): انجام
اجرا: انجامیابی
احتمال قوی داده شدن: باور رفتن
اختصاص دادن: جدا کردن، بخشیدن
اخراج کردن (از محلّ کار): از کار راندن
ادا کردن (نماز): گُزرانیدن
ارتباط: بستَگی
ارتباط دادن: پَیوندیدن
ارتفاع: بَلندی (← دهخـ)
ارتقا دادن: بَلند برداشتن
ارتقا: بالارَوی
از قرار معلوم: اَز اَفتَش
آزادی بیان: آزادی سخن
ازدیاد: بالارَوی
استحکام: استواری (← دهخـ)
استراحت:
دَمگیری
استرداد:
برگردانی
استفاده
کردن: بهرَه برداشتن
استفراغ کردن: پَرتافتن
اسکان: بودوباش
اسهال: دلرَوی
اطلاع: آگهی
اطلاع حاصل کردن: آگهی یافتن (دهخـ← آگهی)
اعتقاد: باوری
اعصاب کسی خرد شدن (کنایه): سر ( ِکسی) وَیران شدن
اعمال زور: زورآوری
افتتاح: کُشادَهشَوی
(دهخـ← کشاده)
افراطیگری:
تندگرایی
اقامت: بودوباش، باشِش
اقامتگاه: باشِشگاه
امضا کردن: دست ماندن
امکان شغلی: جای کار
امنیت: آرامی
امور خارجه: کارهای بیرونَه
انتشار یافتن (چیزی در جایی): دامنْ پهن کردن
انتشار یافتن (ویروس): پهن شدن
انتقال: گُذرِش
انتقال دادن: گذراندن
انفجار: تَرکَش
انفجاری: تَرْکَندَه (دهخـ← ترَکیدن)
اهتزاز (پرچم): پَرافشانی
اهمیت زیاد دادن: بهای ارزشمند دادن
اواسط: میانَهها
باطل: بیکار
بخاطرِ: از رویِ
بدون مشکل و مانع: آزادانَه
بدون وقفه: بیایست
بعداً: پس
بکارت: دختری (← دهخـ)
بلاعوض (وام): بیبازگشت
به اهتزاز درآوردن (پرچم): افروختن
به نظرِ: از بینِشِ
به نظر رسیدن: بَه چشم رَسیدن
بهعنوانِ: همچون
بهمناسبتِ: بخشیدَه بَه
بیاعتنا: بیپروا
بیتفاوت: بیپروا (← دهخـ)
بیتوجه: بیپروا
بیعُرضه: بیهنر
بینظموترتیب:
بیسرشتَه
پاتیناژ (ورزش): یخبازی
پارتیبازی: آشنابازی
پلورالیسم (سیاست): چنداندیشی
تأسیس یافتن: بنیاد شدن
تأسیس: بنیاد
تجدید نظر (دادگاه): بازبینی
تجسس: کافتوکاو
تجسس (پلیس): پژوهش
تحت تأثیرِ: در زیر سایَۀ (کنایه)
تحتالبحری: زیرآبی
تحریک: برانگیزش
تحمل نمودن: برداشت کردن، برداشتن
تحویل دادن: سُپاریدن
تخصیص یافتن: جدا شدن
تدارک: آمادَگی
تدارک
دیدن: آمادَگی دیدن
تدبیرشده: اندیشیدَه
ترجیح دادن: برتری دادن
ترک کردن: پَرتافتن
ترکیب (شیمی): آمیختَه
ترم (دانشگاه): نیمسالَه
ترموس چای: چایگیرک
تزئین نمودن: آرا دادن
تسهیل: آسانکاری
تسویه کردن (حساب را): برابر کردن
تشویش: پروا
تصاحب: ازخودکُنی
تصاحب
نمودن: از خود کردن
تصفیهشده (آب): پاک
تظاهر: خودنشاندِهی
تعداد: شمار
تعمیر کردن: ساز کردن
تغییر دادن: دیگر کردن
تفتیش: کافتوکاو
تقاطع (خیابان): بُرِش
تقدیم شدن: پیشکَش شدن
تلقی شدن: نامبَر شدن
تلقی کردن: نگرانیدن
التماس نمودن: زارَه کردن (دهخـ ← زاره)
تمدید کردن (مهلت را): دراز کردن
تنزل:
پایینرَوی
تهیهشده:
آمادَهنمودَه
توجه کردن: نگاه کردن
توضیح
دادن: رَوشنی انداختن
تولید
کردن: آفریدن
جایز دانستن: روا دیدن
جرم (دندان): سنگ
جعلی: ساختَه
جفت جنین: همرهک / ham-rah-ak/
جوانب: پهلوها
چِرکین: کثیف (← دهخـ)
چندطبقه (ساختمان): بَلندآشیانَه
حاصل نمودن: پَیدا کردن
حاکی: بازگویندَه
حداقل: کَمَش
حمّال: بارکَش
حوصلهی کسی را سر بردن: بیزار کردن
حیف نان: نمیشدنی / na-mī-šud-an-ī/
خارجی:
بیرونَه
خاطرنشان کردن: یادرَس شدن
خالی از سکنه: بیآدم
خرجی (زندگی): پایْدَم
دائمالخمر: میزدَه
در ادامۀ: بَه دنبالَۀ
در اهتزاز بودن: بالافشانی کردن (پرچم)
در نظر گرفته شدن: نگراندََه شدن
درجه: زینَه
ذوب شدن: آبشَوی
راحت باش! (نظامی) : آزاد
رأی دادن: آواز دادن
رشته (درسی): فن
رضایتبخش: خرسندیآور
رطوبت: نمناکی
رونق پیدا کردن: اَوج یافتن (کنایه)
ریاست:
سروری، راهبری
رییس
(اداره/ شرکت): سردار
رییس: راهبر
زلزله: زمینجُمبی/
زِمینجُنبش/ زمینجُمبَه
زوایا: پهلوها
زینت: زیب (← دهخـ)
زینت بخشیدن: آرا دادن
سرعت بخشیدن: تیزاندن
سفینهی فضایی: کشتیِ کَیهانی
سکوت: خاموشی
سهبعدی: سهاندازَه
سیفون: آببرایک / āb-bor-āy-ak/
سیل: آبخیزی (دهخـ← آبخیز)
شایعه: آوازَه
شلوغ (راه): سیرآدم
شلیک: تیرپرانی
شلیک کردن: پرّاندن/ پراندن
شوت (فوتبال): پَرتافْت
شیوع (بیماری): پهْنشَوی (دهخـ← پهن شدن)
شیوعیابنده (بیماری): دامنگستر
صدا:
آواز
صریحاً: رویراست
صعبالعبور: دشوارگذر
ضبط کردن (روی نوار): بَه نوار برداشتن
طبقِ: از رویِ
طبقه: آشیانَه
طلاق:
ازهم جداشَوی
طنابکشی: بَندکشی (مسابقه)
طول: دَرازی
طولانی شدن: بَه دَرازا کَشیدن
ظرافت:
نازکی
ظریف: نازک
عازم: رفتِگار
عامل
(بیماری): برانگیزندَه/ انگیزَه
عبور: گُذِرش
عدم وضوح: نارَوشنی
