عــاقــلان داننــد!

نقل مطالب این تارنگار، با ذکر نام کامل نویسنده/مترجم بلامانع است

سامانیان‌نامه

سامانیان‌نامه

 

سراینده: امیر حسین اکبری شالچی

بر پایۀ داستان‌های تاریخی منثور پیوسته به روزگار سامانیان

 

 

یکی مرد بُد، احمدِ زِکْریا

که برخواند خود را نبی خدا

همان نصر بُد در خراسان امیر

که خود را پیمبر بگفت آن دلیر

پرآوازه آمد به نام کیال

بسا کس پَیَش بود در پُرس‌وپال

که گویا همین مرد پیغمبرست

به سوی بهشت برین رهبرست

*

رسید آگهی تا به دربار میر

کز اینسان برون گشت، مردی دلیر

درآمد به فریاد هر بخردی

شد از شرم آسیمه‌سر هر رَدی

همان بی‌هنر پیشوایان دین

فزودند بیش از کسان، خشم و کین

ز گفتار او بَد، هراسان شدند

به نزد امیر خراسان شدند

ز بهرای پیکار برخاستند

به یکباره سرکوب او خواستند

امیر خراسان چو خشمش نشاند

وزیر خردمندِ خود را بخواند

که تا بشنود رای و گفت وزیر

بمانَد همان میر دانش‌پذیر

فرستاد سوی کیال او پیام

که دیدار با تو مرا گشته کام

*

کیال اینچنین خوانِشَش را شنفت

به کاخ اندرون آمد و تیز گفت:

یکی نامه آوردم از آسمان

پر از راز باشد زیِ بخردان

بود شاهکار و زبانش دریست

به هر واتِ آن دانش دیگریست

*

همه پیشوایان دینی به پا

شمردند این گفته را بیدِلا

ستاده به رخْ زرد و آشفته‌هوش

به دل آتش سرخ و لب‌ها خموش

به دل کینه‌اش را بیَنباشتند

همان چشم، مرگ ورا داشتند

که باز از محمد نه پیغمبریست

گَرَنگی چنین، اَزدرِ خنجریست

به نزدیک آنان و نزد امیر

درآمد به گفتار، فرخ وزیر

بگردانَد او را ز باور مگر

فتد روی اندیشه‌اش کارگر

بکوشید بسیار و سودی نبود

کیال آن سخن‌های او نا شنود

چو وادید از گفتگو نیست، سود

درِ راه دیگر به رویش گشود:

بدو گفت این نامه کـ-ایزد ز مهر

روان کرده سویت ز بالا سپهر

زبانش پر از راز و گویی گم است

نه گویا و روشن برِ مردم است

تو آسوده رو گوشه‌ای برنشین

زبانی نه بغرنج، گویا، گزین

بدان نامه خوان مردمان پیش خویش

بده مژده بر هر کس از کیش خویش

به سالی همین کار را پیشه کن

تو آزادی از کس، نه اندیشه کن

اگر بهر خود پیروی یافتی

سوی آرمان خود اشتافتی

وگرنی، ز گفتار خود، شوی دست

تو بگذر ز پیغمبری وآنچه هست

چو جیهانی این گفت با آن کیال

پذیرفت این و، برآورد بال

وزیر آنگهی، چند فرمان نبشت

به هر بخش و شهر خراسان نبشت:

کیال است آزاد در کار خویش

بود سرور خویش و سالار خویش

ورا تندی و خشم، درکار نیست

نیازی به بند و به افسار نیست

*

کیال آمد از نامه‌ها شادمان

بشد همچو تیری که شد از کمان

نبشت و نبشت او چنان آذرخش

بشد در خراسان همه نامه پخش

همه یکسره در تکاپو بُدی

گه این سو روان و، گه آن سو بدی

*

پریشان همه پیشوایان دین

به نزد وزیر خراسان زمین

برفتند و گشتند، زو خواستار

که روشن کند کین، چگونه‌ست کار

همه گشته جویای روشنگری

همه خواستاران دین‌گستری

وزیر خردمند سامانیان

به پاسخ، به نرمی گشود او زبان:

چو گویید کین دین ما از خداست

پریشانی و ترس و لرزش چراست؟

شده مردمان سست، گویا به دین

تو آبشخور سستی دین ببین

چه یابی ز سرکوب احمد کیال؟

تو رو ریشۀ کار او را بپال

ستودند این گفت او را سران

در او از شکیب و خرد، بُد نشان

*

کیال از دگر سو، بخواندی همه

که گردند از پشت او چون رمه

به هر روز، گشتی فزون، ناامید

گلی از کنش‌های خود برنچید

نیوشید هر کس به گفتار اوی

بگرداند از راه و آیینش، روی

چو شد مانده از کوشش خویشتن

به خود گفت: ناکام و بیچاره من!

روان گشت در جنگل و کوه و دشت

به نزدیک جیهانی او بازگشت

که من راست گویم که خوردم شکست

تهی باشد اکنون مرا، پاک، دست

نه دیگر بگویم که پیغمبرم

جهان را سوی اَرمَگان رهبرم

گزارم سپاس از شکیباییَت

ز رفتار نیک و ز بیناییت

 

امیر اسماعیل و سنگ خراج

بیامد یکی پیک آتش‌شتاب

ز هر چشم خفته برآورد خواب

نَوَردیده صد کوهساران و دشت

به دربار میر خراسان گذشت

امیر خراسان‌زمین گوش شد

همه کاخ و دربارش خاموش شد

به میر خراسان بگفت آن سوار

که ای میر با فرّ و پیروزگار

به ری‌شهر آن کس که فرمانرواست

برون‌گشته از شه‌ره راستاست

همان را بیداد بگزیده است

بسی مردم از وی زیان دیده است

چو خواهد گرفتن همو ساو و باج

گران‌تر زند کار، سنگ خراج

به اندیشۀ شوم و با رای سست

کناری بماندست سنگ درست

گذشتست از راستی او همی

گزیدست سنگ گران‌تر کمی

ستاند همی باج، همسنگ او

ندانند مردم ز نیرنگ او

دهند و ندانند کـ-افزون‌تر است

همه کس به نزدیش فرمانبر است

به ری سنگِ باژِ تو سنگین‌تر است

نه با شهرهای دگر همبر است

*

امیر خراسان چو این را شنود

ز ژرف نهادش برون خاست دود

گمارید مردی دگر بی‌درنگ

که سنجد همه داستان، کار سنگ

به فرمان میر خراسان بخاست

نه شهر و نه دشت و نه دریا شناخت

به ری‌شهر چون مرد، اندررسید

نه گفت و نه پرسید و نی واشنید

سبک سنگ فرمانروا را گرفت

چنان باد، راه بخارا گرفت

*

امیر خراسان بفرمود زود

که بایست سنگینی‌اش آزمود

کشیدند چون سنگ، مردان اوی

بدیدند با چشم خود روبروی

که شاهین او سوی پایان خمید

درستیِ پیغام، آمد پدید

گرفتست فرمانروا سنگ بیش

بماندست افزونه‌اش بهر خویش

بفرمود مردان خود را امیر

کنند آن فریبنده را دستگیر

گرفتند وی را به گفتار سخت

ستادند جاگاه از آن شوربخت

بفرمود میر خراسان چو باد

ببایست زرّ کسان باز داد

هر آن چند، افزون ستانیده بود

به مردم بسر بازدادند زود

زیان‌دیدگان را بپرداختند

نه در کیسۀ خود بینداختند

ابوصالحی راست‌کردار بود

که بر صالحان میر و سردار بود

به ری اندرون، گشت فرمانروا

نبینند تا مردمان ناروا

فریبنده فرمان‌بد پیشتر

به زندان درون، ماند افسوس‌خور

*

ز گیتی چو میر خراسان گذشت

ز بند و ز زنجبر، آزاد گشت

نه میر دگر جایگاهیش داد

نه هرگز درِ کس به رویش گشاد

***

 

جشن سده

چو ماندی به نوروز پنجاه روز

یکی جشن، آیین بُد دلفروز

سده نام آن جشن فرخنده بود

که کم کردی انده، کَشی می‌فزود

*

به یک شب به هنگام جشن سده

بُد اندوه از هر دلی پَرزده

به دربار میر خراسان‌زمین

همان نصر دویّم، شه ژرف‌بین

بزرگان همه گرد میر آمدند

دل‌آسان و رامش‌پذیر آمدند

هنرمند و سردار هر کس که بود

ز کردار خود گفت و گرمی فزود

سراینده‌ای از سمرقند بود

که گفتارش شیرین‌تر از قند بود

سخنگوی را نام، عباس بود

همی خواستی خویشتن را نمود

ز بهر همان نصر پایین‌پرست

چکامه سروده گرفته به دست

زمانی چو دریافت، پا پیش ماند

ز بهر امیر خراسان بخواند:

بزرگا، خدایا، به بغداد، شاه

سده بادت فرخنده ای ای قبله‌گاه

دو بند نخستین چو گوینده خواند

دگر نصر وی را به گفتن نماند

بشد گرد از این سخن، چشم اوی

برون جست از دیدگان خشم اوی

بغرّید ناگه بر آن هرزه‌لا:

چه بایست زین گونه بشمردنا

بزرگان شگفت آوریدند، سخت

ز جا کس نجنبید همچون درخت

همه گشته تندیس گویی مگر

همه خامش و سوی او دیده‌ور

برون رفت عباس آسیمه‌سر

بسی شرم کرده ز گفتار خویش

ندید او چپ و راست و دور و پیش

تبه گشت شادی جشن سده

بگردید دربار، انده‌کده

چه روید ز گفت و گپ چاپلوس

بجز شرم و ویرانگری و فسوس

 

سپهبد و گژدم

ز نصر آن امیر خراسان شنو

ز خوی بزرگان و پاکان شنو

بروزی بخواند او سران سپاه

رسیدند آن پهلوانان ز راه

محمد مظفر چَغانی، سری

که بس بود سرتر ز هر سروری

میان دگر پهلوانان ستاد

دو گوشش چو آنان بدو بر، نگاه

چو تندیس سنگی به روی دو پای

نجنبید کس، یک سرِ مو ز جای

به گفتار در، نصر پیروزبخت

که ناگه چغانی بلغزید، سخت

سران گرچه لرزیدنش یافتند

ز نصر و گپش، سر نبرتافتند

امیر خراسان بگفت و بگفت

سپهبد همه دردش اندرنهفت

سخن بست چون میر خاورزمین

سپهبد بغلتید اندر زمین

به یک دم ز خود رفت و بیهوش شد

به دربار اندر، خلالوش شد

پزشکش بیامد به کردار باد

برون گشت دودش سبک از نگاه

مهان را بلند و سراسیمه گفت

سپهبد نه بیهوده یکباره خفت

به گاه سخن گفتن میر ما

گزدیدست گژدم، ورا بارها

گزدیدست چندین کَرَت پای او

سرانجام، غلتیده پهلو فرو

*

بزرگان برفتند سوی امیر

که ای بر زمین و به مه گشته چیر

به گاهی که بکسر سخن داشتی

که کس از گپت رو نبرگاشتی

خزیدست گژدم برون از کمین

به پای سپهبد زدست آتشین

زدست و زدست و سپهبد به پای

بیستاده همچون ستونی به جای

نه برّیدن گفتنت خواستست

نگه داشته خویشتن را به دست

کنون بیهش اندر سرِ بستر است

سپهبد چو سرباز بداختر است

پزشک است اکنون به بالین اوی

سبک سازد او، حال سنگین اوی

*

امیر خراسان شتابید سوش

بیامد وی آهسته‌آهسته هوش

امیرش به ناگه به پرخاش گفت

خرد را نباشد چنین کار، جفت

بریدن سخن‌های من، کار بود

چه گژدم به چشمان تو خوار بود؟

سپهبد چو گفتار او را شنفت

به بالین بیماری و درد گفت

چو من نام سردار بنهم به خویش

چگونه بُرم گفت تو بهر خویش

اگر پیش گژدم نتاوم کنون

بتاوم به شمشیر بدخواه، چون؟

به گاهی که دشمن کند کارزار

چگونه بمانم همی بردبار؟

بغلتاندم گژدمی گر ز پای

چه سازم به مردان جنگ‌آزمای؟

***

 

امیر اسماعیل و خربنده

امیر خراسان فرخ‌نژاد

خداوند گاه و خداوند داد

بروزی ابا همرهان شد گسیل

برفت از سرِ تخت خود چند میل

که تا کار مردان خود سنجد او

پژوهد کنشهایشان موبه‌مو

روان کرده بُد، جارچی، پرشتاب

برد تا ز چشمان مردانش خواب

که نیساریان و پرستندگان

نباید رسانند بر کس زیان

ز مردان او هر که بُد نادرست

و گر بود بنیاد رفتارش سست

ز هشیار او سخت آگاه گشت

ز خشمش بترسید در شهر و دشت

*

چنان بُد که خربنده‌ای زان میان

به پالیز یک کس شد و زد زیان

تبه شد از آن کشت‌ها اندکی

تو گفتی که بر چهره افتد لکی

چو پالیزبان کار خربنده دید

به نزدیک میر خراسان دوید

بنالید و مویید، زو داد جست

ز آب دود دیده همو روی شست

امیر خراسان چو گپ گفته گشت

ز خربندۀ خود برآشفته گشت

بخوانید خربنده را نزد خویش

بیامد به نزدیک او سربه‌پیش

امیر خراسان درانید چشم

دو ابرو گره کرد و گفتا به خشم

نگیری مگر مزد، ای جنگ‌ساز؟

که ایدون کنی دست، خیره دراز

به پاسخ چنین گفت خربنده‌اش

همه مزد گیرم، شوم شاد و کش

امیر خراسان خروشانش گفت

دو گوش تو دستور ما ناشنفت

که گفتیم بر مردمان هر گزند

نباید زدن، وین بود ناپسند

بدو داد پاسخ که بشنیده‌ام

درو داد و مردانگی دیده‌ام

بگفتش امیر خراسان چرا

به مردم چنین کرده‌ای ناروا؟

بدو گفت خربنده، لغزش بُدست

بشد رشتۀ کار، ناگه ز دست

امیر خراسان به فریاد گفت

که گفتار تو با خرد نیست جفت

تو خربنده باشی، ز مردان ما

چنین لغزشی نیست از تو روا

نتانم ز بهر تو دوزخ روم

نتانم که درخورد آتش شوم

بلغزد اگر هر کس از لشگرم

به مردم کند با بهانه ستم

چسان خواست خواهیم داد کسان

شود داد، باد از چنین داستان

به فردا که آید گهِ رستخیز

مرا زین ستم‌ها نباشد گریز

از این کژرَوی‌های هر زیردست

چه پاسخ بگویم؟ بخواهم برست

بفرمود تا دستش اندر زمان

ببرّند از بن، پرستندگان

 

امیر اسماعیل و گنج

گرفت آتش کارزاری کلان

ز صفاریان و ز ساسانیان

همان کش بخوانی تو پیکار بلخ

که گیتی به کام همه کرد، تلخ

هرات آمد از پشت صفاریان

به سامانیان گشته او بدگمان

به شهر هری هر چه آدم بدی

پس لشگر عمرو لیث او شدی

کشیدی به سامانیان تیغ تیز

گذشتی ز همسر، ز فرزند و چیز

سرانجام، سامانیان بر شدند

هرات اندرون، سایه‌گستر شدند

*

ز پیروزمندی زمانی گذشت

نه کس از پی خون و شمشیر گشت

امیر خراسان از آن بوم و دشت

به لشگر به روزی همی می‌گذشت

هرات اندرون، آمد آن آگهی

که آمد امیرِ ابا فرّهی

بلرزید هرکی به خود بر، ز بیم

بشد رویش از ترس، مانند سیم

که از ما نکویی ندیدست وی

کنون را کینه گزیدست وی

هری کرده بودست بر وی چو پشت

کنون خواهد او پاک، ما را بکشت

همی کینه جوید به شمشیر تیز

بُرَد خواست از ما زن و پور و چیز

نماینده کردند سویش رهی

که میر خراسان با فرّهی

ز ما درگذر زآنکه نادان بُدیم

پیِ گرز و شمشیر برّان بدیم

امیر خراسان جوانمرد بود

رخ دشمنانش همه زرد بود

همه شهر را پاک، زنهار داد

درِ مردمی، مهربانی گشاد

هرات اندرون، مردم آرام گشت

کـ-امیر خراسان از ایشان گذشت

بهرروی کی را نبد روی خَوش

نیاورد کس از برش پیشکش

سپاهش بدان شهر در، خوار ماند

اَبی مهرورز و ابی یار ماند

نه کس گشت بهر سپه دستگیر

نه کس رفت از آزرم، نزد امیر

سپه سست گشت و بسی گشنه گشت

به لشگر بسی روزِ بد برگذشت

*

سران سپه، گِردِ هم آمدند

سوی شه به چشمان تر آمدند

که هنگامۀ کینه جستن شدست

زمان ز مردم گسستن شدست

خراج ار ز مردم بگیری فزون

از این تنگنا خواهد آیی برون

شود سفرۀ لشگرت پر ز نان

بیاید بهارش، رهد زین خزان

امیر خراسان به پیمان خویش

بماند و برون راند، مردان خویش

که زنهار بر مردمان داده بود

شبانی نکو بهر آن پاده بود

نه مردان بگردند، پیمان‌شکن

نه زیبد چنین کار شومی به من

ازین‌سان سپه را به خود واگذاشت

سوی آسمان دست خود را فراشت

گشایش سپه را ز دادار خواست

همان بخت خوابیده بیدار ساخت

بیاگند دل، پر ز امید اوی

بگردید روشن، فراروی اوی

*

فزودند بر گپ، سران سپاه

کزین کار، گردد سپاهی تباه

بگفتند و گفتند، بس با امیر

نگشتند از گفت بسیار، سیر

امیر خراسان چو مردان نژند

بدید اندر آن کار آن چون‌وچند

ستادن سپه را نه او دید راه

که گردیده بُد، لشگری دل‌سیاه

بترسید بر توده جنگ آورد

به فرمانروانیش، ننگ آورد

برون برد، مردانش، نابردبار

به دستور روشن، به بیرون شار

تهی اشکم از نان و دل پر ز زهر

برفتند نیوان به بیرون شهر

*

کنیزی نکورو به لشگرْش بود

که فرمان میر خراسان شنود

همان جامه‌ها خواست کردن اَلیش

به یک خانه‌ای رفت، تنها، پَریش

بکَند از تن و کرد در را فراز

بینداخت بیرون به دست دراز

ز یاقوت بُد گردن‌آویز اوی

پس‌انداز یک داد و ناچیز اوی

برآورد از گردن آن را چو دود

بپَرتافت بالای هر چی که بود

کلاغی چو یاقوت را سرخ دید

بپنداشتش گوشت، سویش پرید

به یک خیز، یاقوت را درربود

به یک دم، به بالای اسپهر بود

چو دیدند کارش همه جنگیان

دویدند پشتش، هم اندر زمان

به دنبال پرّنده شد هر کسی

خلالوش شد در زمین بر، بسی

سراسیمه گردید، پرّنده سخت

بینداخت یاقوت را تیره‌بخت

یکی چاهی اندر همان زیر بود

که گوهر بیامد بدان در، فرود

چو دیدند مردان که از نیمه‌راه

بغلتید گوهر بدان تیره چاه

یکی مرد جنگی ابا ریسمان

به چاه اندرون شد، چو شیر ژیان

بناگاه فریاد آن مرد خاست

بداد آگهی زآنچه آنجا بجاست

بداینجا یکی گنج باشد کهن

فزون‌تر بود سنگش از بیستْ من

ببایست آهُختن از چاه، گنج

که بر باد شد یکسره درد و رنج

چون آمد همان گنج، افراز چاه

بماند از درخشیدنش صد نگاه

بشد روشن، آن را چو گُردی گشود

که از عمرو لیث آن گشن گنج بود

نمی‌خواست است او که هنگام جنگ

برد آن همه گنج، همراه هنگ

نهان کرده آن را بدان ژرف چاه

که دارد مر آن گوهران را نگاه

*

سواری بشد اسپ بر، همچو تیر

ببرد آگهی نزد فرخنده میر

امیر خراسان به دل، شاد شد

همه موژ و اندوه او باد شد

 

امیر اسماعیل و سرداران کژپیمان

شنو ز-عمرو لیث آن سپهدار گُْرد

خداوند دارایی و دستبرد

شده دشمنانش همه خوار و زار

سپاهش فزون‌تر ز صدها هزار

خداوند رزم و خداوند توش

سپاهش همه گرد پولادپوش

چه دارند رزم‌آورانش به چنگ

بهین تیغ و شمشیر و افزار جنگ

*

هوا در سرش زان فتاد آن امیر

که تازد به سویی شود شاد و چیر

به سامانیان رزم و جنگ آورد

به دامان مردانْش، ننگ آورد

دهد بوم سامانیان را شکست

چو بلخ و بخارا درآرد به دست

سپه را کشید او بسر سوی بلخ

دل خاک سامانیان گشت تلخ

سپاهی چو اسپاه چین او بزرگ

بدو در، همه رزم‌گار سترگ

سپاهی چنان گُشن، بکشیده بود

خراسان نه هرگز به خود دیده بود

پر از رنگ و بوی و پر از آب و تاب

خراسان درون، کس ندیدی به خواب

به هر دل بیفتاد بیم و هراس

به دست دهقان بلرزید داس

بپنداشت هر کس که برگشت بخت

ز سامانیان بخت بربست رخت

چون آن عمرو لیث آمده رزم‌خواه

دهد باد سامانیان، این سپاه

بگیرد سراسر خراسان چو باد

برآرد همان نام سامان ز یاد

*

امیر خراسان آزادمرد

دلیر و دلاور به روز نبرد

بسی دیده بود از بدِ روزگار

همه بد شده بر وی آموزگار

نلرزید چون دیگران همچو بید

گل ناامیدی ز ترس او نچید

سران سپه را ز بهر نبرد

به دل داد نیرو و آماده کرد

دل رادمردان ز اندیشه شست

به اندیشه در، گشت و یک چاره جست

*

سران سپه گرچه بودند کوه

شدند آب از آن داروگیر و شکوه

گروهی از ایشان بترسید سخت

که دریافت خود را بسی تیره‌بخت

که دشمن چون آمد بدان ساز و برگ

سرانجام کار چو ما گشته مرگ

نشستند با هم که تا چاره چیست

بدین روز خیره، بباید گریست

همی رای زد این به آن، آن به این

که تا بهترین راه، گردد گزین

سر از راه پیکار برداشتند

یکی نامه‌ای تیز، بنگاشتند

برِ عمرو لیث آن شه زورمند

نوشتند از خواهش و چون و چند

که زنهار خواهیم ما از امیر

نخواهیم مردن چنین خیره‌خیر

نبودست ما را گریز از شکست

نیالای بر خون درمانده دست

سرافکندگانیم پیش امیر

بخوان گربه ما را مخوان ایچ شیر

تو ما را بدان یار صفاریان

گشوده‌دل استیم و بسته‌زبان

ببخشای بر جان فرزند ما

همان همسر و یار و پیوند ما

بگردید نامه نهانی گسیل

بشد نزد دشمن پس از چند میل

*

چون آن عمرو لیث آن سخن‌ها بخواند

بشد شاد و خورسند و دستی فشاند

به فریاد شادی هم از جای جست

شد از بادۀ دست بالاش مست

نویسندگان پُرّه زنهار داد

پس آن نامه در کیسۀ زر نهاد

به گنجینه اندر، همان کیسه ماند

همه آفرین بر تنِ خویش راند

*

چون آن عمرو، گردیده بُد مست باد

که در دام ترفند، دشمن فتاد

به یک فن جنگی سامانیان

زمین خورد آن پهلوان کلان

برابر نگشته به دشمن هنوز

ندادند سامانیان هیچ روز

بشد میر صفاریان دستگیر

ببردند زارش به نزدیک میر

*

چو گنجینۀ او نکو کافتند

همان کیسه و نامه را یافتند

بمانده درو چیست برنا و پیر

ببردند آن را به نزد امیر

امیر خراسان بدانست چیست

به خود گفت این نامه را گوی نیست

زمانی ندیدند مردان من

که تاوند سر را ز پیمان من

نه هنگام پیوستن آمد فراز

که در بسته گشته نگردیده باز

سران سپه دست خود می‌گزند

ز پیمان کژشان به دل می‌پزند

نمایند خود را کنون سرزنش

همه خاک گردیده از آن منش

به دل شاد شد میر یزدان‌پرست

فرازید زی آسمان هر دو دست

سپاس جهان‌آفرین را بگفت

همه داستان کژی را نهفت

به مردان خود بر، به دستور گفت

نشاید کسی را گشودن نهفت

مبادا که کیسه گشاید کسی

مبادا کند کنجکاوی بسی

مبادا که کس نام کس بر دهان

براند که برّم مر او را زبان

به خود گفت کیسه گشایم اگر

بخوانم همه نامه را تا به سر

رود کینۀ آن کسان در دلم

چنین، ریشۀ مهر را بگسلم

به آنان شوم روزکی کینه‌جوی

همی آورم خشم و تندی به روی

چو بینند زار آن کسان آشکار

برنجند و ترسند ناکرده کار

بگردند زین گونه بدخواه من

گزندی رسانند بر گاه من

همان بهْ که کس کیسه را ناگشود

نه یک گوش نامی از آن برشنود

چنین آتشی گر که کس برفروخت

همه خشک و تر، پاک خواهد بسوخت

به دریای آمو نگردد خموش

بگردد پی جنگ، شوریده‌هوش

*

سران سپه را سوی خویش خواند

به مردی و مهر این سخن را براند

ببینید این کیسۀ ناگشود

همان بسته باشد که پارینه بود

بود نامه‌ای از سران سپاه

ز پیمان کژّ همانان گواه

که زنهار، ای عمرو لیث بزرگ

تو عمرو جوانمردی و بس سترگ

ببخشای بر ما تن و پور و چیز

ندانیم نزدیت، راه گریز

خدا داند، این را نبگشوده‌ام

همه در ره آبرو بوده‌ام

ندانم بدو اندرون، نام کیست

چه کس این نوشتست و پیغام کیست

نخواهم شنودن همی نام کس

نه آگاهم از رای ناکام کس

ببخشودم اینک سراسر همه

بگفت و به تالار شد همهمه

بفرمود آرند آذر فراز

گرفت آنگهی نامه را سرفراز

به آتش بینداخت آن را فرود

به پیش همه باد شد، هر چه بود

 

امیر نصر و دانشور

بخارا درون، بود دانشوری

به بالای دانشوران، سروری

به هر شب همی خواندی، آموختی

ز هر نامه‌ای دانش اندوختی

نکردی به این سوی و آن سو نگاه

چنین کار او بود تا هر پگاه

*

امیر خراسان به روزیش دید

همه پاس او را بجای آورید

ز اندیشۀ نیک و گفتِ نکو

نیایش بسی کرد از بهر او

بدو گفت داری اگر خواسته

همی گو، کنم در دَم آراسته

اگرچند میرش بسی پاس داشت

بگفت او، ندارد یکی چشمداشت

مگر یک گپی کرده آشفته‌اش

نه هرگز اگرچند واگفته‌اش:

پگاهان که من گرم خوانِش بُوم   

ز دَنگ و تَرَق، پوره رنجان شوم   

به آموختن سرم، باشد فرو

که آواز سخت آید از پیش رو

همان رنگ‌مالان به جوش و خروش

بگردند بیدار، از چار گوش

همه کار روزانه را سر کنند

پَژولند ما را و دیگر کنند

نتانم گرفتن دگر هوش خویش

همان نامه از دست بنهم پریش

شنید این سخن نصر دانش‌پرست

ز افسوس زد دست بر روی دست

سبک، پیشکاران خود را بخواند

به آنان یکی نغز، گفتار راند:

پگاهان که دانای بسیاردان

به دانش گماریده دل را ز جان

نسازند دیگر غَو و دنگ‌دنگ

وگرنی نمایم جهانشان شرنگ

بود آسمان جای دانشوران

فزونند هایینه از دیگران

*

سوی رنگ‌مالان، شتابان شدند

ابا پاسخ از پیششان آمدند

که اکنون که میر خراسان‌زمین

ز شاهان و فرمانروایان، مِهین

نمودند کازار ناخواسته

ز دستان رنگین ما خاسته

همه سرنهادیم بر گفتِ میر

که ما نیز باشیم دانش‌پذیر

به پوزش نماییم دلجویی‌اش

که گردد زما مرد فرزانه خَوش

 

 

 

 

           

رایزنان خردمند

چو نصر آمد اندر خراسان امیر

جوانی نپخته بُد او ناگزیر

به گرداندن کشور او خام بود

گهی تیزخو بُد، نه آرام بود

ز مردان خود گه شدی آتشین

گرفتی گهی خشم بر آن و این

همی داد فرمانی او از شتاب

سبک گشتی از کردۀ خود کباب

همی لب گزیدی چه فرمان بُد این

چه یک دم گزیدم ره خشم و کین

مگر چون رها گشت تیری ز شست

نخواهد دگر باز آمد به دست

*

جگرخون چون از کردۀ خویش گشت

ز اندیشه‌اش راهکاری گذشت

فراخواند فرزانگان، بخردان

یکی انجمن کرد از ایشان کلان

ره چاره ای بازیابد مگر

رود رای فرزانه ای چاره گر

برآورد انگیزه را از نهفت

بر آن بخردان جهاندیده گفت

همی دانم ای بخردان خویشتن

نه هرگز درست است فرمان من

گریزد خرد، تیز و پوشم دو چشم

بلرزد سراپای جانم ز خشم

دهم تیز، فرمان و شادان شوم

چو خشمم نشیند، پشیمان شوم

چه خونها که بیهوده شد ریخته

چه سرها شد از دار، آویخته

بسا کس که ناکرده تاوان سپرد

بسا خانه کو سر به ویرانه برد

زیان دیده بس کس ز فرمان من

به لب آمده زین کنش جان من

شمایان که فرزانه و بخردید

ره چاره‌ای را نشانم دهید

همان گفتگوها چون آغاز گشت

در رستگاری تو گو باز گشت

بشد کام هر رد چنانچون دری

بزد رای، دانا ابا دیگری

سرانجام، گشتند چون همزبان

بگفتند با میر، فرزانگان

ترا پیشکاران دیگر، بکار

نه زین دست، مردان آسیب کار

خردمند و هم مهربان، بردبار

شکیبا و دلسوز و نیکوتبار

کسی زان سپس، در کنش‌ها درنگ

نجوبی دگر هیچ، پرخاش و جنگ

درآیی به اندیشه، سنجی همه

ز فرمان غابت، نزنجی همه

شوند از برایت، کسان، پایمرد

سر آتش آید، چون آن آب سرد

همه کارها را چو روشن کنند

پدیدار، یاران و دشمن کنند

ز جُستاری ار گوشه ای بود تار

بسازند روشن، به اندیشه خوار

شتاب از سر میر سازند، دور

گرایند آسوی نرمی، نه زور

همه کارها رو به راه آورد

برونت ز ژرفای چاه آورند

*

امیر خراسان، خردمند بود

پذیرفت این گفته را، تا شنود

پس آنگه یکی نغز قانون گذاشت

بدان خود، ز فرمان بد بازداشت:

از امروز اگر من به هنگام خشم

به گاهی که باشم درانیده چشم

برون جست فرمانیَم از دهان

نبنهید دستینه‌ای پای آن

سه روزی از آن پس، درنگ آورید

نه ننگ آورید و نه جنگ آورید

که تا از روانم شود خشم، دور

که بیننده گردند، چشمان کور

که از پیشیاران شوم بهره‌مند

شوم گوشم آگنده ز-اندرز و پند

بفرمود اندر خراسانزمین

بگردید هر جای تا مرز چین

بپالید و یابید مر بخردان

کنید آن همه سوی کاخم روان

*

بجستند مردان، همه شهر و دشت

ز فرمان او چند ماهی گذشت

ابا هفده کس فراز آمدند

همه سرخرو، شاد، بازآمدند

سراسر خراسنزمین کافته

ردان و پژوهندگان یافته

به میر خراسان بشد اگهی

به فرمان تو بازآمد رهی

همان نصر احمد، بیفشاند دست

دلش از سیاهی اندوه، رست

گروه او پذیرفت بآغوش باز

نهاد ارجشان میر گردن‌فراز

بفرمود تا آزموده شوند

سپس بهترینشان نموده شوند

از آنان یکی سال شد تا بهین

بکردند مردان شه، به گزین

سه کس را ببردند نزد امیر

گزیده از ایشان به هوش و به ویر

دگرباره سنجید فرمانروا

که آیا بود این گزینش روا

بدانشت باشند آن سه بهین

ز خاک خراسان‌زمین تا به چین

به دانش، شکیب و به خوی و خرد

نه کس گوی چوگان ازیشان برد

امیر خراسان نهان از نهفت

برآورد و با به‌گزینان بگفت

که خواهد سه تن را به خود پیشیار

که پرسد از آنان به هر کرد و کار

به نزد همه پاک، سوگند خَورد

که خواهد به گفتارشان گوش کرد

پذیرد همه رای آنان همی

مبیند کسی جای آنان همی

پس آنگاه سوگند را برنوشت

درخت مهِ بی خزانی بکشت

بدانند تا زان سپس همگنان

چه سان است کردار سامانیان

امیر اسماعیل و کیفر نانوا

همان عمرو لیث از برِ دشمنی

برآمد، فزون کرد باد و منی

به آهنگ پیکار سامانیان

پسیچید مهْ لشگری پرتوان

ز هر شهر پاک خراسان‌زمین

بجویید یاری بسی خشمگین

نِشاپوریان پایبندش شدند

به جنگ آمده، یارمندش شدند

کشیدند خنجر به سامانیان

ببستند بهر بخارا میان

*

شکستند صفاریان در نبرد

نشاپور شد زار و افسوس خَورد

بسی گرد و سالار بند آمدند

چون اسپی ز سر، در کمند آمدند

همان عمرو لیثش نیارست رست

سپاه خراسان دو دستش ببست

گرفتند شهر نشاپور را

ندیدند شایان درو زور را

امیر خراسان ببخشود شار

نیاورد بر دشمنانش فشار

رها گشت هر کس که آمد به بند

سوی خانه‌اش شد ابا نوشخند

*

بدان شهر بُد مردمی سودجوی

نشسته کمینان ناراست خوی

چو دیدند آنان، خلالوش شد

ندیدند آتش که خاموش شد

همان سرور نانوایان شهر

همی خواست گیرد از آن جنگ، بهر

چو اهریمنان کار و رفتار کرد

همه آردها را به انبار کرد

به مردم همی گفت، تنگی شدست

شب و روز آرام، جنگی شدست

نپخت ایچ نانی و دستی نداد

چنین مردمی بد بود از نهاد

سخن ها ز تنگی و پرخاش راند

نشاپور در، مرد و زن گشنه ماند

*

امیر خراسان چون آگاه گشت

از این بدسرشتی نه اندرگذشت

گمارید مردان خود را به کار

بر ایشان بفرمود نابردبار

که گندم اگرچند بسیار هست

پژوهید نان ازچه کم آمدست

چو مردان برفتند و بازآمدند

نهانی‌گشایان راز آمدند

که آن سرور نانوایان شهر

بگردانده مر زندگی را چو زهر

اگرچند هر کس به خوردن سزند

نماندست کس را که نانی پزند

به مردم ستم کرده بسیار، وی

دل کودکان کرده افگار، وی

نشاپوریان را ز بیداد اوی

نماندست جان و تن و رنگ و بوی

*

امیر خراسان، شه دادگر

برآشفت زان مردک بدگهر

فراخواند مردم، به میدان شار

تو گفتی که باشد گه کارزار

چَپیره بگشتند صدها هزار

همه گشته از گشنگی بی‌فسار

گناهان آن مردک بدنهاد

یکایک بخواندند مردان چو باد

تهِ پای فیلش فکندند، سخت

پچق گشت و جان داد آشفته‌بخت

امیر اسماعیل و تاوان کشتبان

امیر خراسان، ابا فرّهی

به روزی شد از بارگاهش رهی

کند سرکشی تا به شهر اندرون

شود آگه از مردم و چند و چون

سرافراخته همچون آزاد سرو

همی گشت در گوشه و شهر مرو

بدید اشتری در یکی کشتزار

بگردد، چو مستان بود بی‌فسار

تبه کرده با پای، بسیار، کشت

به ویرانیَش ماند و این کار زشت

بفرمود مردان خود در زمان

پژوهند تا کیستش ساربان

به جان گل آلود او داغ کیست

رهاگشته این گونه از بهر چیست

*

چو فرمان ببردند، مردان میر

فرورفت سرهای آنان به زیر

که دیدند، داغ امیرست روش

فراخاست غوغا و جوش و خروش

چو گفتند با میر، این داستان

برآشفت آن سرور راستان

درنگی نیاورد و دستور داد

که یابید مر ساربانش چو باد

نشسته به یک اشتری بس کلان

پسِ لختی آمد همان ساربان

امیر خراسان چون او را بدید

دو ابرو به هم زد، به هم درکشید

بدو گفت تو ساربان منی

گزینی چرا کار اهریمنی

به کارت چرا کرده‌ای کوتهی

چه در کشت، کردی شتر را رهی

بیامد همه کشت مردم، تباه

به ویرانی او نکردی نگاه

نترسیدی از شومْ رفتار خویش

سبکبال رفتی پی کار خویش

همان ساربان، مرد برگشته بخت

به نزدیک او خورد، سوگند سخت

که این اشتر از دوش، بگریختست

ندانم کجا رفته آلیختست

به دنبال آن هر سوی رفته‌ام

روان و دل خویش را تفته‌ام

بیامد کنون یک پیامی ز میر:

به دربار رو، زود و فرمان پذیر

درستی گفتار چون میر جست

گواهان بخواندند، گفتش درست

پذیرفت از ساربان پوزشش

دل پر ز آشوب و پرسوزشش

روان کرد آن ساربان را و هِشت

فراخواند آنگه خداوند کشت

به پوزش درآمد امیر کلان

دلاسا کند تا، از آن کشتبان

که یک اشتری خیره از لشکرم

ز نزد خداوند خود کرده رم

بدان کشتزارت فرازآمدست

برفتست صد راه و بازآمدست

به هر کشته و میوه ای پا زدست

بدان کشت و کارت زیان‌ها زدست

تو می‌رو، نهی دل ز هر درد کن

سراسر زیانت، برآورد کن

به تاوان تو پاک، گردن نهیم

هر اندازه گویی، ترا می‌دهیم

*

برآورد کرد، آنگهی کشتبان

زیان همه کشت را در زمان

امیر خراسان بفرمود زود

دوچندان دهند آنچه او گفته بود

سپس روی کرد او به مردان خویش

که استاده بودند، بـ-آزرم، پیش

بشد بر دهانش همه گوش، جفت

امیر خراسان بدیشان بگفت

زیانی ز من گر به هر کس رسد

چه اندک بود اوی، اگر بس رسد

چه باشد ز میر و ز اسپان میر

شوید آن زیان دیده را دستگیر

سپارید تاوان او بیدرنگ

که تاوان مردم به مایست ننگ

وگرنی نه مردم بمانند، دور

ز دست دراز و ز تاوان زور

شود رویگردان ز کشت و ز کار

نه بیلی زند بر سر کشتزار

به سختی فتد آنگهی همگنان

نیابند دیگر، کسی خشک نان

 

 

امیر اسماعیل و سپاه پرهیزگار

امیر خراسان پیروزگار

بیفتاد اندر هراتش گذار

هرات آن زمان شهر آباد بود

همه مردمش مست و دلشاد بود

همان گاه هنگام برداشت بود

بروییده هر میوه از هر نمود

همه شاخ انگورها سرنگون

به بار آمده میوۀ گونه گون

امیر خراسان دودل گشت بس

مبادا زند دست بر شاخه کس

به کشت کسان دست سازد دراز

تباهی کند همچو جنگی گراز

فراخواند نزد خود از ویژگان

یکی راست کردار روشن‌روان

که رو چشم می نه به هر کوچه‌باغ

به هر لشکری و به مرغ و کلاغ

مبادا کسی میوه‌ای را رسد

یکی لشکری، شاخه‌ای را مَسد

مبردار از لشکر ما تو چشم

مَیَنگیز فریاد و پرخاش و خشم

*

گذشت از هرات آن سراسر سپاه

به یک میوه ناکرد کس یک نگاه

نه کس سیبی از شاخساری بچید

نه کس سوی یک دانه انگور دید

گریزنده هر کس ز بیداد بود

ز زولانۀ آز، آزاد بود

همان راست‌کردار روشن‌روان

سوی میر آمد دَنان و دوان

گزارید آنچه همو دیده بود

که برگی ز تاکی نه کس چیده بود

فرازید میر خراسان دو دست

دلش گشت آرام و از بند رست

که یزدان پاکا سپاسم تراست

کز اینسان همه لشگرم پاک‌راست

سپاهم همه پیک آرامی اند

به مردم نوازی همه نامی اند

به گفتار و کردار پاک و درست

چو باشند، آزار کس، کس نجست

***

امیر اسماعیل و کیفر فرزند

امیر خراسان پیروزگار

به فرمان او اختر و روزگار

یکی پور بودیش، احمد به نام

نکوروی و دلشاد و گسترده کام

به نزدیک خود خواندْش میر سترگ

بدو گفت پیش است، کاری بزرگ

سپاهی سپارم ترا بس گُشَن

همه پهلوانان رویینه‌تن

همه رزم‌سازندگان و سران

ببر این سپه سوی مازندران

شود تا به مازندران یارگر

فزاید به سامانیان پای و پر

رسیدی چو در مرز مازندران

بروْ زیْ بوالعباس اندر زمان

به مازندران اوی، فرمانرواست

یکی آبدیدست و پاکیزه راست

بنه گوش دل را به فرمان اوی

بمان بر سر گفت و پیمان اوی

*

چو فرمان او را پسر برشنفت

به دل بر، برآشفت و چیزی نگفت

که اندر بخارا بُوَم من مِهین

به میر خراسان بوم جانشین

همه مر مرا پاک، فرمان برند

چو گویم سخن، سر به پایان برند

چنین ارجمندم چو در پایتخت

گرانسایه، والا و پیروزبخت

چه فرمانبر آیم به یک شارْسْتان

چو ایدر گلستان و آن، خارْسْتان

به دل داشت این گفتگو را نهفت

اگرچند گپ داشت، چیزی نگفت

*

چو احمد به نزدیک گرگان رسید

همان مهر و آزرم از او کس ندید

سرش بهر آنان پر از باد بود

ز فرمان، دو گوش وی آزاد بود

ز گفتِ بوالعباس، پیچید، سر

بپیچید سر وی ز گفت پدر

*

نه چندی گذشت و به مازندران

شد آشفته هر کار سامانیان

بشد، گاه شادی و هنگام بزم

بیامد گه جنگ و پرخاش و بزم

بگردید نزدیک، گاه شکست

فسارش بوالعباس بگرفت دست

بدان کاردانی و آن هوش تیز

به دشمن نبرماند راه گریز

بوالعباس گردید پیروزگار

دگرباره شد چیره بر روزگار

*

بوالعباس دانا، یلِ تیزهوش

که هم پخته بودی و هم سخت‌کوش

نترسیدی از شیر و از میر و کس

همان راستی بودش و دسترس

یکی نامه‌ای کرد سوی امیر

که احمد نیامد مرا دستگیر

بکردست هر کار ما را تباه

نگشتست وی مایۀ دستگاه

بدو سست شد بوم مازندران

بود کار او همچو ویرانگران

*

چو نامه به شهر بخارا رسید

امیر خراسان ازو نغنوید

همان مهر فرزند، یک سو نهاد

یکی نامه ای برگرفت او چو باد

یکی نامه او سوی مازندران

نوشت و روان کرد، اندرزمان

که آن لشگری مو شد از پایتخت

بود از بوالعباس رخشنده‌بخت

و احمد نخواهد به انگشت، ریش

پس آید هم اندر زمان شهر خویش

هراسید احمد ز خشم پدر

شتابید سوی بخارا پسر

پدر کرد وی را بسی بازخواست

به رای درست و به گفتار راست

نبسپرد کاریش تا چند گاه

که ویرانگریَش نبُد کم گناه

***

بلعمی و سهل

همان بلعمی آن وزیر بزرگ

ردِ بخرد و دانشیِ سترگ

زیِ نصر دوّم بُدی دست راست

بخارا به آزرم او می بخاست

ز بهر سمرقند، گنجینه‌بان

همی جست بس سخت در آن زمان

یکی مرد شایستۀ پاکدست

که گردد سمرقند در، سرپرست

یکی مرد، سهل خُجندی به نام

بیابید و گردید دلشادکام

به پایان فرمان او دست ماند

ورا سرپرست سمرقند خواند

روان کرد با جامه فرمان خویش

همان گفت دیگر در این گردوپیش؟؟

*

برفت از همان سهل، آرام و خواب

سوی بلعمی تاخت، وی با شتاب

کند تا که پدرود، وی با وزیر

ببوسد به آیین خود، دست میر

بدو گفت دارد گپی در نهان

نشایست یابد کس اندر جهان

وزیر خردمند، گفت آن کسان

که بودند، استاده و بی زبان

برآیند و، تنها بمانندشان

که تا گپ زنند آن دو اندر نهان

بدو گفت سهل آنگه ای ارجمند

بماند تنت جاودان بی‌گزند

چو من در سمرقند از ره رسم

گرفتاری و کار باشد بسم

نخواهم برآیم از آرام تو

که خواهم یکی، کارم و کار تو

کنم کار از روی فرمان تو

شود کام و مغز و دلم، آنِ تو

گزینید از بهر من یک نشان

که گردد بدین کار، یاری‌رسان

نگاه شما را توانم بجست

دهم آنچه فرمان که گویی درست

برو بلعمی گفت، گفتی درست

جز این کار درکار، بخرد نجست

تو بسیار اندیشه کردی مگر

زمانی مرا می‌ده ای پرهنر

که تا برگزینم نشانی نکو

تو را گویم آن چیست، ای پاک‌خو

تو یک چند روزی شکیبا بمان

نشان را سپس گویمت بی‌گمان

*

همان بلعمی دیگری را بخواند

ورا سهل، در جاکه سهل ماند

سلیمان یحیی چغانی به نام

یکی آب‌دیده، ردِ شادکام

سبک بلعمی کرد فرمان اوی

به دستینه آراست پایان اوی

بکردش نکو جامه‌ای پیشکش

چغانی سمرقند شد، شاد و کش

*

وزان سو بفرمود دانا وزیر

که سهل خجندی شود دستگیر

به یک سال بندی شود، خانه در

نگردد کسی مر ورا چاره‌گر

*

چو یک سال آن سهل در خانه ماند

وزیرش به ناگه سوی خویش خواند

برآورد راز او برون از نهفت

بدان سهل رنجیده‌دل بازگفت

که کی دیده بودی که فرمان کنیم

چنانکه تو گویی از آن سان کنیم

یکیشان دروغ و یکی راستین

یکی از سر مهر و دیگر ز کین

بزرگان همه کس به شمشیر تیز

بکردند وادار و زین نی گریز

مگر کی تو دیدی ز ما این سخن

که گوییم بر کس بکن یا نکن

و گر آنکه گوییم تو جامه‌مان

ستان و بکن سربسر کامه‌مان

بجوییم زو کامۀ خویشتن

کنیمش چو بنده به دستان و فن

نگر تا که فرمان چون ما دو نیست

همیشه یکی بوده است و یکیست

نخواهیم کردن، چو کاری بد است

نخواهیم کردنْش از زیردست

چو فرمان به انجام کاری دهیم

نه ترسی ز انجام بر دل نهیم

به انجام آن هم توانا بُویم

کنش در، توانا، همانا بویم

تو پنداشتی نیست ما را توان

شدی در توان چو ما بدگمان

به تو نیز ما بدگمان گشته‌ایم

ز فرمان پیشینه برگشته‌ایم

از اینسان همی بود کی سال پار

تو گشتی از آن جایگه برکنار

نبایست زان گونه فرمان دهی

که بر گفتِ ما گوش دل را نهی

ندادیم فرمان، شوی ناتوان

بمانی از این و بمانی از آن

دلیری ترا پُرّه درکار بود

دل ما ز سستیْت اَوگار بود

پس ای سهل، فرمان نویسی اگر

تهی کن ز ناراستی، پاک، سر

نمانی به‌ارزش چو دستور خویش

نمانی بدو اندرون، زور خویش

نبینند ارزش بدو دیگران

نگردید خواهند پاسخوَران

بدان تا که فرمان شاهان یکیست

بُرنده‌ست و سرتاسرش روشنیست

چنین، فّر آنان نگشتست باد

همه کارها رفته از راه داد

وزیرست بر همگنان پاسبان

چه زشت است بر پاسبان، پاسبان

***

امیر اسماعیل و ارزش دانشوران

امیر خراسان که فرمند بود

زمانی به شهر سمرقند بود

نشستی به هر روز در جایگاه

ز بیچارگان آمدی یک سپاه

همی گفت دشواریَش هر کسی

همی جست چاره، امیرش بسی

برادرْش، اسحاق، نزدیک میر

ستادی، سر خویش بر وی به زیر

نیوشیدی او گفتگوها درست

به یاری همی چارۀ کار جست

*

به روزی به یکباره دانشوری

درآمد بدان انجمن از دری

امیر خراسان که سرگرم بود

هم از کار مردم گره می‌گشود

بناگاه برخاست از جای خویش

نهادش بسی ارج از اندازه بیش

سپس باز جای خود اندرنشست

بشد باز گوشش، دم از گفته بست

چو اسحاق، کردار او را بدید

بسختی دو ابروی در هم کشید

نیارست وی خشم خود را نهفت

درآمد به پرخاش و او را بگفت

تو میر خراسانی و بس بزرگ

امیر وَرَزرود مردی سترگ

برد نام تو را چو کس بر زبان

بلرزد دل دشمنان ناگهان

خلافت به خاورْش مردی دگر

ندارد، تویی خود شه تاجوَر

اَبر تنگه‌ها جز که نام تو نیست

گرانسایه‌تر از تو خود گوی کیست

چه گشتست اکنون که از زیردست

که باشد به نزدیک تو پستِ پست

بخیزی سر از پایْ نشناخته

تو گویی دلت خویشتن باخته

گر آرزم زینسان به هر کس نهی

همی ترسم این تخت از کف دهی

از این کار، آزرم و ارجت خَمَد

و هر زیردستی ز پیشت رمد

ببیند همه جایگاهت گزند

بمانی به فرجام، خوار و نژند

تو بنیاد فرمانروایی چرا

دهی باد، بیهوده ای سست‌را

امیری و باشی بسی زورمند

زنی از چه بر تخت خود ریشخند

چو تو زیردستان کنی ارجمند

بمانی خود از ارج، نابهره‌مند

*

امیر خراسان بگفتش برار

تو بیهوده کردار من، ناشمار

چو مردم ببینند فرمانروا

به دانشگران ارج دارد روا

همین کرده را پیش سازند، راست

بدانند ارزش ز دانش کجاست

چو مردم نهند ارجِ دانش‌گزین

نمانند در درد و رنج اینچنین

بمانند زآگفت‌ها بی‌گزند

بدانند از دانش و چو و چند

بویژه ز نادانی آنان رهند

چنین دان که دیگر نه اندر چَه‌اند

نشینند دانشوران در فراز

نشستن چنین بس بود کارساز

نشستند بالا چو دانشوران

بزیوند مردم به بخت جوان

**

جنگ دو برادر

چو بدگوی و رشکین و دشمن، زبان

کُشاید، تبه آورد این جهان

چنین آتشی شد به ناگاه گم

ز نزد سماعیل و نصر یکم؟؟

*

چو میر بخارا، سماعیل گشت

نه بسیار روز و شب اندرگذشت

که در کار آمد همه بدسرشت

همه تخم بدخواهی و کینه کشت

سمرقند و شهر بخارا به جنگ

بگردید و آمد جهان، تار و تنگ

سماعیل و نصر یکم، روبرو

به میدان درآمد بسی کینه‌جو

برادر به جان برادر فتاد

برآورده تا چرخ و مَه گردباد

ز خون گشته گلگون همه باغ و دشت

زبان دسیسه نه بیکار گشت

روان گشت ناگه یکی جوی خون

سر کشتگان از شماره فزون

سماعیل کو دادَرِ نصر بود

به پایان برآورد، از نصر، دود

اَکَه خورد در رزمِ دادر، شکست

زمین خورد و در خاک تیره نشست

*

چو دادر به نزد برادر رسید

ز بالای رهوار، پایان بدید

رکاب برادر، سبک بوسه داد

دو لب را به دست اکه برنهاد

«هلا ای امیر بزرگا» بگفت

«چه کردید جان را بدین رنج، جفت

چو بد گفت هر ناکس از پیش و پس

شنیدید گفتارشان از چه بس؟

نکردند اگر رای لشکرکشی

ندیدید روز بد و ناخَوشی

کنون خواستارم که بخشی مرا

به گردن بگیرم سراسر گُنا

شما را شمارم از آنها تَهی

هم از هر گناه و هم از کوتهی»

همان دم گروهی ز خوارزمیان

شدندی سوی گنج‌خانه روان

به تاراج تا زرّ و گوهر برند

همه فر ز نصر بداختر برند

ز دست سماعیل بَر شد شکیب

به خوارزمیان کرد ناگه نهیب

پراکنده شد هر سویی آن گروه

یکی رفت دشت و یکی رفت کوه

*

ز رفتار دادر، فروماند نصر

همان بیم خود را فرو راند نصر

به دادر بگفت او که گفتی تو راست

از اینگونه آهنگ در سر تراست

چو بینی مرا زار و ناکاممند

ازینسان کنی مر مرا ریشخند

سماعیل گفتا پنَهْ بر خدای

به سر باشدم گر چنین خواب و رای

برادر منم، نزد تو خردتر

چه آهنگ شوخیم باشد به سر؟

شگفت اندرون، نصر و دیگر کسان

همه هاژ و انگشت اندر دهان

سماعیل گفتا به مردان خویش

بسازید گِرد آنچه آمد پَریش

ز لشکرْش و شمشیر و رومی درای

هر آن چیز کو مانده اینک به جای

هموگِن بجویید و گرد آورید

به سوی سمرقند، آنها برید

بشد نصر، نزدیک شهرش روان

ز ناباوری پُرّه جان و روان

چو بنشست آسوده بر تخت خویش

نبودست، دانست، خنده‌خَریش

*

سپاه سماعیل، چون بازگشت

نه فریاد شادیْش سر داده گشت

امیر خراسان همان نصر ماند

ز خطبه نه کس نام او را براند

*

سمرقند در، نصر، آزرده بود

به یک گوشه سر را فرو برده بود

همی زد یکی دست بر پشت دست

گریزنده گردید و بالین‌پرست

چرا راه بدگوی بگزیده‌ام

چه نادانی‌یی سخت، ورزیده‌ام

هر آن کس که بدگوی بَُد دَور و پیش

براند از بر و داد فرمان خویش

سماعیل باشد مرا جانشین

نباشد کسی جز برادر گزین

*

چو بگذشت از آن زمان، چار سال

سوی آسمان، نصر، بگشاد بال

امیر خراسان، سماعیل گشت

نکو دوره‌ای بر خراسان گذشت

همه داد و مردم‌نوازی بُدی

همه تخت و گاهش نمازی بدی

**

داستان ابوزید بلخی

یکی دانشی‌مرد، بُد شادکام

ابوزید بوسهل بلخیش نام

به هر دانش و فنی استاد بود

ز زنجیر نادانی آزاد بود

فزون از چهل نامه بنگاشته

چهل سرو زرتشت، گو کاشته

شده بهر خوانِش به هر سو روان

حجاز و عراق و سراسر جهان

به نزدیک کِندی بسی خوانده بود

به بلخ آمده، وانگهی مانده بود

*

امیر خراسان‌زمین، نصر راد

که دانش‌گزین بود و گوهرنژاد

به دشواری‌یی زار و درمانده گشت

نیارست، بیرون شد از سرگذشت

ز فرزانۀ بلخ چون یاد کرد

ز درد و ز انده دل آزاد کرد

که در بلخ بامیست، دانشگری

کلیدیست کو وا کند هر دری

گسی کرد پیکی به کردار تیر

کَـ-ابوزید آرد به نزد امیر

مگر گردد از رای او بهره‌مند

بگیرد ز گفتارْش شایسته پند

*

ابوزید برداشت مر خامه‌ای

نوشت از بر میر، یک نامه‌ای

نخست آنکه باشم من از شهر بلخ

به کامم بود هر دگر شهر، تلخ

نخواهم من از شهر خود دست شست

بخواهم به جای دگر بخت جست

نبرّم دل از بلخ و از زادگاه

نخواهم، دگر شهر را هیچگاه

دو دیگر، از آمویْ کردن گذر

نبینم همی رای، ای نامور

سه دیگر، شدم زار و فرتوت و زار

نگردم به پیری دگر رهسپار

نتانم خریدن به خود سیج راه

کنم دامن خویش را زان نگاه

اگر نی خودِ پیر، بل رای پیر

بخواهی و خواهی بُوَدْت دستگیر

بخیر از بخارا و نزد من آی

سپس برخور ار دانش و هوش و رای

*

چو خواندند این نامه نزد امیر

که پاسخ چنین داده داننده پیر

شگفتید و گردید، رویش کَشال

تو گفتی کَـ-امیری شده پایمال

کـ-امیران چو خوانند کس را به کاخ

بپیماید او صد بر و سنگلاخ

شتابد بسر، سوی کاخ امیر

چه باشد زن و مرد، برنا و پیر

مگر، چون به جستار، خوش بنگریست

بدید او که ناچار را چاره نیست

ز دانشوران نیست بالاتری

اگرچند باشی به میران، سری

فروریخت آبی اَبَر خشم خویش

کمی کرد در نامه اندیشه بیش

پذیرفت گفتار او را درست

گشودنْ گره را ز فرزانه جست

به مردانْش فرمود پس بی‌درنگ

ببایست اکنون، میان بست تنگ

همه‌مان سوی بلخ بامی شویم

به دیدار دانای نامی شویم

*

سپاه بنیروی سامانیان

پر از شیرگیر و یل و پهلوان

همه رای‌خواه و همه چاره‌جوی

سوی بلخ بامی نهادند، روی

رسیدند بر پیشگاهش فراز

نهادند، آرزم او پُرنیاز

چو با او نشست و بدانست امیر

که کوهی ز دانش بود مرد پیر

بیفزود بر ارج و آزرم خویش

بورزید مهر از دل گرم خویش

بفرمود سالانه زرّی کلان

سپارند بر میر بسیاردان

که دانش‌پژوهان ازو برخَورند

به دانش ز خورشید و مه بگذرند

**

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تأثیر فرهنگ معنوی ایران بر تمدن اروپا

 

 

 

 

 

تأثیر فرهنگ معنوی ایران بر تمدن اروپا

کارل هومّل

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 

 

تأثیر فرهنگی به گونه‌ای دیگر کارگر می‌افتد، بسیار آهسته است، اما بسیار ژرف‌تر از کنش‌ها و اقدامات سیاسی و نظامی. سرچشمه‌های زندگی مادی و معنوی بی آن که دیده شوند، گرد هم می‌آیند و به یکدیگر می‌پیوندند، درست مانند آبی که در رگ‌واره‌های بی‌شماری در زیر زمین روان است و سپس به روی خاک و زیر آفتاب گام می‌گذارد.

از این روی ما هم هنگامی که به بررسی تأثیر فرهنگ معنوی ایران بر شاروندی (تمدن) اروپایی می‌پردازیم، نباید در پی رویدادهای غوغاانگیز باشیم. ما در این نوشتار بیشتر سراغ تأثیر آرام و ژرف و درازمدت و تاریخی چهره‌های بزرگ و درخشش معنوی و فرهنگی ایشان می‌رویم. این چهره‌ها ریشه در مردم خویش دارند و به ویژگی‌های مردم خود پیوسته‌اند. ما حق این داریم که از جستار کار

ر افتادن فرهنگ ایران بر اروپا سخن بگوییم، هر چند بخش‌های کلانی از آن از میان رفته و دوری گیتاشناختی و گستردگی کنونی ایران، پیوند مستقیم با اروپا را دشوار ساخته و برای دوره‌هایی معین، کرانه‌مند ساخته است.

 

ارزش فرهنگی ایران باستان برای اروپا

اروپایی‌ها از چند سده پیشتر عادت کرده‌اند ریشۀ فرهنگ اروپایی را پیش از هر کجا، در یونان دورۀ کلاسیک بجویند. ما امروز آموخته‌ایم که پرسش‌های بیشتری را در زمینۀ سرچشمۀ فرهنگ یونان، به ویژه فرهنگ معنوی والایش پیش بکشیم، فرهنگ معنوی والایی که بخش بزرگی از دورۀ شکوفایی‌اش همزمان با روزگار بنیادگذاری و استوار شدن شاهنشاهی هخامنشی، نخستین فرمانراوایی جهانی پارس می‌باشد. 

در فرمانروایی جهانی آنان به ویژه در میان‌رودان (بین‌النهرین) دانش‌هایی چون ریاضی و ستاره‌شناسی بسیار پیشرفته‌تر از یونان بودند. هرچند دانشمندان یونانی را می‌شناسیم که در ایران بوده‌اند و با دانش خاورزمینی که آموخته‌اند به یونان برگشته‌اند. یکی از آنان ریاضی‌دانی به نام اُدوکسوس است که پس از بازگشت، همکار افلاتون شد. این پیوند فرهنگی که بی‌گمان روی داده خود به تنهایی ارزش بالایی دارد، چون تأثیر ایران را بر جهان معنوی افلاتون نمایان می‌سازد، آری افلاتون، همان کسی که در کنار شاگردش ارستو، یکی از نخستین پایه‌گذاران فرهنگ معنوی اروپا به شمار است.

اما این پیوند تاریخی، نیز سندی است بر این که یونانیان به فرهنگ ایران نگرش و آزرم ویژه‌ای داشته‌اند و آمادۀ آموختن از آنان بوده‌اند. افلاتون و ارستو از زرتشت، پایه‌گذار دینی که تا تازش تازیان دین رسمی ایران بود، با ارج و آزرم بسیار سخن گفته‌اند.

تیر تأثیر اندیشه، گفتار و کردار «درست» راستین که بر پایۀ دین زرتشت است و خود را در نرمش در برابر دشمنان، بی‌پیرایگی و بزرگواری نخستین شاهان هخامنشی به نمایش می‌گذارد، نمی‌شده به هنگام روبرویی هلنیست‌های ترفندباز به آنان بر نخورد و به سادگی از کنارشان بگذرد.

‌ما سولون قانون‌گذار آوازه‌مندی را می‌شناسیم که اندیشه‌هایش پس از یک سفر، پایۀ اخلاقی استواری گرفت، نیز می‌دانیم که وی در پی آن رهسپاری، همشهری‌های خود را با این احساس مسئولیت آشنا کرد که باید اوضاع اجتماعی تباه آتن را از نو به سامان درآورند. سندی در دست نداریم که بگوییم سولون در سفرهای بازرگانی خود با زرتشتیان آشنایی یافته یا به ایران رفته، اما می‌دانیم که کالاهای بی‌شماری میان سرزمین‌های دریای میانه و شهرهای بازرگانی خاورزمین دادوستد می‌شده است، از آن ارزشمندتر این که این را نیز می‌دانیم که در آنجا حقانیت دینی-آیینی بزرگی هستی داشته که سر از سروده‌های سولون درآورده و از بازرگانی ساده، قانون‌گذاری بی‌طرف و دادگر ساخته است.

پیوند میان جهان معنوی ایران با یونان بارها جستار پژوهش‌های دانشورانه‌ای شده است (س. بیدِتس، و. براندن‌اشتاین، س. پترومون، ت. هوپفنر، ل. پرزیلوسکی، ه. س. پوئچ، و ف. آلت‌هایم). آنچه از ارزش ویژه‌ای برخوردار است، پیوند دوآلیسم ایرانی با ایده‌آلیسم افلاتونی است و این پرسش که آیا اصلاً این مفهوم فلسفی که گویا سقراط آن را آغازیده و در بالش و پیشرفت اندیشه‌های فلسفی از ارزش کلانی بهره‌مند است، ریشه در فرهنگ معنوی ایران کهن ندارد؟

 

ارزش معنوی ایران برای اروپای روزگار هلن‌گرایی و دورۀ باستان متأخر

گشوده شدن شاهنشاهی ایران به دست الکساندر در نیمۀ دوم سدۀ چهارم پیش از میلاد، فاجعۀ نظامی و سیاسی بزرگی برای ایران بود، اما این فاجعۀ بزرگ نتوانست چشمۀ زندگی معنوی و دینی ایرانیان را بخشکاند و پیوند آن را با زندگی معنوی اروپا از هم بگسلاند. آری، جانشینان الکساندر پس از چند دهه، فرمانروایی بر ایران و هندوستان را از دست دادند و دودمان‌های تازه، پارسی و ملی پارت‌ها (250 پیش از میلاد تا 224 ترسایی)، و سپس ساسانیان (224 تا 650 ترسایی) بر جایگاه آنان نشستند. این دو دودمان نگذاشتند که قلمرو روم که خود را از یونان تا آسیای خرد گسترانده بود، سوی خاور پیش رود. ایران، جهانی روی پای خود ماند، جهانی که از دانش و خرد آن چندان آگاهی در دست نبود، اما همه بر آن ارج و آزرم می‌نهادند.

«خردمندان خاورزمین» که بر پایۀ گزارش مات هویس به ستایش عیسی نوزاد پرداختند و برایش پیشکش‌هایی آوردند، ماگی‌بر [مغ] نام داشتند. واژۀ ماگی‌یر مانند امروز [در زبان آلمانی] معنای جادوگر نداشت، بلکه نام یونانی پیشوایان دین زرتشت بود. در این داستان خردمندان خاورزمین که شمارشان در گزاره‌های دیگر، گوناگون آمده، جستاری بزرگ در چشم می‌زند و آن این که اندیشه‌ها و پنداره‌های دینی ایران برای نمونه «فرشته» و یا «ارزش اخلاقی روشنایی» در انجیل و از نگاه خود عیسی، در انجیل نقش بزرگی بازی کرده‌اند. اندیشه‌های دینی ایرانی بر عرفان ترسایی، مانی‌گرایی و مهرپرستی که سربازان رومی آن را به آلمان آوردند، کارگر افتاد و در اروپا پیشرفت بیشتری کرد.