عرض: پهنا (← دهخـ)
علناً: رویراست
عملی
نمودن: پیادَه ساختن
عوض کردن (کانال تلویزیون/ رادیو و مانندشان): تاو دادن (دهخـ← تاو)
عوض کردن: دیگر کردن
غلیظ (چای): غوس / γavs/
غیبگو: بینَک
غیر قابل قبول: نمیشدنی / na-mī-šud-an-ī/
غیور: بانَنگ (دهخـ← ننگ)
فاصلۀ
طبقاتی: شکاف اجتماعی
فرق داشتن: دیگر بودن
فضا: کَیهان
فضانورد: کیهاننورد
فیلمبردار: نوارگیرندَه
قابل استفاده: بَکار
قبلاً: پیش
قبلی: پیشترَه
قدیمی (دوست): دیرینَه
قطع: بُرِش
قطعه (موسیقی): پارچَه
قطور (کتاب): غوس / γavs/
قلباً: از دل و جان
کاملاً: بهپرگی / ba pur-r-ag-ī/
کتری برقی: آبگرمکُنَک
کسب کردن: اندوزیدن
کشف کردن: دریافت کردن
گل زدن (فوتبال): بَه نشان رَساندن
لطیف: مهین
لهجه: شیوَه
مؤسس: بنیادگر
مادامی که: تا دمی که
ماده (درسی): فن
مبصر (کلاس): راهبر
مبهم: نارَوشن
متحد شدن(مردم): بِهَمآیی
متحد نمودن: بر هم آوردن
متذکر گشتن: یادرَس شدن
مترجم:
ترجمان
متصل ساختن: پَیوندیدن
متصل ساختن (خطهای راه آهن): پَیوست کردن
متصلکننده (ی پل): پَیوندگر
متلاشی کردن (مغز کسی را): پاش دادن
متوقع: چشمدار
متوقف کردن: باز داشتن
مثال: نَمونَه
مجرم: گنهکار
مجسمه:
پَیکرَه
مجموعاً: همَگی
محبوب: دوستداشتَه
محدوده: چارچوبَه
محصول (کشاورزی): کِشتَه
محکم: استوار
مدیر (بانک) : راهبر
مذاکره: گفتوشنید/ گفتوگُزار
مراقبت: نگاهوبین
مستعمره کردن: زیرِ دست گرفتن (دهخـ← زیردست)
مسموم:
زهرآلود
مشترکالمنافع (کشورها): کشورهای پساشوروی/ کشورهای همسود
مصلحت
دانستن: روا دیدن
مضنون: گُمانبَر
مطابق: برابرِ
مطابق شدن: راست آمدن
معتقد: باوریناک
معتقد بودن: باور داشتن
معدومالاثر: بینامونشان
معرفی نمودن: شناس کردن
معرکه: هَنگامَه
معزول
گشتن: سبکدوش شدن، آزاد کَردَه شدن
مفقودالأثر: بینامونشان
مقارن شدن با: راست آمدن بَه
مقاوم: تابآور
مقاومت: ایستادَهگری
مقصّر: گنهکار (← دهخـ)
مقید: پایبند
منافی عفّت (فیلم): بیشرمی
منتشر کردن (کتاب): برآوردن
منحرف کردن: از راه زدن (کنایه/ دهخـ← از راه کردن)
منشا
گرفتن از: برخاستن از
مهاجرت کردن: کوچ بستن
موجود: جایداشتَه
مورد علاقه بودن: پسند بودن
میسر شدن: دست دادن
نجات یافتن: رهیدن
نجّار: درودگر
نظافت: پاککاری
نفخ: دَمِش
نهار: خوراک پیشین (دهخـ← پیشین)
نوظهور: تازَهپَیدا
هلیکوپتر: چرخبال
واقعاً: از راستی
وصل
بودن: پیوست بودن
وصلت: پَیوند (← دهخـ)
ویلایی (خانه): زمینَکی
نظرات ()
|
شاهبیتهای صائب تبریزی
شاهبیتهای صائب تبریزی
ا. ح. اکبری شالچی
برگزیده از:
زینالعابدین
مؤتمن، گلچین صائب، انتشارات دانشور، تهران، 1379.
تا
ازین بعد چه از پرده برآید کامروز
دور
پرواری عمامه و قطر شکم است
*
مگذار شیخ را که به
میخانۀ ما بگذرد
کان خودپرست دشمن دیرینۀ
خم است
*
پشّه با
شبزندهداری خون مردم میمکد
زینهار از زاهد شبزندهدار اندیشه کن
*
خوشوقت گروهی که در
اندیشۀ یارند
چون کعبهروان روی به
دیوار ندارند
*
ظالم به ظلم خویش گرفتار
میشود
از پیچوتاب نیست رهایی
کمند را
*
رتبۀ
زمزمۀ عشق ندارد زاهد
بگذارید
که آوازۀ جنت شنود
*
گنبد شهر از همه فاضلتر بود
گر به عمامه کسی گوی فضیلت میبرد
*
حج خریدن در دیار
عشقبازان رسم نیست
هر که مرد اینجا برای او
شهادت میخرند
*
فکر
صید خلق دارد زاهدان را گوشهگیر
خاکساری
پردۀ تزویر باشد دام را
*
بستگی
کفر است در آیین ما آزادگان
میشود
زنار اگر احرام میبندیم ما
*
حضور خاطر اگر در نماز
معتبر است
امید
ما به نماز نکرده بیشتر است
*
ما پریشاننظران، خود گره کار خودیم
این چه حرفیست که سررشته به دست ما نیست
*
توانگر از نشاط فربهی در خود نمیگنجد
از این غافل که همپهلوی چرب اوست، قصابش
*
تا
سبزه و می هست ز می توبه حرام است
نتوان
غم دل را به بهار دگر افکند
*
به
کیش ما که وضو دست شستن است از جان
ز
خویش هر که تهی گشته است محراب است
*
رندیست
که اسباب وی آسان ندهد دست
سرمایۀ
تزویر عصایی و رداییست
*
عقل و فطرت به جوی نستانند
دور، دور شکم و دستار است
*
خرقۀ تزویر از ابد غرور آبستن است
حقپرستی در لباس اطلس و دیبا خوش است
*
واعظ چه شوی گرم؟ لب بینمک تو
تبخالهای از گرمی گفتار ندارد
*
بر حذر باش که این دستودهنآبکشان
خانهپردازتر از سیل فنا میباشند
*
به قیلوقال نتوان در حریم کعبه محروم شد
همان بهتر که این ناقوس در بتخانه آویزی
*
مبحث عشق است ای زاهد
خموشی پیشه کن
عرض علم و موشکافیها به
عرض ریش نیست
*
ما از این هستیِ دهروزه
به جان آمدهایم