اما دانشگاه ایرانی ریشه‌دوانده و خوش‌آوازه‌ای نیز بود که در دورۀ باستان متأخر در زمینه‌های خداشناسی و پزشکی رونق بسیار داشت و برای پیشرفت و گسترش فرهنگی اروپای سده‌های میانه، سرمشق بزرگی شد. آن دانشگاه نصیبین نام داشت که در خاک ایران و نزدیک مرزهای روم خاوری جای داشت و به دست اسقف بزرگ بارسوما و نارسای، سرپرستان آن زمان «دانشگاه پارسی» در اِدِس روم خاوری به سال 470 بنیادگذاری شده بود. بارسوما و نارسای به همراه دیگر استادان «دانشگاه پارسی» ادس، این دانشگاه ایرانیان ترسا در روم خاوری را ناچار واگذاشتند، چون آنان از دیدگاه نِستوریوس اسقف کلان پیشین که در قسطنطنیه می‌‌زیست، پشتیبانی می‌کردند، کسی که باورها و اندیشه‌هایش در نشست بزرگان کلیسا در افه‌سوس «آموزش گمراهی» دانسته شده بود. قیصر زنون که ارتدوکسی سخت‌گیر بود، فرمان به ویرانی دانشگاه ادس داد. استادان پیش از پیش به سوی ایران گریختند و اسقف کلیسای ترسایان آنجا شدند و به زودی از کلیسای نسطوری روم بریدند.

دانشگاه نصیبین که خداشناس و پزشک می‌پرورد، مرکز معنوی کلیسای نسطوری گشت. آن دانشگاه چنان پرآوازه شد که کاسیودور (که سال‌های سال بلندجایگاه‌ترین کارمند دیوان شهروندان ایتالیا و از خانواده‌های سریانی بود) به پاپ پیشنهاد کرد که دانشگاهی همانند آن، برای آموزش مذهب کاتولیک رومی بسازد. چون پاپ به پیشنهاد او نگرشی نکرد، کاسیودور خود در ملک خویش انجمنی بی‌همانند را بنیاد گذاشت که کار ویژه‌اش رونویسی از نوشته‌های فرهنگ کلاسیک و نگاهداشت آنها برای آیندگان بود. ماسیودور با آن که بسیار پیر بود، خود به یاری راهبان در این کار درآمد. این کردار وی سرمشق دانشوران دیر بِنِدیکْت که در سده‌های هفتم و هشتم و نهم در باختر و جنوب اروپا پدیدار شد، گشت. از جهان معنوی و ادبی باستان آنچه به لاتین برگردانده شده بود در اتاق‌های رونویسی وی نسخه‌برداری می‌شد و برای پژوهش در سده‌های میانه به یادگار گذاشته می‌گردید. استمرار و زنده ماندن فرهنگ کلاسیک سده‌ها میانۀ باخترزمین تا اندازه‌ای وامدار سرمشق شدن دانشگاه پارسی و این نکته بود که آن دانشگاه در اروپا فرزندی پیدا کرد.

 

تأثیر ایران در پیدایی دانش و شاروندی نوین اروپا

در ایران یک دانشگاه پزشکی پدیدار شد که ارزشی بسیار فراتر از نصیبین یافت. دانشگاه گندی‌شاپور خوزستان در نزدیکی دزفول در کم‌وبیش 40کیلومتری شمال شوش جای داشت، همان شوشی که جایگاه زندگی ایلامی‌های کهن و هخامنشیان متأخر بود. شاهنشاه شاپور یکم پس از پیروزی بر والرین قیصر روم در نزدیک ادس زندگی می‌کرد (کمابیش سال 260 ترسایی) و همراهش اسیران بسیاری که قیصر و دانشمندان بسیار و پیشوایان دین ترسایی (در کنار اسقف آنتیوخیا) و پزشکان فراوانی می‌زیستند. بیمارستانی ساخته شد که در آن پزشکان یونانی و سریانی به آموزش پزشکی می‌پرداختند. شاپور می‌خواست که شاهنشاهی ایران از نگاه فرهنگی هم شکوه و بزرگی کهن خود را بازیابد و از دانشگاه گندی‌شاپور می‌خواست که به گردآوری نوشتگان دانشی دست یازد و خود شخصاً در گفتگوهای دانشی که بی‌گمان به جستارهای دینی نیز پیوندی داشته، هنبازی می‌کرد. شوربختانه گزارش‌های کامل و مستقیمی از دانشگاه گندی‌شاپور آن دوره در دست نداریم. ما باید از میان گواه‌های تاریخی و گمان‌ناپذیر، زمان باریک‌سنجانۀ بنیادگذاری دانشگاه، گروه‌های کسانی که در آن زمان در گندی‌شاپور می‌زیسته‌اند، شخصیت و آماج شاپور و یاورش مانی که به آماج‌های جهانی و دینی دانشگاه ژرفای معنوی بخشید، وضعیت دانشگاه در دورۀ متأخرش، و چگونگی رشد و گسترش آن را روشن سازیم.

گندی‌شاپور یا هماهنگ‌سازی تاریخی و ویژۀ موقعیت‌ها و اوضاع، برخوردگاه رودهای دانش‌های یونانی، سریانی و هندی گشت و جایگاه دادوستد آنها شد. گستردگی بینش معنوی و بردباری و نرمش شاپور یکم در برابر دین‌های دیگر و پشتیبانی وی از مانی‌گرایی، چارچوب کلانی را ساخت که هر چند بارها در قلمروهایی افتاد که بردباری و نرمش شاپور را نداشتند، اما باز هم تازه و برنا ماند.

به‌هرروی در زمان خسرو انوشیروان (531 تا 579 ترسایی) بود که برزویه پزشک ویژه و آوازه‌مند او به دیدار از هندوستان رفت تا دانش و تولیدها فرهنگ والای هند را به ایران آورد.

در همان زمان یوستینیان آکادمی آتن را بست و فرزانگان آن آکادمی به ایران کوچیدند، این هم گوهای بر آوازه‌ای است که خود وامدار بردباری و نرمش شاهنشاه ایران در برابر دگراندیشان می‌باشد.

دانشگاه گندی‌شاپور تازش تازیان را هم در سدۀ هفتم به خود دید. در سدۀ هشتم، دودمان عباسی با یاری ایران خاوری [خراسان] که ملیت و زبان پارسی را در دل خود زنده نگاه داشته بود، روی کار آمد و وزیران بزرگ خاورایرانی، برمکیان به زنده ساختن فرهنگ ایرانی کوشیدند، و دانشگاه گندی‌شاپور هم بسیار شکوفا شد. با بررسی نوشتگان تاریخی آن دوره، به ویژه کارهای این ابی اُصَیبه می‌توانیم به آگاهی‌های نازک‌سنجانه‌ای در زمینۀ روزمه‌های زندگی پزشکانِ سرآمد آن دانشگاه دست یابیم.

از سال 762 هنگامی که بغداد پایتخت تازه شد، خلیفه‌ها برای نمونه هارون‌الرشید، سرپرستان دانشگاه پزشکی گندی‌شاپور، ترسایان نسطوری خاندان بُختیشوع را جدا جدا به بغداد فرا می‌خواندند. آنان در آنجا بیمارستانی را پایه گذاشتند و سرپرستی کردند که مشخصاً به پیروی از کلینیک گندی‌شاپور، نام پارسی «بیمارستان» را بر خود داشت، بیمارستان‌هایی که پس از آن در بغداد ساخته شدند نیز، همین نام پارسی را بر خود داشتند. نخست، برمکیان برای پیوند کهنی که خاندانشان با هندوستان داشت، بیمارستانی ساختند و پزشکان هندی را به آن فرا خواندند. آنان در روزگاری که در بیمارستان کهن، پزشکی یونانی-سریانی به کار داشته می‌شد، به برگردان نوشته‌های پزشکی هندی درآمدند و آن دانش را به کار داشتند. بغداد به زودی بسیار از گندی‌شاپور پیشی گرفت، و به ویژه با ساخته شدن «دارالعلم» که در آن نوشته‌های پزشکی و فلسفی به سریانی و سپس تازی برگردان می‌شدند، یک مرکز دانشی پایه یکم گشت. کتاب‌های هندی نیز برگردان می‌شدند. چنین بود که پیشگِروهای بی‌همانند تاریخی روحیه‌ای دانشی را ساختند که گذشته از مرزهای ملی و وابستگی دینی، در پی شناخت عینی بود.

در آن حال‌وهوای دانش‌پرورانه، برگردان‌های بی‌شماری از یونانی به سریانی و تازی انجام‌پذیر گشتند. این برگردان‌ها زمینه را برای پدیدار شدن نوشته‌های بسیاری از دانشمندان سده‌های دهم و یازدهم، مانند مجوسی، رازی، پورسینا آماده ساختند، که خود ایرانی بودند و به تازی که زبان دانشی جهان اسلام بود، می‌نگاشتند.

در اسپانیا و سیسیل سده‌های یازدهم، دوازدهم و سیزدهم نیز، پیش از هر کجای دیگر، کارهای دانشی خاورزمین به زبان لاتین برگردانده شد.

شکفتن این نوشتگان دانشی و فلسفی در اروپایی که متأثر از باورهای خداشناختی ترسایی بود، دگرگونی‌های معنوی

پرزوری را راه انداخت. شناختن به آهگ برآوردن خواست خویش و در همۀ رشته‌ها، نه تنها در آن رشته‌هایی که به خداشناسی خدمت می‌رسانند، آماج اروپای نو و جوینده گشت. پایه‌گذاری دانشگاه‌ها آغاز گردید (در بولونیا و پاریس در حدود سال 1200). هزاران جوان اروپایی در برابر آموزگاران پرآوازه نشستند و «Universitas» را که انجمن آموزانندگان و آموزندگان بود، پدید آوردند، و نیروی سوم را در کنار دولت و کلیسا ساختند. آرزو و خواست پژوهش و بررسی واقعیت آنان را سوی سرچشمه‌های نوشتگانی راهبر شد، سپس ایشان را به سوی متن یونانی و بهره‌گیری از آن به جای برگردانش کشاند، و از آن به اومانیسم. 

از سوی دیگر پژوهش طبیعت هم جانی گرفت، نخست مشاهده و تشریح با تکیه بر خویشتن، جای سنت مکتوب دانش طبیعی نشست. سرانجام گالیله آزمون را روش دانش‌های طبیعی شمارد و با این کار سخت‌ترین تکان را به پیشرفت دانش طبیعی داد.

فن‌آوری نوین و شاروندی نوین اروپا نیز بر همین پایه ایستاد، حتی روشن‌اندیشی و پیشرفت‌های اجتماعی نیز پیرو آن گشت.

ما بی آن که هیچ گمانی داشته باشیم، پیشرفت انجامیده به روزگار نو را وامدار تکانی هستیم که جهان معنوی ایران در سده‌های میانه به اروپا داد. این تکانه یگانه ریشۀ پیشرفت اروپا نیست. اروپا پیشگِروهایی درونی را در خود پدیدار ساخته بود تا آن تکانه را بپذیرد، رویش کار کند و آن را گسترش بخشد.

اروپا نباید ریشه‌های معنوی پیشرفتش را فراموش کند، همان گونه که ایران نیز از دیگرسوی نباید به یاد پیشینۀ پرشکوهش بسنده نماید. اروپا و ایران از همدیگر و جهان بیشترین بهره را خواهند برد، اگر با آگاهی از ریشه‌های معنوی و ارزش‌های مشترکشان همراه هم سر گشایش معنوی جهان و برای پیشبرد فرهنگ برونی و درونی کار کنند. سرایش شکوهناک پارسی که هنگام گفتگو از تأثیر ایران بر فرهنگ اروپا نمی‌توان فراموشش کرد، نیز همانند دانش نوین تکلیف خود را بر دوش دارد. هر دوشان بخشی از فرهنگ آدمی هستند. اگر از هر دوی آنها در ایران پاسداری و نگهداری بجا شود، آنگاه ایران در آینده باز چیز بزرگی خواهد داشت که به اروپا بدهد.

 

 

 

 


واژه نامه فارسی به پارسی سره بر پایه فرهنگ نظام

 واژه نامه فارسی به پارسی سره بر پایه فرهنگ نظام

 امیر حسین اکبری شالچی

 

 

آخر شدن: بر سر آمدن

آخر: انجام/ پایان

آخری: واپسین

آفت: آک

آلات و اسباب پیشه‌وران: افزار

آلت تناسل: خَرازه

آلت تناسلی مرد: افراز

آلِش شدن: عوض شدن

ابا ورزیدن: وا سرنگیدن

ابدی: جاودانی/ جاویدانه

ابرام کردن: هر دو پا را در یک کفش کردن

ابلق: پیسه/ خَلَنج/ خَلَنگ

اَبلَک: ابلق

ابله: خویلَه/ فَغاک/ هَزاک

اتّصال: پیوند

اتّفاق افتادن: برآمدن

اتمام حجّت کردن (با کسی): آب پاک روی دست کسی ریختن

اجابت: بیواز

اجتناب: پرهیز

اجداد: نیاکان

اجنّه: ازمابهتران

احتکار کردن: انبار کردن

احتیاج: بایَست

احسان: بهی

احمق: تهی‌مغز/ کانا/ خشک‌ریش/ هُرگ

احول: کاژ/ کج‌بین

اختفا: پنهانی

اخذ کردن: برگرفتن

اخیر: واپسین

ادا کردن: بجا آوردن

ادای کسی را درآوردن: باز خمیدن/ باز خمانیدن

ادب کردن: بَرهُختن/ بَرهیختن

ادرار کردن: آب تاختن

ادراک کردن: پَرماسیدن

ادویه: بوزار
تقدیر: بُوِش
قضا: بُوِش
رویا: بوشاسپ

ادویۀ حارّه: افزار

اذیت زیاد کردن: پوست کندن

اذیت کردن: تاباندن

اذیت و صدمه رساندن: آزردن

ارتفاع: برآمدگی

از اوّل تا آخر: سراپا

از این جهت: ازیرا

از این سبب: اَزیرا

از عهده برآمدن: برآمدن

از غرور افتادن: از خر خود پیاده شدن

از مهلکه خلاص شدن: جان بدر بردن

اساس (ساختمان): پاخیره

اساس (هر چیزی): تاروپود

اساس عمرات: پایه

اساس: آسال

اسباب منزل: کاچار/ کاچال

اسباب و لوازم زندگی: بُنه

استفاده کردن به‌موقع: بُزگیری

استفراغ: بِشکوفه

استقامت کردن: پا آوردن
بی‌طرف شدن: پا از میان کشیدن

استقامت: پایداری/ پا افشردن

استقبال: پیشباز

استقبال‌کننده: پذیرا

استهزا: افسوس

استهزا: تَسخَر

اسکلت: استخوان‌بندی

اسلاف: پیشینیان/ گذشتگان

اسم در کردن: نام کردن

اسناد قدیمی مالکیّت: بُنچاق

اسهال: بُرینِش
سبیل: بُروت
اعراض کردن: بُروت برتابیدن

اسید: تیزاب

اسیر: بندی/ برده

اشاره کردن: ابرو زدن

اشتیاق زیاد به چیزی داشتن: برای چیزی آه کشیدن

اشتیاق: اَیاسه

اصرار کردن: پی کردن

اصل (هر چیز): مایه

اصل و نسب: پَروَز/ نژاد

اصل: بنگاه

اصل‌ونسب‌دار: گوهری

اصیل و نجیب و حریّت‌پسند: آزاده

اصیل و نجیب: استخوان‌بزرگ/ استخوان‌دار/ بااستخوان/ گران‌مایه

اصیل: پاک‌سرشت/ نژاده

اضطراب: تپش/ تَلوَسه

اطاعت حکم کردن: فرمان بردن

اطاعت: پایین‌پرستی

اظهار بزرگی و مزیّت بر دیگری کردن: بابایی کردن

اظهار پشیمانی کردن: انگشت خاییدن

اظهار کردن: بروزیدن

اظهار مصیبت زیاد کردن: خاک بر سر خود ریختن/ خاک بر سر خود کردن

اعتراض کردن: گرفتن/ واخواست کردن

اعتراض: واخواست/ واخواهی

اعتنا نکردن: پشم دانستن

اعراض کردن: پشت پا زدن

اعلی: برتر

اغماض کردن: پرده‌پوشی کردن

افتخار کردن: نازیدن/ چَمیدن

افتضاح: ننگ

افکار مختلف: جَدگاره/ جُگاره

اقبال: آمد

امام‌جماعت: پیش‌نماز

امّت: بَربروشان/ بَرشان/ بَروشان

امتحان: آزمایش

امتنان: بارنامه

امر: فرمایش

اموال: بود و نبود

امورات را اداره کردن: آسیاب گردانیدن

امیر بزرگ: بارخدا

امین: استوار/ اُستُوان

انتخاب کردن: برگزیدن/ برچیدن

انتشار: پراکندگی/ پخش کردن

انتظار: بَرمَر/ بَرمو

انتقام‌گیرنده: کینه‌کش

انتها: انجام

انجماد: بستن

انحنا دادن: خَمانیدن

انحنای طاق گنبد: آهنگ

انعام (استاد به شاگرد): بَرمَغاز

انکار کردن: آستین افشاندن/ آستین برافشاندن

انکار کردن: پهلو تهی کردن

انکار: اَرَندان

اولی‌تر: پیشتر

اهلی: دست‌پرورده

ایست کردن: توقّف کردن

ایضاً: بِنیز

با اطمینان خاطر نشستن: پا به دامن کشیدن

بااثر: کارگر

بااصل‌ونسب: گوهری

باثروت بودن: چراغ کسی روشن بودن

باثمر: برومند

باطل کردن: بر هم زدن پنبه ساختن

باطل: بیهوده

باعث طول عمر و راحت و فرح: جان‌فزای

باعث عزّت متعلقان خود: چشم‌وچراغ

باعث عزّت و احترام کسی بودن: تاج سر کسی بودن

باقی بودن: پاییدن

باقی: پادار

باقالی: باکُلا/ باقلا

بالجمله: باری

بامراد: جوانبخت

بامرتبت: والا

بحرانی شدن: کارد به استخوان رسیدن

بخیل: پول‌دوست/ تنگ‌چشم/ خَس/ سیه‌کاسه/ کاسه‌سیه/ سیاه‌کاسه/ کم‌کاسه

بداقبال: کوربخت

بدخلق: آتش‌خو

بدشانس: کم‌بخت

بدطینت: بدرَگ

بدفطرت: بدرَگ

بدن آدمی: اندام

بدن: بَشن

بدون جذّابیت: بی‌نمک

بدونِ: اَبی

بدیع: اِشگرف

بدیهه: آمده/ آورده

برّاق: تابناک

بربط: بربت

برعکس: باز/ چپ/ نگون

برق: آذرخش

برقرار: پادار

برملا کردن (راز را): پرده پاره کردن

بشّاش شدن: وا شدن

بصیرت: بینش

بطی‌الحرکت: گران‌پا

بعض: بَرخ

بقولات: خشک‌افزار

بکر (دختر): بوبَک

بلعیدن: بُنگُشتن

بلور: آبگینه

بنّا: گِلکار/ گِلیگر

بوالهوس: بُلکامه

بول: گُمیز

به اتمام رسیدن: سرآمدن

به اختتام رسیدن: ته کشیدن

به اشتباه انداختن: تاباندن

به تعویق انجامیدن: پس افتادن

به شوق مفرط آمدن: خون به جوش آمدن

به غضب آمدن: بردمیدن/ گرم شدن

به غضب درآوردن: بَرزَدن
عشقه: بَرزَم

به غضب آمدن: خون به جوش آمدن

به غیرت آمدن: خون به جوش آمدن

به مصیبت گرفتار شدن: پر کسی یا چیزی را گرفتن

به مقصود رسیدن: برخوردن/ پیش بردن

به مقصود نرسیدن: باز ماندن

به مقصود نرسیدن: تیر کسی به سنگ خوردن

به موقع: بجا

به تعویق انداختن: پس گوش افکندن

به نهایت رسانیدن: انجامیدن

به نهایت رسیدن: بر سر آمدن

به وجود آوردن: آفریدن

بی‌احترامی کردن: پوست سگ به رو کشیدن

بی‌ادبی کردن: پنجه به روی کسی زدن

بی‌اصل‌ونسب: بی‌استخوان

بی‌اعتبار: پَژوم

بی‌اعتدالی: بیداد

بی‌اعتنایی کردن: دامن افشاندن/ دست افشاندن/ پشت به چیزی کردن

بی‌اعتنایی: لان

بیت‌الخلا: جایی

بی‌ترتیب: بی‌سامان

بی‌ترتیبی: بِل‌بشو

بی‌تکبّر: خاکسار

بی‌توفیق: کوردل

بی‌جهت: بِلاژ

بی‌حساب: گزاف/ گزافه

بیحس‌شده: کَرَخ/ کَرَخت

بی‌حمیّت: بی‌رگ

بی‌حیا: بی‌چشم‌ورو/ چشم‌دریده/ لول/ لولی

بی‌حیایی: خیرگی

بی‌خبر: پنبه‌درگوش

بی‌دیانت: بُلغَندَر

بی‌رحم: آهنین‌دل

بی‌رونق: پِژمان

بی‌زحمت و شمقّت شدن: آسودن

بی‌سبب: بِلاژ

بی‌شعور: کلّه‌خر

بی‌صبر: ناشکیب

بیعانه: اَربون/ اَرمون

بی‌عرضه بودن: پشم در کلاه نداشتن

بی‌عرضه: بی‌دست‌وپا

بی‌عقل: گاودل/ هُرگ

بی‌غش: ویژه

بی‌غیرت: بی‌رگ/ پَکَر

بی‌فایده: انگشت ششم/ باد و بید

بی‌قاعده و بی‌ترتیب (مکان): خربازار

بی‌قاعده: درهم‌برهم

بیقرار: تیب

بیقراری: تپش/ پیچ‌وتاب

بی‌قید: رها

بیگم: ایشی

بی‌مثل: یکدانه

بی‌معنی: بَسباس

بی‌ملاحت: بی‌نمک

بی‌نفاق: یکدل/ یکدله

بی‌نفاق: یکرو/ یکرویه

بی‌نفع: بیهوده

بی‌وفایی: لان

پالتو: بالاپوش
ظاهری: پوشالی
بی‌اساس: پوشالی
لباس: پوشیدنی

پرقوّت: آهنین‌رگ

پلاژ: چَپَر/ کَپَر/ تَواره

تأخیر کردن: مولیدن

تازه‌نفس: تازه‌دم

تأسّف: آخِش

تبسّم کردن: لب سپید کردن

تب‌لازم: تب استخوانی

تجاوز کردن (از حدّ خود): پا را از جایی بالاتر گذشتن

تجاوز کردن و قانع نبودن به درجه و حقّ خود: پا را از گلیم خود درازتر کردن

تجربه: اَروند/ اَروین/ آزمایش

تحت حمایت قرار دادن: زیر پر گرفتن

تحریض کردن: برآغالیدن

تحریک کردن: برانگیختن/ آغاردن/ آغاریدن

تحریک: آغال/ اَغالِش

تحفه: پاره

تحفۀ ناقابل: برگ سبز

تحقیق: آوَر/ بازپرس

تحمّل داشتن: برتابیدن

تحمّل کردن: برتافتن

تحمّل کردن: تاب آوردن

تحویل (سال نو): سال‌گردش

تحیران: کاتوره

تخمیناً: کمابیش

تربیت کردن: پرورانیدن/ پروردن/ به راه آوردن

تربیت‌کننده: اَرمَگان

ترقّی تدریجی: بهبود

ترقّی کردن: بالا گرفتن

ترقّی معکوس کردن: واترقیدن

ترک دادن: باز آوردن

ترک شدن: واگذاشتن/ فرو گذاشتن

ترک کردن: آستین افشاندن/ آستین برافشاندن/ باز آمدن/ پا کشیدن/ پشت به چیزی کردن/ چپ دادن/ دامن افشاندن/ دست افشاندن/ فرو گذاشتن/ واگذاشتن/ فروگذار/ فروگذاشتن

رقصیدن: پا کوبیدن/ پا کوفتن

ترک مکر و حیله کردن: گربه از بغل افکندن

تزویر: تَرکَند/ تَرکَنده/ تَروند/ تَرونده

تسکین و تسلّی دادن: آستین بر چشم کسی کشیدن/ آستین بر دیدۀ کسی کشیدن

تسلیم کردن: اِسپُردن

تشر زدن: بانگ زدن

تشکّر: آزادی

تصرّف بیجا: دستبرد

تصفیه: پالایش

تصفیۀ آخر را کردن: آب پاک روی دست کسی ریختن

تصوّر کردن: اَنگاردن/ اَنگاریدن

تصویر: تندیس/ تَندُس

تظلّم: گَرزِش

تعجّب زیاد کردن: آب به دهن خشک شدن

تعجّب کردن: اِشگِفتن

تعجیل کردن: اِشتافتن

تعجیل: اِشتاب

تعریف بیجا و زیاد از کسی کردن: دم کسی را تو پشقاب گذاشتن

تعریف مال خود را کردن: بازارگرمی

تعلّق: بستگی
مسدود: بسته

تعلّل ورزیدن: پابه‌پا مالیدن

تعویإ: کُماهه

تغییر دادن: برگرداندن/ برگردانیدن

تغییر یافتن: برگردیدن

تفاخر: بارنامه

تفتیش کردن: بازدید

تفتیش: بازپرس/ وارسی

تفحّص کردن: پی گشتن

تقاضا کردن: اَفژولیدن/ اَوژولیدن
تحریک به جنگ کردن: اَفژولیدن

تقریباً: کمابیش

تقطیرالبول: چَکمیزَک

تقلید کسی را کردن: باز خمیدن/ باز خمانیدن

تقلیل دادن: کاهیدن

تکبّر: باد و دَم/ بَرتَنی

تکرار کردن: پُر کردن

تکیه کردن: پشت دادن

تلاش کردن: پرکاس

تلألو: پرتو/ آب

تلف کردن تمام یا حصّه‌ای از مال خود: باختن

تلف کردن: باد دادن/ بر باد دادن

تمام شدن پول وجه معاش: ته کیسه بالا آمدن

تمام: سراپا

تمام‌شده: اِسپَری

تمثال: تَندُس/ تندیس/ تندیسه

تملّق کسی را کردن: سبزی کسی را پاک کردن

تمنّا: آرزو

تنزّل کردن: پایین آمدن

تنقّلات: گاکا

تنگ‌معاش: لب‌روزی

توبه دادن: باز آوردن/ باز آمدن

توجّه تام کردن: باریک شدن

توطئه کردن (برای کسی): پاپوش برای کسی دوختن

توقّع احسان کسی را داشتن: چشم به دست کسی بودن

توقّع: چشمداشت

توقّف (در جایی) کردن: آب جایی را خوردن

توقّف کردن: ماندن

تهیّه کردن: بسیچیدن

تهیّه: بسیچ

تیول: جاگیر

ثابت: پابرجا/ پایدار

ثبات ورزیدن: پایَستن

ثروت: پاد

ثمر آوردن: بار آوردن

ثمر: بار

ثواب: کَرفه

جدال کردن: آفندیدن

جدید: نو

جذّاب بودن: چشم سگ داشتن

جذام: خوره

جرأت: جگر

جراحت: افگار/ والانه

جرس: بَرَنگ

جرم: چم

جزا: پاداش

جزیره: اَداک

جسور: اوستاخ/ بِستاخ/ بیستاخ/ خیره‌سر

جسیم: اندام

جفا: اِستَم/ ستم

جلا دادن: پرداختن/ پَردَختن

جلا: پرداخت

جلّاج: پنبه‌بَز/ پنبه‌بز

جلال: فَرّه/ بُرز

جماع کردن (حیوانات): جفت شدن

جماع: جالِش

جمع کردن: اَلفاختن/ اَلفَختن/ اَلفَغدن/ اَلفَخدنَ/ اَلفیدن/ اَلفَنج/ بَلفَختن/ فَلنجیدن

جمع‌شده: چَپیره

جمیل: پری‌پیکر/ پری‌چهر/ پری‌چهره/ پریرو/ پریروی

جنون: آشفتگی

جور: اِستَم/ ستم

جیحون: آمو/ آموی

چاپار: پیک

حاجب: پرده‌دار

حاجت: آیَفت/ تُلُنگ

حاجتمند: نیازی

حادثه: پیشامد

حاشا: اَرَندان

حاصل کردن: برزیدن/ یافتن

الحاصل: باری

حافظه: یاد

الحاق: پیوند

حاکم: آرَنگ

الحال: اکنون/ ایدون

حالا: اینک

حالت ابتدایی تصویر نقّاش: بیرنگ

حامی: پشتوان/ پشتی/ پشتیبان/ پشت‌بان

حذر: پرهیز

حرارت: تفت/ تَفس/ تپش

حرام‌زاده: خُشنوک/ فَغاک

حرب: ناوَرد
زهره: ناهید

حرف زدن: چُنگیدن

حرف ناملایم و خشن: لَنگاک

حرفک وات

حرکت دادن: جنباندن/ لاندن

حرکت مسافر در آخر شب: شبگیر

حرکت مسافر در وقت عصر: ایوار

حریص شراب: اََرغَنده

حریص: اَرغَنده/ آزوَر/ بِشکول/ وَرَنج

حریف فریب‌خور و عاجز: آبِ دندان

حساب (و دفتر دیوان): آباره

حساب: ماره

حسرت: اَروند/ افسوس/ فسوس

حسود: تنگ‌چشم/ تنگدل

حشمت: افرنگ

حصار: اَورا

حصّه: بهره/ بَرخ

حفاظت: پاس/ پاسبانی

حفظ: یاد

حق‌القدم: پامزد

حقوق ماهیانه: بیستگانی

حقیر شمردن: پشم دانستن

حقیر: خوار

حکم: پَرمان/ فرمایش

حکمت: فرزان

حکم‌شده: فرموده

حکیم: کُندا/ کُنداگر/ کُندآور/ فرزانه

حلّ کردن (مشکل را): گره گشودن/ گره باز کردن/ گره وا کردن

حلّاج: اَلباد

حلّاجی کردن: فَلخَمیدن/ فَلخودن/ فَرخَمیدن

حلّاجی‌کرده: بَخیده

حلقه زدن: تنوره زدن

حلقه: چَنبَر

حلیم: افتاده

حمّام: کَدوخ

حمایت و کمک خواستن: پناهیدن

حمد عَجب: اَفدِستا

حنا: بَهرَمان

حنظل: کَبَست/ کَبَستو/ کَبَسته/ بَژَند

حواله: برات

حوض خانه: ماهی‌دان

حوض کوچک: خانی
مشرق: خاور
صاحب: خاوند/ خداوند/ خداوندگار
مالک: خاوند/ خداوند/ خداوندگار
قوچان: خَبوشان