وای بر خضر که زندانی
عمر ابد است
*
فکر صید خلق دارد زاهدان
را گوشهگیر
خاکساری پردۀ تزویر باشد
دام را
*
نمیخواهد میانجی جنگهای
زرگری ورنه
نزاع از کفر و دین و
سبحه و زنّار بردارم
*
رندیست که اسباب وی
آسان ندهد دست
سرمایۀ تزویر عصایی و
رداییست
*
چنان ناسازگاری عام شد
در روزگار ما
که طفل از شیر مادر
استخوان اندر گلو دارد
*
از حوادث دل آزرده چه
پروا دارد
چهرۀ سرو ز بیداد خزان
زرد نشد
*
مبحث عشق است ای زاهد
خموشی پیشه کن
عرض علم و موشکافیها به
عرض ریش نیست
*
ما از این هستیِ دهروزه
به جان آمدهایم
وای بر خضر که زندانی
عمر ابد است
*
فکر صید خلق دارد زاهدان
را گوشهگیر
خاکساری پردۀ تزویر باشد
دام را
*
رندیست که اسباب وی
آسان ندهد دست
سرمایۀ تزویر عصایی و
رداییست
*
چنان ناسازگاری عام شد
در روزگار ما
که طفل از شیر مادر
استخوان اندر گلو دارد
*
ز حرف عشق رسوای جهان شد
زاهد خودبین
به از ده پردهداری نیست
عقل روستایی را
*
با شراب تلخ، زاهد
ترشرویی میکند
کو جوانمردی که سازد کار
این بیپیر را
*
روزی که برف سرخ ببارد
از آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز میشود
*
ز دست راست اگر ندانستمی
چپ را
چه گنجها به یمین و
یسار داشتمی
*
خون فرهاد محال است که
پامال شود
که به خونخواهی او بسته
کمر هر رگ سنگ
*
اگر خدای جهان را سمیع
میدانی
مکن بلند برای خدا تلاوت
را
*
این دزدها تمام شریکاند
با عسس
پیش فلک شکایت دوران چه
میبری
*
دولت سنگدلان را نبود
استقرار
سیل از کوه به تعجیل
روان میگردد
*
روزی که برف سرخ بارد
زآسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز میشود
*
ظالم به مرگ، دست نمیدارد از ستم
آخر، پر عقاب پَر تیر میشود
*
از ضعیفان میشود روشن
چراغ سرکشان
بال آتش از خس و خاشاک
میآید برون
*
دولت سنگدلان را نبود
استقرار
سیل از کوه به تعجیل
روان میگردد
*
اگر عاشق نمیبودیم صائب
چه میکردیم با این
زندگانی
*
صائب مطلب روی دل از کس
که در این عهد
رویی که نگردد ز کسی روی
کتاب است
*
داس دایم در کمین خوشههای
سرکش است
آسمان دارد پی گردنکشان
شمشیر را
*
به هشیاران فشان این
دانۀ تسبیح را زاهد
که ابر از رشتۀ باران به
دام آورد مستان را
*
نالۀ مظلوم در آهن سرایت
میکند
زین سبب در خانۀ شمشیر
دائم شیون است
*
خبر ز تلخی آب بقا کسی
دارد
که همچو خضر گرفتار عمر
جاوید است
*
طوق منت برنتابد گردن
آزادگان
ترک احسان از بزرگان است
احسان دگر
*
نالۀ مظلوم در آهن سرایت
میکند
زین سبب در خانۀ شمشیر
دائم شیون است
*
قطع نظر ز نعمت فردوس
مشکل است
صائب چهسان از لذّت
دیدار بگذرد
*
بار منت برنمیتابد دل
آزادگان
ترک احسان را ز مردم جود
میدانیم ما
*
زاهد خشک اگر قامت او را
بیند
همچو محراب سراپا همه
آغوش شود
*
غربت مپسندید که افتید
به زندان
بیرون ز وطن پا مگذارید
که چاه است
*
قرب
از خلق مجویید که چون موج سراب
بیشتر
اهل جهان دورنما میباشند
*
مرد
مصاف در همه جا یافت میشود
در
هیچ عرصه مرد تحمل ندیدهام
*
زیر
شمشیر حوادث مژه بر هم نزنیم
به
رخ سیل گشادست در خانۀ ما
*
مرا
روز قیامت غمی که هست این است
که
روی مردم عالم دو بار باید دید
*
میخورم
خون از سفال و لب به دندان میگزم
وای
بر آن کس که می از ساغر جم میخورد
*
صائب
چه اعتبار بر اِخوان روزگار
یوسف
به ریسمان برادر به چاه شد
*
روشندلی
نمانْد در این باغ و بوستان
با
خود مگر چو آب روان گفتگو کنم
*
نور
خورشیدم ز امداد خسیسان فارغم
نیستم
آتش که هر خاری کند رعنا مرا
*
به
آن خواری که سگ را دور میسازند از مسجد
مکرر
راندهام از آستان خویش دولت را
*
ز
غرور آدمیت به همین خوشیم صائب
که
شکار نعمت خود نکند بهشت ما را
*
جوهرنمای
جوهر ذاتی خویش باش
خاکش
به سر که زنده به نام پدر بود
*
اگر
صد بار برخیزد همان بر خاک بنشیند
به
بال دیگران هر کس بود چون تیر پروازش
*
گرچه
زندانیست دست خالیام در آستین
کارساز
عالمی از همت مردانهام
*
نومید
نیستیم ز احسان نوبهار
هرچند
تخم سوخته در خاک کردهایم
*
میفشانم
هرچه میگیرم چو ابر نوبهار
با
من احسان با تمام خلق احسان کردن است
*
از
گلوی خود بریدن وقت حاجت همت است
ورنه
هر کس وقت پیری پیش سگ نان افکند
*
دوردستان
را به احسان یاد کردن همت است
ورنه
هر نخلی به پای خود ثمر میافکند
*
فکر
شنبه تلخ دارد جمعۀ اطفال را
عشرت
امروز بی اندیشۀ فردا خوش است
*
هر
چه رفت از دست یاد آن به نیکی میکنند
چهرۀ
امروز بی اندیشۀ فردا خوش است
*
بحر
زا سرپنجۀ مرجان نیندازد ز جوش
چند