حوله: آبچین

حیا: آزرم

حیران شدن: از خود رفتن

حیران و بی‌تکلیف بودن: میان زمین و آسمان ماندن

حیران: اَهوار/ پَتَخ/ سرگشته/ فَلاوه/ فَلیو/ فَلیوه

حیرت ورزیدن: ناخن به دندان گرفتن

حیله: فسون

حیله: کَنبوره/ کَنبور/ کَنور

حیوانات وحشی: بَدرام
وداع: بدرود

خائف: بیمناک

خاتون: ایشی/ بی‌بی

خادم: بالین‌پرست/ بالین‌پرستنده/ پیشکاره/ پیش‌یار

خارج کردن: نَژیدن

خارج: بِرون

خاصه: ویژه

خالص: ویژه

خالق: کردگارکثافت: کِرِفت

خالی کردن: پرداختن/ پَردَختن/ چاکانیدن

خالی: تی

خانقاه: خانگاه/ خانه‌گاه

خانم: ایشی

خبربر: نَوَند/ نَوَنده
قرآن: نِوی

ختم (چیزی): فروداشت

خجالت کشیدن: چَکَسیدن

خجالت: بغل‌تری

خجل شدن: چَکَسیدن

خجلت: بغل‌تری

خداحافظ: خدانگهبان

خدعه زدن: تاباندن

خدعه: بازی

خدعه‌گر: آسمند

خدمت کردن: پرستیدن

خدمت‌گذاری: پایین‌پرستی/ پرستاری

خراب: آوار/ بیران/ بیرانه/ پست/ تباه/ کَندمَند

خرابه: آوار

خزانه: تونَک

خزعبلات: پرت‌وپلا

خصلت: خوی

خصومت: اِستیز/ پرخاش

خصومت ورزیدن: آفندیدن

خطّاط: خوشنویس

خطّ‌وخالی: آلاپلنگی

خلفای راشدین: چار یار/ چهار یار

خلق کردن: آفریدن

خلقت: پیدایش

خمس: پنج‌یک

خمیر کردن: آشوردن

خوف: بیم

خوف: نهیب/ نَهیو

خیال شرارت داشتن: ریگ در کفش داشتن

خیال: اِسگالِش

خیلی اذیت‌کننده: جگرخوار

خیلی غمگین: کور و کبود

خیلی مشکل: پیچاپیچ/ پیچ‌درپیچ/پیچ‌پیچ

خیمه: تاژ
بیقراری: تاسا
اضطراب: تاسا/ تالواسه

خیمۀ بزرگ: خرگاه

دائم: پابرجا/ پایدار/ جاودانی/ جاویدانه

دائم‌الخمر: باده‌پرست

دارالشفا: مارستان

دایره: چَنبَر

دایه: پازاج

دخالت بیجا کردن: انگشت رساندن

در حمایت کسی بودن: پشت‌گرم بودن

در عوضِ: به جای

در غضب شدن: آشفتن

در غفلت انداختن: خواب خرگوش دادن

در فکر عذر افتادن: گوش خاریدن

درجه: اندازه

دست‌وپنجه: سلیقۀ کارگر در کار

دعوای مصنوعی: جنگ زرگری

دغا: اَورند

دفن کردن: خاک کردن

دلّاک حمّام: کیسه‌کش

دلّاک: آیینه‌دار

دلیل و راهنمای طریقت: پیر

دلیل: برهان/ روشنگر/ آوند/ کَرکُز

عجله: کَرمند

دنیا و آخرت نداشتن: گدای ارمنی بودن

دنیا: پیر دوموی

دوات: آمه

دوام: پایداری

دوران دم: گردش خون

دون: لَهاشُم

دیوث: کَشیخان

ذخیره کردن: پس انداختن

ذلّت: ننگ

ذلّت‌کش: خواری‌خوار

ذلیل شدن: پیاده شدن

ذلیل کردن (کسی را): خاک بر سر کسی ریختن/ خاک بر سر کسی کردن

ذلیل کردن: خاکمال کردن

ذلیل و مصیبت‌زده: کور و کبود

ذلیل: خوار/ خاکسار

ذوب شدن: بَخسانیدن/ بَخسیدن/ پَخسیدن/ گدازیدن

راجح بودن: چربیدن

راحت شدن: پشت راست کردن

راحت‌طلب: پخته‌خوار/ تن‌آسا

راهب: ترسا

رایت: اختر

ربّ: پروردگار

ربع: چهاریَک

رحت: آسایش

رحل کتاب: گیرَخ

رحِم: بوکان/ پَرکام

ردّ کردن: وا زدن

رسم و عادت: آرایش

رسم: یَنگ

رسومات عروسی: آورد و برد

رشد: نَد

رشوه: بَدکَند/ بُلکَفد

رضا دادن: ابرو زدن

رطوبت: تری

رعد: آسمان‌غُرّش/ تُندور

رعنا: نیم‌لنگ

رغبت کردن: گراییدن/ گرایِستن/ پسندیدن

رفع کردن: پرداختن/ پَردَختن

رفیع: بلند

رقّاص: پازن

رونق و جلا: آب‌وتاب

رونق و حسن: آب‌ورنگ

رونق: چم

رویا (که در خواب بینند): بُشاسپ

رهن: بند

ریحان: نازبو

رییسۀ منزل: کدبانو

زارع: بازدار/ بازیار/ برزیگر/ بَنوان/ بَنوَن

زاهد: پشمینه‌پوش/ ترسکار

زایل شدن: پریدن

زحمت کشیدن: استخوان خرد کردن

زراعت کردن: برزیدن

زرّافه: اُشترگاو/ اُشترگاوپلنگ

زرع کردن: برزیدن

زعفران: نَجوان

زلف: بِسوته

زنّار: کَمراقلیل: کَمه

زیاد حرف زدن: آرواره گرم شدن

زیاد کردن: پُر کردن

زیاد: بیش/ پیل‌بار/ فراوان

زینت دادن: آراستن/ بَرازیدن/ ترازیدن

زینت یافتن: بَرازیدن

زینت: آذَریون/ آرایش/ آراییدن/ آسا/ پَرمون/ ماهو

سائل: پُرسا

سابق: پیشین

سابقین: گذشتگان

ساحر: افسا

ساقی: چَمان

ساکت: خموش/ فَرغوک

سبقت: پیشی

سجّاده: تَشلیخ

سجلّ‌الاحوال: نام‌ونشان

سِحر کردن: فَساییدن

سِحر: اَوسون/ پگاه

سَحَری: پس‌شام

سخریه: افسوس

سخی: دست‌باز

سخیک فراخ‌دست

سدّ کردن: بَست

سریع‌السیر: بادپا/ بادرفتار/ چابک‌پا/ گام‌زن

سعی‌کننده: تَخشا

سفّاک: خونخوار

سفلیس: آتشک/ کوفت/ کوفته

سقا: آبکار

سقف منزل: آشکوب

سکون و قرار: آرامیدن

سکون: آرام

سلاح حرب: جانه

سلطان: بارخدا

سلطنت: پادشاهی

سماجت کردن: پاپی شدن

سمج شدن: پاپی شدن

سنبل‌الطیب: آله

سوال پرسیدن: بررسیدن

سوال: واج

سهل: وَرام

سیل: نوجَبه

شاعر: چامه‌گو

شأن: اِشکوه/ اَفرند

شاهد: گواهضم: گوارش/ گوارشت

شبیه بودن: مانِستن

شبیه: مانا/ ماننده
تاریخ: ماه‌روز

شجاع: پُردل/ آهنین‌جگر/ اسب‌افکن/ پولادبازو/ نامجو/ نیو

استماع کردن: نیوشیدن
تنزّل کردن: واترقیدن

شخص اوّل مملکت: بزرگ‌فرمان

شخص مجهول و غیر معروف: آشوغ

شدّت و قوّت فلزّات: آب

شدّت: باد

شراب (بجهت حرام بودن): آب سیاه

شراب احمر: آتش تر

شراب انگوری: اَویژه

شراب: بِگماز

شرابخانه: خُمخانه/ خُمکده

شراره: آییژ/ آییژَک/ ایژَک

شرح زند و پازند: اَیارِده

شرح: وِستی

شروع کردن (امری را): پا گذاشتن

شروع کردن: آغازیدن

شریف: پاک‌زاد

شریک: هَنباز/ برخور

شعله: آفرازه/ افروزه/ اَلَنگه

شغل: بَیاوار
خانم: بی‌بی

شفیع: وَرَّفان

شِکوه: انداوه

شماتت کردن: بغل زدن

شمس عالمتاب: آیینۀ چرخ

شوکت: اِشکوه/ اَفرند

شهرت: آواز

صاحب اصل و نسب: گوهری

صاحب تجمّل و مکنت: بُندار

صاحب ثمر: باروَر

صاحب حشمت: بِشکوه

صاحب خانه: خانه‌خدا

صاحب طالع خوب: بیداربخت

صاف کردن (مایع را): پالودن

صبحگاه: بامگاه

صدا: آوا/ خَجاو

صدر منزل: پیشانه

صدمه: لَت

صدمه‌دیده: پاسوخته

صدمۀ زیاد دیدن: پشت کشی شکستن

صدمۀ زیاد زدن: پوست کندن

صدمۀ فوق‌العاده خوردن: پدر کسی پیش چشمش آمدن

صراحی: بُلبُلی

صرّاف: به‌گزین

صفات نیک: آرون

صفت: کُواس/ گُواش

صفّه: بَشکَم

صندوق: تَبَنگو

صنوبر: اَرزه

صوف: تخته‌پوست

صدر: تَخش

صیقل دادن: پرداختن/ پَردَختن

صیقل: پرداخت

صیقل‌گر: آیینه‌افروز/ آیینه‌فروز

ضامن: بابیزان

ضایع: تَبَست

ضخیک: هَنگُفت

ضخیم: اِستبر

ضدّ و نقیض: آخشیج

ضدّ: اَخشیج

ضرر فاحش به کسی رساندن: پنجه به روی کسی زدن

ضرردیده: پاسوخته

ضرور: بایا/ بایان

ضرورت: بایَست

ضروری: اندربای/ اندربایَست/ اندرواژ/ اندرواژه

ضیافت: پذیرایی

طاقت: آزرم

طاق‌یاجفت: جفت‌وتا

طالع برگشتن: اختر برگشتن

طبّاخ: خوالیگر/ خوالگر

طبقه: اَشکوب

طبیب: بِزِشک

طبیعت: اَنیر

طحال: اِسپُرز

طرّار: پَرکار/ گُربَز

طراوت صورت: بَشَنج

طرز: آهنگ/ بربست

طعام به قدر حاجت: خواربار

طعنه: کَواژ/ کَواژه/ تَفشه

طفیلی: بِشتالَم/ بِشتام

طلوع کردن (خورشید): آفتاب زدن

طمع کردن: دندان تیز کردن

طناب: تناب

طویله: باره/ بارانداز/ آهنگ

طی کردن: زیر پا کردن/ زیر پا گذراندن/ زیر پا در کردن/ زیر پا کشیدن

طی کردن: گذراندن

طینت و فطرت: آب‌وگل

ظالم: بیدادگر/ گُرداس

ظاهر شدن: آفتابی شدن

ظاهر کردن: وَغَستن/ پرده‌دری

ظاهر: پَیداد/ پدید/ پدیدار/ فِروهیده

ظرافت: گَنگَل

ظرف شراب: بُلوک

ظرف کره گرفتن: آنین

ظرف: آوند

ظلم: افسوس

ظنّ: پندار

ظهر: پیشینگاه

ظهور: بروز

عابد: پرستار/ ترسا/ ترسکار

عاجز شدن: بُروت ریختن/ پر انداختن/ پر ریختن

عاجز کردن (کسی را): کسی را تنگ گرفتن

عاجز ماندن: باختن

عاجز: اِستوه/ سُتوه/ سُُتُه/ پادرگل/ پاگیر/ پَیخَست/ خُشکاب/ ناتوان

عادت: خوی/ خیم/ کردار

عادی شدن: خو گرفتن

عادی‌شده: خوگار/ خوگاره

عار: ننگ

عاریتی: ایرمان

عاشق شدن: آشفتن

عاشق: بیدل/ جگرتافته

عاصی: بَزه‌کار/ بَزه‌گر

عاق: پَرمَخیده

عاقبت امر: بَتاوار
ترک کردن: بِتاییدن
طبیب: بِچِشک
صاحب عقل: بخَرد

عاقبت: پایان

عاقبت‌بین: پیش‌بین

عاقل: بیدارمغز/ کیاجور

عالِم: فرزانه

عالی: بلند

عالی‌رتبه: گران‌سایه

عامل: کارپرداز

عبادت ریایی کردن: جانماز آب کشیدن

عبادت کردن: پرستیدن

عبث: بِلاژ

عبور دادن: گذراندن

عدل و انصاف: آزرم

عذر نداشتن: گردن خاریدن

عذر: پوزش

عرّاده: ارابه

عرق: خوی

عریان: برهنه/ پَتی

عریض: پهناور

عزّت و رونق: آب

عزّت: آزرم

عزیمه: افسون

عشقه: پیچه

عشوه: بَشک

عصب: پی

عصبانی: نَژَند

عضو بدن آدمی: اندام

عطا کردن (مال را): بخشیدن

عطارد: اختر دانش

عطارد: تیر/ تیر چرخ

عطسه کردن: خَفیدن

عظمت: اَفرند/ بَفش
کرّوفر: بَفش

عظیم: فَنج/ نابهره/ نَهمار

عفو کردن (گناه را): بخشیدن

عفو کردن: گذشتن

عفیف: پاکدامن

عقب بردن: پس کردن

عقده: بند

عقرب: کژدم

عقل: بخرَدی

عکس جرم نورانی: پرتو

علاج: گُزَرد/ گزیر/ چار و چَدَر

عَلَم: اختر

عمارت بزرگ: خرگاه

عمارت خالی: پَرکوک

عمارت کردن: اِشگَنِش

عمّامه: بُروفه

عمر انسان: پنج‌روز/ پنج‌روزه

عمو: اَفدَر

عمیق: نَغول

عنان: پالاهنگ

عنصر: اَخشیج

عنکبوت: پاباف/ دیوپا/ کارتَنه/ کَلاش

عیب گرفتن: کلاغ زدن/ کلاغ گرفتن

عنکبوت: کوفشانه

عودت دادن: برکاشتن/ برگاشتن

عورت: پایین‌تنه

عوض و تبدیل: آلِش

عهد: بند

عیادت: پرسش

عیّار: پَرکار

عیّاش: کامران

عیب‌گیر: خرده‌گیر

عیب‌ونقص: آک

عیش کردن: نَشیمیدن

غافل: بَرناس/ پنبه‌درگوش

غالب شدن: برآمدن

غالب: چیر/ چیره‌دست/ بازودراز/ پیشادست/ پیش‌دست/ چِشک/ فیروز

غامض کردن (مطلبی را): پیچاندن

غایب شدن: سر به زیر آب کردن

غایط: چامین/ گُمیز

غبطه: بُژهان

غرامت: تاوان

غرور: برتنی/ باد/ بادِ بُروت/ بارنامه

غریب: بیواره

غزل: چامه

غضب: آزرم/ اَرد/ چشم‌زهره/ خشم

غضبناک شدن: ابرو در هم کشیدن

غضروف: کَرکَرانَک

غلبه و مغلوبیت: برد و باخت

غلبه یافتن: بر سر آمدن

غم زیاد: آزَرَنگ

غم و غصّۀ زیاد خوردن: خون جگر خوردن/ خون دل خوردن

غم: آذَرَنگ/ آزرم/ کابه

غمزه: بَشک

غمگین: نَژَند

غوطه: پاغوش

غول: بَغانه

غیبت کردن: در پوستین مردم افتادن

غیبت: انداوه

غیبت‌کننده: بدگو

غیر معمور: بیران/ بیرانه

فاحشه: یَله

فاسد شدن: بو برداشتن

فاسق: بَلابه/ بَلاده

فاش شدن: بخیه بر روی کار افتادن/ بخیه بر روی کار افکندن

فاش کردن: بخیه بر روی کار افتادن/ بخیه بر روی کار افکندن/ پرده از روی چیزی برداشتن

فال نیک: مُروا

فامیل: خویش‌وتبار

فایده: به‌افتاد/ هُده

فتنه حادث کردن: آتش به پا کردن/ آتش بر پا کردن

فتنه: آشوب/ چَلَب

فتنه‌برپاکننده: شهرآشوب

فتنه‌گر: شهرآشوب

فتیله: آفروزه

فحّاش: بدزبان

فحش‌خور: خواری‌خوار

فخر کردن: چَمیدن

فخرکننده: بالان

فدا: برخی

فرار کردن: پاچه ورمالیدن/ پس‌خم زدن/ پشت دادن/ کَندن

فرار: گُریغ

فراری دادن: گریزاندن

فرج زن: چوز

فرح مفرط داشتن: در پوست نگنجیدن

فرسخ: فرسنگ

فرش: اَنبوب/ پَروَز
مشبّک: پَروِزَن
ظاهر: پَروَهان

فرض کردن: اَنگاردن/ اَنگاریدن

فساد و عصبانیت را فرو نشاندن: آب بر آتش زدن

فصیح: تَبَستُغ

فضلۀ پرندگان: پیخال

فضول بودن: نخود هر آش بودن

فضول: اَبلوک

فضولی کردن: انگشت رساندن

فضولی و دخالت بیجا کردن: انگشت کردن

فطرت: نهاد
مخفی کردن: نهفتن

فعله: گِلکار/ گِلیگر

فقط: بس

فقیر: تنگدست/ دست‌تنگ/ بادپیما/ پَژوم وَنگ

فکر کردن: اِسگالیدن

فکر: اِسگالِش

فلاکت: فَنگ

فلان و فلان: چنان و چنین

‌فلان: باستار/ بیستار

فلزّ: اَیخُشُت

فوطه: لنگ

فوق و تحت: بالا و پست

فهمیدن: پی بردن

فی‌البداهه: فَلته

فیصله: یکسو

قائل: هَستو

قائم: برپا/ پایا

قائم‌مقام: جانشین

قابل افتخار: نازنین

قابل ترقّی بودن (مال): آب‌دار بودن (مال)

قابل دیه بودن: خون داشتن

قابل قصاص بودن: خون داشتن

قابله: پازاج

قاتل: خونی

قاصد: پیک

قاطر: استر
محو کردن: اِستُردن/ ستُردن
عقیم: اِستَروَن: سترون

قاعده: بَربست

قافیه: پساوند

قانع شدن: پا به دامن کشیدن

قایم کردن: بپا کردن/ بر پا کردن

قبالۀ منزل: تَزده
مسخره: تَسخَر

قبلی: پیشین

قبول کردن: انگشت بر چشم گذاشتن/ انگشت بر چشم نهادن

قبول کردن: پذیرایی

قبول کردن: گردن گرفتن/ به گردن گرفتن

قبول: پذیرش/ بیواز

قبول‌شده: پَسَنده

قبیح: گَست/ گَسته

قبیله: بنگاه

قتل کردن: خون کردن

قحبه: جاف‌جاف

قدّ و قامت: بالا

قدّ: بَش

قدر و مرتبه: آمُرغ/ اندازه

قدر: بِلِنج

قدر: وَرج

قدرت: توانایی/ توانِش/ دَسه

قِر: کاچول/ کَچول

قرابت: بستگی

قرارداد: پیمان

قراقروت: تَرپَک

قراول: پاسبان

قربان: برخی

قرض: اَوام

قرقاول: تورنگ

قرقروت: تَرپَک

قریب: افراز

قریب‌الموت: آفتاب‌لبِ‌بام

قسمت: بهره

قصد کردن: بسیچیدن

قصد: آهنگ/ بسیچ

قصر: اِسپَرلوس

قصر: بَهو

قصّه: آفسانه/ اَوفسانه/ فسانه

القصّه: باری

قصیده: چَگامه

قطرۀ آب: اشک

قطع کردن: بِسلاندن

قطع مراوده کردن: پابُر شدن

قطع: بُرِش

قطع‌کننده: بُرّان

قطعه: پارچه

قطیفه: آبچین

ققنس: آتش‌افروز

قلّاب: چنگ/ چنگال/ چنگک

قلب و عکس: باز

قلب: نابهره

قلع: اَرزیر

قلع‌کار: اسپیدکار

قلعی‌گر: اسپیدکار

قلیا: کَلیا/ کَلیاوه

قلیل: بَخس

قمر: لوخَن

قوت لایموت: باروزه

قوّت: پَر/ پر و پا/ چَمَک/ خواره

قوس قزح: آدیِنده

قوس: کمان

قوی: آهنین‌پنجه/ بِشکول

قوّۀ ممیّزۀ انسانی: بازگشا

قیر: کَزف

قیف: تَگاو/ تَکاب

قیمت: اَخش، ارج

کافی بودن: بس آمدن

کافی: بَسَند/ بسنده/ بس

کانیوال: کاروان شادی

کاهل: اَژکَهان/ اَژکَهَن/ اَژهَن/ بالین‌پرست/ بالین‌پرستنده/ پشت‌گوش‌فراخ/ پَکَر/ تَبَند/ گران‌جان

کاهلی: پَرویش/ فَرویش/ کُیار

غم: کَیارا

کتاب حساب: اَواره

کثیف: فَژ/ فَژغَند/ فَژغَنده/ فَژگند/ فَژگَنده/ فَژه/ فَژاک/ فَژاگِن/فَژاگین/ چَگال/ پَژاگِن/ پَژوین/ وَسَن

کدورت: وُروغ

کذب: اَنیسان/ اَنیسون/ آهمند

‌کرست (برای جلوگیری از بزرگ شدن سینه): بازرَنگ

کریم: بخشا

کریه: اِستنبه/ آوَر

کسب معاش کردن (از زحمت خود): آب دست خود را خوردن

کعب: اِشتالَنگ

کفّاره دادن: توختن

کفایت: بَسَند/ بسنده

کفل: آلَست/ آگَر

کفیل: بابیزان

کلام لطیف و لایق: آبدار

کلام: باد

کلمه: واژه

کمک کردن: پهلو دادن

کمک: یاری/ پهلوبندی/ پامردی/ پایمردی

کنز: پَروار

لاابالی شدن: افسار پاره کردن

لازم شدن: بایَستن

لازم: اندربای/ اندربایَست/ اندروا/ اندرواژ/ اندرواژه/ انگشت‌پیچ/ بایا/ بایان/ بایَسته

لایق: اَزدَر/ اندرخور/ اندرخورا/ اندرخورد/ اندرخورند/ خوشایند/ فرزام

لبلاب: پیچه

لج کردن: هر دو پا را در یک کفش کردن

لجام: پالَهَنگ

لحاف: بالاپوش

لذیذ: خوشمزه

لزوم: بایَست

لطیفه: آورده

لعنت کردن: بُسولیدن

لعنت: بُسور

لقب: پاچنامه/ پاژنامه

لمس کردن: بَرمَچیدن/ بِسودن/ پَرماسیدن/ پَرواسیدن

لمس: بِشار

لوازم آریش: هفت‌ونُه/ هَرهفت
کاهل: هَلَنَند
هم‌مشرب: همرنگ

لون: خَست

لهذا: ایرا

مؤاخذه کردن: گرفتن

مؤاخذه: بازپرس

ماءالحیات: آب زندگی/ آب زندگانی

مادّۀ حامله: آبستن

الماس: آبگینه

مالدار شدن: خود را بستن

مالک: کیا

مالیات اضافی: باج دنباله

مالیات: باج

ماماچه: پیش‌نشین

مانع: خُشکاب

مأنوس (حیوان): دست‌آموز

مأنوس: دست‌پرورده

ماورالنهر: وَرارود/ ورازرود/ ورَزرود

ماهر: کارکشته

مایحتاج هرروزه: باروزه

مأیوس: بادپیما/ نُمید/ نومید

مباحثه: خَویسه

مبارز: نبرده

مبارزطلبی: چالِش

مبارک: خُنشا/ خُنشان/ آدَخ/ فرخجسته

مباشرت: جالِش

مبال: جایی

مباهات: بارنامه

مبتدی: تازه‌کار

مبهوت: پَتَخ/ هُرگ

متأسّف شدن: انگشت بر لب نهادن/ انگشت بر دندان نهادن/ انگشت بر لب گرفتن/ انگشت بر دندان گرفتن

متاع: آخرِیان/ اَخرِیان/ اَروس

متحمّل: بردبار

متحیّر شدن: انگشت بر لب نهادن/ انگشت بر دندان نهادن/ انگشت بر لب گرفتن/ انگشت بر دندان گرفتن/ انگشت در دهان گرفتن/ انگشت در دهن نهادن/ بِشولیدن

متحیّر کردن: بِشولیدن

متحیّر: واج

مترجم: پَچواک/ ترزَبان/ ترزَفان

متروک: یَله

متصدّی شربت و چای و دخانیات: آبدار

متصل بودن: بند بودن

متّصل شدن: پاکیدن

متّصل کردن: بستن/ بند کردن

متّصلّاً: پی‌درپی/ پی هم/ پیوسته

متضرّر: پاسوخته

متعجّب شدن: انگشت بر لب نهادن/ انگشت بر دندان نهادن/ انگشت بر لب گرفتن/ انگشت بر دندان گرفتن/ انگشت در دهان گرفتن/ انگشت در دهن نهادن/ انگشت گزیدن

متعدّد: بسیار

متعفّن شدن: گندیدن

متعفّن: فَژ/ فَژغَند/ فَژغَنده/ فَژگند/ فَژگَنده/ فَژه/ فَژاک/ فَژاگِن/فَژاگین

متعلّقان و منسوبان نزدیک یک شخص: بستگان

متفرّق شدن: آشیانه بهم خوردن/ از هم پاشیدن/ بر هم خوردن/ پراکندن/ پریشیدن

متفرّق کردن: پراکندن/ پخشودن/ پرکندن/ پریشیدن/ تاراندن

متفرّق: پراکنده/ پاش‌پاش/ پخش/ پریشان

متّفق: همداستان

متّقی: پرهیزگار

متکبّر بودن: کلۀ پُرباد داشتن

متکبّر: بادسَر/ بادسنج/ بَرتَن/ گران‌سر

متمتّع: برخوردار

متمرّد: گردن‌شخ/ گردن‌کش

متملّق: بادپَر/ بادپَران/ بادخوان/ چاپلوس/ چپلوس/ خَتَنبَر

متموّل: خرپول

متنفّر: بیزار

متواتر: پیوسته

متواضع: خاکسار
ساکت: خاموش

متوالی: پشت‌سرهم/ پیاپی

متوحّش: دست‌پاچه

مثمر: برومند

مجادله: خَرخَشه

مجتمع شدن: پاکیدن

مجتمع: بَرهَم/ فراهم

مجرّب: پی‌پرکرده/ کارکشته

مجروح کردن: خَستن

مجروح: افگار/ خسته/ فَگار

مجلس ختم: پُرسه

مجلس عیش و نشاط: بزم

مجلس: انجمن

مجمع بی‌ترتیب و بی‌تربیتی: خربازار

مجمع: انجمن

مجوّف: تودار

محاسب: اَمارگیر/ اَماره‌گیر/ آماره‌گیر

محبوب: اَهوَر/ دلپسند/ ماه خانگی

محتاج‌الیه شدن: بایَستن

محتاج‌الیه: اندربای/ اندربایَست/ اندرواژ/ اندرواژه/ بایَسته

محجبّه: پرده‌نشین

محروم شدن: باز ماندن

محفل: اَرسَن
دیّه: اَرَش
جریمۀ جراحت: اَرَش
غیطه: اَرَشک

محکم: استوار/ اُستُوان/ پابرجا/ پایدار/ خَبوه

محکوم: اَزدست

محلّ توقّف: جایگاه

محنت: آدرَنگ/ آزار/ آزارِش/ آزَرَنگ

محو کردن: بر چیزی انگشت کشیدن

مخالف: کَیاگِن

مخزون: پتیاره

مخفی: پنهان/ ناپدید

مخلص: یکرو/ یکرویه

مخلوط شدن: آمیختن

مخلوط کردن: آمیختن

مخلوط: آمیز/ آَلغَده/ اَکَدش

مخنّث: کولَنگحائض بودن: بی‌نمازی

مداخله کردن (در هر کاری): آش هر کاسه بودن

مداخله نکردن: پا از میان کشیدن
معمولی: پیش‌پاافتاده

مداخلۀ بیجا کردن: انگشت در چیزی کردن

مداومت کردن (در کاری): پا افشردن

مدبّر: پیشکار

مدد: پامردی/ پایمردی

مددکار: پیش‌دست

مراجعت دادن: باز آوردن

مراجعت کردن: باز آمدن

مراد کسی حاصل بودن: چراغ کسی روشن بودن

مراد: کام/ کامه

مرتاض: پشمینه‌پوش

مرتبه: وَرج

مرتفع: بُرز

مرشد بزرگ دراویش: بابا

مرشد و راهنمای تصوّف و معرفت: پیر خرابات

مرشد: پیر/ پیر خرابات

مرّیخ: بهرام/ بَخون

مزروع: کشمان

مسافر: بیواره

مسامحه کردن (در فرمان‌بری): گوش خاریدن

مسامحه کردن: گردن خاریدن/ پس گوش افکندن

مسامحه: فَرویش
زیاد: فَره
احسنت: فَری
ادب کردن: فرهنجیدن/ فرهنگیدن

مساوی: هم‌پله

مستحق: ارزانی/ تُلُنگی

مستشار: پیشکار

مستعد: آمادن

مستمری: وَرَستاد

مستولی: بازودراز

مسکن گزیدن: نشستن

مسلّم داشتن: انگشت بر چشم گذاشتن/ انگشت بر چشم نهادن

مسند: آوند
معلّق: آوَنگان
وسیله: دست‌آویز
مطبوع: دل‌آویز

مسند: گاه

مسیل: باز

مشتاق بودن (برای چیزی): برای چیزی پر زدن

مشتری: اورمزد/ برجیس

مشکل شدن (کار): گره در کار افتادن

مشهور: بلندآوازه

مصدر کارها: کارکیا

مصّر شدن: پاپی شدن

مصلحت: به‌افتاد

مضطرب شدن: سر از پا نشناختن

مضطرب: پریشان/ چُلبُله/ دست‌پاچه

مطابق: چُست

مطبوع: پَدرام/ خُنُک
جوشن: خَنگَل
خُلق: خو
عادت: خو

مطبوع: دلپذیر/ دلپسند/ دلچسپ

مطّلع شدن: آگاهیدن

مطّلع: آگاه

مطیع شدن: پیش پا نشستن

مطیع: اَزدست/ پذیرا/ پرستار/ پیرو/ خِرّان

مظفّر: فیروز

مظلوم: افتاده

معاند: بدخواه

معاون: پایمرد

معاهده: پیمان

معترف: خَستو/ هَستو

معتمد: استوار/ اُستُوان

معجر: واشگونه

معشوق: پری‌پیکر/ پری‌چهر/ پری‌چهره/ پریرو/ پریروی/ پسته‌لب/ جان‌ستان/ دل‌آرام/ ماه‌سیما/ ماه‌پیکر

معصیت: بَزه

معکوس: باژگون/ باشگون/ واژون/ واژونه

معیوب: پُشتلَنگ/ پُشلَنگ

مغرور بودن: کلۀ پُرباد داشتن

مغرور شدن: باد در آستین کسی افتادن

مغرور: گردن‌کش

مغلوب شدن: باختن

مغلوب کردن: پشت به زمین آوردن

مغموم: نَجَند

مفارقت: جدایی

مفتخر: گردن‌فراز

مفسد: فیرون

مفصل اعضای انسان و حیوان: بند

مفید: پهلودار

مقابل شدن (با حریف): چهره شدن

مقابل شدن: باز خوردن

مقابل: روبرو

مقابله: ایستادگی

مقاومت: ایستادگی/ پاداری

مقبل: بلنداختر

مقتدی: پیش‌نماز

مقدار (ی از چیزی): مایه

مقدار: اندازه

مقدّس: اَشو

مقدّم: پیشرو/ پیشادست/ سرآمد

مقرّ: خَستو

مقراض: ناخن‌بُرا

مقصود: کام

مقعد: پیزی/ هُرّه

مقلوب: بازگون/ بازگونه
معکوس: بازگون/ بازگونه

مقلوب: باژگون/ باشگون

مقنعه: وَرپوشه

مقیاس: اندازه

مقیّد: بندی/ پابست/ پابند/ پادرگل/ پاگیر

مکّار: تَبَند/ چپ/ گُربَز

مکافات بدی: بادفَر/ بادآفراه/ باداَفراه/ باداَفرَه/ بادفَره/ بادفَراه
غرور ورزیدن: باد کردن

مکافات: پاپیچ/ پاداش

مکان: گاه

مکتوب کردن: نبشتن
قرآن: نِپی

مکر و تدبیر زیاد کردن: آسمان را به زمین دوختن

مکر و حیله کردن: گربه در انبان داشتن/ گربه در بغل داشتن

مکر ورزیدن: اَورَندیدن

مکر: اَورنگ/ خاتوره/ خاتوله/ کَنبوره/ کَنبور/ کَنور

مکنون: پتیاره

ملّاح: کشتی‌بان

ملال: تاسا

ملالت: کَیارا

ملامت: بَیغاره/ بَیغار

ملتفت شدن: سرافتادن

ملحد: بَشم

ملصق بودن: بند بودن

ملصق شدن: بند شدن

ملصق کردن: بند کردن

مَلَک: اِسروش

ملول: اِستوه/ سُتوه/ سُُتُه/ بیزار

ممارست ورزیدن: اَوها

ممزوج: اَکَدش

ممسک: کم‌کاسه

ممکن شدن: برآمدن

ممیّز خیر و شرّ: چشم‌وگوش‌باز

مناسب بودن: جا داشتن

منافق: اَبلوک

مناقشه: خَویسه

منبر: افراز

منّت: بارنامه

منتشر: پراکنده

منتظر بودن: گوش بر آواز بودن

منجمد شدن: افسردن/ بستن/ فَسُردن

منجمدشده: بسته

منحرف شدن: برگردیدن/ برگشتن

منحرف کردن: برگرداندن/ برگردانیدن/ برگاشتن

منحوس: بدشگون

منزل کردن: ماندن/ نشستن

منزل و اسباب آن: بُنه

منشا گرفتن: خاستن

منظر وسیع و باصفا: چشم‌انداز

منعقد کردن: بپا کردن/ بر پا کردن

منع‌کننده: بازدار
منع کردن: باز داشتن

منفذ: پاچَنگ/ پاژنگ/ پالکانه

منفعت: به‌افتاد

منفعت‌رسان: پهلودار

منقاد: پرستار

منقلب: وارون/ وارونه

منهدم: تباه

مواجب: بیستگانی

موافق: چُست/ یکدل/ یکدله

موافقت: نواخت

موافق کردن: به راه آوردن

موافق مزاج بودن: گُواریدن

موافقت کردن: برساختن

موتور (لکومتیو): آتشخانه

موج: اُشتُرَک

موسم: نوغان

موعظه: اندرز

موفق نشدن: پا به سنگ خوردن/ پا به سنگ آمدن

موفّق: به‌روز، فیروز

مُهر لوزی: بادامی

مهرۀ پشت: اُستُوی

مهیّا کردن: برساختن/ بَسُغدیدن

مهیّا: بَسُغده

میمون: خُنشا/ خُنشان/ فرخجسته/ فرخنده

میمون: کَپی

ناتمام: نیم‌کار/ نیم‌کاره/ نیمه‌کاره

ناحق: بیهوده

ناقابل: ناچیز

ناقص: پُشتلَنگ/ پُشلَنگ

نامأنوس: بداُخت

نامتمدّن: بربری

نامراد: ناکام

نامرتب: پساپیش

ناموافق: بداُخت

نامۀ اعمال: اَنگاره

نبات: بَررُّسته

نبات: تبرزد/ تَبَرزَه

نتیجۀ مطلوب دادن: خوب از آب درآمدن

نثار کردن: فِتالیدن

نثار: بِشار

نجات یافتن: جان بدر بردن

نجوا: پچ‌پچ

نجیب و اصیل و حرّ بودن: آزادی

نجیب: پاک‌زاد

نحس: واژون/ واژونه

نخوت: باد

ندّاف: بهینه/ پنبه‌زن

ندامت: افسوس

نزاع: پرخاش

نسبت: بستگی

نشاط: کَروژ

نشو و نما کردن: برآمدن

نصرت: یاری

نصیب: بهره/ تاخیره/ فَرخَنج

نظم و نسق: بست‌وگشاد

نعره: آواز/ فوژان
شغل: فِیار
ابتدا: فَیال
شروع: فَیال

نعلین: اَرمیج/ تَخله

نعمت حاصل کردن: برخوردن

نعوذبالله: بَرگَس

نغمه: آواز

نفرت: آریغ

نفع رساندن: پهلو دادن

نفیس: بالادست

نقاب (زنان): چشم‌آویز

نقب: آهون

نقش قدم: پی

نقش کردن: نگاشتن

نقشۀ معمار برای طرح عمارت: بیرنگ

نقص داشتن: لنگیدن

نقص: آهو

نقصیر: پَرویش

نقطه: خَجَک

نقیض: اَخشیج

نکته: خرده

نکته‌دان: خرده‌بین

نموکننده: بالان

نور: افروز/ اَفروغ/ پرتو/ فروغ/ فروز

نوکر: بالین‌پرست/ بالین‌پرستنده/ پردگی

نهایت بخل و خسّت: نان بر شیشه مالیدن

وارث: پس‌مانده

وارد شدن (به جایی): پا گذاشتن

واصل شدن: بررسیدن

واضح و معیّن: آشکار

واضح: هویدا

واقعه: پیشامد

والی: آرَنگ

وان (برای مصرف طبّی): آبزَن

واهمه: بیم

وجود: بودِش

وحشی: بربری

وداع: پِدرود

ورم کردن: آماسیدن/ باد آوردن

ورم: آماس

ورم‌کرده: تَمیده

وصل‌شده: بسته

وصیّت: اندرز

وضع کردن: برنهادن

وفات یافتن: پیمانه پر شدن

وقار و تمکین: آسا

وقت: اَنگام

ویلا: پَربار/ پَرباره/ پَربال/ پَرباله

هالۀ دور ماه: خرمن

هدیه: پاره

هزل: گَنگَل

هلاک: آزَرَنگ

هلاکت: آذَرَنگ

همّت و سعی در به آخر رساندن کار: پشت‌کار

هم‌درجه: هم‌پله

هم‌سنّ: همزاد

هوا: باد

هیبت و صلابت: آسا

هیکل: پیکر/ پیکره

یاغی: گردن‌شخ/ نافرمان

یقین: آوَر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تخت جمشید، پایتخت درخشان امپراتوری پارس

 

 

 

تخت جمشید، پایتخت درخشان امپراتوری پارس

 

نویسنده: هایده‌ماری کخ

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 ناشر: پازینه

 

 

تصویر رنگی رویۀ دوم جلد و نخستین صفحۀ کاغذی

 

صفحۀ یک متن اصلی

فهرست

 

1. درآمدی بر تاریخ

1/1 هخامنشیان

2/1 تخت جمشید در روزگار پس از هخامنشیان و ساسانیان 

3/1 کشف تخت جمشید

4/1 در بارۀ دین پارس‌ها

2. خط پارسی باستان

3. ایوان تخت جمشید

4. گشت‌وگذاری در میان ویرانه‌ها

1/4 ورود به ایوان: پلکان و «دروازۀ همۀ سرزمین‌ها»

2/4 حوض

3/4 آپادانا

4/4 پلکان اردشیر سوم

5/4 کاخ داریوش بزرگ

6/4 کاخ اردشیر یکم

7/4 کاخ خشایارشا

8/4 کاخ اردشیر سوم

9/4 کاخ D

10/4 سه‌دروازه (ساختمان مرکزی)

11/4 جایگاه موسوم به شبستان و موزه

12/4 دیوار جنوبی ایوان و سنگ‌نبشته‌ها

13/4 گنج‌خانه (خزانه)

14/4 سنگ‌نگارۀ گنج‌خانه

15/4 تالار صدستون

16/4 اتاق‌های خاور تالار صدستون و تونل

17/4 دروازۀ ناتمام

18/4 پایه‌های سیمرغ‌مانند

19/4 آرامگاه شمالی، احتمالاً ساخت اردشیر سوم

20/4 صخرۀ آب‌انبار

21/4 ساختمان موسوم به خوابگاه پادگان

22/4. آرامگاه جنوبی، احتمالاً از آنِ اردشیر دوم

23/4 آرامگاه ناتمام

24/4 کان سنگ شمال ایوان

5. ساختمان‌های نزدیک ایوان تخت جمشید

1/5 ساختمان‌ پای ایوان

2/5 پرستشگاه موسوم به فراتادارا

3/5 تخت گوهر یا تخت رستم

4/5 کاخ دشت گوهر

6. نقش رستم

1/6 آرامگاه داریوش بزرگ

2/6 آرامگاه خشایارشا (؟)

3/6 آرامگاه اردشیر یکم (؟)

4/6 آرامگاه داریوش دوم (؟)

5/6 کعبۀ زرتشت

7. سنگ‌نگاره‌های ساسانی در نقش رستم

1/7 سنگ‌نگارۀ نرسه شاه

2/7 سنگ‌نگارۀ دوتایی بهمن‌شاه یکم و بهرام‌شاه دوم

3/7 سنگ‌نگارۀ پیروزی شاپورشاه یکم

4/7 سنگ‌نگارۀ کردر، پیشوای بزرگ دینی

5/7 سنگ‌نگارۀ هرمزدشاه دوم

6/7 سنگ‌نگارۀ هرمزدشاه یکم

7/7 سنگ‌نگارۀ بهرام‌شاه دوم

8/7 سنگ‌نگارۀ اردشیرشاه یکم

9/7 محراب‌های موسوم به آتش در حسین‌کوه

8. نقش رجب

1/8 سنگ‌نگارۀ شاپورشاه یکم و همراهانش

2/8 سنگ‌نگارۀ پیشوای بزرگ دین، کردر

3/8 تاج‌گذاری اردشیرشاه یکم

4/8 تاج‌گذاری شاپورشاه یکم

9. استخر

1/9 تخت طاووس (پل)

2/9 ساختمان بزرگ استخر («مسجد»)

3/9 بازمانده‌های یک ساختمان هخامنشی

10. پاسارگاد

1/10 آرامگاه کورش بزرگ

2/10 دربی سنگ‌نگاره‌دار

3/10 کاخ S

4/10 کاخ P

5/10 زندان

6/10 تلّ تخت (دژ)

7/10 پهنۀ مقدس

11. یادمان‌های تخت جمشید در موزۀ ملی تهران

 

 

 

 

 

برگ 3 متن اصلی

درآمدی بر تاریخ

 

1/1 هخامنشیان

 

تا امروز هنوز درست روشن نشده که پارس‌ها از کجا کوچ کرده‌اند. به‌هرروی آنان چادرنشینانی هندواروپایی بوده‌اند که از آسیای میانه، سوی جنوب کوچیده‌اند. پارس‌ها در تاریخ، نخستین بار در گزارش لشگرکشی سَلمَنصَر سوم، شاه آشور که مربوط به سال 843 پیش از میلاد است، نمایان می‌شوند. از آن چنین برمی‌آید که پارس‌ها در آن هنگام، در کرانۀ باختری دریای ارومیه، در آذربایجان امروز ایران، نزدیک به مرز ترکیه می‌زیسته‌اند (تصویر 1). این مردم در این گزارش «پارسَه» نامیده می‌شوند. این نام که پارسی باستان است، هم نام سرزمین و هم نام خود قوم بود، چنان‌که پس از آن هم، نام پایتخت شاهنشاهی شد، همان‌که یونانی‌ها پرسپولیس «شهر پارس‌ها»یش می‌گفتند. واژۀ «پارسه» تا هنوز خود را به گونه‌ای در نام استان فارس زنده نگه داشته است.

سده‌های نهم و هشتم پیش از میلاد باید دورۀ بسیار ناآرامی برای پارس‌های کنارۀ دریای ارومیه بوده باشد. در شمال باختری آنان اورارتورها جای داشتند (پایتختشان توشْپا، همان وان امروز)، در خاور و جنوبشان، مادها (پایتختشان اکباتانا، همدان امروز)، اینان نیز قومی ایرانی بودند که پیش از پارس‌ها به آن پهنه کوچیده بودند. در جنوب باختری‌شان هم آشوری‌ها، قومی سامی (پایتختشان آشور که پس از آن نینوا نام گرفت)، فرمانروایی نیرومندی را پی افکنده بودند و همواره می‌کوشیدند یوغ بر گردن مردمان هم‌مرز خود بیندازند. تنها برای همین بود که پارس‌ها سوی جنوب، فرمانروایی ایلام کوچیدند (تصویر 1). ایلامی‌ها هزاران سال بود که همسایۀ خاوری میان‌رودان و باشندگانش که همیشه عوض می‌شدند، بودند. دادوگرفت فرهنگی گرمی جریان داشت؛ اما اغلب درگیری‌های خونینی هم پیش می‌آمد. پس پارس‌ها برای ایلام ناآرام سدۀ هشتم بسیار خوب بوده‌اند، چون با کوچشان توان نظامی آنجا را نیرو می‌بخشیده‌اند. سَناخِریب، شاه آشور، گزارش داده که در سال 691، با سپاه همبستۀ ایلامی‌ها و پارس‌ها جنگیده است (تصویر 2).

تصویر 1

کوچ پارس‌ها در سدۀ هشتم پیش ازمیلاد از کنارۀ دریاچۀ ارومیه تا میهن تازه‌شان، فارس.

تا چند سال پس از آن، در سال کمابیش 685 پیش از میلاد، پارس‌ها دارندۀ کشتزارهای گسترده‌ای در پهنۀ ایلام شده بودند. همان‌گونه که لوحه‌های دیوانی بازیافته از شوش نشان می‌دهند، کسانی که نام پارسی دارند، بارها و بارها به گنج‌خانۀ مرکزی مالیات داده‌اند. پارس‌ها باید در آن هنگام به آن پهنه رسیده بوده باشند، پهنه‌ای که پس از آن میهنشان شد و همان جایی که در آن، نخستین فرمانروایی جهانی تاریخ را بنیاد گذاشتند.

پس از آن‌که آشوری‌ها در سال 646 پایتخت ایلام را با خاک یکسان کردند، دیگر نمی‌شد فرمانروایی ایلام را سر پای خود نگاه داشت. اما خود آشوری‌ها هم به‌زودی گرفتار همین سرنوشت شدند. این فرمانروایی نیرومند نیز پس از ویران شدن نینوا در سال 612 به دست سپاه همبستۀ ماد و بابل، در کام فراموشی فرو رفت. از سدۀ ششم پیش از میلاد، نیز گزارش‌هایی از زدوخورد نظامی ایلامی‌ها با بابلی‌ها در دست است، اما وضعیت همگانی سیاسی روشن نیست.

بخش خاوری ایلام که پایتخت دوم ایلام، اَنزان (تَلّ مالیان امروز) در آن بود، باید در آن روزگار در دست یک پارس‌نژاد بوده باشد، فرمانروایی که سپاهیانش وی را «شاه انزان» می‌نامیده‌اند. این‌که وی تا چه اندازه به مادها که هم‌مرزش بوده‌اند وابسته بوده، تاکنون روشن نشده است. بر پایۀ گزارش‌های نویسندگان یونانی، باید آنان را دست‌نشاندۀ مادها دانست. به‌هرروی کورش، شاه پارس‌ها که پس از آن «کورش بزرگ» نامیده شد، در سال 555 با پیروزی بر دژ پاتْراکاتا

برگ 4 متن اصلی

(یونانی: Pasargadai) نیروی رزمی مادها را در هم شکست. این جنگ به معنای پایان کار فرمانروایی ماد و آغاز شاهنشاهی جهانی پارس‌ها بود (تصویر 3). کورش جایی را که در آن پیروزی خود را به دست آورده بود، پایتخت کرد (به بخش10 بنگرید).

توضیح تصویر 2:

کمانداران پارسی بر روی سنگ‌نگارۀ کاخ شمالی نینوا (میانۀ سدۀ هفتم پیش از میلاد). آنچه در چشم می‌زند، کلاه‌های پردار بلندشان است، این همان کلاهی است که اخلاف آنان بر سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید هم بر سر می‌گذارند؛ اما در آنجا آکندگی آغازین و حالت طبیعی آنها از میان رفته و با جامه‌های بزرگان دربار هماهنگ گشته‌اند.

تصویر 3

سرزمین‌ها و مردمان شاهنشاهی بزرگ پارس.

کورش با شکست کروئیسوس (کروسوس) شاه لیدی در سال 545، توانست بخش بزرگی از آسیای کوچک را به قلمرو فرمانروایی خود بیفزاید. برخورد دو سپاه در کنار رود هالیس در کاپادوکیه (قیزیل‌یرمَک امروز) که مرز میان لیدی و مادها بود، یکی از رخدادهای بسیار پرآوازۀ تاریخ است. گفته‌اند که کروئیسوس پیش از دست یازیدن به جنگ، روی سوی پیشگوی آوازه‌مند شهر یونانی دلفی کرد و بانوی روحانی آنجا به وی گفت: «اگر تو از هالیس پا بیرون گذاری، فرمانروایی بزرگی ویران خواهد شد (هرودوت 53 І). چنین شد که دل کروئیسوس از پیروزی‌اش آرام گشت و به این نکته درننگریست که آن فرمانروایی بزرگی که ویران خواهد شد، فرمانروایی خودش تواند بود. بابل نیز در سال 539 به دست کورش افتاد، بابل هم یکی دیگر از مرکزهای پرارزش خاور میانه بود که وی توانست به قلمرو خود بیفزاید. متصرفات شمال خاوری نیز گسترش یافت. کورش پس از آن‌که از رود سیحون، همان سیردریای ازبکستان امروز گذشت تا بر اسکیت‌ها چیره شود، جان باخت. وی شاهنشاهی‌ای را بر جای گذاشت که از کرانه‌های باختری آسیای کوچک تا آسیای میانه و تا مرز هند گسترش داشت.

کمبوجیه، بزرگ‌ترین پسر کورش، جانشینش شد و برادرش کوچکش بردیا (به یونانی سْمِردیس)، شاروان (ساتراپ)ِ پارت، خوارزم، کرمان و باختر گشت. کمبوجیه بی‌درنگ پس از بر تخت نشستن، سپاه خود را برای تاختن به مصر آماده کرد، کاری که پدرش کورش می‌خواست انجام دهد. اما پیش از لشگرکشی، برادرش بردیا را به کام مرگ داد، چون می‌ترسید شاید هنگامی که در دوردست‌های باختر است، وی شاهی را از چنگ او برباید. مصر و نوبی گرفته شد و بر شاهنشاهی پارس افزوده گشت. اما در زمانی که کمبوجیه نبود، یک مغ، پیشوای دینی ماد، به نام گوماتَه، خود را همان بردیا پسر کوچک کورش خواند و دستگاه پارس را در چنگ گرفت. این گوماته به گونه‌ای دریافته بوده که کمبوجیه برادر خود را کشته است. کمبوجیه تا این گزارش هراس‌انگیز را دریافت کرد، بی‌درنگ سوی پارس راه افتاد. اما در میان راه درگذشت و به پارس نرسید.

چون نه از کمبوجیه فرزندی مانده بود و نه از بردیا، داریوش نوۀ کورش که همچون نیزه‌دار پدرش کمبوجیه به مصر رفته بود، بر آن شد که دستگاه را به دست آورد. نخست باید بر گوماتۀ تاج‌ربا چیره می‌شد (تصویر 4) که البته چون سه سال مالیات نگرفته بود مردم او را دوست داشتند. گوماته خود را در دژی نزدیک پاسارگاد پنهان ساخت. وی در روز بیست‌ونهم سپتامبر سال 522 پیش از میلاد) در همان‌جا به دست داریوش و

برگ 5 متن اصلی

شش یاریگرش (که دو تایشان بر سنگ‌نگارۀ بیستون، تصویر چهار و 15 در پشتش ایستاده‌اند، چنان‌که در آرامگاه داریوش نیز چنین است، به شمارۀ2/6 بنگرید) کشته شد.

گزارش این پیروزی، پرشتاب به همۀ قلمرو شاهنشاهی رسید و در بسیاری جاها آتش آشوب‌ در برابر فرمانروای تازه درگرفت. داریوش و هواخواهانش ناچار یک سال آزگار در پهنه‌‌های گوناگون شاهنشاهی جنگیدند. آنان در این یک سال 19 جنگ کردند و بر آشوب‌گران پیروز شدند، آشوب‌گرانی که داریوش تصویرهایشان را بر سنگ‌نگارۀ بزرگ پیروزی خود در کوه بیستون (تصویر 5) در راه باستانی بابل به اکباتان (همدان) پایتخت کهن ماد و از اکباتان به سوی خاور، جاویدان کرده و در سنگ‌نبشتۀ آن، «شاهان دروغین»شان نامیده است. واپسین نبرد در بیست‌وهشتم دسامبر سال 521 پایان یافت و داریوش، شاه قطعی شاهنشاهی پارس شد (تصویرهای 5 و 6). وی در زمان فرمانروایی خود به بزرگ‌ترین قلمرو رسید، از دریای میانه در باختر تا سند در خاور، و نیز از دریای مازندران در شمال تا مصر و نوبی در جنوب را گرفت (تصویر 3). داریوش چون پسر خود کورش نبود، بر مشروعیت خود پافشاری می‌کرد، وی در سنگ‌نبشته‌هایش هماره بر یکی بودن نیای هر دو خانوادۀ هخامنشی پافشاری می‌کند. یونانی‌ها وی را Achämenes  می‌نامیدند و چنین است که ما امروز آن دودمان را دودمان هخامنشی و فرمانروایی‌شان را شاهنشاهی هخامنشی می‌نامیم.

شاهنشاهی‌ای به آن بزرگی، تنها می‌توانست با دیوانی سازماندهی‌شده و مرکزیت‌یافته سامان یابد. از آن هنگام، سال کمابیش 500 پیش از میلاد، کارهای دیوان بیشتر و بیشتر شد، این چیزی است که از لوحه‌های گِلی آتش‌دیدۀ مربوط به پایان سدۀ چهارم به‌روشنی برمی‌آید. تصادفی خجسته، مایۀ آن شده که هزاران لوح گلی بایگانی دیوانی تخت جمشید از میان نرود (تصویر 8). این لوحه‌ها در سال 330 به هنگام ویران‌سازی تخت جمشید به دست سربازان الکساندر بزرگ، ناخواسته آتش دید، همان آتش ویران‌گری که یادداشت‌های آرامی نوشته‌شده بر پوست جانوران (چیزی همانند کاغذپوست) را برای همیشه سوزاند و از میان برد. ‌با پیدا شدن این لوح‌های دلچسپ، ما نه تنها بر دیوان‌سالاری بلکه از زندگی مردم شاهنشاهی هخامنشی هم رهنمودهای بی‌شماری یافتیم. حال‌وروز مرکز شاهنشاهی را می‌توان بر دیگر پهنه‌های هخامنشی نیز گسترده دانست. این لوحه‌های گلی به زبان و دبیرۀ ایلامی نوشته شده است. داریوش از آزمون‌ها و دانش ایلام کهن که از سدۀ چهارم دیوان‌سالاری بسیار سنجیده و پیشرفته‌ای داشت بهره جست و ایلامی‌ها را همچون کاتب و کارمند به کار گمارد.

قلمرو شاهنشاهی در زمان داریوش معمولاً در آرامش بود. راه‌ها امن بود، فرستادگان و بازرگانان از یک بخش فرمانروایی به بخش دیگر رهسپار می‌شدند، آنان گذرنامه در دست داشتند و با آن جیرۀ تأمینی خود را در ایستگاه‌های کاروآنها دریافت می‌داشتند. چنین بود که شاه توانست گشاده‌دستانه خود را روی جستار ساخته شدن پایتخت درخشان خویش متمرکز سازد.

البته گاهی شورش‌هایی هم روی می‌داد. از همه بزرگ‌تر، شورش شهرهای یونانی باختر آسیای کوچک در سال 494 بود که شورش ایونی نام گرفته که این شورش هم با پیروزی پارس‌ها پایان یافت. هنگامی که داریوش می‌کوشید بر یونانی‌ها در سرزمین خودشان چیره شود، سپاهش در سال 490 در جنگ پرآوازۀ ماراتن (آتیکا، در خاور آتن و کنار آب) تارومار شد. ده سال پس از آن، لشگرکشی جانشینش خشایارشا (486 تا 465 پیش از میلاد) نیز به رسوایی و از دست رفتن ناوگان

برگ 6 متن اصلی

دریایی در سالامیس (جزیره‌ای در جنوب آتن) انجامید. خشایارشا پس از این شکست و نیز شکست سپاه نیروی زمینی در جنگ پلاتا (بوئوتین در نزدیکی تِبِن) در سال 479 نگرش خود را به سوی وظایفش در مرکز برگرداند. پیش از هر چیز آغاز به ساختن ساختمانی کلان کرد و چشم‌انداز ایوان تخت جمشید را یکسره دگرگون ساخت.

با فرمانروایی اردشیر یکم (465 تا 427/424 پیش از میلاد) دورۀ فروکش شاهنشاهی هخامنشی آغاز شد. شورش در استآنهایی مانند مصر و آسیای کوچک، ناتوانی‌های دستگاه و دسیسه‌ها در خاندان شاهی که در پی آنها بسیاری از شاهزادگان کشته می‌شدند، پایه‌های شاهنشاهی را سست ساختند. جستار جانشین شاه، بیشتر با زهر و دشنه پاسخ داده می‌شد. الکساندر بزرگ (زادۀ 358 پیش از میلاد، فرمانروا میان سال‌های 336/335 تا 323) فرمانروایی روبه‌مرگ هخامنشی را با سپاه خود غافل‌گیر کرد و پس از جنگ‌های تعیین‌کنندۀ ایسوس (پاییز 333) و گومامِلا (پاییز 331) فرمانروای تازۀ قلمرو هخامنشی شد.

از یک سو، فرمانروایان هخامنشی به‌ویژه کورش و داریوش، آگاهی و چیره‌دستی معماران و پیکرتراشان یونان را در ساختمان‌های خود به کار زدند (تصویر 7)، چنان‌که در پاسارگاد (بخش 10) و تخت جمشید (بخش 4) به‌روشنی می‌بینیم؛ از سوی دیگر، یونانی‌ها نیز تحت تأثیر والاییِ فرهنگ پارسی قرار گرفتند. الکساندر کوشید، این هر دو، خاور و باختر را به هم پیوند دهد. با یک شاهدخت پارسی زناشویی کرد، و در جشن پیروزی خود در شوش، 90 بزرگ‌زادۀ ایرانی را به زناشویی دوستان و سرداران خود درآورد. سپس خود، بر پایۀ رسم پارسی، دو شاهدخت دیگر را نیز به همسری گرفت. اما نتوانست جلوی سربازانش را بگیرد که سرمست از می پیروزی، ساختمان‌های تخت جمشید را آتش نزنند، چنین بود که پایتخت شاهنشاهی هخامنشی ویران گشت (سال 330 پیش از میلاد).

 

 

 

2/1 تخت جمشید در روزگار پس از هخامنشیان و ساسانیان 

 

الکساندر در سال 323، در 32‌سالگی درگذشت. پهنۀ شاهنشاهی

برگ 7 متن اصلی

هخامنشی میان سلوکیان (ریشۀ نام از سردار سلوکوس) که بخش باختری و شمالی را داشتند، و بطلمیوسیان (ریشۀ نام از بطلمیوس یکم) که بخش جنوبی و مصر را به دست آوردند، پاره‌پاره شد. البته یک دودمان بومی پارسی توانست خود را در پیرامون تخت جمشید سر پا نگاه دارد که البته از آن کمابیش هیچ چیزی نمی‌دانیم. تنها چند سکۀ سیمینه پیدا شده که از کیفیتی بسیار بالا برخوردار است، نیز یک قاب پنجره در دست داریم که از ساختمانی مربوط به همان دوره است (بنگرید به شمارۀ 2/5).

تصویر 4

سنگ‌نگارۀ پیروزی بیستون که داریوش‌شاه بزرگ در سال 521/520 پیش از میلاد، سر راه بابل به اکباتان ساخته. شاه از راه بزرگ‌نمایی تنۀ از دیگران مشخص شده است. کمانداران و نیزه‌داران در پشت سر او هستند. داریوش پایش را روی گوماتۀ مغ که بر زمین افتاده، گذاشته، همان کسی که زنجیرۀ فرمانروایی پارس را از هم گسسته بود. روبرویش، نه شاه دروغینی هستند که دست‌بسته به پیشگاهش آورده شده‌اند. ریسمانی که بر گردنشان است، همه‌شان را به هم بسته است. نماد ایزدْ اهوره‌مزدا بالای همه پرواز می‌کند و حلقۀ فرمانروایی را به داریوش‌شاه می‌دهد.

تصویر 5

داریوش‌شاه بر سنگ‌نگارۀ پیروزی خود. دست راستش را نیایش‌کنان به سوی نماد ایزد اهوره‌مزدا بالا برده. تاجی کنگره‌دار بر سر دارد، ریشش همسان شاهان آشور است.

تصویر 6

تندیس داریوش‌شاه که دم درب کاخش در شوش پیدا شده (بنگرید به شمارۀ 2/11). آن را در مصر ساخته‌اند و از همین رو، نه تنها به پارسی باستان و ایلامی و بابلی، بلکه به دبیرۀ هیروگلیف نیز نبشته دارد. شوربختانه سر آن از میان رفته است. اما سبک آن، همانند سنگ‌نگارۀ بیستون است (تصویر 5).

تصویر 7

تندیس مرمرین یونانی گنج‌خانۀ تخت جمشید (بنگرید به شمارۀ 5/11؛ اینک در موزۀ ملی تهران است). این کهن‌ترین نمونۀ یکی از تندیس‌هایی است که یونانی‌ها بدان مهر فراوان می‌ورزیدند و بارها از رویش تندیس‌های همانندی ساخته شده است. در اینجا پِنه‌لوپ، همسر اودیسه نمایش داده شده که سرش را روی دست تکیه داده و اندوهناک نشسته و چشم‌براه بازگشت شوهرش است.

تصویر 8

لوحی گلی از بایگانی گنج‌خانۀ تخت جمشید. این متن، دستور دستیار سرپرست تشریفات دربار به سرپرست گنج‌خانه [خزانه] است که در آن فرمان داده شده پرداخت مبالغ نقره، را به نگهبان گنج‌خانه و پیشه‌وران بر دوش گیرد (آغاز سدۀ پنجم پیش از میلاد).

 

پارت‌ها در سدۀ سوم پیش از میلاد، سلوکیان را بیرون راندند.

برگ 8 متن اصلی

آنان از استان پارت بودند که در دورۀ هخامنشی هم بود و در خاور دریای مازندران جای داشت. پایتختشان نیسا بود که نزدیک به اَشک‌آباد [عَشق‌آباد] کنونی در ترکمنستان است. پارت‌ها هم از مردمان هندواروپایی بودند. آنان اندک‌اندک توانستند بخش بزرگی از قلمرو هخامنشی را زیر چتر فرمانروایی خود درآوردند و شاهان اشکانی، خود را جانشین مشروع هخامنشیان می‌دانستند. شاهنشاهی پارت از میانۀ سدۀ سوم پیش از میلاد تا سال 224 میلادی، هنگامی که اردوان پنجم، واپسین شاه پارت (213 تا 224 میلادی) از ساسانیان شکست خورد، همچنان برپا ماند. شاهنشاهی پارت باید همواره در برابر دشمنانی که از سرزمین‌های گوناگونی بودند، ایستادگی می‌کرد، داستان جنگ‌های پارت‌ها و روم را همه می‌دانند. پایتخت قلمرو بزرگ پارت از سدۀ دوم میلادی به بعد، تیسفون در میان‌رودان بود (در 35کیلومتری بغداد). گویا پارت‌ها چندان دلبستگی به پهنۀ کوهستانی پارس‌ها نداشتند. چنین است که تاکنون در تخت جمشید، هیچ بازمانده‌ای از دورۀ پارتی پیدا نشده است.

تصویر 9

چشم‌انداز آپادانا (تالار شرف‌یابی) از جنوب باختری. در جلوی آن، ستون‌های تالار ستون‌دار باختری، سر به آسمان برده؛ در میان، بالاترین بخش تالار درونی است؛ و در سوی راست، تالار ستون‌دار خاوری است. این تصویر در سال 1841/1840 فراهم شده است.

تصویر 10

تصوری از تخت جمشید بازسازی‌شده، از سوی شمال.

تصویر 11

بخشی از تالار شرف‌یابی با ستون‌های شکوهناکی که همانندش در تالار ستون‌دار درونی و شمالی بوده است. هر چند در اینجا چ. چیپیز از قدرت تصور خود بهره گرفته، این بازسازی ذهنی، برداشتی نغز از رنگ‌های تندی که تخت جمشید را می‌آراسته به ما می‌بخشد.

اما وضعیت فرمانروایی ساسانی، یکسره دگرگونه بود. ساسان،

برگ 9 متن اصلی

نیای خاندان ساسانی، یکی از فرمانروایان بومی پارت‌ها بود، و همزمان با آن، پیشوای دینی پرستشگاه اناهیتا در استخر، که در چند کیلومتری تخت جمشید کنار آرامگاه‌های شاهان هخامنشی در نقش رستم است (بنگرید به بخش 6 و 9؛ تصویر 28). تبار این خاندان از مرکز شاهنشاهی هخامنشی بود و ازاین‌روی خود را دارای مشروعیتی ویژه برای فرمانروایی می‌دید و جانشین مستقیم هخامنشیان می‌شمرد. اردشیر، نوۀ ساسان در سال 224 بر اردوان پنجم، واپسین شاه پارت چیره شد. اردشیر (این نام صورت پارسی میانۀ واژۀ Artaxerxes است)، دوسال پس از آن، در تیسفون همچون شاه تازه تاج‌گذاری کرد. شاپور یکم (241 تا 272 میلادی) شاه بسیار کامیابی بود، وی قلمرو ساسانی را گسترده‌تر ساخت و بارها بر رومیان پیروز شد. این پیروزی بر سنگ‌نگارۀ بزرگی جشن گرفته شده است (بنگرید به بخش 3/7؛ برای نمونه تصویر 129). از 38 سنگ‌نگارۀ شناخته‌شدۀ ساسانی، 30تایشان در استان فارس جای دارد، یا بهتر بگوییم در پیرامون تخت جمشید. این‌ها همه از دورۀ فرمانروایی نخستین شاهان ساسانی یا به سخن دیگر از سدۀ سوم میلادی سرچشمه می‌گیرند.

 

 

3/1 کشف تخت جمشید

 

تازیان در میانه‌های سدۀ هفتم فرمانروایی ساسانی را گرفتند. باخترزمین همۀ دانسته‌های پیوسته به پارس‌ها، پارت‌ها و ساسانیان خود را در سده‌های پس از تازش تازیان فراموش کرد. هیچ‌کس از کارهای دانشمندان و گیتاشناسان اسلامی که از ایران آگاهی‌هایی به دست می‌دادند، چیزی نمی‌دانست. رزمندگان جنگ‌های صلیبی تنها به «سرزمین مقدس» خود دلبستگی داشتند، نه به سرزمین‌های آن‌سوتر خاورزمین. نخستین گزارش توصیفی موثق تخت جمشید تازه در سدۀ شانزدهم به اروپا رسید، به سخن دیگر در روزگار شاهان پارس صفوی. دیپلمات‌ها و بازرگانان همواره سوی این ویرانه‌های شگرف کشیده می‌شدند. نگاره‌های آنها چاپ می‌شد (تصویر 9)، به‌ویژه کارهای اِ. ن. فلاندین و پ. کسته در سدۀ نوزدهم همه را به شگفتی و آفرین‌گویی واداشت. نخستین عکس‌ها در دو جلد بزرگ از ف. س. آندریاس و اِ. اشتولتسه بیرون آمد که هر دو در سال 1882 در برلین منتشر شد. شیپیتس در کار پرنگاره و تصورآمیزش که در سال 1890 بیرون آمد، ساختمان‌های تخت جمشید را روی کاغذ بازسازی کرد (تصویر 10 و 11).