بر دل مینهی از بهر تسکین دست را
*
موقوف
بر آسایش چرخ است قرارم
هر
کار که موقوف محال است محال است
*
تا
خیال گریه کردم یار رفت
این
غزال از بوی خون رم میکند
*
به
هیچ حیله به آغوش درنمیآیی
مگر
ترا از نسیم بهار ساختهاند
*
اگر
افتد به مسجد راه، آن سرو خرامان را
عجب
دارم نگیرد تنگ در آغوش، محرابش
*
کاش
در زندگی از خاک مرا برمیداشت
آن
که بر تربت من سایه فکند آخر کار
*
سرِ
زلف تو نباشد سرِ زلف دگری
از
برای دل ما قحطِ پریشانی نیست
*
چه
لازم است که خود را سبک کنم چو کاه
چو
رنگ جاذبه در کهربا نمیبینم
*
چون
نی، نوازشی به لب خویش کن مرا
زان
پیشتر که بند من از بند بگسلد
*
در
اقلیم مدارا ضعف بر قوت بود غالب
به
مویی میتوان کوه گرانی را کشید اینجا
*
نقش
پای رفتگان هموار سازد راه را
مرگ
را داغ عزیزان بر من آسان کرده است
*
طومارِ
درد و داغِ عزیزانِ رفته است
این
مهلتی که عمر دراز است نام او
*
مُردم
در آرزوی شبیخون بوسهای
یا
رب بخواب مرگ رود پاسبان تو
*
صبر
بر جور فلک کن تا برآیی روسفید
دانه
چون در آسیا افتد تحمل بایدش
*
خوش
است غارت دلها ولی نه چندانی
که
عمر جلوۀ خود صرف ترکتاز کنی
*
به
این شوقی که من در کعبۀ مقصود رو دارم
دلی
از سنگ میباید که گردد سنگ راه من
*
زعشق
نیست اثر در جهان نمیدانم
که
این همای سعادت در آشیانۀ کیست
*
کدام
سردنفس در میان این جمع است
که
مهر از لب گفتار برنمیخیزد
*
ریشۀ
نخل کهنسال از جوان افزونتر است
بیشتر
دلبستگی باشد به دنیا پیر را
*
این
بیابان را به تنهایی بریدن مشکل است
چون
جرس خود را مگر بر کاروان بندد کسی
*
دو
بالا میشود طول عمل چون قد دو تا گردد
که
مار از امتداد روزگاران اژدها گردد
*
از
جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
نقش
پایی چند ازین طاووس زرینبال ماند
*
چون
سیاهی شد ز مو، هشیار میباید شدن
صبح
چون روشن شود بیدار میباید شدن
*
شد
از فشارِ گردونْ موی سفید، و سر زد
شیری
که خورده بودیم در روزگار طفلی
*
بشوی
دست ز اصلاح تن، به جان پرداز
که
دل سفید نگردد ز جامهشوییها
*
گرد
هستی اگر از پیش نظر برخیزد
رهروی
نیست در این راه که در منزل نیست
*
زیر
گردون باش چندانی که جسمت جان شود
گندمت
چون آرد شد در آسیا لنگر مکن
*
از
بال و پر، غبار تمنا فشاندهایم
بر
شاخ گل، گران نبود آشیان ما
*
به
مقدار تمنا آه افسوس از جگر خیزد
به
قدر خش شرر از آتش سوزان شود پیدا
*
سفر
اهل جهان در طلب کام بود
از
سر کام گذشتن سفر مردان است
*
در
غیبت خلق است اگر هست حضوری
در
ترک تمناست تماشایی اگر هست
*
عقدۀ
دلبستگی را اندک اندک باز کن
ورنه
مرگ این رشته را یکبار غافل میکشد
*
سبکمغزی
کز اسباب جهان بر خویش میبالد
چو
حمالیست کز بارگران بر خویش میبالد
*
تمنا
را ز دل چون سنگ ز مسجد دور میسازی
اگر
دانی چه مطلبهاست در بیمدعا بودن
*
تو
از شوریدگی بر خود، جهان شوریده میبینی
کدامین
موج در بحر رضا ساحل نمیگردد
*
چون
سرو در مقام رضا ایستادهام
آسودهخاطرم
ز بهار و خزان خویش
*
خون
جگر است این که به ابرام ستانی
رزق
تو همان است که موقوف طلب نیست
*
روزگاری
رشتهتاب آرزو بودی بس است
چند
روزی هم گره بر رشتۀ آمال زن
*
گوش
را کرکن و بشنو که چهها میشنوی
دیده
بربند و نظر کن که چهها میبینی
*
تو
از شوریدگی بر خود جهان، شوریده میبینی
کدامین
موج در بحر رضا ساحل نمیگردد
*
چون
سرو در مقام رضا ایستادهام
آسودهخاطرم
ز بهار و خزان خویش
*
سبکمغزی
کز اسباب جهان بر خویش میبالد
چو
حمالیست کز بار گران بر خویش میبالد
*
عقدۀ
دلبستگی را اندک اندک باز کن
ورنه
مرگ این رشته را یکبار غافل میکشد
*
دانۀ
دل را تو پامال علایق کردی
ورنه
خرمنها از این یک دانه میآید برون
*
خود
را چو برگ کاه سبک کن ز هر چه هست
آنگه
کمند جاذبۀ کهربا ببین
*
دل
دشمن به تهیدستی من میسوزد
برق
از این مزرعه با دیدۀ تر میگذرد
*
خرد
مشمار گنه را که گناهیست بزرگ
گندمی
کرد ز فردوس برون آدم را
*
اگر
کوه گناه ما به محشر سایه اندازد
نبیند
هیچ مجرم روی خورشید قیامت را
*
گنه
به ارث رسیدهست از پدر ما را
خطا
ز صبح ازل رزقآمیز است
*
از
سیهکاری خود هر که پشیمان نشود
تخم
دیو است اگر صورت آدم با اوست
*
ابر رحمت، شُست صائب نامۀ اعمال را
اشک گرم من همان جوش ندامت میزند
*
نشد روز قیامت هیچ دستی دستگیر من
مگر دستی که بر یکدیگر از افسوس مالیدم
*
چون آفتاب اگر سر ما بگذرد ز چرخ
افتادگی برون نرود از سرشت ما
*
مگو در بیغمی آسودگی نیست
که غم گر هست در عالم همین است
*