کاوش پژوهشی تخت جمشید تازه در سدۀ بیستم انجام‌پذیر گشت و هرتسفلد نخستین کاوش ساختارمندانه را در سال‌های 1931 تا 1934 انجام داد. معماری به نام فریدریش کرفتِر به وی یاری می‌کرد و می‌کوشید با کشیدن طرح‌هایی نغز از دورۀ پیش‌ازویرانی، تخت جمشید را زنده کند. برخی از آنها را در این کتاب آورده‌ایم (تصویرهای 38 و 35). در این کاوش‌ها لوح‌هایی گلی از بایگانی دیوان داریوش بزرگ (522 تا 486) پیدا شد که نگرشی بسیار تازه را بر تاریخ، جامعه و دیوان‌سالاری شاهنشاهی هخامنشی، شدنی ساخت. اِ. ف. اشمیت پس از جنگ دوم جهانی کاوش‌ها را در تخت جمشید پیگیری کرد و برآیند کار خود را در سه جلد بزرگ بیرون داد. کار مرمت در میان سال‌های 1964 تا پایان دهۀ 70 انجام یافت. سرپرستی گروه مرمت را باستان‌شناسان ایرانی و معماران ایتالیایی آنت بریت و جیسپه تیلیا بر دوش داشتند؛ پاره‌هایی از برآیندهای پژوهش‌های آنان در دو جلد بیرون داده شد. ‌همزمان با این، سنگ‌نگارۀ بخش خاوری آپادانا با سقفی _ شوربختانه بسیار زشت و آزاردهنده- پوشیده شد. در سال 1980 کوشیده شد ویرانه‌های تخت جمشید که گواهی از دورۀ پیش‌ازاسلام ایران بود ویران شود؛ اما مردمی که در پیرامون

برگ 10 متن اصلی

این جایگاه‌ها زندگی می‌کنند به پیکار درآمدند تا یادمان‌های تاریخ‌شان از میان نرود. مرمت‌ها از چند سال پیش تا اندازه‌ای دنباله‌گیری شده (تصویر 12ab). تخت جمشید دوباره نمونه‌ای برجسته از فرهنگ و هنر ایران شده و جهان‌گردان بسیاری از کشورها نیز از این ویرانه‌های غول‌آسا در شگفتی فرو می‌روند.

 

تصویرهای 12a و 12b

بازمانده‌های تندیس سیمرغ‌مانندی که بی‌گزندتر از دیگران مانده و از آنِ پیش‌تالار خاوری آپاداناست که دوباره بازسازی شده است. چون کارهایی که رویش می‌شود هنوز به پایان نرسیده، گویی در قفس نشسته است. بخش‌های سوراخ‌داری از آن که شاخ‌ها و گوش‌ها رویش جای می‌گرفته، به‌روشنی دیده می‌شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ارجمندبانو (رمان تاریخی زندگی ارجمندبانو شهبانوی ایرانی‌تبار هندوستان)

ارجمندبانو

(رمان تاریخی زندگی ارجمندبانو شهبانوی ایرانی‌تبار هندوستان)

نویسنده: تیمِری ن. موراری

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سرآغاز

سال 1150 (1740 میلادی)

 

باران همه‌ی جهان را برداشته بود و آدم، روز و شب را از هم بازنمی‌شناخت. کسی درنمی‌یافت کِی روز و نیمه‌روز و شب می‌شد، گویی آدم‌ها و جانوران کور شده بودند. تنها خروش رود بود که به گوش می‌رسید، فریادها و غریوهایش. رود، مانند مار غول‌آسای شیوا در بستر خود غلت می‌زد. زمین خشمگین شده بود و به جان آدم‌ها و جانوران و درختان و خانه‌ها افتاده بود، گویی دیگر نمی‌خواست سنگینی آنها را روی تن خود بپذیرد. 

میمونی پیر، بالای دروازه‌ای خمیده و بزرگ نشسته بود و به آب خروشان خیره شده بود. در زندگی خود چنین جوش‌وخروشی را ندیده بود و چهره‌ی پریشان و خنده‌آلود وی نشان می‌داد که در برابر آن، خود را کوچک می‌بیند. داشت پوست می‌انداخت و رنگ قهوه‌ای سوخته‌‌اش با خاکستری آمیخته شده بود. پیامدهای کتک‌کاری‌ها با میمون‌های دیگر در برخی جاهای تنش نمایان بود، برخی جاها مو نداشت و سیاه می‌زد، آهسته‌آهسته کمی بهتر شده بود، اما پوستش همچنان پرچروک مانده بود. میمون‌های دیگر کنار دیوار صف کشیده بودند. پانزده تا بودند. وی، از آنها نبود. آنها همه برازنده و بلندبالا و خوش‌رنگ بودند؛ اما وی گرد و قلمبه و زشت بود، سردسته‌ی آنها را کشته بود و اینک، آنها وی را به چشم ستایش نگاه می‌کردند. میمون با نگاهی بد از بالا به میمون‌ها ‌نگریست و آنها گردن نهاده، توانمندی وی را ‌پذیرفتند. راه افتاد. باران، سخت روی سرش می‌بارید، گویی از پیکارجویی او به خشم آمده بود، اما وی به‌جای آنکه خود را کنار بکشد، از پله‌ها پایین رفت و سوی باغی آشفته، راهی شد. میمون‌های دیگر که از باران و توفان می‌هراسیدند و می‌ترسیدند در آن گیر بیفتند، بانگی زدند و ناخواسته دنبالش راه افتادند. گویی میمون پیر، غریوهای توفان را به هیچ می‌انگاشت. به چاه‌ها و بیشه که زیر آب رفته بود، نگاه کرد.

زیر دیوار، روی سرین نشست و به بلندی سپیدی که در تاریکی می‌درخشید، خیره شد. در شب تیره مانند صخره‌ای بلند می‌درخشید. نه تنها تاریکی را شکسته بود، بلکه با هاله‌ای از روشنایی که دورش را گرفته بود، آن را رانده بود. دیگر از پله‌ها بالا نرفت، مانند همیشه با خشم، خود را این‌سوی و آن‌سوی زد. روی سنگ مرمر جایی برای خود یافت و از ستون‌پایه بالا رفت و رویش نشست.

صخره شکافی داشت که درونش تاریک بود، آغاز به جست‌وخیز روی تکه‌مرمرهایی که روی زمین ریخته بود کرد و شکاف را پی گرفت. باران در آنجا هم آب راه انداخته بود. بوی نم آنجا را دریافت، بوی سرمست‌کننده‌ی بخور را راهی سینه‌ی خود کرد، اما آن را خوش نداشت، بوی آدمیزاد برایش ترش و چندش‌آور بود. کنجکاو بود و نمی‌ترسید. جلوتر رفت، برگ‌ها زیر پایش خش‌خش کردند. تا دید دست و پایش روی جاهایی در روی سنگ بند می‌شود، تندوتند از آن بالا رفت و شکاف را دور زد.

آوازی آمد: «کیست؟»

میمون خیره ماند و آوای عصایی را شنید. پیرمردی فرتوت و نابینا از ته اتاق پیدا شد.

«تویی؟ بویت را شنیدم. بیا، از من نترس.»

آوای پیرمرد پیچید. باران نمی‌توانست آرامش آرامگاه به‌هم بزند. میمون پیر، نگاهی تیز به پیرمرد انداخت. می‌دانست که وی نابیناست و نمی‌تواند به او آسیبی برساند. همراهانش این‌سوی و آن‌سوی به جست‌وخیز درآمدند و پوست خیس‌شان را تکاندند.

«اینجا خوردنی پیدا نمی‌شود. تنها سنگ است، آن هم که خوردنی نیست. من همه جا را گشته‌ام، سرد است و لیز، مانند خود یخ. نمی‌دانم این دیگر چگونه ساختمانی است و چرا آن را ساخته‌اند. هانومان، تو می‌توانی بگویی چرا؟»

میمون سینه‌ی خود را خارید و به پیرمرد توجهی نکرد.

«تو هم نمی‌دانی. اینجا برای تو و من که سرپناه است ، همین بس است!»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


قلاب ماهی‌گیری پدربزرگ

گائو شینگجیان

 (برنده‌ی جایزه‌ی نوبل سال 2000)

 

قلاب ماهی‌گیری پدربزرگ

 

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

ناشر: روزگار

 

 

 

 رفیق

 

هیچ فکر نمی‌کردم روزی دوباره همدیگر را ببینیم. برخوردمان پس از سیزده سال، بسیار غیرمنتظره بود. سیزده عدد نحسی است. اما تو در آن سیزده سال، هیچ تغییری نکرده بودی، هنوز هم بلند و از ته دل می‌خندیدی، خوشمزگی و روحیه‌ی خوبت سر جایش مانده بود، تازه خنده‌هایت عمیق‌تر هم شده بود و کاملا از درون سینه‌ات بیرون می‌آمد. من چی؟ من هم تغییری نکرده بودم؟

«باید هم در همان نگاه اول، در خیابان ترا می‌شناختم، تو همان آدم هستی، یک مو هم تغییر نکرده‌‌ای.»

«بس کن، پیر شده‌ام، ده سال از دستم رفته، بهترین دوره‌ی زندگی‌ام، دوره‌ی جوانی، همان سال‌هایی که آدم، کاری از دستش ساخته است.»

دوباره زیر خنده می‌زنی، اما باز هم خنده‌ات ناگهان می‌بُرد. این درست بود که موهایت به سفیدی گراییده بود، چند دسته‌موی سفید روی شقیقه و جلوی پیشانی‌ات بود. اما باز هم شاید دو سال پیرتر از من به نظر می‌آیی. آدم پا به سن که می‌گذارد، دیگر همه چیز را از دست داده. ما با یک جهش از روی قله‌ی زندگی خود پریده بودیم.

«نه، نه.» هنوز هم می‌توانی فکر مرا بخوانی. «حتا معلم‌های بالای شصت سال هم گاهی جوان به نظر می‌آیند، اما ما که بچه می‌مانیم.» دوباره بلند بلند می‌خندی. «خب یک کارهایی از دستمان ساخته است.»

«دقیقا، می‌توانیم از اول شروع کنیم. مائومائو دوره‌ی دکتری را می‌گذراند، در مدرسه‌ی عالی سلطنتی.»

دوباره خنده‌های بلند تو. من هم با صدای بلند تصدیقت می‌کنم.

واقعا از تو در تعجبم. با آن همه تجربه‌های عجیب‌غریب باز هم خندیدی. گفتم: «اول بگو ببینم، واقعا ترا تیرباران کردند؟ من که از مائومائو این جور شنیده بودم.»

این بار جدی، بی آن‌که هیچ نشانه‌ای از شادی در چهره‌ات پیدا شود، می‌گویی: «تیربارانم کردند. گزارشش را به مارکسِ پیر دادم.»

«خب بگو ببینم، مرگ چگونه احساسی است؟»

کمی مکث می‌کنی، بعد از وقفه‌ای پاسخ می‌دهی.

«تیرباران نمایشی بود، همین.»

«پیشکی می‌دانستی؟»

«اگر می‌دانستم که دیگر معنایی نداشت. معلوم است که فکر می‌کردم، همه چیز تمام شده. مرگ، چیز قشنگی نیست، اما آن قدرها هم وحشتناک نیست. مسئله اینجاست که اگر آدم جوان بمیرد، کارش را به پایان نرسانده است.» دوباره قاه‌قاه می‌خندی. «البته من مستثنی نبودم. فراوان بودند کسانی که بیدادگرانه محکوم شده بودند و الان روح سرگردان‌ شده‌اند.»

ساکت می‌شوی.

«بیا، یکی بکِش.» بوی سیگارت به بینی‌ام می‌زند. انگار در آن پانزده سالی که از پایان تحصیلمان گذشته بود، هیچ کداممان لب به سیگار نزده بودیم. من روزی دو پاکت می‌کشم و تو هم در تمام این زمان، مانند یک سرباز سیگارندیده کشیده‌ای و کشیده‌ای.

سیگارها روشن می‌شوند و دودشان همه‌ی اتاق را برمی‌دارد. تو روی کاناپه‌ای نشسته‌ای که برادرم چوبش را فراهم کرده بود، من هم کنارت نشسته‌ام.

«نیمه‌شب از آغل گاوها بیرونم کشیدند. داد زدند که باید به خودم ادرار کنم! لباس‌هایم را درآوردم و ناچار، همراه با آنان، به خودم ادرار کردم. البته این اولین باری نبود که نیمه‌شب بازجویی می‌شدم. یک جور جنگ روانی بود، برای این بود که در برابر تهدیدها خود را ببازیم و به چیزهایی که آن‌ها می‌خواستند، اعتراف کنیم و بعدش تا صبح خوابمان نبرد. برای همین، بهتر بود که در برابر این جور کارها مقاومت می‌کردیم. معلوم است که من انتظار نداشتم تیربارانم کنند. همیشه ما را می‌زدند، اما من هم راهش را پیدا کرده بودم. چند تا پلیور و شلوار پشمی می‌پوشیدم تا درد را کم‌تر حس کنم.» باز دهانت از دو طرف کش می‌آید و می‌خندی. «مرا به بازداشتگاه اصلی سرکشان، همان شرق مرده بردند، آنجا مرکز فرماندهی بخش ایدئولوژیک ما بود، جبهه بود، مثل جبهه‌ی جنگ. فقط، مرکزیت بود که در جبهه نبود، مرکزیت در سالن غذاخوری دانشگاه بود، همان جایی که صندوق بود. خیلی جای راحتی بود، بعد از جلسه همه می‌توانستند بروند یک چیزی بخورند. ما از همان گاودانی‌یی که در آن محاکمه می‌شدیم، طرف آن‌ها چنان فریاد می‌کشیدیم که هر چه نیمه‌شب خورده بودند، بالا می‌آوردند.» «مثل همان وقت‌ها که در دبیرستان داستان تعریف می‌کردی. تو می‌توانی از هر چیزی جک دربیاوری و همه را بخندانی. بگو در آن زمان واقعا چه احساسی در دل داشتی.» هنوز حرفم تمام نشده بود که تو فهمیدی چه می‌گویم و پرسیدی: «به نظر تو خنده‌دار نیست؟»

«شاید به نظر تنها کسی که جان سالم بدر برده، خنده‌دار باشد.»

«در آن زمان، برای من مثل یک بازی بود. از این تعجب نکردم که به خاطر چیز دیگری از من شکایت شده. هیچ فکر نمی‌کردم جاسوسم، آن هم تنها چون یکی از عموهایم در آمریکاست... فقط چون یک رادیوی ترانزیستوری مارک پاندا دارم. فقط چون به برنامه‌های انگلیسی‌زبان را گوش می‌کنم.»

دوباره دهانت از دو طرف کش می‌آید، اما نمی‌خندی. «البته آن بار کتک جدی‌یی نخوردم. فقط مثل خوک، از پا آویزانم کردند. معلوم است که احساس خوبی به آدم نمی‌دهد، ستاره می‌دیدم و چشم‌هایم را می‌بستم. عرق سردی همه‌ی تنم را برداشته بود. دوست داشتم می‌توانستم پلیور و شلوار پشمی‌ام را از تنم درمی‌آوردم، خیلی عصبانی‌ام کرده بود. این‌ها احساس واقعی من در آن هنگام بود.»

منتظر واکنش من می‌مانی. من شنونده می‌مانم و تو گوینده.

«از من بازجویی کردند، کیفرم را بریدند. محکوم به مرگ شدم، تیرباران فوری. صدای تفنگ شنیدم. مرا پایان کشیدند، سرم را بالا دادند و پرسیدند که آیا می‌خواهم حکم تیرم را در فهرست اعدامی‌ها  ببینم یا نه؟ پرسیدند نامم را در آن تشخیص می‌دهم یا نه. معلوم است که اسمم را خواندم و بازشناختم. بالایش یک کلنگ سرخ و یک نقطه بود؛ مثل حکم اعدام‌های واقعی دادگاه، از نام‌های دیگر جدا شده بود. اما هنوز هم باور نکرده بودم که آن‌ها واقعا مرا تیرباران خواهند کرد، آن‌هایی که همه دانشمند بودند. این‌که آن‌ها می‌خواستند چنین کاری را بکنند، یا یک نمایشنامه‌ی اندوهگین بود یا بازی.»

«آدم در چنین وضعی، عقلش هم درست کار نمی‌کند.»

«در زندگی جایی برای عقل نمی‌ماند. مثل تابلویی بود که خیلی طبیعی کشیده شده باشد. چنان طبیعی که کسی نفهمد قرار است چه بلایی سرش بیاید.»

این‌که آن‌ها نمی‌خواستند واقعا ترا بکشند، یعنی سرنوشت با تو مهربان بوده.»

تو و من، هر دویمان ساکت می‌شویم. من کمی سردم می‌شود و بخاری هیزمی را روشن می‌کنم.

«نزدیک بود به همین سادگی تیرباران شوم. چند نفر همین جور کشته شدند. چند نفر به همین سادگی دست از جان شستند. خوشبختانه من دشمن شخصی نداشتم. همیشه در حال سفر علمی بودم و گزارش زیست‌شناختی خود را می‌نوشتم. از همان هنگام هیچ درگیری‌یی با هیچ‌کسی نداشتم. خب همه آدم‌های خوبی بودند و من هیچ نمی‌ترسیدم روزی از سر راه برداشته شوند. فقط دوست داشتند کار بزرگی بکنند، نیروی محرکه‌شان تنها انقلاب بود.» دوباره لب‌هایت به دو طرف کشیده شد. این خنده‌ی بی‌صدایت را تا آن هنگام ندیده بودم. این حصار کشیدن به دور خود، در همان سال‌ها در تو پدید آمده بود. شاید همین پررویی ساده در روزگاری که پررویی خودش جرم شناخته می‌شد، بدبختت کرده بود.

یاد آخرین نامه‌ات می‌افتم که سیزده سال پیش برایم نوشته بودی: «اگر مارکس می‌دید آدم‌ها تجربه‌هایش را در میدان تره‌بار به‌عنوان فلسفه خریدوفروش می‌کنند، از خشم بر خود می‌لرزید.» پاسخ نامه‌ات را زود نداده بودم. می‌خواستم با احتیاط به تو یادآوری کنم که نامه‌نگاری و گفتگو با خود، کار بدی نیست، اما تو داری با این پرروبازی‌ها خودت را به دردسر می‌اندازی. وضعیت سیاسی در آن همان زمان هم خیلی بد بود و چنین کاری مایه‌ی رنجش بعضی‌ها می‌شد. دو ماه بعد، انقلاب فرهنگی پرولتری که جهان را لرزاند، سر از تخم بیرون آورد، دیگر هیچ‌کسی نمی‌توانست بگوید که سرنوشت خودش یا دیگری، چه خواهد شد. جرات نکردم برایت بنویسم. می‌توانستم گمان بزنم که نتیجه‌ی بدی خواهد داد. دیگر واقعا هیچ چیزی از تو نشنیدم.

می‌گویی: «مرگ اصلا چیز وحشتناکی نیست، چیزی که احساس می‌کنی، فقط کمی پشیمانی است و همین. دست‌هایم را بستند و با دستمالی جلوی چشم‌هایم را پوشاندند. مرا به یک ماشین باری انداختند و کمی گرداندند و دوباره پایین انداختند. از من پرسیدند که آیا اقرار می‌کنم جاسوس هستم یا نه، و گفتند که تنها یک دقیقه فرصت دارم فکر کنم. صدای تکان درخت‌ها در کوه و رودخانه‌ی کوچکی را که از جایی در همان نزدیکی‌ها می‌آمد، شنیدم. صدای پر شدن تفنگ‌ها. آیا این‌ها همه واقعی بود؟ اگر هم فرض کنیم واقعی بود، من که هیچ نمی‌ترسیدم. چیزی که حس می‌کردم، یک جور سردی بود که در دلم بود، دردی اندک و بس. صدای تیر شنیدم و روی زمین افتادم. سرم از صدای آن لرزش برداشته بود. فکر کردم به مغزم زده‌اند. حدس بزن وقتی کله‌ام به خاک خورد، چه فکری به سرم زد.» به من خیره می‌شوی.

اگر من به جایت بودم و چهره‌ی مرگ را روبه‌روی خود می‌دیدم، آرام نمی‌ماندم. بلند فریاد می‌کشیدم، به این مرگ احمقانه و بیهوده سخت اعتراض می‌کردم، آری، بلند داد می‌زدم و فریاد می‌کردم! دوباره می‌خندی.

«یادت می‌آید؟ آن تابستانی که خودمان را برای امتحانات تابستانی آماده می‌کردیم، یک صفحه گذاشتی، انگار زیادی درس خوانده بودی. من از کنار دیوار حیاط داد زدم که گرامافون را بیرون بیاوری و پای دیوار بگذاری. من هم دوست داشتم آن آهنگ را بشنوم.» سعی کردی خاطراتم را زنده کنی.

روراست و با وجدانی رنجیده می‌گویم: «یادم نمی‌آید.»

«صفحه‌ی کنسرت وایولین نبود؟»

«معلوم است که همان بود، این را خوب به خاطر دارم. بسیار دوستش دارم! آن ترانه‌ها چنان خانواده‌ی مرا از کمپین «چهار سنت» سرخورده کرد که صفحه‌ها را خرد کردند، دو کتاب بزرگم در آن هنگام در خانه نبود.»

«آنچه در آن زمان که مرگ فرا رسیده بود، به آن اندیشیدم، این بود که نمی‌توانستم از نزدیک از تو بخواهم که گرامافون را بیاوری و این‌که دیگر هرگز به آن کنسرت گوش نخواهم کرد.»

موضوع آن سرود را دوباره به یاد آوردم، چه دردآلود بود و چه پیامدهایی که نداشت. سرت را کمی تکان دادی. ناگهان دودی بالا زد و دودی را که داشت بالا می‌رفت، قطع کرد. فراخوان پرشور آینده، ایده‌آل‌های آن‌چنانی و زندگی پرشکوه. درست است، درست است که این آتشی بود که مرا بیدار کرده بود، و البته ترا نیز. پیوند ما پس از سیزده سال باز هم بسته به همان بود، حتا اگر بسیار پیش از این‌ها برای همیشه همدیگر را پدرود گفته بودیم.

گفتم: «دو بار خوابت را دیدم. یکی وقتی که همه‌ی کلاس را زیرورو کردند، نمی‌دانم سال 67 بود یا 68. زمان ترور بزرگ، همان وقت‌هایی که آدم نمی‌توانست بگوید فردا چه خواهد شد. زمانی که همه به آدم می‌گفتند طرفدار انقلاب است و فحش نثار می‌کردند، همان وقتی که در یک جلسه‌ی انتقادی، هنگام بیان یکی از متن‌ها از مائوتسه‌دونگ، نقل قول نادرستی کرده بودند. آن وقت‌ها خوابت را دیدم. اَی شوخ پیر... درست همان وقتی که رهبری ارکستر می‌کردی.»

«چه جالب!»

«پشت به من ایستاده‌ای، سنگینی‌ات را روی پشت صندلی انداخته‌ای. دست‌هایت حرکات موزون انجام می‌دهد و سرت این‌طرف و آن‌طرف می‌شود.»

«چه عالی!» طرف جلو خم می‌شوی و به من می‌خندی، با دست چند بار روی زانویت می‌زنی.»

«ارکستری که رهبری کردی عالی بود، ساختاری چندین‌لایه و پیچیده داشت. مجموعه‌ای غرش‌آمیز از صداهایی ناهماهنگ بود که وسط‌هایش شکلی گیرا به خود می‌گرفت. اما فورا فرو می‌کشید. باز در رعدوبرق بعدی، پدیدار می‌شد. درست همان هنگامی که واضح و آرام بود، صداهایی تندرمانند و ناهماهنگ پیدا می‌شد، انگار قدرت لگام‌ناپذیر طبیعت بود. باز ملودی از میان آشفتگی بیرون می‌آمد، خود را دلاورتر نشان می‌داد و با گام‌های پرتوانی پیش می‌آمد.»

آهی می‌کشی: «این دیگر واقعا شعر است!»

«می‌شد گفت حال‌وهوایی شاعرانه داشت. با واژه‌ها بیان نمی‌شد.»

خیلی درست می‌گویی: «مثل تجربیات نسل ما.»

آب قطره‌قطره از درون کتری سوی روی گاز بیرون می‌زند و هوای اتاق گرم‌تر می‌شود. یک سیگار دیگر برای خودمان بیرون می‌آوریم.

می‌گویی: «بیش از ده سال است که هیچ کنسرتی نرفته‌ام.»

«چرا در سیامِن یک رادیوی ترانزیستوری...» یک‌باره یادم افتاد که رادیو برای تو معنایی جز گرفتاری بزرگ ندارد.

«پس از آن‌که قربانی چنان سوءتفاهمی شدم، دیگر کسی به من شک نکرد که شاید جاسوس باشم. تصمیم گرفتم دوباره یکی بخرم تا انگلیسی یاد بگیرم. اما بعدش انگلیسی خیلی کار می‌برد...» فکر مرا می‌خوانی. «دوباره برایم "فرهنگ بزرگ انگلیسی به چینی" تسِنگ یللی را پیدا کن، یا یک فرهنگ خوب دیگر. کتاب‌هایم همه‌اش از دست رفته. وقتی برگشتم، 50 کوالی برایت خواهم فرستاد. چند دست‌نامه‌ی به‌دردبخور هم برایم بگیر.»

اَی آدم شوخ! مرگ هم نتوانسته ترسیدن را به تو یاد بدهد. خیلی قبل از این‌ها بر مرگ چیره شده‌ای.

«خب خواب دیگرت چه بود؟ مگر نگفتی دو بار خوابم را دیده‌ای؟»

«خواب دوم بسیار واضح یادم می‌آید. پس از آن‌که بیدار شدم، کوشیدم با چشم‌های باز آن را درست به یاد آورم. حتا یک قلم هم برداشتم و خواستم با کمی ملودی و ریتم آن را بنویسم. بدبختانه آدم نمی‌تواند صداها را به سادگی روی کاغذ بیاورد. فقط برداشتی از آن‌ها بر جای می‌ماند. همیشه می‌خواستم اگر روزی دوباره ترا دیدم، آن را حتما برایت بازگو کنم. خواب دوم بسیار آشفته بود. یک جوری پیشت آمدم، به خانه‌ات، به همان خانه‌ی کنار حیاطمان که پیش از آن‌که بیرون‌تان کنند، در آن زندگی می‌کردید. اما این را که آن راه پیچ‌درپیچ چگونه به خانه‌ی شما می‌خورد را خودم هم نمی‌دانستم، یک جورهایی مثل باغچه‌ی جلوی خانه بود، مثل جلوی همان خانه‌ای که وقتی خیلی کوچک بودیم، در آن زندگی کرده بودیم. اما آخرش به خانه‌ی تو رسیدم، خیلی خوشحال بودم که ترا خواهم دید و می‌خواستم چیزهای فراوانی برایت تعریف کنم، اما خانه‌ات پر از آدم بود. بی آن‌که هیچ حرفی با هم بزنیم، از درون خانه بیرون رفتیم. بعد، دوباره در قسمت عقبی خانه بودیم و جیرجیرک‌هایی که روی تکه‌آجرهای پای دیوار بودند، شروع به خواندن کردند. باران می‌آمد و آسمان، سیاه سیاه بود. همه‌ی حیاط پر از آب شد. من خود را کنار دیوار کشیدم، تو دیگر آنجا نبودی. دیگر نتوانستم پیدایت کنم و نمی‌دانستم چگونه باید راه پرپیچ‌وخم زیر شیروانی را پشت سر بگذارم.»

با دلسوزی می‌گویی: «چه خواب دردناک و بدی.»

گفتم: «خوابی قدیمی است. اما من باز هم کشش قلبی لطیفی به سوی تو دارم.»

هوای گرم گاز در این میانه اتاق را گرم می‌کند و بخار، پنجره‌ها را می‌گیرد.

«من یک بار برگشتم، در پاییز سال 73. همیشه از جلوی خانه‌تان می‌گذشتم، اما جرات نداشتم از شما دیدار کنم. می‌ترسیدم از آنجا رفته باشید، همچنین می‌ترسیدم که اگر کسی مرا بشناسد، برایتان مایه‌ی دردسر بشود. در آن زمان هنوز اعاده‌ی حیثیت نشده بودم، مسئله‌ام هنوز در میان پرونده گیر بود. اگر می‌گذاشتند یک بار خانواده‌ام را ببینم، این خودش لطف بزرگی به شمار می‌آمد.»

«من در آن زمان هنوز در کوهستان بودم، به آنجا فرستاده شده بودم. تازه در سال 76 راهیِ پکنم کردند. در خانه گفتند که پدرم پدرت را دیده که در جنوب شهر از خیابان می‌گذشته. برای همین فکر کردم که وضعت فرقی نکرده باشد. ما هم نمی‌دانستیم که پس از عملیات ترور با تو و خانواده‌ات چه کرده‌اند. این هم که آدم برود از کمیته‌ی انقلاب چنین چیزی را بپرسد، کار ناشیانه‌ای بیش نبود.»

«پدرم دو سال پیش بیمار شد و مرد.»

جنگی ده‌ساله، جوانی ما همین بود و بس.

پرسیدم: «آن زمان تولستوی، راه پردرد، یادت هست؟ یادت می‌آید با چه شوق و شوری با هم بحث کرده بودیم که در مدرسه‌ی عالی چه رشته‌ای را باید بخوانیم و من همه‌اش می‌خواستم ترا مجاب کنم که تو هم مثل من ادبیات بخوانی؟ تو با من مخالفت کردی و گفتی: ما باید به این نکته بیندیشیم که پیشرفت اجتماعی بدون وقفه پیش خواهد رفت. زمان انقلاب گذشته و دوره‌ی انقلاب اجتماعیِ به‌دور از اعمال قدرت، نیازی به ادبیات بیداری ندارد. راهی که پیش پای ماست، مستقیم است، کاری که ما باید هم‌اینک انجام بدهیم، کار خلاقانه است. یادت می‌آید؟»

دستی برایم تکان می‌دهی. «کار را به بحث نکش. از خودت بگو.»

«چیزی برای گفتن ندارم، تیرباران نشدم، پیکار هم نکردم. یک سری، هوایم را داشتند، چون گرفتار ماجراهای یک دسته از هم‌فکران شده بودم. همه جا دنبالم بودند و خبرکشی‌ام را می‌کردند، حتا در دست‌شویی، می‌ترسیدند با سازمانی سَروسِری داشته باشم. همه‌اش همین است.»

«درست است. در زمان تظاهرات تیانانمِن سال 1978 در پکن بودی؟»

«آره.»

«پس از تیرباران سال 69، دیگر چندان گرفتار نشدم. احساس کردم بهتر است با جنبش‌های سیاسی رنگ‌ووارنگ سروکاری نداشته باشم. زمانی که گزارش "خیزش تیانانمِن" را شنیدم، دوباره امیدی در دلم پیدا شد. طبعا اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اگر ترا دیدم، بپرسم در آن هنگام واقعا چه روی داده.»

«من هر روز در آنجا حاضر می‌شدم و یک کود عکس گرفتم.»

«به این می‌گویند شامه‌ی درست. می‌دانستم که اگر در پکن باشی، در تظاهرات هم خواهی بود! شماها که اهل ادبیات‌اید، چگونه توانستید به پیشواز چنین فرصتی بروید؟»

خندیدم. گفتم: «گاهی آدم باید بالای تیر چراغ‌برق برود تا معرکه را خوب ببیند. من همه چیز را زیر نظر داشتم.»

«خب چه دیدی؟»

«هر روز به آنجا می‌رفتم و آن‌ها هم همراهم بودند. آنان پالتوهای بزرگ آبی را هم برای امنیت بیشتر می‌پوشیدند. همدیگر را خوب می‌شناختیم.»

«بعدا ردت را نگرفتند؟»

«من که دیگر بچه‌ی نادانی نبودم. شماره‌ی دوچرخه‌ام را پاک کرده بودم.»

بلند خندیدی.

«اما پس از آن رویداد ناگهانی، یک ماه با دوچرخه به خیابان نرفتم. ماه بعدش، مرخصی خواستم تا خویشاوندانم را ببینم، تازه بعد از دو ماه دوباره به پکن برگشتم.»

«هنوز عکسی از آن زمان داری؟»

«فیلم‌هایشان را دارم، اما کمی کثیف شده. آن‌ها را در ورقه‌ی آلومنیم پیچاندم، در یک کیسه‌ی پلاستیکی گذاشتم و در خاک گلدان پنهان کردم.»

سرت را پایین می‌دهی. زمانه چنین بود، ما همه‌ی این‌ها را دیده بودیم. فهمیدم چه می‌گویی.

«در این سال‌هایی که گذشت، باز چیزی هم نوشتی؟»

چه باید بگویم؟ می‌گویم: «نوشتن... در آن زمان می‌خواستم با پای خود سر به کوه بگذارم، تا زندگی‌ام در مدرسه به باد نرود. می‌خواستم جای کوچک و آرامی پیدا کنم تا بتوانم تجربیات و احساسات روزگارمان را روی کاغذ بیاورم. اما نتوانستم چیز خوبی بنویسم، یک کود کاغذ سیاه به وجود آمد که خودم هم از آن خوشم نیامد.»

«چرا دوباره سعی نکردی چنین کاری بکنی؟»

«چون نمی‌دانستم این نوشتن‌ها راه به کجا می‌برد.»