بر سفال جسم نازیدن ندارد حاصلی
این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند
*
از صحبت نیکان نشود طینت بد نیک
بادام همان تلخ برون از شکر آید
*
تا لب نانی به دست آرم
چه خونها میخورم
دست کوته را تنور رزق چاه بیژن است
*
ای کاش صرف عشق و جنون میشدی مدام
از زندگانی آنچه به کسب هنر گذشت
*
نگردد وحشت دل، کم به زیب و زینت دنیا
نسازد نقش یوسف دلنشین، دیوار زندان را
*
حق به دست ماست گر چشم از جهان پوشیدهایم
آسمان را خانۀ پردود میدانیم ما
*
پشت پا زن به دو عالم اگر از مردانی
کار اطفال بود پا به زمین مالیدن
*
جُوی غم تو ندارد جهان بیپروا
چرا تو بیهده چندین غم جهان داری
*
ز خاکبازی اطفال میتوان دریافت
که عیش روی زمین در جهان بیخبریست
*
نه از منزل نه از ره نی ز همراهان خبر دارم
من آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم
*
عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده است
حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم
*
سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس
صفحۀ خاطر از این خواب فراموشم تهیست
*
حریص را نکند نعمت دو عالم سیر
همیشه آتش سوزنده اشتها دارد
*
فغان که کاسۀ زرین بینیازی را
گرسنهچشمی ما کاسۀ گدایی کرد
*
مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی
که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را
*
زمانه، بوتۀ خار از درشتخویی توست
اگر شوی ملایم، جهان گلستان است
*
نیست بازآمدن از فکر وصال تو مرا
با رفیقان موافق سفر دور خوش است
*
با خیال خشک تا کی سر به یک بالین نهم
دست در آغوش با تصویر کردن مشکل است
*
با خیال یار در یک پیرهن خوابیدهام
برندارد سر ز بالین هر که بیدارم کند
*
که میگوید پری در دیدۀ مردم نمیآید
که دایم در نظر باشد پریزادی که من دارم
*
نمیدانم که در خاطر گذر دارد همین دانم
که بوی سنبل فردوس میآید ز آه من
*
یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند
یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
*
می بده می بستان دست بزن پای بکوب
به خرابات نه از بهر نماز آمدهای
*
خنده چون مینای می کم کن که گر خالی شدی
میگذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا
*
مُهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان
سر خود میخورد آن پسته که خندان باشد
*
دل چو غافل شد ز حق، فرمانپذیر تن شود
میبرد هر جا که خواهد اسب، خوابآلود را
*
دل چو بیناست چه غم، دیده اگر نابیناست
خانۀ آینه را روشنی از روزن نیست
*
از دل مگذر که خواب آسایش
در سایۀ این شکسته دیوار است
*
از دل در این جهان، طمع خرمّی ندار
کین دانه در زمین دگر سبز میشود
*
اگر در خوابِ بیهوشی نباشد گوشها صائب
به هر نی میتوان تقریر کردن داستانی را
*
به بیداری سر آور روزگارِ زندگانی را
به زیر خاک اگر خواب فراغت در نظر داری
*
خاکت به سر که چوب عصا در ره طلب
یک گام پیشتر ز تو در استقامت است
*
راهرو چون سیل میباید که سر بر پا رود
پیش پای خویش دیدن راه ما را دور کرد
*
مکن ز سختیِ ره شکوه همچو نوسفران
که خاک نرم کند آب را گرانرفتار
*
صدق پیش آور که صبح صادق از صدق طلب
از تنور سرد، آرد گرم بیرون، نان خویش
*
راهْ سخت و همرهانْ ناساز و مرکب کندرو
هیچ رهرو از ز چندین جا نیاید پا به سنگ
*
گر خرابات مغان بیعصمتی را راه نیست
دختر رز با سیهمستان به خلوت میرود
*
به زیر خاک، غنی را ز مردم درویش
اگر زیادتی هست، حسرتی چند است
*
خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش
*
هیچ دردی بتر از عافیت دائم نیست
تلخی تازه به از قند مکرر باشد
*
به داد من برس ای عشق، بیش از این مپْسند
که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
*
هر
کجا غم نیست آنجا زندگی مشکل بود
زین
سبب آدم به تعجیل از بهشت آمد برون
*
از
خس و خاشاک بگذر گرد گلها کن طواف
تا
چو زنبور پر شهد سازی خانه را
*
چون
به تلخی عاقبت بر جای میباید گذاشت
چند
چون زنبور سازی تکیهگاه از شش جهت
*
به
شیرینی سرآرد نوبهار زندگانی را
چون
زنبور عسل آن را که منزل مختصر باشد
*
مور
بیآزار دائم خون خود را میخورد
خانۀ پرشهد میخواهی بر
و زنبور باش
*
این ندا میرسد از رفتن
سیلاب به گوش
که در این خشک نمانید که
دریایی نیست
*
چون شوق رهبر افتاد،
حاجت به رهنما نیست
سیلاب را به دریا آخر که
راهبر شد
*
اگر کلام نه از آسمان
فرود آید
چرا به هر سخنی خامه در
سجود آید؟
*
بزرگانی که مانع میشوند