«می‌فهمم. تحمل تنهایی از هر کاری دشوارتر است. تیرباران یک دم بیش نیست، اما تنهایی روز تا روز ادامه می‌یابد، سال تا سال. غلبه بر تنهایی کار ساده‌ای نیست. پس از آن، هنگامی که کم‌تر مرا می‌پاییدند، راه می‌افتادم و ده مایل را پشت سر می‌گذاشتم و خود را به دهکده می‌رساندم، یا در حمام‌های بزرگ، خود را این‌طرف و آن‌طرف می‌زدم تا گفتگو‌های دیگران را بشنوم. چون هیچ‌کسی نبود که با او حرف بزنم. هوم...، تو باید کتابش را می‌نوشتی. این‌ها تجربه‌های نسل ماست.»

«پس از آن رویداد ناگهانی تیانانمِن، یک شب، همه‌اش را سوزاندم.»     

«چه حیف شد. چه‌قدر بود؟»

«تقریبا 800 صفحه. در پایان بخش آخرش نوشته بودم: قهرمان که زمانی دراز کوه‌نوردی کرده بود، خسته و کوفته به پلاژی کوچک و نی‌یی تکیه داد، خودش را روی زمین انداخت. به اطراف نگاه کرد. هیچ پرنده‌ای نمی‌خواند، صدای هیچ حشره‌ای درنمی‌آمد، ساکت و آرام بود. هیچ چیزی نبود مگر آسمانی بسیار صاف که از میان دو قله دیده می‌شد. میان دو قله خارزاری پیدا شده بود، هیچ راهی قابل عبور نبود. اما فکر کرد که اگر کمی سعی کند، می‌تواند خود را بالای صخره‌های برهنه بکشاند و به جایی برساند که آسمان بی‌گمان روشن‌تر و شفاف‌تر است.»

«عالی است. چه تصورات زیبایی. باید یک بار دیگر این رمان را بنویسی!» با ناآرامی اتاق را بالاپایین می‌کنی، جلوی پنجره می‌روی و بخار شیشه را پاک می‌کنی. با چشمانی که سرخوردگی در آن موج می‌زند به بیرون خیره می‌شوی.

می‌گویم: «از او هم خواهم نوشت. این فقط آخرش بود.»

«برف می‌آید.» پنجره را باز می‌کنی و جوری این را می‌گویی که انگار هیچ حرف مرا نشنیده باشی.

بخار درون اتاق، با مکثی، جلوی پنجره حلقه می‌زند. انگار نمی‌خواهد بیرون برود.

می‌گویی: «بیا بیرون برویم!»

بیرون، در خیابان، هیچ بادی نمی‌وزد. چکمه‌های چرمی سنگینت روی برف پانخورده‌ای که همین الان روی خیابان نشسته فرو می‌رود. من به تو می‌رسم و کنارت از همان راهی می‌گذرم که هر روز با هم از آن به دبستان و بعدا به دبیرستان می‌رفتیم.

«زندگی، خنده‌دار است، نه؟» ناگهان می‌ایستی و بی آن‌که هیچ لبخندی بر لب داشته باشی، به من خیره می‌شوی.

«معلوم است، تو بالاخره داستان زندگی‌ات را روی صفحه‌ی خیابان خواندی.»

«لعنت بر...» پیش از آن‌که دشنام بدهی، لبخند بر چهره‌های هر دوی ما می‌نشیند، از ته گلو خنده سر می‌دهیم، چنان بلند که مردم با تعجب به ما خیره می‌شوند.

 

 

 

 


در جستجوی دینی گم‌شده (دین مانی)

در جستجوی دینی گم‌شده

(دین مانی)

 

کورنلیا رومر/ ژوزف زودبراک

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

ناشر: پازینه

 

 

 

 

 

توضیح پشت جلد:

مانی داستان زندگی خود را به شاگردانش آموزش می‌داده است. آنان از سخنان او یادداشت برمی‌داشته‌اند. سپس یکی از شاگردان وی با آوردن پاره‌های نوشته‌های آنان، زندگی‌نامه‌ی کامل مانی را پدید آورده که هسته‌ی اصلی کتاب، بخش بازمانده‌ی همان خودزیست‌نامه است.

متن پژوهشی زندگی‌نامه و برگردان آن به آلمانی در سال 1988 به چاپ رسیده است. خودزیست‌نامه بی‌گمان یکی از پرارزش‌ترین و معتبرترین سندهای دین مانی است، جای شگفتی نیست اگر «همایش جهانی مانی‌شناسی» ویژه‌ی آن برگزار شده بود.

کتاب کنونی که در سال 1933 بیرون آمده دربرگیرنده‌ی مقدمه‌ای دلچسپ از کونلیا رومر و مؤخره‌ای از ژوزف زودبراک، دین‌شناس بزرگ اروپاست که ریشه‌ی بسیاری از گرایش‌های فکری اروپای امروز را به مانی نسبت می‌دهد.

 

  

پیش‌سخن کورنلیا رومر

 

من مانی‌ام،

حواری عیسی مسیح

به خواست خدا، پدر راستی،

آن که من از اویم،

 آن که می‌زیود و جاوید می‌ماند،

آن که پیش از همه چیز بوده

و پس از همه چیز خواهد بود.

(دست‌نویس کهن مانی در کُلْن، برگ 66)

 

مانی که در سده‌ی سوم ترسایی در بابل، دینی جهانی را بنیاد گذاشت، خود را چنین شناسا می‌کند. هواخواهان او مانی‌گرا نامیده می‌شدند و خود دین، مانی‌گرایی نام دارد.

دین مانی گم شده است. پیکاری که چند سده در برابر وی و آموزش‌هایش به درازا کشید، کامیاب بود. دین‌های دیگر، که مانی می‌خواست آن‌ها را تکمیل کند، به‌ویژه دین ترسایی، سخت از خود پدافند کردند. دین‌آفرین بابل، در کلیسای آغازین، «بی‌خداترین پس‌مانده‌ی بدی» دانسته می‌شد. آگوستینوس قدیس که پیش از آن که یکی از پیکارگران بزرگ دین مسیح شود، خود هم مانی‌گرا بوده، آموزش‌های مانی را «آفت، و نادرستیِ گمراه‌کننده» نامیده است. مانی پس از آن هم بی‌دین دانسته می‌شد و هواخواهانش پیگرد می‌شدند و نوشته‌هایش سوزانده می‌‌گشت. از این دین که مانند دین مسیح، کتاب‌های مقدسی داشت، تنها سندهای اندکی تا به امروز بر جای مانده است. یکی از نوشته‌های دلکش مانی‌گرایان، کتاب بسیار کوچکی است که امروزه در دانشگاه کلن نگهداری می‌شود. «دست‌نویس کهن مانی در دانشگاه کلن»، داستان زندگی پایه‌گذار این دین را در بر می‌گیرد. خود مانی در این کتاب می‌گوید که چگونه نزد گروهی یهودی-ترسایی بزرگ شده، چگونه با پیشه‌های ویژه‌ای آشنایی پیدا کرده، و چگونه سرِ وظیفه‌ی بزرگ خود دچار دودلی گشته بوده است.

وی ما را در راه شناخت آن چه بر وی پدیدار شده و برادر دوقلوی آسمانی‌اش، و نیز در کوشش‌ بسیاری که در راه پدر روشنایی که بزرگ‌ترین ایزد مانی‌گرایان است، داشته، همراه خود می‌کند. سرانجام همراه وی، در سفر مبلغانه‌اش، راهی آذربایجان و هندوستان می‌شویم.

مانی در چهارم آوریل سال 216 در روستایی نزدیک شهر باستانی تیسفون، نزدیک بغداد امروزی، زاده شده است. زمانی که کمابیش چهار سال داشت، پدرش پاتیکیوس از مادرش دوری گزید و از آن زمان با پسر چهارساله‌اش در میان شویِش‌گران یهودی-ترسایی زندگی کرد. چند گروه دینیِ این زان دست، در باتلاق‌زارهای میان دجله و فرات جایگیر شده بودند. این شویِش‌گران قانون‌های یهودیان را نیز باور داشتند، اما مردم را به سوی عیسی مسیح، و بنیادگذار  گروهشان که اِلخاسایوس نام داشت، نیز فرا می‌خواندند.

گویا زن‌ها نمی‌توانسته‌اند به این گروه دینی مانی و پدرش راه یابند. شویِش‌گران در دل قانون‌های ریاضت‌کشانه‌ی سختی که زناشویی، باده‌نوشی و نان گندم را ممنوع می‌ساخت، پرهیزگارانه می‌زیستند. آنان بر این باور بودند که با شست‌وشوی روزانه نه تنها تن، بلکه درون را نیز باید پاکیزه ساخت. هر چیزی را که می‌خواستند بخورند، نخست باید شست‌وشوی ویژه‌ی دینی می‌داند. خوراک زندگی‌شان را از راه کشت‌وکار در باغ و زمین به دست می‌آوردند.

چنین بود که مانی در محیطی از یک سو یهودی و از دیگرسو ترسایی، پرورش یافت. در دست‌نویس دانشگاه کلن، به گونه‌ای ویژه، روشن می‌گردد که دین ترسایی و شخص عیسی تا چه اندازه بر زندگی مانی و آموزش‌هایش کارگر افتاده‌اند. مانی، انجیل عهد نوین را نیز می‌شناخته و در دست‌نویس کلن از نامه‌ی پولوس نیز گفتاری آورده است. وی زود از قانون‌های شویِش، شانه تهی کرد و بر پایه‌‌ی پدیداریِ برادر دوقلوی آسمانی‌اش رفتار کرد. بریدن از این گروه، خود پیامدِ شکاف افزاینده‌ی اندیشه‌های او، و برداشتش از زندگی بود.

چند سال پس از زاده شدن مانی، پیوندهای سیاسی در کشورش چرخشی سخت خورد. قومی از ایران امروز، «ساسانیان»، در زمانی کوتاه، پهنه‌های هم‌مرز خود را شکست داد و بابل را هم گرفت.اردشیر یکم ساسانی (223/224 تا 241/242 میلادی) و جانشینانش، همه، هم‌آواز هم، در پی شالوده‌‌ریزی فرمانروایی بزرگ پارس‌ها، و نیز زنده کردن دین زرتشت بودند، همان دینی که در فرمانروایی کهن پارس‌ها به درازای چند سده شکوفا بود.  آتش‌گاه‌های این دین کهن ایرانی باید بازسازی می‌شد و آتش‌‌کده‌های تازه‌ای هم باید ساخته می‌گشت. یکی دیگر از ریشه‌های دین مانی که دینی تازه بود هم همین دین زرتشت بود. مانی، زرتشت پیغمبر ایران، و سپس بودا، عیسی مسیح و حواری پولوس را پیشینیان خود دانسته است. این که مانی در آغاز، خود را به روش حواری پولوس، (من مانی‌ام، حواری عیسی مسیح) شناسا می‌کند، کاری‌ست بسیار آگاهانه و دانسته. این دین‌آفرین، در جایی دیگر، خود را همان یاری‌گری می‌داند که یوهانس آمدنش را مژده داده است. مانی در زمینه‌ی ساختار کلیسایش هم به سوی کلیسای ترسایی می‌گراید. خود بر چکادِ این ساختار لایه‌به‌لایه‌ی اسقف‌ها و بلندپایگان کلیسا جای دارد.

پیوند دین او با دین‌های پیشین که از یک سو نزدیکی و از سوی دیگر دوری نسبت به آنها را در بر می‌گیرد، سرانجام به مرگ دینش انجامید. سرانجامِ مانی به دست لایه‌ی پیشوایان دین زرتشت، روشن شد.

مانی پس از بریدن از گروه شویِش‌گران، آغاز به گسترش دین خود کرد. وی مانند عیسی مسیح، بیماران را درمان داد و ناباوران را به دین آورد. فرمانرایان ساسانی، نخست او را نواختند، آری، شاپور یکم حتی از فراخوان دینی او پشتیبانی هم کرد. خود پایه‌گذار دین، کتابی پاک را که دربرگیرنده‌ی باورهای بنیادین مانی‌گرایی بود، به وی پیش‌کش کرد. اما پیشوایان دین زرتشت در دل دستگاه فرمانروایی، همواره بیشتر و بیشتر به میدان درآمدند. سرانجام، مانی در روزگار بهرام یکم به زندان انداخته شد، و گردن و بازوان و پاهایش زنجیر گشت. وی در سال 276 در همان جا درگذشت.

بسیاری از رویدادهای زندگی وی، در دست‌نویس کلن بازگو می‌شود، آن هم از زبان خودش. مانی بیش از 1700 سال پیش این سخنان را گفته و سپس از آن‌ها رونویسی شده است. وی هشیارانه کوشیده تا گفتارهایش از میان نروند، زیرا نمی‌خواسته، سر این که به‌راستی چه گفته، جنجال پدید آید.

جنجال‌های فراوانی که سر سخنان عیسی مسیح راه افتاده، برای وی هشداری سخت بوده است.دین مانی را باید [از نگاه خود مانی] در ده چیز از مسیحیت، دین بودا و دین زرتشت بهتر دانست. مانی آگاهانه می‌گوید: «دین‌های پیشین، خود را تنها در یک سرزمین یا به یک زبان کرانمند ساختند. اما دین من در هر سرزمینی و در هر زبانی شناخته شده و در دورترین سرزمین‌ها آموزانیده شده است. دین من با کتاب‌ها و آموزگاران زنده، اسقف‌ها، برگزیدگان و نیوشاها و از راه خرد و دست‌‌آوردهایش، تا فرجام جهان پابرجا خواهد ماند.»

 

دین جهانی مانی     

برخی از این سخنان، درست درآمده است. دین مانی، جهانی شد. هواخواهان آن در سه قاره‌ی جهان زندگی می‌کردند. مردمان سراسر منطقه‌ی دریای میانه، از شمال آفریقا تا اسپانیا و آسیای کوچک، «پدر روشنایی» بالاترین خدای مانی‌گرایی را می‌پرستیدند. پرستش‌گاه‌های مانی‌گرایان در سرزمین روم و در ایران سر از خاک برآوردند، و سرانجام هنگامی که این دین از این دو سرزمین‌ رانده شد، در راه ابریشم پدیدار شدند. مانی در چین، تا پایان سده‌ی هفدهم، هنوز هم هواخواهانی داشته است. در آن هنگام از مرگ این دین در منطقه‌ی دریای میانه، روزگاری دراز گذشته بود. مسیحیت که در سده‌ی چهارم، دین رسمی شده بود، سخت از مانی‌گرایی می‌ترسید. کلیسای کاتولیک از ترس مانی‌گرایان که بخت یارشان شده بود، خواستار ظهور عیسی مسیح شدند و تعمید این ناگوارترین بی‌دینان را نپذیرفتند.

«مانی‌گرا» سرانجام نام هر گونه آدم بی‌دینی شد، و هنگامی که دگراندیشی، گروشی به مانی نداشت هم در باره‌اش به کار می‌رفت. قیصرهای روم که در سده‌ی سوم، هم‌زمان هم با مانی‌گرایی و هم با مسیحیت پیکار می‌کردند، در این زمان ترسا شدند و از نبرد با دین مانی پشتیبانی نمودند. هر کس مانی‌گرا دانسته می‌شد، وادار به کار در کان سنگ می‌گشت و دستمزدش به زور از او گرفته می‌شد.

اما پیام مانی از میان نرفت. چنگال گروه‌های مانی‌گرا از راه برکه‌ی سریم در شمال خاوری دشت تاکلا-ماکان، به همه‌ی راه ابریشم می‌رسید. مانی‌گرایی، مسیحیت، و دین بودا در آبادزارِ تورفان و پیرامونش با هم درساختند و گل کردند. دین مانی در سده‌ی هشتم، دین رسمی قلمرو کوچک اویغورها در شمال راه ابریشم گردید. تازه در سده‌ی سیزدهم بود که توفان مغول، ریشه‌های شکوفاییِ مانی‌گرایی را در شمال چین را برآورد و با خود برد.

واپسین جاپاهای این دین، از سده‌ی هفدهم هستند. یک نوشته‌ی روی پوست، و یک سنگ گور ایستاده در یکی از جای‌های مقدس بودایی در استان فوکین چین در کنار بیابان خاوری چین بازیافته شده است. این یافته‌ها نشان می‌دهد که پرسشتش‌گاه‌های بودایی امروز، پیش از این، از آنِ مانی‌گرایان بوده است.

آن چه در چین پیدا شده، واپسین بُنچاک دینی جهانی است که فرومرده و فراموش شده است.

 

دینی جهانی، بازیافته می‌شود

اگر نخواهیم بگوییم همه، دست‌کم باید بگوییم تنها شمار اندکی از پژوهشگران تا آغاز این سده [سده‌ی بیستم] به مانی‌گرایی دلبستگی نشان داده‌اند. از آموزش‌های مانی، تنها سه چیز دانسته شده بود. البته کم‌وبیش همه‌ی داستان‌ها از دیدگاه منفی پدران کلیسا سرچشمه می‌گرفت. آنان در تاخت‌های تندوتیز خود همواره می‌کوشیدند، برای «بلای مانی» برچسپی تازه بیابند تا این دین هم‌چشم را بدنام و رسوا سازند. دومین سرچشمه‌ی بررسی مانی‌گرایی، نوشته‌های فرهنگ‌نامه‌نویسان عرب بود. در زمان آنان، یعنی سده‌های نهم تا دهم، هنوز هم گروه‌های کوچکی از مانی‌گرایان در سرزمین دوم هستی داشته‌اند. اما چون این سرچشمه‌های پژوهشی از نگاه زمانی، بسیار از روزگار بنیادگذاری دورند، برخی چیزها همچنان تاریک می‌ماند. چنین پنداشته می‌شد که نوشته‌های اصل مانی‌گرایان، سربه‌سر از میان رفته است. ما در باره‌ی خود پایه‌گذار این دین، چیز چندانی نمی‌دانستیم.

از آغاز این سده [بیستم]، دگرگونی ویژه‌ای پیدا شد. متن‌های اصل مانی‌گرایان، در پی کاوش‌های آلمانی‌ها در شمال راه ابریشم، سر از خاک بیرون آورد. نوشته‌هایی که مانی‌گرایان دست‌به‌دست می‌گرداندند، ناگهان در دل شهرهایی که با خاک یکسان شده بود، سالم پیدا شد. نوشته‌ها از سرودهای مانی‌گرایان، نیایش‌ها، بنیادهای باورها، و توبه‌نامه‌ها به زبان‌های گوناگون ایرانی، و زبان اویغورها که مانی‌گرایی کمابیش صد سال، دین رسمی قلمروشان بود، ساخته می‌گشت.

متن‌ها روی پوست و بسیار باریک نوشته شده و برخی نگاره‌هایی بسیار بسیار زیبا داشتند. نگاره‌های بازماند‌ه بر دیوارهای پرستشگاه‌های مانی‌گرایان، نگاره‌ای از «سرورْمانی» را در میان انبوه هواخواهانش، به ما نشان می‌دهند.

ریگ‌زار مصر در دهه‌ی سوم [ ِسده‌ی بیستم]، کتابی سنگین از جنس پاپیروس و به زبان قبطی را در دسترس ما نهاد. این کتاب دربرگیرنده‌ی سرودها و موعظه‌های یک انجمن مانی‌گرا است که در سده‌ی  پنجم ترسایی نوشته شده است. مانی‌گرایی که می‌خواست، گفتار خود مانی، پایه‌گذار دست را بخواند، هم می‌توانست از کتاب «کِفالایا» (بنیادهای باورهای ریشه‌ای) بهره گیرد.

دست‌نویس کهن مانی از دهه‌ی ششم [سده‌ی بیستم] شناخته شده است. ما با این کتاب بسیار کوچک به آگاهی‌های تازه‌ای در زمینه‌ی ریشه‌های دینی مانی دست یافته‌ایم و نخستین بار، توانسته‌ایم با بنیادگذار دین، پیوندی نزدیک بیابیم.

آموزش‌های مانی با یافته‌های گوناگون این سده، بهتر و بیشتر دریافته می‌شود. جهان به آن گونه‌ای که مانی می‌دید، هم‌اینک در برابر دیدگان ما ایستاده است.

 

جهان، آمیزه‌ای از روشنایی و تاریکی

مانی می‌گوید آدمی به جهانی فرو انداخته شده که در آن روشنایی و تاریکی به گونه‌ای غیرروحی با هم‌دیگر  درآمیخته‌اند. عرفان (= شناخت) ِ روزگاری که آدمی در این جهان دارد، به رهایی او می‌انجامد. مانی چنین چیزی را می‌آموزد، دین مانی، دینی عرفانی است. عرفان از آنِ کسی است که اندیشه داشته باشد. آدمی بر پایه‌ی شناخت خویشتن و با بهره‌مندی از عرفان در این جهان به کار و کنش می‌پردازد. مانی هنگامی که در میان شویِش‌گران بزرگ می‌شد، در باره‌ی این عرفان بر این باور بود که روزانه خود را شویش دادن، هیچ سودی ندارد: «آن پاکی که نوشته شده، پاکی عرفانی است، یعنی جداسازی روشنایی از تاریکی، جداسازی مرگ از زندگی، و جداسازی آب زنده از خشکی.» (از متن دست‌نویس کلن)

مانی‌گرایان سر این که وی چگونه به این برآیند رسیده که جهان آمیخته‌ی روشنایی و تاریکی است، داستان‌های درازی را باز می‌گفتند که آگوستینوس قدیس همه را به باد خنده می‌گرفت!

مانی این داستان را در کتابی که خود نگاره‌هایش را کشیده بود، نمایش داده بود. بدبختانه این نگاره‌ها هم هم‌اکنون در دست نیست. اما داستان دورودراز پیدایش جهان، خود پیامد نگاره‌هایی است که افسانه شده بوده‌اند. این‌ها نگاره‌هایی از جنگ، شکست، از پای درآمدن و رهایی هستند.

نخست، یک «سرزمین روشنایی» بود و یک «سرزمین تاریکی». در سرزمین روشنایی، پدرِ کلانی فرمان می‌راند که پدر روشنایی نیز  نامیده می‌شد. در سرزمین تاریکی، امیر تاریکی زندگی می‌کرد. سرزمین روشنایی از روشنی و شکوه می‌درخشید. در آن‌جا همه چیز با سامانی شاداب، گل می‌داد و پیش می‌رفت. در ناهمسازی با آن، در سرزمین تاریکی، همه چیز رو به سوی پایین می‌رفت. دود همه‌ی بالای این سرزمین را گرفته بود. روزی امیر تاریکی با رشک بسیار به سرزمین روشنایی نگریست و آهنگِ از خود کردنِ آن را کرد. سرزمین روشنایی در تنگنا ماند. پدر روشنایی برای پدافند، «مادر زندگی» را از خود برون آخت و باز از مادر زندگی، «آدم آغازین» برآمد. چنین شد که با پدر و مادر و پسر، سه‌گانگی آغازین خانواده‌ی خدایی پدیدار گشت.

آدم آغازین خود را برای نبردی که در آن «روان زنده» را پوشیده بود، آماده ساخت. روان زنده از پاره‌های روشنایی سرزمین روشنایی ساخته می‌شد. همراه آن، پنج نخستینه‌ی نیکِ سرزمین روشنایی، یعنی هوا، آتش، باد، آب و روشنایی نیز هم‌زمان و یکسان آفریده شدند. آدم آغازین، اینچنین آماده‌ و برخوردار از زیرساخت‌های زندگی، به جنگ رفت. دیوهای  سرزمین تاریکی آن چه را که مایه‌ی آمادگی وی شده بود، یعنی روان زنده را خوردند. آنان هم‌اکنون، آمیخته‌ای از روشنایی و تاریکی‌اند. تنها آماج همه‌ی آنچه که از آن زمان تاکنون روی داده، این بوده که روشنایی و تاریکی از هم جدا گردند و حتی این دو بنیاد همیشه از هم جدا بمانند. پس از آن دیگر، تاخت سرزمین تاریکی به سرزمین روشنایی، شدنی نخواهد بود. پیروزی بر تاریکی از آغاز روشن است، زیرا این دو بنیاد به‌هیچ‌روی هم‌ارزش نیستند.

پدر روشنایی در آغاز می‌خواست آدم نخستین را رهایی دهد. روان زنده به آدم آغازین که در خواب ژرفی بود، نزدیک شد و او را آواز داد. آدم نخستین بیدار گشت و بازدانست که کیست و از کجاست. به روان زنده پاسخ داد. سپس رهایی یافته به سرزمین روشنایی برگشت.

این همان چیزی است که رهایی هر آدمی بر پایه‌اش انجام می‌پذیرد. گرچند آدمی در ناآگاهی که در اینجا با خواب نشان داده شده فرورفته، می‌تواند با شناخت (= عرفان) به سرچشمه‌ی خود برگردد و رهایی یابد.

اما روان زنده که مایه‌ی آمادگی آدم آغازین بود، پیوسته و همواره در گلاویزی با دیوهای تاریکی، به سر خواهد برد. این مایه‌ی آمادگی را باید رهانید. از این جاست که دیگر پیکره‌های سرزمین‌های روشنایی پدیدار می‌شوند و با دیوهای بدی درمی‌افتند. این پیکار به درگیری روبرو می‌انجامد. پدر روشنایی که روشن است خود پیکار نمی‌کند، به شگردی دست می‌یازد: روشنایی و تاریکی باید همواره بیشتر و بیشتر با هم درآمیزند تا سرانجام، روشنایی بر تاریکی ناآگاهمند پیروز گردد.

روان زنده و مادر زندگی، چند دیو سرزمین تاریکی را که از آمادگی آدم نخستین برخوردارند و از این رو پاره‌هایی از روشنایی را در خود دارند، زیردست خویش می‌سازند. خدایان سرزمین روشنایی، کیهان را از پیکره‌ی همین دیوها می‌سازند. از نگاه مانی‌گرایان، آفرینش، برآیند کار یک جهان‌آفرین بد نیست.

بخش‌های ناب روشنایی، گرد می‌آیند و خورشید و ماه می‌شوند. سومین فرستاده بر این کیهان پای می‌گذارد. فرستاده‌ی پدر روشنایی باید با کردار فرجامین، آفرینش را تکمیل کند. این جایِ افسانه‌ی مانی‌گرایان، همان نکته‌ای است که پشت آگوستینوس قدیس را لرزانده است. سومین فرستاده، خود را بر چیره‌گران مرد، همچون زنی زیبا، و بر چیره‌گران زن، همچون مردی زیبا به نمایش می‌گذارد. این کار، ناکارگر نمی‌ماند. نطفه‌های دیوهای نر که با روشنایی درآمیخته‌اند و نیز جنین‌های سقط‌شده‌ی پرروشناییِ مادینه بر زمین فرو می‌افتند و گیاهان، جانوران و پیکرهای دیوها را می‌سازند. سازندگان این پیکرهای دیوی، ساکْلاس و نِبرویل هستند. آنان آدم و حوا، نخستین جفت آدمی را می‌سازند و پالایش پاره‌های روشنایی با ایشان و بر پایه‌ی خواست ساکلاس و نبرویل آهسته می‌گردد- چون آدم‌ها همیشه و همواره در برابر روان زنده گناه می‌کنند، اما پالایش پاره‌های روشنایی تازه در این هنگام شدنی می‌شود.

سپس آدمی همچون پدیده‌ای آمیخته می‌کوشد با روان خود که از سرزمین روشنایی است بر تاریکیِ ماده که تن اوست، چیره گردد.

مانی‌گرایان می‌گفتند ما در میانه‌ی جهان جای داریم. آن چه باید برایش کوشید، فرجام است، اگر سرزمین روشنایی از سویی، باز با شکوه خود به درخشش درآید، دیگر سرزمین تاریکی در برابر آن هستی ندارد. آنچه خواهد بود کره‌ی زشتی‌هاست، آن بدی که گوی‌وار گرد شده و دیگر زشتی نتواند کرد.

آمیختگی گیتی که باید بر آن چیره شد، آموزشی است که زندگی آدمی را آماجی روشن می‌بخشد. در این دین، هر کس برای این پرسش که بدی چگونه به جهان راه یافته، پاسخی ساده دارد. این پرسش، آگوستینوس قدیس را در زمان جوانی چنان به جنبش واداشته بود که نخست به دین مانی گراییده بود. اما چیز دیگر این دین که بی‌گمان کسان را به سوی خود درمی‌کشیده این بوده که هر کس در این کراخانه‌ی بزرگ پالایش پاره‌های روشنایی، کاری روشن را بر دوش دارد و زندگی در جهان آفرینش برای هر کسی معنایی معنوی می‌یابد.

این که این دین، در آغاز مردم را به دو دسته بخش می‌کرده، نخست کسی را آزار نمی‌داده است. یک لایه‌ی بالا «لایه‌ی برگزیدگان» هستی داشته که هرآینه کارش، پالایش پاره‌های روشنایی بوده. آنان روزانه خوراکی دینی می‌خوردند که خود در آماده‌کردنش نقشی نداشته بودند. کندن سبزی‌ها، چیدن میوه‌ها و حتی خرد کردن شاخه‌ی درخت، کار آنان نبود، چون پاره‌های روشنایی را به درد می‌آورد. برگزیدگان از این گونه کارهایی که به پاره‌های روشنایی آسیب می‌رساند، می‌پرهیزیده‌اند. پس از خوراک‌خوری نیایشی می‌کردند که در آن گفته می‌شد: «من ترا در آتش نینداخته‌ام. کس دیگری این را برایم آورد، من آن را بی آن که گناهی کرده باشم، خوردم.» برگزیده باید خوراک را بی‌گناهانه می‌خورد تا به روان زنده‌ی سرزمین روشنایی آسیبی نمی‌رسانید. با این کار، پاره‌های ناب روشنایی موجود در روان، پس از مرگ «برگزیده» از روشنایی سرزمین روشنایی برخوردار می‌شد. روان روشنایی در رهسپاری خویش، نخست در ماه جای‌گزین می‌گشت و در آنجا یک بار پالایش می‌شد. اگر ماه به‌خوبی از روان روشنایی نابْ پُر بود، سوی خورشید می‌رفت و در آن کاهش می‌یافت و باز به پر شدن می‌آغازید. مانی‌گرایان می‌گفتند: «آدم هنگامی که به چهره‌ی ماه می‌نگرد، می‌بیند روان را چه می‌شود.» روان‌ها سرانجام در خورشید به آماج خود می‌رسند، در میهنی که از آن آمده‌اند، در سرزمین روشنایی.

گرچند لایه‌ی دوم مانی‌گرایان «نیوشندگان» زندگی لایه‌ی نخست را شدنی می‌ساختند، برگزیدگان بودند که در برابر روان زنده بی‌گناه می‌ماندند، و نیوشندگان، تنها خوراک برگزیدگان را آماده می‌کردند و بس.

هرچند آنان با کندن سبزی و پختن نان برای برگزیدگان، در برابر روان زنده گناهکار می‌شدند، اما با انجام وظیفه‌ی زندگی‌شان، گناهشان بخشیده می‌گشت. گذشته از این، آنان می‌توانستند امیدوار باشند که در زندگی پسین، برگزیده زاده شوند. مانی در زندگی پیشین خود نیز یک برگزیده بوده است. حتی در خردسالی هم از کندن سبزی‌های باغ‌ها می‌پرهیزیده است. (بر پایه‌ی متن دست‌نویس کلن)

داستان زندگی مانی در کتاب بسیار خردِ دست‌نویس کلن که بر روی پوست نوشته شده آمده است.

 

داستان زندگی مانی

مانی در این کتاب داستان زندگی خود را بازگو می‌کند. این یک زندگی‌نامه از زبان «من» است، اما به قلم خود وی نگارش نیافته. مانی در ناهمسویی با عیسی مسیح، کوشیده که هر کدام از سخنانش نوشته شود. شاگردانش هم گفته‌هایش را نوشته‌اند و دست مانی‌گرای پرهیزگاری، آنها را به گونه‌ی کنونی فراهم آورده است. این مانی‌گرا با موشکافی بسیار، سرچشمه‌های کار خود را به دست داده است. چنین است که در هر بخشی از این دست‌نویس، نام شاگردی می‌آید که آن گفته‌های مانی را روایت کرده است. برخی از این شاگردان را در دیگر سرچشمه‌های مانی‌گرایی نیز باز می‌توان یافت.

زندگی‌نامه‌ی مانی را می‌توان همچون نامه‌ی پرهیزگاری، یا همچون کتابی سرگرم‌کننده خواند. داستان‌هایی رنگارنگ است که در آن، گیاهان و درختان با بینش خداشناسانه‌ی مانی از انسانیت و وظیفه‌های آدم‌ها سخن می‌گوید. گیاهان و درختانی که رنج می‌کشند و دگرگون می‌شوند. رشته‌ی موعظه‌هایی که می‌خواهد مانی را «پسر» بشمارد و در شمار خاندان‌های انجیل عهد کهن درآورد و همان حواری پولوس برحق بداند، ناگهان در این زندگی‌نامه از هم می‌گسلد. در اینجا نیز از یکی از نامه‌های مانی در شهر اُدِسا و از انجیل زنده‌ی او که نخستین کتاب وی در زمینه‌ی شرع است، گفته‌هایی آورده شده.