ارباب حاجت را
به چوب از آستان خویش میرانند
دولت را
*
ما چو خار از هر سر
دیوار گردن میکشیم
شبنم گستاخ را بنگر کجا
آسوده است
*
چون هر چه میرسد به تو
از کردههای توست
جرم فلک کدام و گناه
زمانه چیست
*
ز خندهرویی گردن فریب
رحم مخور
که رخنههای قفس رخنۀ
رهایی نیست
*
زیر گردون نیست آسایش
روان خلق را
ریگ تا در شیشۀ ساعت بود
در رفتن است
*
هر کسی گویند دارد نوبتی
در آسیا
آسمان چون نوبت ما را
فراموش کرده است
*
در کام شیر، بستر راحت
فکندهست
هر کس که خواب امن در
این روزگار کرد
*
هر که آمد در غمآباد
جهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد آخر به
خود پیچید و رفت
*
تا در این باغی به شکر
این که داری برگوبار
برگ میباید فشاند و بار
میباید کشید
*
میتوان پوشید چشم از هر
چه میآید به چشم
آنچه نتوان چشم از او
پوشید بیداری بود
*
چنان آمادۀ عشقیم از ذوق
سبکروحی
که حسن صورت دیوار از جا
میبرد ما را
*
چو مینای پر از می فتنهها
در زیر سر دارم
شود پرشور عالم چون ز سر
دستار بردارم
*
چار بازار عناصر پَر
مکرر گشته است
وقت آن آمد که برچینند
این بازارها
*
شکایتی که ز گردون کنند
بیهنران
شکایتیست که تیر کج از
کمان دارد
*
با بیهنران اخترِ بد
کار ندارد
این سنگ بر آیینۀ اهل
نظر آید
*
گذشت آن که صدف اعتبار
گوهر داشت
به نرخ خاک بود درّ
شاهوار امروز
*
فلک با تنگچشمان گوشۀ
چشم دگر دارد
که چون فرزند کور آید
شود چشم گدا روشن
*
آنچه از خون جگر در کاسۀ
من کرد چرخ
جمع اگر میساختم میخانهای
میداشتم
*
خدا را آنچنان بر جامۀ
ابریشمین نازد
که پنداری ز بر دارد
مقامات حریری را
*
یک دیدن از برای ندیدن
بود ضرور
هرچند روی مردم دنیا
ندیدنیست
*
کیست از دوش کسی باری
تواند برگرفت
گر همه عیسیست در فکر
خر و بار خود است
*
به فکر زینت باطن کسی
نمیافتد
مدارِ مردم عالم به
ظاهرآراییست
*
تکیه بر دوستیِ ساختۀ
خلق مکن
کین بناییست که ناساخته
زیر و زبر است
*
سپهر از کجرویها توتیا
کرد استخوانم را
چو بارم آرد شد دیگر چرا
در آسیا مانم
*
میاور رو به مردم تا
نگردانند رو از تو
که باشد بر خلایق پشت
بودن مقتدا بودن
*
از این سنگیندلان صائب
چرا چون تیر بگریزم
که پر خون شد دهانم از
همان دستی که بوسیدم
*
تیرهروزی لازم طبع بلند
افتادست
پای خود را چون تواند
داشتن روشن چراغ
*
به عهد من زمین نایاب
چون اکسیر شد صائب
ز بس خون خوردم و بر لب
ز غیرت خاک مالیدم
*
از عزیزان هیچکس خوابی
برای من ندید
گرچه عمری شد که چون
یوسف به زندان ماندهام
*
نیَم سنگ فلاخن لیک دارم
بخت ناسازی
که بر گرد سر هر کس که
چرخم دورم اندازد
*
در کام اژدهای مکافات
چون رود
آزادهای که خاطر موری
نخسته است
*
فغان که نیست بجز عیب
یکدگر جستن
نصیب مردم عالم ز آشنایی
هم
*
نیَم سنگ فلاخن لیک دارم
بخت ناسازی
که بر گرد سر هر کس که
چرخم دورم اندازد
*
تیرهروزی لازم طبع بلند
افتاده است
پای خود را چون تواند
داشتن روشن چراغ
*
از عزیزان هیچکس خوابی
برای من ندید
گرچه عمری شد که چون
یوسف به زندان ماندهام
*
شوخی که دلم خون کرد از
وعدهخلافیها
فردای قیامت هم فردای
دگر دارد
*
سر آزاده به اسباب نمیپردازد
موی ژولیده بود بالش پر
مجنون را
*
صاحبانِ کشف بیقدرند در
درگاه حق
نیست در دیوان شاهان
رتبهای جاسوس را
*
شاه و گدا به دیدۀ
دریادلان یکیست
پوشیده است پست و بلند
زمین در آب
*
سیل از بساط خانهبدوشان
چه میبرد
ملک خراب را غمی از
ترکتاز نیست
*
پای رغبت نگذارند به
دامان بهشت
همه در سیر گلستان
گریبان خودند
*
ز ابراهیم ادهم پرس قدر
ملک درویشی
که توفاندیده از آسایش
ساحل خبر دارد
*
هر که چون تیغ مدارش کجی
و خونریزیست
خلق عالم همه گویند که
جوهر دارد
*
آن را که تازیانه ز رگهای
گردن است
هر دعوی غلط که کند پیش
میبرد
*
نیست صائب ملک تنگ بیغمی
جای دو شاه
زین سبب طفلان جدل دارند
با دیوانهها
*
نیست پروا تلخکامان را
ز تلخیهای عشق
آب دریا در مذاق ماهی
دریا خوش است
*
هر که با خود دو گواه از
رگ گردن دارد
میبرد پیش دوصد دعوی بیمعنی
را
*
ز اوقات گرامی آنچه صرف
عشق میگردد
به دیوان قیامت در حساب
زندگی باشد
*
عشق، سوزی نیست کاندر
استخوان ماند نهان
شیر ما آخر برون از
نیستان خواهد دوید
*
عشق اگرچه کار بیکاران
بود
هر دو عالم بر سر این
کار شد
*
از شکست آرزو دل راست هر
دو ماتمی
عشق کو کین شیشهها را
جمله یکجا بشکند
*
گنج خورسندی نهان در زیر
پای عزلت است
در صدف چون قطره لنگر
کرد گوهر میشود
*
آن را که تازیانه ز رگهای
گردن است