برادر دوقلوی مانی، بسیار در زندگی‌اش کارگر افتاده است. وی هر زمانی که مانی در خطر یا ناامید است، پدیدار می‌شود و او را رهایی می‌بخشد یا از وی دل‌جویی می‌کند. مکاشفه‌اش هم از برادر دوقلوست. وی کنار مانی پدیدار می‌شود و مردم را به گروش به دین مانی بر می‌انگیزاند. این برادر دوقلو، برادر راستین مانی نیست. وی پیکر آسمانیِ هستیِ مانی است، یعنی هم خود اوست و هم نیست. از اینجاست که مانی او را «زیباترین پیکر و نگاره‌ی آینه‌ای پرتوان» نامیده است (متن دست‌نویس کلن). مانی در زمان زندگی بر زمین از بردار دوقلوی خود جداست. پس از مرگ باز با او یگانه خواهد گشت.

 

دست‌نویس مانی، خُردترین کتاب روزگار باستان

کتابی که زندگی‌نامه‌ی مانی در آن آمده، خردترین کتابی است که از روزگار باستان سراغ داریم. اندازه‌ی برگ‌های پوستی آن، تنها 5/3 در 5/4 سانتی‌متر است که به آسانی در قوطی کبریت جا می‌شود. هر کدام از این برگ‌های کوچک، 23 سطر دارد که بسیار نازک نوشته شده است. زبان و دبیره‌ی آن یونانی است. این کتاب باید در سده‌ی پنجم ترسایی در مصر، جایی که در آن زمان هنوز مانی‌گرایانی در آن بوده‌اند، نوشته شده باشد.

هرچند بزرگی هیچ کدام از حروف این نوشته به یک میلی‌متر هم نمی‌رسد، اما با چشم نامسلح می‌توان آن را خواند. رونویسان آن باید در آن زمان چه نازک‌سنجی ویژه‌ای را به کار داشته باشند تا چنین حروفی را بنگارند! ریزبین هنوز ساخته نشده بود و آنان حداکثر می‌توانسته‌اند با بهره‌گیری از ظرف‌های شیشه‌ایِ آکنده از آب، نوشته را کمی برای خود بزرگ کنند.

چون کتاب دربرگیرنده‌ی همه‌ی زندگی‌ مانی بوده، باید بسیار پربرگ بوده باشد و شاید هم چند جلد بوده است. تنها 192 برگ از این زندگی‌نامه تا روزگار ما بر جای مانده. مانی در نخستین برگ در دستِ کنونی، چهارساله است، پس سرآغاز زندگی‌نامه‌اش در دست نیست. هنگامی که وی بیست‌وپنج‌ساله است، متن می‌بُرد. باید در پی برگ‌های شمارمند دیگری بود که و زندگی او را تا پایان بازگو می‌کرده‌اند و دیگر در دست نیستند.

چرا این کتاب تا این اندازه کوچک بوده؟ چه چیزی می‌توانسته در سده‌ی پنجم میلادی یک مانی‌گرا را در مصر به رونویسی زندگی‌نامه‌ی مانی در اندازه‌ای چنین خرد برانگیزد؟ شاید درونه‌ی این کتاب برای چنان کسی چنان پرارزش بوده که دوست داشته آن را در رهسپاری‌ها همراه خود داشته باشد. کتاب خرد را نه تنها می‌توان آسان‌تر حمل کرد، که در زمان خطر هم بهتر می‌توان آن را در کیف پنهان ساخت. نباید فراموش کرد که مانی‌گرایان در سده‌ی پنجم پیگرد می‌شده‌اند.

شاید هم سفارش‌دهنده‌ی این کتاب، آن را برای یکی از بستگان روبه‌مرگش ساخته بوده و می‌خواسته این پیش‌کش پرهیزگارانه را که کتابچه‌ای به اندازه‌ی یک طلسم است، در گور او بنهد. داستان زندگی پی‌گذار دین در اندازه‌ای چنین خرد، شاید کارکردی چنین هم داشته، چنان که در کشورهای عربی معمولاً برای حفظ جان راننده، قرآنی کوچک را همانند طلسم از پشت خودرو می‌آویزند. شاید هم مانی‌گرای سفارش‌دهنده می‌خواسته از این راه با انگیزه‌ای پرهیزگارانه به پایه‌گذار دین خویش، ارجی نهاده باشد. این کتاب که نوشته‌هایش تا این اندازه باریک و نازک است، هرآینه بسیار گران‌بها هم بوده. برخی از نوشته‌های دیگری که از مانی‌گرایان به دست آمده نیز نشان می‌دهند که آنان اندازه‌های کوچک را دوست داشته‌اند و در آن ارزشی ویژه‌ می‌دیده‌اند.

در برگردان کنونی دست‌نویس کلن به زبان آلمانی، نام‌های شاگردان مانی که گفته‌هایش را نوشته‌اند، ریز نوشته شده. در جاهایی می‌دانسته‌ایم که شاگرد دیگری بخشی از نوشته را آغاز کرده، اما نتوانسته‌ایم نام او را بخوانیم، در چنین جاهایی «گزاره‌گر دیگر» نوشته‌ایم.

نقطه‌چین به معنای این است که آن بخش متن به‌هیچ‌روی خوانده نمی‌شود. خط‌کشی زیر برخی از واژگان به معنی نه چندان واضح بودن آنها در دست‌نویس است.

متن این برگردان [به آلمانی] در جایی که سخن از رهسپاری مانی با کشتی به هندوستان می‌رود، می‌بُرد. دست‌نویس از آن به بعد، سرهم نوشته شده و کم‌وبیش از میان رفته است. هر جایی که باز هم چیزی دریافته شده، خلاصه‌اش را آورده‌ایم.

یک جای متن که در باره‌ی بازگشت مانی به بابل است، برگردان واژه‌به‌واژه است.

در برخی جاها نشان پرسش (؟) آمده است. این نشان می‌رساند که متن یونانی در آنجا معنایی مطمئن ندارد. در این چاپ، واژه‌های کج و شکسته‌ی متن یونانی کامل شده‌، اما در دست‌نویس، واژه‌ها بریده‌بریده‌ است. هر جای چند نقطه گذاشته‌ایم، چند سطر در دست‌نویس‌مان افتاده بوده است. در پایین هر برگ [از متن آلمانی]، شماره‌ی برگ‌های برگردان‌شده در متن اصلی [یونانی] در میان کروشه نوشته شده است.

داستان زندگی مانی در  اینجا هم معماوار است. اما ما شادمانیم که متنی در دست داریم که در آن خود بنیاد‌گذار دین از راه شاگردانش با ما سخن می‌گوید. ما پس از 1700 سال به یکی از دین‌های جهانی نگاه می‌افکنیم و از یک دین جهانی گم‌شده هم‌اکنون چیزی در دست داریم.

این برگردان آلمانی با برگردانی که در چاپ پژوهشی دست‌نویس کلن آمده* در بنیاد، یکی است. اما برخی جاها تشخیص‌های تازه‌ای به میان آمده و متن، هموار شده است. کورنلیا ورمر پاسخگوی این گونه دگرگونی‌ها خواهد بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* چاپ پژوهشی کتاب که در کنار برگردان آلمانی، متن یونانی را هم به دست داده است، در سال 1988 از سوی انتشارات «وست دویچن در اپلادن» و با عنوان زیر بیرون آمده بود:

DER KÖLNER MANI-KODEX, über das Werden seines Leibes, kritische Edition aufgrund der von A. Henriches und L. Koenon besorgten Erstedition, herausgegeben und übersetzt von Ludwig Koenon und Cornelia Römer.

 

 

 

 

 

 

 


ثریا (رویایی‌که به کابوس مبدل شد)

ثریا

(رویایی‌که به کابوس مبدل شد)

 

 

 

نویسنده: الکساندر شولر

(با همکاری مونیکا کوپْفر)

برگرداننده: امیر حسین اکبری شالچی

 ناشر: روزگار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیح پشت جلد:

افسانه‌ای از هزارویک شب!

داستان زندگی شهبانو ثریا بر تخت طاووس نیز مانند سرگذشت شهبانو سی‌سی، و لیدی دایانا سال‌های سال روی صفحات مجلات و روزنامه‌های اروپا و آمریکا باقی ماند. رمان «ثریا» داستان ازدواجی افسانه‌ای است، رویایی که به کابوس مبدل شد.

الکساندر شولر نویسندۀ آلمانی رمان کنونی را بر پایۀ زندگی واقعی ثریا نوشته و لودوویچو گاسپارینی کارگردان ایتالیایی بر پایۀ این رمان، سریالی تلویزیونی با همین نام  ساخته که بارها در کشورهای اروپایی به زبان‌های گوناگون به نمایش درآمده است. 

این کتاب برگردان چاپ سال 2004 این رمان از زبان اصلی (آلمانی) است.

 

 

 

عنوان متن اصلی:

Alexander Schuller, Soraya, Das Roman zum grossen Fernseh-Ereignis, Wilhelm Heyne Verlag, 2004

 

 

 

پارۀ یکم

 

 

سرآغاز

 

اصفهان، سال 1942

خورشید داشت درست به میانۀ آسمان می‌رسید. کوه‌رود در افق جنوب باختری، قلۀ برف‌آلود خود را در میان هوای بی‌ابر و روشن به نمایش گذاشته بود. اگر آنان سوی جنوب می‌رفتند، به دژ کهن ایزدخواست می‌خوردند و کمی آن‌سوتر سرانجام به مقصدشان یعنی واحه‌ای آباد می‌رسیدند. پگاه از روستایی کوچک که کم‌وبیش در چهل‌کیلومتری اصفهان، در دل ایران جای داشت، راه افتاده بودند. خلیل اسفندیاری که از بزرگان ایل بختیاری بود، دوست داشت زمین‌هایی را که زمانی از آنِ خانواده‌اش بود، به دخترش نشان بدهد و همیشه او را همراه خود به آنجا می‌برد.

دختر ده‌ساله‌ای که کنارش بود، ثریا نام داشت. ثریا به پارسی یعنی «هفت‌اختر»، همان است که در باخترزمین دب اصغر نامیده می‌شود. هفت‌اختر را در جهان عرب، تاج آسمان می‌گویند. ثریا سپیده‌دمان درخششی بسیار دارد و مردم گمان می‌کنند که آن بر روی آب‌وهوای زمین تاثیر می‌گذارد.

خلیل اسکندری این نامِ نویدبخش را از این روی نیز برگزیده بود که ثریا هفت ستاره را در بر می‌گرفت، و شمارِ هفت در خاورزمین مقدس بود. عجایب جهانْ هفت‌گانه بود، هفته هفت روز بود، و کاخ گلستان هم با آن تخت طاووس افسانه‌ای و بسیار شکوهمندش، هفت در داشت.

ثریا پیراهن سپید کتان نازکی پوشیده بود و کلاه حصیری بزرگی را بر سر گذاشته بود تا آفتاب بر سرش نتابد. شال ابریشمی و نازکی رخسارش را فرا گرفته بود و تنها جلوی چشم‌های درشت و سیاهش را باز گذاشته بود، البته باز هم  لایه‌ای نازک از خاک روی پوستش نشسته بود. دانه‌های خاک در همه جای رخسارش، بر مژگان، بر ابروها، در میان موهای سیاهش رفته بود. برای بار صدم چشم‌هایش را پاک کرد. هم‌زمان با آن کوشید لب‌های نازکش را با نوک زبانش خیس کند. اما هم زبان و هم دهانش مانند آن بیابانی که زیر سم اسبش بود، خشک شده بود.

شاهدخت بختیاری نباید وسواس می‌داشت. در میان بختیاری‌ها که قومی توانمند بودند، خوب نبود شهبانوی بی‌تاج دشت‌‌های ایران برای چنین رهسپاری‌ای آب همراه خود بردارد. هر چه هوا گرم‌تر بود، آدم باید آب کمتری همراه خود برمی‌داشت. ثریا می‌دانست پدرش دارد از پشتش می‌آید، اما نمی‌دانست در برابر این خودآزاری تا کی باید بردبار بماند. می‌ترسید مبادا شکیبایی خود را در برابر این خودآزاری از دست بدهد.

هرچند خلیل اسفندیاری بیشترِ سی‌ونه سال زندگی خود را در اروپا سپری کرده بود، اما گویا باز هم نه دمای بالا بر او کارگر بود و نه گردوخاک بیابان. هنگامی که در برلین دانشجویی بیست‌وسه ساله بود در یک دورۀ باله با دختری آلمانی به نام ایفا کارل آشنا شده بود. پدر آن دختر، بازرگانی دارا و نمایندۀ دو شرکت بزرگ بود.

خانوادۀ ایفا در سال 1917، هنگامی که او تازه نه سال داشت، آشوب‌های انقلاب را دیده و از سن‌پترزبورگ به آلمان گریخته بود. در سال 1926، زمانی که ایفا در خانۀ پدری‌اش در هالِن‌زِۀ برلین به دست یک پیشوای دینی و بر پایۀ آیین‌های اسلامی، همسر خلیل شد، داشت دبیرستان را به پایان می‌برد.

شوهرش دو سال پس از آن، رشتۀ اقتصاد را به پایان برد و آن دو با هم به میهن وی رفتند و ثریا در بیست‌ودوم ژوئن سال 1932 در سالگرد عروسی ایفا و خلیل، در بیمارستان انگلیسی‌ها در اصفهان زاده شد. بیژن، برادر ثریا هم نزدیک به شش سال پس از آن، در همان‌‌جا دیده به جهان گشود.

البته در این میانه زمانی را هم در برلین سپری کردند. چند ماهی پس از زاده شدن ثریا او را برداشت و همراه خود به میهنش برگشت. می‌ترسید بچۀ شیرخوارش در آن شرایط بهداشتی گرفتار بیماری‌های پوست و چشمی که در آن زمان در ایران فراوان بود بشود. ایفا خود این را برای دخترش بازگو کرده بود.

خلیل هم شش ماه پس از آن دنبال همسرش راه افتاد، چون روزگار سیاسی وی را نیز که یک بختیاری بود، وادار به کوچ کرد. رضا شاه پهلوی در آن هنگام می‌کوشید از هر راهی که شده رخنه و دارایی مردمان چادرنشین و جنگجو را کم سازد. تازه در سال 1937 بود که جوّ کمی بهتر شد و خلیل اسفندیاری هم دست دختر و همسرش را گرفت و به اصفهان برگشت. زنش با این کار همساز نبود، چون زندگی خود را در اروپا گذرانده بود.

ثریا در همان خردسالی دریافته بود که فرزند دو جهان گوناگون است و در میان کشمکش جهان باختریِ مادر و جهان خاوری پدر گیر کرده. چند روز پیش خلیل به دخترش گفته بود نباید دوچرخۀ برادرش را سوار شود و با آن در روستا بگردد و برای همین میان آن دو بگومگو پیش آمده بود. نه برای این که دوچرخه از آنِ بیژن بود، چون خلیل نمی‌توانست بنشیند و ببیند دخترش ده‌ساله‌اش بر زین دوچرخه نشسته و این‌سوی و آن‌سو می‌شود. به ویژه که وی یک بختیاری هم بود.

ثریا در چنین زمان‌هایی چشمداشتِ یاری از مادرش نداشت. ایفا اسفندیاری می‌دانست که بهتر است در برابر آیین‌ها و رسوم سرزمین شوهرش خاموش بماند. برای همین کار، بازگویی سرگذشت خانواده برای آن دختر ده‌ساله را هم به شوهرش واگذاشته بود. شکی نداشت که ثریا در این میانه به اندازه‌ای که بخواهد پیوندهای پیچیدۀ فرهنگی را دریابد، بزرگ و هوشمند شده. البته برای این نبود که پدر پگاهان اسب‌ها را زین کرده بود، بیشتر برای این بود که می‌خواست پس از نیمه‌روز در جای خوبی از آبادی پیک‌نیک بروند و صفا کنند.

ثریا داشت می‌اندیشید که به زودی چه گازی به خربزه‌ای شیرین خواهد زد. پرسشی دلش را آزار می‌داد و آن این بود که این «به زودی» کی فرا خواهد رسید. سرانجام رو به پدرش کرد و شالش را با ناامیدی از برابر دهانش برگرفت.

با آوای دردناکی گفت: «بابا! چه اندازه راه مانده؟ بسیار تشنه‌ام است!»

خلیل از داشتن چنین دختری به خود بالید. ثریا باید بسیار زودتر از اینها به زبان درمی‌آمد. اما نخواست این سرافرازی خود را به دخترش نشان بدهد. به جای این کار تند با  اسبش سوی دختر تازید، با آوای سخت‌گیرانه‌ای به او گفت: «یک بختیاری هرگز ناتوانی از خود نشان نمی‌دهد. شکوه از تشنگی هم یک ناتوانی است. تو باید در برابر تشنگی ایستادگی کنی تا برسیم!» 

ثریا نگاهی آمیخته با پشیمانی به او انداخت، و خلیل دید که ناگهان اشک چشم‌های دختر را گرفت. از خاموشی ثریا خوشنود شد. زود دست به جامۀ سواری خود برد و چند دانه سنگ‌ریزه از آن بیرون کشید و آن را پیش روی دختر شگفت‌زدۀ خود گرفت.

گفت: «بیا این سنگ‌ها را در دهانت بگذار!»

ثریا نگاهی شگفت‌آلود به سنگ‌ریزه‌های بیچاره‌ای که در دست پدر بود انداخت. باز با شک‌هایش جنگید. پدر لبخندی زد: «مرا باور داشته باش ثریا! با این سنگ‌ریزه‌ها زود خوب می‌شوی. دهانت را تر می‌کند.»

این را گفت و مهمیز اسب را کشید. اسبش به زودی بیست متر پیش افتاد. سنگ‌ریزه تشنگی را می‌زداید؟ اما وی چه کاری می‌توانست بکند؟ سنگ‌ریزه‌ها را در دهان انداخت و آنها را با زبانش چند بار زیروزیر کرد و از این‌سوی دهان به آن‌سو داد. امیدوار بود که سخن پدرش درست باشد. امیدش بیهوده نبود. چند دقیقه که گذشت، دهانش براستی تر شد.

ثریا نیم‌ساعت پس از آن دید زمینی که از بامداد دارند رویش می‌تازند، کم‌کم دارد سبز می‌شود. کمی گذشت و آنان به یک رده تپۀ باریک و پرپیچ‌وخم رسیدند و ناگهان چند درخت خرما در برابرشان پدیدار گشتند. آیا پنداشت او بود یا براستی این آوای آب بود که به گوشش می‌خورد؟ نه! دچار لغزش نشده بود. پدر از اسب پایین آمده بود و داشت اسبش را سوی جویی کوچک می‌برد. دل ثریا از جا دررفت. چند دم پس از آن، وی هم در برابر اسبش که داشت سخت عرق می‌ریخت، زانو زد و با اسب راهوارش آب خورد.

پدر به هشدار گفت: «آرام فرزندم!» و جام سیمینی را به او داد. «تو نباید در آب خوردن شتاب کنی!»

ثریا سرش را یک بار پایین داد، اما به سخن پدر نکرد. به جای آن، آب را جامْ جام از جوی برداشت و روی سروگردنش ریخت. در دل خود سوگند خورد که دیگر هرگز در زندگی چنین داوطلبانه خواستار تشنگی کشیدن نشود. خلیل لبخند زد. وی می‌دانست ثریا فرزند دو جهان ناهمانند است و خواهد ماند، اما باز هم می‌خواست به فرزندش سختی بدهد تا وی دختر دشت و هامون بشود. شاید در آینده، این به سود او می‌شد...

هنگامی که پدر داستان‌های هزار و یک شب را برای دختر بازگو می‌کرد، هیچ نیرویی نمی‌توانست او را از جهان شگفت‌انگیز افسانه‌ها بکَند، حتی جیغ‌های ناگهانی برادر کوچکش. ثریا آوای آهنگین و بم پدرش را دوست داشت و خود را به آنها می‌سپرد و به جهان شگفت‌انگیز افسانه‌های خاورزمین رهسپار می‌شد. پدر با او به زبان پارسی سخن می‌گفت، زبانی که دختر آن را خوب می‌نوشت و به آن سخن می‌گفت، درست مانند به اندازۀ آلمانی که زبان مادرش بود.

اما این که پدر در آن دم آغاز به بازگویی‌اش کرده بود، افسانه نبود. آنها در زیر سایۀ یک درخت خرما روی زمین نشسته بودند؛ ثریا کمی خسته بود، اما نه آن چنان که نتواند گوش دل به سخن پدر سپارد.

پدر گفت: «روزگاری در این سرزمین قومی توانمند زندگی می‌کرد که بختیاری نام داشت. بختیاری یعنی نیک‌بختی. این چادرنشینان در اصل، جنگجویان دلاور و نترسی بودند که در چادرهای شکوهمندی زندگی می‌کردند و از راه دامپروری زندگی خود را می‌گذراندند. آنها همیشه کوچ می‌کردند: زمستان‌ها دام‌هایشان را سوی جنوب می‌بردند تا آنها گیاه خوبی بخورند، و تابستان‌ها باز به پیرامون اصفهان برمی‌گشتند. قوم ما دوازده نسل بر این سرزمین چیره بود. پدربزرگ و پدر من سرانجام دستگاه را به دست گرفتند. آنها زندگی چادرنشینی را رها کردند و در روستایی در جنوب اصفهان جایگیر شدند... »

ثریا پرسید: «همان روستایی که ما در آن بودیم؟»

«آری. درست همان‌جا.» پدر سرش را پایین داد و افزود: «بسیار از خویشاوندانشان هم همین کار را کردند و هر جای آبی یافتند، همان جا ماندند. آنها هم از زندگی چادرنشینی دست شستند و خانه‌های استواری برای خود و همراهان و پیشکاران و زن‌های شبستان ساختند. آغاز به کشاورزی کردند و ساخته‌های خویش را در بازار اصفهان فروختند. هرچند پدر و پدربزرگم هرگز به اروپا نرفته بودند، از آسودگی باختری خوششان می‌آمد. روسیه به آنها نزدیک بود. همه ساله چند کس را به مسکو و سن‌پترزبورگ می‌فرستادند و پارچه‌های گران‌بها، مبلمان و ظرف‌های گوناگون می‌خریدند و به زن‌هایشان پیشکش می‌نمودند. آنها می‌خواستند از این راه خانه‌زندگی خود را از نوین‌ترین دستاوردهای جهان بهره‌مند کنند.»

خلیل اسکندری سرفه‌ای کرد. سپس برخاست تا کمی آب بیاورد. آن را آرام و آسوده نوشید.

ثریا که با شگفتی می‌دید همۀ خستگی‌اش دررفته با شگفتی پرسید: «خب سپس چه شد؟»

«رود کارون در سرزمین بختیاری‌ها روان بود. این رود، یگانه رود قابل کشتیرانی ایران است. اگر کسی می‌خواست از آن بگذرد یا در آن کشتیرانی کند، باید به آنها مالیات می‌داد. آنان با پولی که از این راه به دست آوردند چند پل و راهی ساختند که در آن زمان تنها راه رفت‌وآمد کاروان‌ها از خلیج فارس به اقیانوس هند بود. این راه هم دارایی ما را افزود، چون بازرگانان برای گذرِ هر استر یا هر خر بارکشی باید پول می‌دادند. پدر من، سردار اسعد، هم در برابر، به آنها ره‌توشه می‌داد و راه‌ها را بی‌گزند نگاه می‌داشت و اینچنین بود که آنها می‌توانستند بی آن که هیچ آسیبی ببینند، خود را به تهران برسانند. برای همین هم هست که ثریا از ملکه‌ی انگلستان یک ساعت زرین پیشکش گرفته!»

دختر در حالی که روی زمین نشسته بود و پشت به درخت خرما داده بود، پرسید: «از ملکه‌ی انگلستان؟ چگونه؟ پدربزرگ و نیاکان من به انگلیسی‌ها چه کار داشته‌اند؟»

خلیل گفت: «بیین! روزی در سال 1904 انگلیسی‌ها درخواست دیدار با شاه کردند. نام نماینده‌شان جرج رنولد بود که به دستور ویلیام کونکس دارسی سه سال بود که در شمال کشور در جستجوی... »

ثریا ناگهان با شادی داد زد: «در جستجوی گنجی نهفته بود!»

پدر لبخندزنان گفت: «آری، درست درست است. سخن سرِ نفت بود. این آقای دارسی بی آن که به هیچ جایی برسد، پول هنگفتی را در شمال ایران هزینه کرده بود تا مگر نفتی پیدا کند. همراهانش به او گفتند که بهتر است آن را در جای دیگری از کشور جستجو کند، در مسجد سلیمان، همان‌جایی که تو خوب می‌دانی زمانی پرستشگاه سلیمان پیامبر در آن بوده است.»

ثریا لپ‌هایش گل انداخت، بیشتر از روی شگفتی و هیجان، و کمتر برای گرما.

«کم‌کم روشن شد که زمین‌شناسان، یعنی دانشمندانی که روی زمین و گنجینه‌های نهفته در آن کار می‌کنند، دچار لغزش نشده‌اند. شرکت، میدان‌های نفت را یکی پس از دیگری بازمی‌یافت و خانوادۀ ما ناگهان دارای گنجینه‌ای برون از اندازه شد. اما انگلیسی‌ها به جای آن که مردم ما را در آن هنباز کنند، پیشنهاد کردند مردم ما از چاه‌های نفت نگهبانی کنند و مزد این کارشان را دریافت دارند. اما پدربزرگ و پدر من نمی‌خواستند پیشکار انگلیسی‌ها باشند، و درخواست سهمی ده‌درصدی را نمودند. این از نگاه من پیشنهاد بسیار خوبی بود، اما انگلیسی‌ها می‌خواستند همۀ نفت را ببردند. پدر من که بازرگانی کارکشته بود، سر خواست خود ایستاد و می‌پنداشت که با گذشت زمان به خواستۀ خود دست خواهد یافت. اما سرنوشت برنامه‌اش را بر باد کرد.»

خلیل اسفندیاری به چشم‌های پرسش‌آلود دخترش خیره ماند. روشن بود که یک دختر ده‌ساله نمی‌توانست همۀ اینها را دریابد. کوشید واژه‌های ساده‌ای بیابد و رویدادهای پیچیدۀ آن روزگار را برای او دریافتنی کند. «پدربزرگ و پدرم هر دو پیش از آن که گفتگو با شرکت نفت را به پایان رسانند، درگذشتند. چنین بود که ناگهان همه چیز زیروزبر شد. دارایی خانواده باید میانِ چندین کس بخش می‌شد. من چندین عمو و هشت برادر داشتم. چنین شد که بختیاری‌ها با مردمان دیگر یکجا شدند و در برابر محمدعلی شاه به پا خاستند.»

«پدرجان! به پا خاستن دیگر چیست؟»

«خب یعنی این که مردم با شاه درافتادند. اما برای برانداختن شاه هم نیاز به چیزهایی مانند پول و جنگ‌افزار و مهمات داشتند. بختیاری‌ها محمدعلی شاه را برکنار کردند و پسر ده‌ساله‌اش را به جایش نشاندند. از این راه رخنۀ بیشتری هم دواندند و از پیش توانمندتر شدند. اما هنگامی که دوباره خواست خود را با انگلیسی‌ها در میان گذاشتند، آنها پاسخ کوتاه‌تری به آنان دادند. سخت آنان را زیر فشار گرفتند و از جنگ ترساندند تا این که سرانجام بختیاری‌ها به سه‌درصد درآمد نفتی خوشنود شدند. یعنی از صد سنگ‌ریزه تنها سه دانه به آنها می‌رسید! ریشۀ بنیادین این شکست در آن نهفته بود که گفتگوکنندۀ ما از پختگی پدر من برخوردار نبود. به‌هرروی تخم کینه از انگلیسی‌ها کاشته شد و سرانجام به خیزشی در برابر آنان انجامید. البته آن هم به جایی نرسید.»

«تو چه؟ تو هم در آن خیزش کاری کردی؟»

«نه ثریا! من در آن هنگام هنوز کوچک بودم. خانوادۀ ما پس از جنگ جهانی به سختی شکم خود را سیر می‌کرد، عمویم که قیم من بود، بخش بزرگی از ارثم را بالا کشید و آسیب سختی به من زد. اما پولی که داشتم برای هزینۀ دانشگاهم در آلمان بس بود.»

ثریا داد زد: «مادر را هم در همان‌جا پیدا کردی!»

خلیل آه‌کشان گفت: «درست همین گونه است. چنین بود که در بدبختی، چیزی از خوشبختی هم گیرم آمد. اما در همان زمانی که من در آلمان آموزه می‌خواندم، در ایران رویدادی پیش آمد که بختیاری‌ها را باز هم ناتوان‌تر نمود. رضا خان که خرسوار بی‌سروپایی بیش نبود» ثریا خندید، «در این میانه فرمانروا شد و بر تخت طاووس راه یافت. وی می‌خواست شاه را زورمندتر کند و نیروی قوم‌ها را در هم شکند، به ویژه بختیاری‌ها را. برای همین بود که سپاهش را راه انداخت و با ما به جنگ درآمد.»

ثریا با ترس به پدرش نگریست. «با تو هم جنگید؟»

«نه فرزندم. من و دارایی‌ام را به هیچ انگاشتند. من همراه مادرت به روستا رفتم و در آنجا ایستادم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. رضا خان چندین پسرعمو و برادرم را دستگیر کرد. اما به چند تای دیگرشان هم جایگاه‌های بلندی در تهران داد. شاه تازه، روستایی آموزش‌ندیده‌ای بود، اما بسیار هم زرنگ، و شوخی سرش نمی‌شد. نخست زهر چشمی بنیادین از دشمنان می‌گرفت و سپس آنها را با خود همبسته می‌کرد. البته شاه هرگز نتوانست رهبر ما را در کوه‌های بختیاری بیابد و دستگیر کند. برای همین او را با چرب‌زبانی به تهران کشاند و وی را خرید.»

«خب پس از آن چه شد پدرجان؟»

«رضاخان پیمان تازه‌ای با شرکت نفت بست که برای کشور خوبی‌هایی داشت، اما به ما از نفتمان پشیزی هم نرسید. شاه از عمویت که در آن زمان وزیر جنگ بود خواست سهم خانوادۀ ما را به بهایی خنده‌دار به دستگاه بفروشد. او از این کار سر باز زد و شاه او را به جوخۀ اعدام سپرد. می‌خواست به همه آموزۀ خوبی بدهد، یعنی دیگران را بترساند تا سر فرود آورند.» خلیل زیرچشمی نگاهی به دختر انداخت. «همه‌اش را دریافتی؟»

ثریا شانه‌اش را بالا انداخت. سرانجام با شرم گفت: «شاید همه‌اش را نه، پدرجان!»

خلیل آهسته دستی بر سر دخترش کشید. «روشن است، چگونه می‌خواستی همه‌اش را دریابی؟ بی‌گمان اینها برای شاهدخت کوچک من کمی بیش از اندازه بود. اما بی‌شک با گذشت زمان همه چیز را بهتر در خواهی یافت.» یک نگاه به ساعت دستی‌اش و یک نگاه به آسمان انداخت. خورشید در این میانه درست به مرکز آسمان رسیده بود. گفت: «کلاهت را بگذار! اکنون باید به پیک‌نیکمان برویم. همه در آنجا چشم‌براه ما نشسته‌اند.»

برخاست و آهسته سوی اسب‌هایشان که در زیر سایۀ درخت خرما اندکی گیاه یافته بودند، رفت. خلیل تنگ زین اسب ثریا را کشید و استواریِ بند آن را آزمود و اسب شیهه‌ای کشید. سپس به ثریا یاری کرد تا روی آن بنشیند.

«من همۀ اینها را برایت گفتم تا تو بدانی که تخم این دشمنی که هنوز میان بختیاری‌ها و پهلوی‌ها پابرجاست، به دست چه کسی کاشته شده است.»

ثریا داد زد: «خب رضاخان که دیگر شاه نیست!»

«درست درست می‌گویی ثریا!» پدر کمی خود را روی اسب پیش و پس کرد. «همان انگلیسی‌ها او را بیرون کردند، چون او نهانی با آلمانی‌ها بر خلاف انگلیسی‌ها همکاری می‌کرد. و تو می‌دانی که آلمان داشت با انگلیسی‌ها می‌جنگید.»

ثریا سرش را پایین داد و انگار بسیار از این نکته دلشاد بود.

«پس این را هم می‌دانی که آنها سپس پسر جوان او محمدرضا را بر تخت نشاندند.»

«آری.» ثریا دماغش را خاراند و شال را دور خود بست. پدرش حس کرد که او می‌خواهد چیزی بگوید. دختر سرانجام گفت: «اما اگر براستی پهلوی‌ها این همه با ما دشمن‌اند، ما هم باید از آنها بترسیم.»

پدر لبخند زد. «نه! اتفاقاً برعکس است. این پهلوی‌ها هستند که همیشه از ما می‌ترسند. برای همین نمی‌خواهند قوم بختیاری که صد شاخه شده دوباره توانمند شود و به زورمندی آن زمان خود برسد... »

«خب اگر شاه یکباره ترسش ریخت و همۀ ما را به زندان انداخت یا کشت چه؟ گمان می‌کنی شاه مرا هم خواهد کشت پدرجان؟»

خلیل خنده سر داد و یکی به اسب خودش زد و یکی به اسب ثریا. هر دو اسب راه افتادند.

پدر داد زد: «نه! هرگز ترا نخواهد کشت! من شکی ندارم. شاه هیچ نمی‌داند که ثریایی هم هست!»   

     

    

     

 

 

 

 

 

 

 

 


← صفحه بعد