هر دعوی که کند پیش میبرد
*
صائب از شرم برون آ که
در این یک دو سه روز
نوبت خوبی آن غنچهدهان
میگذرد
*
عشق مستغنیست از تدبیر
عقل حیلهگر
شیر کی سازد عصای خود دم
روباه را
*
ز توفان حوادث عاشقان را
نیست پروایی
نیندیشد نهنگ پردل از
آشفتن دریا
*
من در حجاب عشقم و او در
نقاب شرم
ای وای اگر قدم ننهد در
میان شراب
*
دل بیوسوسه از گوشهنشینان
مطلب
که هوس در دل مرغان قفس
بسیار است
*
ره ندارد جلوۀ آزادگی در
کوی عشق
سرو اگر کارند آنجا بید
مجنون میدهد
*
در تمام عمر اگر یک روز
عاشق بودهای
از حساب زندگانی روز حشر
آسودهای
*
هلاک خواب شیرین خسرو و
غافل از این معنی
که خون بیگناهان خنجر
از پهلو برویاند
*
نیست کاری به بد و نیک
جهانم صائب
روی دل از همه عالم به
کتاب است مرا
*
ای تیشه، کامرانی خسرو ز حدّ گذشت
زورت همین به بازوی
فرهاد میرسد!
*
پا منه ز حدّ خویش تا
بینا شوی
نیست حاجت با عصا در
خانۀ خود کور را
*
خوشنشین خرمن گل همچو
شبنم نیستم
گر دهی در رخنۀ دیوار
جای ما بس است
*
هر که میداند که دردسر
به قدر دولت است
کی کلاه خود به تاج
پادشاهی میدهد
*
درون خانۀ خود هر گدا
شاهنشهیست
قدم برون منه از حدّ
خویش سلطان باش
*
صدای آب خواب را گران
سازد
ز خوشعنانی عمر است
خواب غفلت ما
*
هر کسی در عالم خود
شهریار عالم است
وای بر جغدی که از
ویرانه میآید برون
*
با سینهای ز حرف لبالب
در این بساط
خاموش چون کتاب نباشد
کسی چرا
*
مده چو تیر هوایی به باد
عمر عزیز
کشیده دار کمان تا نشان
شود پیدا
*
به سر نیامد طومار عمر
جهدی کن
که چون قلم ز تو در هر
قدم اثر ماند
*
هر که آمد در غمآباد
جهان چون گردباد
روزگاری خاک خورد آخر به
هم پیچید و رفت
*
هر تلخی که قسمت ما کرده
است چرخ
می نام کردهایم و به
ساغر فکندهایم
*
همان بهتر که لیلی در
بیابان جلوهگر باشد
ندارد تنگنای شهر تاب
حسن صحرایی
*
که میگوید ثمر از پختگی
از شاخ میافتد
سر منصور از خامی به پای
دار افتاده
*
میزند هر قطره باران
چشمکی بر ساقیان
کاین چنین روزی چرا
پیمانهها سرشار نیست
*
میرسد از ذوق هر کاری
به معراج کمال
بر امید کارفرما کار
کردن مشکل است
*
عالم تمام یک گل بیخار
میشود
دل را اگر ز کینه مصفّا
کند کسی
*
شود خشک همچون سبو دست
آن کس
که باری ز دوش کسی
برندارد
*
به هوش باش که قلبی به
سهو نخراشی
به ناخنی که توانی گرهگشایی
کرد
*
از صدف آیین دشمنپروری
را یاد گیر
تیغ اگر بارد به فرقت از
دهان گوهر فکن
*
صائب چون آیینۀ میباید
شدن با نیک و بد
هیچ چیز از هیچ کس در دل
نمیباید گرفت
*
تا در این باغی به شکر
آن که داری برگ و بار
برگ میباید فشاند و بار
میباید کشید
*
پیوسته است سلسلۀ موجها
به هم
خود را شکستهست هر که
دل ما را شکسته است
*
با ادب با همه سر کن که
دل شاه و گدا
در ترازوی مکافات برابر
باشد
*
بحمداله مکافات عمل از
پیشدستیها
مرا نگذاشت در اندیشۀ
روز جزا باشم
*
غافل کند از کوتهی عمر
شکایت
شب در نظر مردم بیدار
بلند است
*
نمیگردد به خاطر هیچکس
را فکر برگشتن
چه خاک دلنشین است اینکه
صحرای عدم دارد
*
این رشتۀ حیات که آخر
گسستنیست
تا کی گره به هم زنم و
چند بگسلد
*
از ثمر شیرین نسازی گر
دهان خلق را
سعی کن در سایهات چون
بید آساید کسی
*
میکند کار خرد، نفس چو
گردید مطیع
دزد چون شحنه شود امن
کند عالم را
*
ستارههای فلک را شمردن
آسان نیست
حساب داغ دل ما که میتواند
کرد
*
جز من که راه عشق به
تسلیم میروم
با دست بسته هیچ شناور
شنا نکرد
*
گرچه دارد نوبهار حسن او
جوشی دگر
برگریزان دل صدپارۀ ما
هم خوش است
*
سرمه را هم محرم چشم
سیاه خود مکن
گر توانی آشنایی با نگاه
خود مکن
*
با خیال خشک تا کی سر به
یک بالین نهم
دست در آغوش با تصویر
کردن مشکل است
*
کیمیای تازهرویی در بغل
داریم ما
خار در پیراهن ما سبز و
خرّم میشود
*
بر سر دانۀ ما سایۀ ابری
نفتاد
زور غیرت مگر از خاک
دماند ما را
*
کعبه و بتخانهای در
عالم توحید نیست
عاشق یکرنگ دارد قبلهگاه
از شش جهت
*
شاه و گدا به دیدۀ زندهدلان
یکیست
پوشیده است پست و بلند
زمین در آب
*
در چشم پاکبین نبود رسم
امتیاز
در آفتاب، سایۀ شاه و
گدا یکیست
*
نه از مسجد فتوحی شد نه
از میخانه امدادی
به هر جانب که رفتم پای
امیّدم به سنگ آمد
*
پردۀ پندار، سدّ راه
وحدت گشته است
چون حباب از خود کند
قالب، تهی دریا شود
*
من نه آنم که تراوش کند
از من گلهای
میدهد خون جگر رنگ به
بیرون چه کنم
*
یک عمر میتوان سخن از
زلف یار گفت
در بند این مباش که
مضمون نمانده است
تصاویر مربوط به تاجیکستان

نقشه تاجیکستان/Tajikistans Map/Tadschikistans Landeskarte

نقشه تاجیکستان و کشورهای اطراف/آسیای میانه/نقشه امروزی خراسان بزرگ/Mittelasiens Landeskarte

پرچم تاجیکستان

کوه های بدخشان تاجیکستان/پامیر
اسکناس های تاجیکستان

سرو چای سبز در تاجیکستان
عکس های تاجیکستان/bilder aus tadschikistan/tajik photos

آخرعاقبت برابری زن مرد! فمینسیت های ایران حساب اینجای کار را هم کرده اند؟

امیر اسماعیل سامانی در شهر دوشنبه

کلاس دانشگاه در دوشنبه

با غ استاد رودکی/دوشنبه

هویج در تاجیکستان مصرف خوبی دارد!

این هم گوگوش در دوشنبه! یک وقتی می گفتند گوگوش می تواند رییس جمهور تاجیکستان بشود!

خودتان به موبایلتان برسید.


ملانصرالدین که در آسیای میانه نصرالدین خوجه یا افندی نامیده می شود.


دختران دانش آموز در دوشنبه/تاجیکستان

دختر تاجیکستانی روس

تندیس استاد رودکی در باغ رودکی شهر دوشنبه

دختر بدخشانی، جلوی مرکز اسماعیلیان در شهر دوشنبه

دختر و پسر تاجیک در کلاس درس

دانشکدۀ زبانشناسی در دوشنبه

آرامگاه استاد رودکی، پدر سرایش و ادبیات پارسی

استاد رودکی در میان بزرگ ترین سرایندگان زبان پارسی

تندیس استاد رودکی بیرون از آرامگاهش
تصاویر تاریخی/عکس های خراسان بزرگ/تصویر دیدنی/هنر اسلامی/جاذبه های توریستی ترکمن

ترکمنستان - در مسیر مرو - مقبره خواجه سعید ابوالخیر/Abu Said Abolkheyr/Aboosaeed Abulkhayr

ترکمنستان - در مسیر مرو - مقبره خواجه ابوسعید ابوالخیر/TORKAMANESTAN/TURKMANISTANTOMB/MARI

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - مقبره سلطان سنجر سلجوقی/OLD MARI/SOLTAN SANJAR SALJUGHI/SULTAN SANJAR SALJOOQI

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - مقبره سلطان سنجر سلجوقی/Turkmenistan

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - خرابه های کاخ ملکشاه سلجوقی/Turkmenien/malekshah saljughi/maliksha saljooqi

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - مزار شیخ یوسف همدانی/marve ghadim/sheykh yusofe hamedani/yoosefe hamidoni

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - مزار شیخ یوسف همدانی/turkmanistan/svheykh/
تصاویر خراسان بزرگ/عکس های ترکمنستان/ابنیه تاریخی/ابوسعید ابوالخیر/آرامگاه/شهر م

ترکمنستان - شهر تاریخی مرو قدیم - نمایی دور از مقبره سلطان سنجر سلجوقی و خرابه های شهر تاریخی مرو قدیم

ترکمنستان - شهر تاریخی نسا - پایتخت تیرداد دومین پادشاه اشکانی

ترکمنستان - شهر تاریخی نسا - پایتخت تیرداد دومین پادشاه اشکانی

ترکمنستان - در مسیر مرو - مقبره خواجه سعید ابوالخیر

تصاویر خراسان بزرگ/بخارای شریف/عکس های ازبکستان/عکس دیدنی


ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا/Ozbakestan/uzbekistanAmire bokhara/Amiri/Uzbikiston/Uzbikistan

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا)/Bokhara/Bukhoromahe khase/mohi khosa/maahi/Bukhara

ازبکستان - بخارا - زندان اسکندر/zendane eskandar/zindani iskandar/alexandra
عکس های ازبکستان/تاریخی/تصاویر بخارا

ازبکستان - بخارا - آرامگاه امیر اسماعیل سامانی/Aramgahe Amir esmaile samani

ازبکستان - بخارا - آرامگاه امیر اسماعیل سامانی/Ismail Samani/Tomb/uzbekistan

ازبکستان - بخارا - نمایی از کاشی کاریهای مدرسه الغ بیک/Ologhbeyk/Uluqbayk/bukhoro

ازبکستان - بخارا - نمایی از کاشی کاریهای مدرسه الغ بیک/Kashikari/Kaschikary

ازبکستان - بخارا - نمایی از مناره ها و مساجد/Masajed/menareh/masjed/Masjit/Munara

ازبکستان - بخارا - نمایی از مناره ها و مساجد/Namai az

ازبکستان - بخارا - نمایی از مناره ها و مساجد

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا)/Mohi khosa/eghamatgah/iqomatgoh

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا)/Amir-i bukhara/Tabestani

ازبکستان - بخارا - ماه خاصه (اقامتگاه تابستانی امیر بخارا)/Bokhara-ye sharif

ازبکستان - بخارا - نمایی از ارگ امیر بخارا/arge amire bokhara

ازبکستان - بخارا - نمایی از ارگ امیر بخارا/Bukhoroi sharif/Arg

ازبکستان - بخارا - هتل کاروان/Karoon hotel/Karun/Korun/scharif
← صفحه بعد

نظرات ()